تبليغاتX
a wedding website زندگي ما !
زندگي ما !
زندگي ما !
خانه | آرشيو | ايميل


من دخملی 25 سالمه 86/6/6 زندگي قشنگمون رو با همسري بعد از 7 سال دوستي شروع كرديم و الان با هم و برای هم زندگی میکنیم

امکانات و ابزارها
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
امکانات جانبي
wedding ticker
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
از آشنايي تا امروز 4 !
... با شروع دانشگاه دوباره رابطه ي ما شكل جديدي به خودش گرفت ... تويه خونه سخت گيري هاي مامان و بابا و هر از گاهي سركوف هاشون ادامه داشت ... گاهي وقتا هم به يه دعواي خيلي خيلي جدي تبديل ميشد ... به طور كلي مامانم انگاري هميشه از دستم دلخور بود و هميشه منتظر كوچكترين بهانه بود كه يه دعواي درست و حسابي باهام بكنه گاهي وقتا الان كه فكر ميكنم ميبينم انگاري هيچ وقت دختر خوبي براشون نبودن !! يك بار اين سوالو از بابا پرسيدم و بابا در نهايت صداقت بهم گفت خوب ما هم تو رو خيلي اذيت كرديم و بهمون حق بده كه نگرانت بوديم و اما الان كه تو خوشبختي من راضيم و از مامان كه پرسيدم گفت آره خوب !! خيلي اذيت كردي !! و من هميشه اون حسه بد تو دلم ميمونه ...

روزهاي دانشگاه فقط و فقط به اميد ديدنه دوست جون سپري ميشد ... تقريبا هر روز صبح كه بابا منو ميرسوند دم دانشكده من يه چرخي ميزدم و ميپريدم تو ماشين و پيش به سوي دوست جونم ... گفتم كه اون موقع يه دفتر با دوستش پيام زده بودن سمته ميدون فردو^^سي و من هر روز از صبح ميرفتم اونجا و برگشتنم بستگي به ساعت تموم شدنه كلاسم تو دانشگاه داشت !

روزهاي سراسر عشقي براي هردون بود ... هر چند كه هر از گاهي گردو خاكي هم با هم داشتيم ... اما خوب هيچ وقت جدي نبود ...ماه رمضون اون سال برامن بهترين ماه رمضون بود ... بيشتر افطارها با دوست جون بوديم ... معمولا چايي درست ميكرديم و نون و پنير و كره هم خريده بوديم و تو يخچال دفتر داشتيم ... و هر چند روز يه بار هم يه چيزي ميخريديم ... حليم ... زولبيا باميه ... كلا ماه رمضون خوبي بود ... دم اذون با هم مينشستيم و دعا ميكرديم ... حال و هواي اون روزا هيچ وقت يادم نميره !!

اون سال قرار بود مامان و بابا برن ح ج تمت &ع ... و قرار بود كه عمه وسطي بياد پيش منو خواهري ... چون خاله ها هر دو شاغل بودن و مامان بزرگ هم وظيفه نگهداري از پسر كوچولويه خاله بزرگمو داشت ... حس نگرانيه مامان و بابا رو از بابت خودم درك ميكردم ... حتي گاهي احساس ميكردم نگاه مامانم پر از حرف هاي نگفته است ... پر از حس هاي بد ... حتي الان كه بهشون فكر ميكنم بدم مياد از خودم ... به هر حال رفتن ... در طول هفته كه روال مثل سابق بود و من و دوست جون معمولا هر روز از صبح تا شب با هم بوديم ... نه الزاما" تويه دفتر ... خيلي با هم اين ور و اون ور ميرفتيم ... فقط آخر هفته هاش خيلي بد بود چون معمولا ميرفتيم خونه مامان بزرگم و من نميتونستم با دوست جون حرف بزنم ... تو همون مدت يادم نيست درست كه سر چي يه دعواي درست و حسابي با هم كرديم و دوست جون ميگفت بايد همه چي رو تموم كنيم ... يادمه كه هر چي بود تقصير از من بود و من چه قدر ازش خواهش كردم كه اين يه بار رو فراموش كنه !!

