تبليغاتX
خاطرات زندگي ما !




















خاطرات زندگي ما !

تعطيلات خيلي فشرده ايي بود ... خستگي اش تو تنم موند ...

--------------------

چهارشنبه :

داريم ميريم به سمت خونه ... هنوز نميدونم شام چي درست كنم ؟! از همسري ميپرسم ميگه هر چي راحتي ... ميگم بريم قزل آْلا بگيريم ... همسري هم موافقه ... دمه صندوق داريم حساب ميكنيم كه مامان همسري زنگ ميزنه ... همسري ميگه شام چي دوست داري ؟ ميگه من عدس پلوهاي دخملي رو خيلي دوست دارم ! ميگم همسري دو تا ماهي بگير ، يكمي هم عدس پلو درست ميكنم ...

مهمونمون اومده ... دارم برنج سبزي پلو رو آبكش ميكنم كه شوهر خواهر كوچيكه همسري زنگ ميزنه ... همسري ميگه بياين اينجا ... ميگه خانومي غذات اندازه است ؟! ميگم فوقش يكمي كمتر ميخوريم ... بگو بيان ...

يه سفره رنگي خوشگل مي اندازم ... يه عدس پلوي به قول همه محشر ، سبزي پلو با ماهي كه پاك شده و روش ريخته شده ، سالاد گوجه و خيار و يه ماست و خيار مشتي ... همه از شام تعريف ميكنن ... شوهرخواهر شوهري بهم ميگم خواهر ! دست پختت عاليه ... دمت گرم ! دختري سرتق خواهر شوهري هم به مامانش ميگه :‌ بابا يه ذره بيا از زندايي !! غذاهاي خوشمزه ياد بگير !

شب خوبي بود ... به همه خوش گذشت ... نميدونم چرا مادرشوهري با خواهرش نرفت !‌شب موند ...

-------------------

پنج شنبه :

ساعت 12 ، خواهري زنگ ميزنه ... ميگه ميخوايم با مامان بريم قائم ... مياي ؟ ميگم اره !‌

اولش كه رسيديم يه ذرت مكزيكي نوش جون كرديم ...اونجا كلي خواهري خريد ميكنه ... همسري زنگ ميزنه ميگه مياد دنبالمون ... ما هم خوش خوشانمون ميشه ...

سر راه سوسيس ميخريم و ميريم خونه مامان اينا ... يه ناهار زياااااااااددددددد ... بعدش من و همسري ميدويم سمت خونه كه حاضر بشيم ... قراره شام بريم خونه خاله ...

شب خوبي ميشه ... پسر خاله قلمبه جيگرمو كلي فشارش ميدم ... به هيچ كسي اجازه نميده بوسش كنه الا من !چشم همسرم روشن !!

--------------------

جمعه :

تولد بابا بود ... تولدش كه خوب اول آبان بود اما هفته قبلش كه به خاطر خاله مامان صبر كرديم و هفته قبلترش خواهري امتحان داشت و نيومده بود !

مامان ناهار فسنجون ، سوفله مرغ و قارچ و بيف استروگانف درست كرده بود اما كي ناهار خورديم ؟!! بابايي رفته بود شركت از 8 صبح كه يه كار كوچيكي انجام بده اما كار كوچيك تا 3:40 بعداز ظهر طول كشيد !! حدود 4 ناهار خورديم

بعد به شكل mp3 كيك و بعدش ميوه ...

من هم تند تند در حال آماده شدن براي رفتن به تولد دخترخواهر شوهري ...

ساعت 6 ميرسيم اونجا ... خواهر شوهر 2 فقط نيومده كه قراره بياد !!

زنگ ميزنن و ميان ... تا برسن بالا مادر شوهري ميپره بغل من ، ميگه عزيزم برو يه روسري سرت كن !!!ميگم براي چي ؟ميگه جلوي شوهرخواهر شوهري !!! ميگم اونكه مومن نيست ، اصلا خدا پيغمبر هم قبول نداره ! تازه اگه بود هم باز به خودش مربوط بود !! ميگه نه خواهر شوهري خوشش نمياد كسي جلوي شوهرش بي حجاب باشه !!! منم گفتم ببخشيد شرمنده ، همسري ناراحت ميشه !! من بي حجابم !

انقدر حالم بد شده  كه همسري ميفهمه  ميگه چته ؟ چرا چشمات قرمزه ؟! بهش ميگم چي شده ... قسمش ميدم هيچي نگه ... اما بلند بلند ميگه :‌ايشون اگه شوهرش مشكل داره ، چشمش ناپاكه به زنه من ربطي نداره !!!

خيلي بهم بر ميخوره ...

خواهرشوهري 2 هم كه ديگه شورش رو در آورده !! از وقتي اومده يه كلمه نه با من نه با همسري حرف نزده ! انگار ما رو نميبينه ! اين چه مشكلي با من داره خدا ميدونه !!! اخه اون هفته مامان همسري بهش گفته بود انقدر نگرانته تو عمل كردي ! همسري هم گفته بود خوب چرا يه زنگ به خودم نميزنه ؟!!! حالا كه حضوري هم ديده بود باز يه كله خدا شاهده يه كلمه نگفت برادر من خوبي ؟!!!!