تو اون مدت خواهر كوچيكه همسري براي من و همسري تولد گرفت ... من و دوست جون بوديم و خودش و شوهرش و دختر خواهر سوميه همسري ... صبحش رفتم شركت پيش دوست جون و با هم رفتيم كيك خريديم و رفتيم خونه خواهر شوهري ... براي ناهار هم جوجه كباب درست كردن ... خيلي روز خوبي بود ... خواهر شوهري هم بهم يه گردنبند و آويز فيروزه و گوشواره داد ( طلا نبودا ،‌ نقره ... ) بماند كه من (دور از جون همه ) خرررر !! عكساشو بردم خونه و بعدها مامان ديد و چه قشقرقي به پا شد ... البته درست روز تولد خودم كه رفتم دفتر پيش دوست جون ... يه كيك گنده خريديم و به دوست و همكار دوست جون ( اسمش امير بود ) كه معلم گيتار بود گفتيم برامون آهنگ زد و با هم ديگه كيك خورديم و چه قدر خنديديم و خوش گذرونديم ... يادم نيست كه اون سال دوست جون برام كادو چي خريد ...

روزي كه مامان و بابا از م ك ه اومدن خيلي مهمون داشتيم و من اصلا اصلا نميتونستم به دوست جونم زنگ بزنم از طرفي جلوي مامان و بابا هم نميخواستم تابلو بشم بنابراين گفتم من بايد يه سر برم دانشكد ه امتحان دارم ... شال و كلاه كردمو رفتم تويه تلفن عمومي ( به علت سابقه بدي كه داشتم بابا اصلا راضي نبود برام مو بايل بخره ... منم اصراري نميكردم ! ) و يه عالمه با دوست جونم حرف زدم و چون اگه زود برميگشتم خونه تابلو ميشدم يه عالمه براي خودم مغازه گردي كردم !

روزها گذشت تا دوباره تابستون شد ... يادمه كه به مامان اينا گفتم دو تا كلاس تابستوني تو. دانشكده برداشتم ... يكشنبه و سه شنبه ها صبح تا ساعت 12 ... تو اون فاصله با دوست جون ميرفتيم بيرون و همديگه رو ميديديم ... اما خوب براي ما كه قبلش همش با هم بوديم خيلي كم بود ... به هر حال ... مرداد ماه شد و اون اتفاق لعنتي افتاد ( تصادف خاله ي عزيزم ،‌ درست يك ماه قبل از عروسيش ) ... تو اون همه حجم غصه فقط ديدن دوست جون بود كه يكمي حالمو جا مياورد ... يه روز سه شنبه لعنتي كه از قضا اون سال روز زن بود با دوست جون رفتم بيرون ،‌ روزي كه درست شب قبلش دكتر خاله از علائم حياتي باهامون حرف زده بود ... اينكه به يه سري چيزا رفلكس نشون داده و ما از ذوقمون نميدونستيم چي كار كنيم ... حدود ساعت 10 به خونه مون زنگ زدم و ديدم مامان كسله ... گفتم چي شده گفت نميدونم مثل اينكه حال خاله باز خوب نيست ... منو دوست جون پارك لا && له بوديم ... چه قدر من گريه كردم ... دلم گواه خيلي بدي ميداد ... حدود 11:30 دوست جون منو رسوند خونه و خودش رفت ... رفتم بالا ديدم عمه ها و خاله مامان و دخترش و زن عمو خونه مان ... فهميدم ... نميخواستم باور كنم اما چاره ايي نداشتم ... خانم دوست بابا كه بهش ميگيم خاله رفته بود بيرون و براي من و خواهري تي شرته مشكي و روسري گرفته بود ... نميخواستم بپوشم ... به زور تنم كردن ... فقط تونستم يه زنگ به دوست جون بزنم ... نبود ... به همكارش پيغام دادم و رفتيم خونه مامان بزرگ ... ( دلم نميخواد در مورد اون مدت و فوت خاله ي نازنينم چيزي بنويسم ،‌ فقط اگه دوست داشتين براش يه فاتحه بخونين ... )