جوريه كه خواهر شوهري كوچيكه مياد تو گوشم ميگه تو هر چي ديدي به من ببخش ! ميگم نه بابا اين حرفا چيه ؟! ميگه من شرمنده ام !!

اما رفتارهاش واقعا بي ادبانه و خصمانه است ! من احساس ميكنم حسودي بيش از حده !

شام هم حسابي از خجالت شكممون در اومديم ... نه كه دير ناهار خورده بوديم براي همون !

خواهر شوهري براي شام ، ماكاروني ، كوفته داود پاشا ( نميدونم خوردين يا نه اما من خيلي دوست دارم ) الويه ، چيكن استروگانف ، سالاد ، و سبزيجات پخته درست كرده بود ... مثل هميشه با سليقه و خوشمزه !

براي هديه هم ما براي دختري سرتقش يه بلز ( به سفارش خودش ) و يه ماشين لباس شوئي خريديم ... ماشينه كار ميكنه عينه ماه !!!

غير از رفتارهاي خواهر شوهري 2 همه چي خوبه و خوش ميگذره ... ميخوام ناديده بگيرمش كه به خودم خوش بگذره ... اما ناراحتم ! از خيلي چيزا ناراحتم كه ميبخشم ... مثل هميشه نه گله ايي ميكنم و نه حرفي ... به بزرگي و مهربوني همسرم ميبخشم !

--------------------

*همسري تازگي ها هي از بغل من رد ميشه ، ميگه kiss kiss  !

** امروز يا فردا شايد برم حسن آب اد كاموا بخرم ... ميخوام براي همسري پليور ببافم ... عاشق بافتني هستم ...

*** چند وقت پيش به مادرشوهري گفتم من عاشق شمعدوني هستم ... شبي كه اومده بود خونه مون برام يه گلدون شمعدوني آورد ... عاشقشم يه گل صورتي نازي داره !!

****ديروز يكي از دوستاي خوب وبلاگيم زنگ زد ... مشكلي براش پيش اومده ، براش دعا كنين ... يه مزاحم احمق !‌ خيلي ناراحت بود ... خدا كنه مشكلش حل بشه ...

***** حساب كتاب هاي همسرم خيلي بد به هم ريخته شده ... تو. رو خدا دعا كنين اين ركود لعنتي تموم بشه كه پدرمون در اومد ... ديروز يه چك 10 ميليوني كه از كسي داشتن برگشت ! موجوديه حساب طرف صفر بود ... دعا كنيد ... همسرم خيلي داغون بود ديشب ...

****** يا خداااااااااااااااا ! چه قدر حرف داشتم !!!!!!!!!!!!!!!!!


نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:53 توسط دخملي| |

ديروز تو وبلاگ چند تا از دوستان خبر وحشتناكي رو خوندم ... خبري كه باعث شد به شدت بريزم به هم ... يه دوست عزيزي كه منتظر اومدن يه فرشته كوچولو بوده ...

يه خانواده كوچيك دو نفره كه قراره بوده با اومدن يه فرشته عزيز خوشبختي شون تكميل بشه اما يه تصادف ...

سخته ... وحشتناكه ...

شوق زندگي عزيز ... با اينكه نميشناختمت تمام ديروز بعد از شنيدن خبر فوتتون ،‌ برات اشك ريختم ... از خدا طلب مغفرت كردم و براي خانواده هاتون صبر ...

دوست عزيز من ،‌ روحت قرين آرامش ... در كنار همسر و ني ني نيومده نازت ،‌ آسوده بخواب !

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:13 توسط دخملي| |

همسري نرفته سركار ... يكمي هنوز ضعف و درد داره ... مونده خونه ...

ساعت 11 زنگ ميزنه خوشحال كه آقاي همسايه رو ديدم و ازش در مورد اينكه چه جوري شوفاژ ها رو هوا گيري كنم پرسيدم گفت ميام براتون درست ميكنم ... من ميگم چه بيكار !!

هي ميخوام بهش بگم همسري همه رو باز نكني ها ! اما هي يادم ميره !

چون شب قبل خونه نبوديم همسري ناهار نداره ... طفلكي با مريضي بلند ميشه و براي خودش سوسيس تخم مرغ درست ميكنه ... الهي !

ساعت 3 بهم زنگ ميزنه كه كي بيام دنبالت ؟ هر چي ميگم نميشه بياي ميگه نه !!!!! ميخوام بيام ...

مياد دنبالم ... ميگه بريم خريد ... ميگم آخه تو مريضي ... ميگه نه ... از صبح تو خونه كسل شدم بريم يه دوري بزنيم ...

ميريم فروشگاه ... براي همسري دو تا كمپوت بر ميدارم ... يه كمپوت آناناس گنده گنده و يه كمپوت گيلاس ... بعدش هم مايحتاج خونه ...

ميرسيم دم صندوق ... نگاه ميكنم به خريدها ... هيچ چيز اضافه ايي برنداشتم ... همه چي ضرورياته ... خانومه ميگه : 37000 تومان !

نگاه ميكنم به سه تا كيسه خريدها ... تو دلم ميگه خدايا چرا انقدر گروني آخه ؟!!!

به همسري ميگم بريم مرغ هم بخريم ... دو تا مرغ هم خريديم 8000 تومان .... با يكمي انگور ...

ميايم خونه... واييييييي خونه مثل حمومه ... اه اه ... انقدر غر ميزنم ... ميگم اخه همسري جون سه تا شوفاژ ها رو باز كردي ؟!!! ميخنده !

همه رو ميبندم و پنجره اتاقو تا ته باز ميكنم ...

تو كيفم رو نگاه ميكنم از تراول 50 تومني يه ذره پوله خورد مونده ... گريه ام ميگيره ... از اين همه گروني ...

به همسري ميگم بيا يه دقيقه پيش هم دراز بكشيم ... ميگه باشه ... ميخوابيم تا 7:30 ... البته من درست خوابم نميره ... يه بار وسط خوابم مامان زنگ ميزنه و يه بار مادر شوهري ...

همسري تند تند كالباس و قارچ خورد ميكنه و من خمير رو آماده ميكنم ... يه پيتزاي گنده و خوشمزه ! به به ...

شام ميخوريم ... تو بغل هم دراز ميكشيم ... چايي ميخوريم و ميوه ... همسري كمپوت هاش رو ميخوره ... هر چي به من ميگه بخور نميخورم ... از كمپوت بيزارم !!

يه شب ديگه از عمرمون گذشت ... خدا رو شكر كه خوب گذشت ...

--------------------

* دوستاي خوبم خيلي هاتون تو خصوصي گفته بودين كه نگران همسري هستين ... چيز خاصي نبود ... خيالتون راحت ... حالش خوبه خدا رو شكر ...

** دوست جون هايي كه 2-3 هفته است بخاري و شوفاژ هاتون رو روشن كردين ،‌ يه سوال ؟! احيانا گرمتون نميشه ؟!!

*** خمير پيتزاي آماده هانيكو رو بهتون پيشنهاد ميكنم ... خيلي عالي و ترده ... حتما امتحان كنين ...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:41 توسط دخملي| |

ديروز من و همسري رفتيم خونه يه دوست جون وبلاگي و همسريش ... اي جوننننننننننن ... انقده دوست جون و همسريش خوب بودن ... من كه دوست جون رو ديده بودم اما همسريش رو نه ... همسري هم كه هيچ كدوم رو نديده بود ... خيلي دوست جونهاي خوبي بودن ...

انقده باهاشون راحت بوديم ... انگار نه انگار كه دفعه اوله رفتيم خونه شون ... اصلا انگار نه انگار كه دفعه اوله ميبينيمشون ...

دوست جون دستت درد نكنه و خسته نباشي از مهمون داري ... انقده همسري از همسريت خوشش اومده ... هي ميگفت با اين دوست جونهات بيشتر رفت و آمد كنيم

دوست جوننننننننن امشب مهمون نميخواي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

----------------------

كلا ديشب شب پر مهموني بود ... از خونه دوست جون رفتيم براي عمل همسري ... از اونجا هم خونه مامان همسري ...

بعد از عمل براي همسري يه ويتامينه خريدم ، 3500 تومن ديگه خودتون تصور كنين چه قدر زياد بود ! همش هم پر از گردو و بادوم هندي و پسته ... براش خيلي خوب بود اما به قول همسري قده يه كاسه آبگوشت خوري بود

بعد از شام هم رفتيم خونه يه دوست جون ديگه مون ... نشستيم تاااااااااااااااا ساعت 2 ! من ديگه داشتم از خواب ميمردم ... الان هم دقيقا اين شكلي هستم

اونجا من و خانوم دوست همسري در مورد بچه صحبت ميكرديم و اينكه هيچ اعتقادي به وجود بچه نداريم ! اما همسري و دوستش ، ميگفتن نه و بايد به هر حال يه بچه باشه حتي بعد از 10 سال !

حالا ممكنه من و خانومه دوست بريم لندن و با هم ازدواج كنيم : دييييييييييييييييييي

---------------------

خوب !‌ ميدونستم كه همسريمو چه قدر زياد دوست دارم ها ! اما ديروز با اينكه عملش سرپايي بود و هيچي نبود و با بي حسي انجام ميشد ، من قبلش چنان گريه و استرسي داشتم كه خدا ميدونه !‌ قلبم داشت از قفسه سينه ام ميزد بيرون

خدا رو شكر كه به خير گذشت ...

--------------------

يه مدتيه كه يه فكرايي تو سرمه ... من هميشه كار آرايشگري رو دوست داشتم و دارم ... استعداد هم دارم ... خيلي از كارهاي خودم و مامان و مامان بزرگم رو انجام ميدم ...

يه مدته فك ميكنم كه برم دنبالش ... به اين فك ميكنم كه برام مهم نباشه مردم چي ميگن ... مهم نباشه كه ديگران چه فكري مي كنن ... دارم تصميم جدي براي ياد گرفتنش ميكنم ... مهم اينه كه من دوست داشته باشم !

كاش سر اين تصميم بمونم !!

--------------------

* هلياي عزيزم باز هم فوت مادر بزرگ عزيزت رو تسليت ميگم ... روحشون شاد و قرين رحمت ...

** سفيد برفي جونم وبلاگ چند تا بچه ها براي من باز نميشن ... تو ، شقايق جون و بانو جون ... نميدونم چرا ؟! نميدونم هم كه بايد چي كار كنم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:10 توسط دخملي| |

ديروز وبلاگم يك ساله شد ... باورم نميشه ... برام خيلي جالبه كه تو اين يك سال اتفاق هايي افتاده و چيزهايي از دله من رد شده كه جز خدا ،‌دوستايي ميدونن كه بيشترشون رو نديدم ! حس جالبيه !

باورم نميشه كه اين همه دوستاي خوب دارم ... دوستايي كه تو سختي ها به شدت هوام رو داشتن ... دوستايي كه بعضي هاشون ديگه از مجازي در اومدن و به دوستاي واقعي تبديل شدن ...

هميشه نوشتن رو دوست داشتم ... خيلي وقتا مينوشتم ... دفترهاي خاطرات روزانه نويسي داشتم كه همه شون رو دارم ... از سال 81 تا 85 مضمون بيشترشون ديدن دوست جون بوده !!

اما هنوز هم نوشتن رو كاغذ رو بيشتر دوست دارم و گاهي مينويسم !

ميخوام از همه تون تشكر كنم ... دوستاي خوبي كه تو اين يك سال همراهم بودن چه روشن و چه خاموش !! از همه تون ممنونم ...

--------------------

پنج شنبه و جمعه اين هفته هم مثل همه ي هفته ها خونه مامان اينا گذشت ... نميدونم چرا ديگه دلم نميخواد همه ي تعطيلي آخر هفته رو اونجا باشيم ... دلم ميخواد گاهي ماله خودمون دو تا باشيم با تفريحات دو نفره ... اما نميدونم چرا نميشه ؟! مامان اينا از محبتشون دوست دارن ما همش اونجا باشيم اما خودم گاهي دلم چيز ديگه ايي ميخواد !

ديشب هم به اتفاق رفتيم فيلم سداها ... خوب بود يعني من كه خوشم اومد ... از مدل فيلمش خوشم اومد ...

--------------------

چهارشنبه مهمون داريم !!!!!!!!!

مامان همسري قراره بره خونه يكي از دوستاش از كه از شانس !! نزديكه خونه ماي بدبخته !! پنج شنبه ايي با يه لحني كه من ازش بيزارم رو به همسري ميگه : چهارشنبه بايد !! بياي دنبال من ! ميخوام برم خونه فلاني شب هم بايد !! منو ببري خونه تون ! تا بخوام برگردم دير ميشه ...

خوب خودش فك نميكنه كه مهمون شب خوابيدني چه قدر براي من سخته ؟!! تازه من اصلا رختخواب هم ندارم ... همه رو بردم خونه مامان اينا چون جا ندارم ...

حالا همسري هم بهش ميگه خوب از سه شنبه بياين با بابا خونه ما ... تو چهارشنبه برو مهموني ، من هم بابا رو ميبرم خونه بعد دوباره عصر ميرم دنبال بابا و بعد دنبال تو بياين خونه ما دوباره !

آييييييييييييييييييي حرصم گرفت ! نميدونم چرا

بعدا عذاب وجدان گرفتم ... براي مامان تعريف كردم بهم گفت خيلي بد جنسي ... من الان آرزومه مامان...( مادر شوهرش ) دوباره فقط يه روز بياد اينجا ... بعد بغضش گرفت و گريه كرد و من در اين انديشه بودم كه مگه آدم براي مادر شوهرش هم گريه ميكنه ؟!!!

--------------------

يه چيز خفنننننننننننن !

تو مراسم هاي خاله مامان يكي از پسرهاي فاميلشون از من چشم بر نميداشت !! اعصابم خورد ميشد ... هي پيش خودم فك ميكردم كه عجب ببخشيد خري ! منو كنار همسري ميبينه بعد هي زير زيركي نگام ميكنه ... بعد ديروز مامان بزرگش زنگ زده به مامان بزرگم ... اجازه براي خواستگاري !!!!!!!!!

مامان بزرگم گفته واي خدا مرگم بده ( دور از جونش ) نوه ام دو سال و نيمه ازدواج كرده !! شوهرش رو نديدن ؟!!!!

تازه تو اين مراسم يه خواستگار سمج سابقم رو هم ديدم كه با سو نا  تا اومده بود !! نوه خاله بزرگه مامان كه الان داره تخصص مغز و اعصابش رو ميگيره و گرين كارت هم تو لاتاري پارسال برنده شده و درسش كه تموم بشه تا عيد ظاهرا قراره بره ...

اما خدا شاهده يه لحظه هم از انتخابم پشيمون نشدم ... حتي يه لحظه ... يه تار موي همسريمو به صد تا صوناتا و متخصص نميدم !! به هيچ وجه !!

--------------------

وبلاگم ويروس گرفته ؟! براي خودم وارنينگي رو ميده كه يه مدت پيش براي وبلاگ پريناز عزيزم ميداد ... نميدونم چه بلايي سرش اومده ... اگه كسي ميدونه بايد چي كار كنم ممنون ميشم بهم بگه و ديگه اينكه شماهام ميبينيم اين وارنينگ رو ؟

--------------------

احتمالا فردا همسري يه عمل سر پايي داره ... يكمي بيخودي نگرانم ... دعا كنيد همه چي خوب پيش بره ...

--------------------

پنج شنبه با همسري رفتيم خريد و براي روز دختر براي خواهري يه بليز خيلي خوشگل خريديم ... چشمم روش بود تا همسري گفت ميخواي براي خودت هم بگير ... بدونه هيچ مكسي گفتم آره ميخوامممممممم

قربونش برم كه ميدوني من عاشق اين لباساي تين ايجري هستم ... ميدوني كه من نميتونم لباس هاي خانومانه بپوشم و اسپرتم ... ديگه تلاشي براي تغير من نميكنه :‌ديييييييييي

اگه تنبلي اجازه بده ميخوام عكس همه خريدهاي اخير رو بزارم ...

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:45 توسط دخملي| |

خاله مامان فوت كرد ... دلم براش خيلي سوخت ... اما راحت شد ...

همه دلشون ميسوخت از اينكه اين خانوم بچه نداره ... دختر نداره ... ميگفتن گريه كن نداره ... موقعي كه آقاي مداح اينا رو ميگفت اشكاي همسري سرازير بودن ... فك كنم تو دلش غوغا بود كه اگه دختر نداشته باشيم چي ؟!

ديروز درگير مراسم ايشون بوديم و من نيومدم ...

--------------------

امروز هم تا الان نبودم ... دنبال كارهاي پلاك و سند ماشين بوديم ... الان هم حسته و كوفته اومدم با يه كوه كار روي ميز !

فقط اومدم يه خبري بدم ...

-------------------

دوشنبه ايي يه اتفاق هايي افتاد كه بيشتر از قبل به خوبي و متانت همسرم پي بردم ... خدا رو هزاران بار شكر ميكنم ...

دوشنبه اي با سمير عزيزم خيلي زياد حرف زديم ... حرف زدن باهاش خيلي خيلي آرومم كرد ... خيلي لذت بخش بود ... سمير عزيزم ممنون كه به حرفام گوش دادي و باهام همدردي كردي ...


نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:18 توسط دخملي| |

ميرسيم خونه ... من خريدها رو ميزارم رو اپن ... لباس هامو عوض ميكنم ... طبق معمول مقنعه ام پرت ميشه يه گوشه ! هر روز صبح مجبور ميشم دوباره اتوش كنم ...

چراغ تلفن چشمك ميزنه ... دكمه انسرينگ شو ميزنم ... مامان پيغام گذاشته ...

گوشي به دست ميرم تو اشپزخونه ...

با مامان صحبت ميكنيم و من دارم هويج پوست ميكنم ... بعد سيب زميني ... همه رو ميريزم تو قابلمه و بقيه مواد سوپ رو بهش اضافه ميكنم ...

مامان از خاله اش ميگه كه طفلك سكته مغزي كرده و تو كماست ... ميگه براش دعا كن خدا نجاتش بده ...

ميوه ها رو ميشورم ... چايي دم ميكنم ...

ميام ميشينم پيش همسري و سبزي خوردن هايي رو كه بر اثر جو زدگي خريدم پاك ميكنم ... هر يه دونه كه پاك ميكنم فروشنده رو مزين ميكنم ! هر چي آشغال بوده گذاشته تو سبزي هاي من !‌

از نيم كيلو سبزي 150 گرم هم سبزي در نمياد از بس كه اشغال داره ... به همسري ميگم ديگه هميشه از همون سبزي هاي دسته ايي پاك شده ميخرم ...

سبزي ها رو ضد عفوني ميكنم ... پياز داغ درست ميكنم و مواد ماكاروني رو آماده ميكنم ...

آب ميزارم كه جوش بياد ...

چايي ميريزم و ميرم پيش همسري ... تند تند چايي مو ميخورم ... سبزي ها رو ميشورم ... ميوه ها رو خشك ميكنم و ميچينم تو ظرف ...

آب جوش اومده ... ماكاروني ها رو ميريزم توش ...

مرغ هاي سوپ رو از توش در ميارم ... ميزارم خنك بشه ... تندي يه نارنگي پوست ميكنم و ميخورم ...

ماكاروني رو دم ميكنم ... ميگم اوففففففف

مرغ ها رو ريش ريش ميكنم ... خودم از مرغ درسته تو سوپ بدم مياد !

ميام ميشينم ... مامان زنگ ميزنه ... يمكي حرف ميزنيم ... ميگه ميخواهيم شام بخوريم ... به ساعت نگه ميكنم ... 8 !! تعجب ميكنم ... يعني من نزديكه سه ساعته تو آشپزخونه ام ؟!!

يكمي وول ميخورم ... ميز رو ميچينم ... سوپ داغ ... ماكاروني با سبزي خوردن تازه ... به به ...

انقد كم ميخورم كه همسري صداش در مياد ... ميگم نميخوام خدا قبول كنه رژيمم !!

فيلم ميبينيم ... زالزالك ميخوريم و من كيف ميكنم ...

فيلم ها تموم ميشن ... من دوباره ميرم تو آشپزخونه ... بيشتر ظرفا رو ميزارم تو ماشين و start !

چند تا قابلمه مونده ... هي ريز ريز كار دارم ... نون هايي كه همسري خريده رو تيكه ميكنم و بسته بندي ... در نهايت آشپزخونه رو تي ميكشم و ميام بيرون ...

به ساعت نگاه ميكنم ... 11:30 ...

خدايا من چه جوريي اين همه كار ميكنم ؟!

خودم تعجب ميكنم گاهي كه فك ميكنم ما خانوما چه قدر انرژي داريم !!

--------------------

امروز صبح سر ميز صبحانه ...

من : همسرييييييييييييييي جينگول جاتتو بخورممممممممممم

همسري : جيجيلللللللللل ( اسمه جديده منه ! ) جينگولجات كجاست يعني ؟!!!!!!!!!!

من : جيجرتوووووووووو برم من ... گردنبندته !!

همسري :

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:40 توسط دخملي| |

تعطيلي خيلي خوبي بود ... كار خاصي نكردم ها اما بهم خوش گذشت ... الان پر از انرژي هستم ...

پنج شنبه بعد از يه ناهار خوشمزه ، يه فيلم قشنگ با همسري ديديم ... خيلي خوشم اومد ... يه جورايي از اين فيلم ها بود كه با روحيه من سازگاري داره البته به مقادير فراوان دچار افسردگي شدم كه همسري قول داد كه براي از بين بردن اين افسردگي ساله ديگه كريس ** مس منو ميبره برج اي ..فل

بعدش هم يه خواب دبش نيم روزي تو اتاقي كه پنجره اش بازه و رو تختش آفتاب پاييزي افتاده ! واقعا لذت بخش بود ...

و قسمت خوب و مهمش رفتن به ميدون 7 هوض دوست داشتني من بود كه منو با يك عدد شلوار ، يه تونيك سبز به سليقه همسري ( چون اگه به من بود ميخواستم طبق معمول آبي يا صورتي بخرم ! ) و يه لباس ديگه : دييييييي سورپرايز كرد !!

البته همسري هم بي نصيب نموند و من براش يه زنجير خيلي خوشگل خريدم ... پلاكش رو يكي دو هفته پيش گرفته بودم و دنبال يه زنجير خوشگل بودم كه پيدا كرديم ... ( مامانم ديروز ميگه پاك پسر مردم رو قرطي كردي رفته ! ) خيلي خوب دوست دارم ... خدائيش هم خيلي به گردن همسري مياد ... اينو مامان هم اعتراف كرد !!

بعد هم پيش به سوي بها را  ن براي خوردن ساندويچ مغز و زبان ويژه ( سايه جون جاتون خالي ) اما از شانس تموم كرده بود ... ما هم خودمون رو به يه رست بيف مهمون كرديم ... واقعا هم عالي بود ...( يادمه بچه كه بودم ميرفتيم يه رستوران تو خيابونه  فرشته يه رست بيف هاي محشري داشت ، بعد ها ديديم بسته شده اما طعم ساندويچ هاش هميشه يادم بود و اين رست بيفي هم كه پريشب خورديم به همون خوشمزگي بود ...)

پنج شنبه خوبي بود و با دراز كشيدن كنار همسري و جدول حل كردن ديگه عالي شد ... تا ساعت 3 هم بيدار بودم و تكرار فيلم ظهر رو ديدم ... ميگم كه خيلي دوستش داشتم ...

جمعه هم با اينكه كار خاصي نكرديم خوب بود ... ناهار يه آب گوشت حسابي خونه مامان اينا و بعدش هم يه خواب مشتي ...شب هم با مامان و بابا بيرون و از سر خيابون بهار در آوردن و خوردن يه هات داگ پنير تپللللللللل !! ( در راستاي رژيم من اصلا خود كشون كردم ها !! )

تعطيلات خيلي آروم و خوبي بود ... الان پر از حس هاي خوبم ...

--------------------

ديروز تولد بهترين باباي دنيا بود ... پدري كه هيچ وقت هيچي برامون كم نزاشته ... پدري كه هميشه خواسته هاي ما براش تو اولويت بوده ... پدري كه براي دامادش هم انصافا چيزي كم نزاشته ... پدري كه هميشه برامون بهترين و منطقي ترين مشاور بوده ... پدري كه از مهربوني چيزي كم نداره ! پدري كه اگه بخوام در موردش بنويسم ، نه زبونم ياري ميكنه و نه قلمم !

فقط ميتونم بگم كه بي نهايت دوسش دارم و ازش ممنونم ... به خاطر همه ي چيزهاي خوب !

بابايي گلم تولدت مبارك

( چون خواهري اين هفته نيومد تولد بابا هفته ديگه برگزار ميشه ... )

--------------------

تو فيلم يه صحنه هايي ميديم كه يه جورايي افسرده ام ميكرد ... چند تا دختر كه به راحتي با بي كي ني ، تو ساحل يه درياچه آفتاب ميگرفتن و حسابي خوش بودن ... بدونه اينكه كسي مزاحمشون باشه ... خيلي رويايي ها !‌ چند تا دختر لب دريا اونم با مايو كسي نياد متلك بگه ، مزاحم بشه ، شماره بده !!

دخترا با همون مايو ها ، روي قايق موتوري در حال گشت روي درياچه ! احساس كردم ما دخترها و خانوم هاي ايروني چه قدر از كوچكترين لذت ها و آزادي ها كه حق طبيعي مونه محروميم ... احساس هاي خيلي بدي كردم ... از اينكه چرا ماها هيچ آزادي نداريم ! هيچ حقي نداريم !

به همسري ميگم فك كن ! كدوم لذت بخش تره ؟! گشتن رو درياچه با مايو در حالي كه باد تو موهات پيچيده يا با شلوار ، بليز ، مانتو و روسريي كه از ترس اينكه باد از سرت بندازدش ، هي باهاش درگيري ؟!!!!

اينا حق ها و آزادي هاي كوچيكيه ! ماها هيچي نداريم ... هيچي ...

--------------------

تو اتوبوس نشسته ام ... يه خانومي داره با نوه اش بازي ميكنه ... يه دختر سرزبون دار و خواستني ... نگاهم با دختر اون خانوم ( مامان بچه ) تلاقي ميكنه ... بهش خيره ميشم ... يهو ميگه واييييييي ... توئي ؟! بغلش ميكنم ... ياد دوران بچگي مون ميافتم ... هزار خاطره خوب ... با هم ميريم خونه شون ... يه همسريه خوب و مهربون و به چشم برادري خوشگل ... يه دختري شيطون به اسم سارينا ... شماره شو بهم ميده ... دارم تو گوشيم سيو ميكنم ... دوتاي آخرش مونده ...

همسري صدام ميكنه ... ميگه پاشو دير ميشه ها !

همش فك ميكنم كاشكي دو تا شماره آخر رو هم داشتم ... شايد واقعا شماره تينا بود !

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 9:47 توسط دخملي| |

مريض بودم ... هنوز هم هستم ... يه سرماخوردگيه سمج ! اون موقع ها كه بچه بودم سرماخوردگي رو دوست داشتم نميدونم چرا ! يعني اينش رو دوست داشتم كه ميموندم خونه و كيف دنيا رو ميكردم ... آيييييييي مامان حرص ميخورد ! آخه مثلا مريض بودم و نرفته بودم مدرسه بعد هي ميگفتم ماماننننننن كجا بريم ؟! عشقم اين بود كه با مامان بريم دور دور ! مامان هم هي ميگفت بچه جون مگه تو مريض نيستي بمون خونه استراحت كن خوب !!

هي يادش به خير !!

الانم مريضي رو دوست دارم ! نميام شركت ! خيلي خيلي لذت بخشه !! البته بماند كه تمام ديروز رو خواب بودم ... يعني همسري 8 رفت و من خوابيدم تاااااااااا 12:40 كه همسري اومد ... ناهار خورديم ... همسري ميخواست بره كار داشت اما نزاشتم ...  از ساعت 2:30 خوابيدم تو بغلش تااااااااااااااا 5 ...

بعدش هم به رسم ديرين اون روزا گفتم همسري كجا بريمممممممممم ؟!

رفتيم بيرون ... سمت سهر و ردي ... همسري كار داشت ... ميخواستيم بريم هايپر كه باز هم قسمت نشد !! ترافيك بدي بود ... منم اصلا حوصله ترافيك ندارم ... برگشتيم ... رفتيم اممممم نيميگم !!

--------------------

بعضي چيزا كه ميشن عادت خوب نيستن ... من يعني دوست ندارم ... اما بعضي وقتا بعضي چيزا عادت هاي قشنگي ميشن ... كم كم از عادت درميان و رسم ميشن !

يه رسم قشنگي شده تو خونه ما ... وقتايي كه همسري مريض ميشه من حتما حتما براش چلو گوشت درست ميكنم ... چلو ماهيچه در واقع ... اين ديگه شده يه رسم ... يعني همسري ميدونه كه حتما يه چلو گوشت خوشمزه كه برنجش تو آب گوشت كته شده انتظارش رو ميكشه ... به به ...

و اما در مورد من !‌ ميدونم ناهار روزي كه مريضي باشم يه كباب يا جوجه خوشمزه در انتظارمه !! ديروز هم طبق معمول اين رسم اجرا شد ... همسري سر ظهر با كباب و جوجه اومد خونه ... جاي همگي خالي ...

شام هم همسري اعتقاد داشت كه من هنوز ضعيفم و يه پيتزا و يه چيزبرگر حال منو جا مياره !!

جالبه كه من وقتايي كه مريض ميشم نه تنها بي اشتها نميشم بلكه به وفور اشتهام زياد هم ميشه ... اينم بدبختي ها !!

--------------------

ماشينمون رو فروختيم ... انقدرررر من غصه خوردم ... ياده روزي كه خريديمش افتادم ... 29 اسفند 85 ... تو اوج روزهاي بي پولي ... خيلي تو شرايط سختي بوديم اما من گير داده بودم و خريديم ... يادش به خير ... من رفته بودم آرايشگاه ... همسري اومد دنبالم ... هفت ** تي ر ... كوچه امير ... اولين بار اونجا ديدمش ... يادش به خير ... چه قدر براش ذوق داشتيم ... آخييييييي ... حالا فروختيمش ...

فقط تونستم به اون خانوم و آقايي كه اومده بدون بخرنش بگم مواظب پسره سياهه ما باشين ... اذيتش نكنين ... اشك تو چشمام بود ... اومديم بالا و گريه كردم ...

همسري بهم ميخنديد ... ميگفت اين سفيده كه خوشگل تره ... اما من ياد تمام لحظات اولش افتادم ... هيييييي ... دلم يه جوريي شد براش ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 9:54 توسط دخملي| |

نميدونم چي بگم ! جز اينكه بيش از حد بي حوصله هستم ... حوصله خودم رو هم ندارم ... كسلم ... از همه چي احساس خستگي و نفرت دارم !

مشكل زندگي يه دوست بيش از حد من و باورهامو ريخته به هم ! بيشتر از اونيكه بشه تصور كردش ... بعضي چيزهارو نميفهمم ... بعضي كارها رو نميتونم براي خودم تفهيم كنم ... احساس ميكنم يه مقدار خيلي زيادي از كارها و مسائل به خاطر حق بيش از حديه كه دينمون براي مردها قائل شده ! من آدم بي ديني نيستم اصلا ! اما بعضي چيزها رو نميتونم درك كنم ...

تعدد زوجين ! بحثي كه اين روزها تو راديو و تلويزيون به مراتب شنيدم ! دلم  ميخواست ديروز به اون آقاي روحاني !!! كه داشت تو راديو از فوايد تعدد زوجين ميگفت زنگ بزنم و بگم حاج آقا ! تعدد زوجين خوبه ؟ پس فعلا دختره خودتو صيغه ي يه آقاي محترمي بكن ... زندگي اون آقا رو از هم بپاش ... دختر دوشيزه خودت رو هم خااااااانم بكن ... بعد بيا حرف مفت بزن !‌

هي ميگفت يه خانوم اگه ازدواج نكنه به فساد كشيده ميشه ... خوب آدم ميمونه با هزار سوال كه آخه خانوم  مومنه !! چه ديني كه تو داري كه با نداشتن شوهر ، دينت رو به باد ميدي و فاسد ميشي !! تو واقعا مشكل داري يا دينت مشكل داره !

خيلي خيلي سوال ها تو ذهنم وول ميخورن ... احساس ميكنم براي اولين بار از اينكه خانوم هستم ناراحتم ... از اينكه مردها به خودشون اجازه ميدن هر تعيين تكليفي براي ما بكنن ، شوهرهاي خودمون هر كاري دوست دارن بكنن ، براي هر چيزي بايد از پدران يا شوهرامون اجازه بگيريم ، ناراحتم !!

يه وقتايي مامانم ميگه من آدم كله شقي هستم ... بهش ميگم نه ! من كله شق نيستم اما زير بار حرف زور نميرم !

مشكل دوستم برام يه علامت سوال گنده شده ! مردي كه خيانت ميكنه همه همسرش رو تشويق به گذشت ميكنن اما وايييييييي از روزي كه خانوم پاش بلغزه و يكمي كج بره ! فاتحه اش خونده است !!

* خيلي درهم و مبهم نوشتم ... ببخشيد ... نميتونم به افكارم نظم بدم ...

** دو روزه با همسري همش در حال بحث و جدل و كشمكشم ! انقدر بي حوصله هستم و به هم ريخته كه حوصله همسري رو هم ندارم ... دو روزه صبح ها با قهر از ماشين پياده ميشم ... دو روزه انقد غر زدم حال خودم هم داره به ميخوره !!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:17 توسط دخملي| |


Design By : Night Skin