تو اون شرايط چون خونه مون رو چند ماه قبلش فروخته بوديم و يه جاي ديگه خريده بوديم مجبور بوديم كه اثاث كشي كنيم ... مامان كه انقدر بي حوصله بود كه هيچ كاري نمي تونست بكنه ... يه روز زن عمو و يكي از دختر عمه هام ( همسنه مامانمه و ما بهش ميگيم عمه !! ) اومدن و همت كردن و وسايل رو بستن ... و ما تو شهريور چند روز قبل از چهلم خاله نازنينم به ناچار جابجا شديم ...

روزها ميومدن و ميرفتن و من و دوست جون بيشتر ار قبل همو ميخواستيم ... ديگه من نميرفتم دفتر و معمولا دوست جون ميمومد سر ظهر ها يكي دوساعت با هم ميرفتيم معمولا پارك لا *& له چون نزديك دانشكده من بود ... اون موقع ها ساندويچي آي دا تازه سر 16 آ#ذ ر شعبه زده بودو شده بود پاتوق ما ! هنوز كه هنوزه از جلوش كه رد ميشيم هر دو يه دقيقه سكوت ميكنيم و بر ميگرديم به اون روزا ...

دعواهاي گاه و بيگاه مامان و بابا هم همچنان ادامه داشت ... بابا ميگفت اگه اين آدم بهترين آدم روي زمين هم باشه من تو رو بهش نميدم ... هيچ دليلي هم نداشت براي نه گفتن اما فقط ميگفت نه !! مامان هم خيلي سركوفت بهم ميزد ... حتي ياد آوري اون روزا اشك تو چشمام جمع ميكنه ... اون روزا فقط داشتن دوست جون و عشقش بود كه بهم دلگرمي ميداد ...

يه مشكل جديدي كه پيش اومده بود اينكه خونه جديدمون تلفن نداشت و ما فقط موبايل مامان رو داشتيم كه معمولا دست خودش بود ... حتي تو خونه هم ميزاشت جلوي چشم خودش ... اين يه معضل جديد بود ... از وقتي ميومدم خونه تا فردا صبح كه برم دانشكده از دوست جون بي خبر بودم ... از موبايل مامان هم نميتونستم استفاده كنم چون هميشه دست خودش بود و من نميخواستم آرامش ظاهري كه حكم فرماست رو خراب كنم ... آخر هفته كه ميشد غصه ي عالم ميريخت تو دلم ...

همون سال تو آبان ماه بود فكر كنم كه من قرار شد برم كلاس پيش يه خانومي كه دوست خواهر شوهر كوچيكه بود و خودش پيشش گل سازي ياد ميگرفت ... تو كلاس خواهر شوهري هوامو خيلي داشت ... كلاس خوبي بود ... به خصوص كه وسايلي رو كه قرار بود برم بخرم با دوست جون ميرفتم و همه بهم ميگفتن خوش به حالت !!! چه قدر دوستت داره ... مردا اصلا حوصله ي اين كار ها رو ندارن و من ذوق ميكردم

-------------------------

عيد اومد و رفت و شد سال 83 ... باورم نميشد كه اين همه ساله كه منو دوست جون با هم هستيم ...

-------------------------

اتفاق خاصي نمي افتاد و ما معمولا هر روز يا يه روز درميون با هم بوديم ... ارديبهشت 83 بود ...روز شنبه دوست جون طبق معمول هميشه اومد سر ظهر دنبالم و داشتيم پيياده ميرفتيم سمت پارك كه درست يادم نيست سر چي دعوامون شد ... من يهو دوست جون رو ول كردم و برگشتم سمته دانشكده ... صدام كرد جواب ندادم ... گفت ببين ! اگه رفتي ديگه برو و اسم منو هم نيار !! و من باز جواب ندادم ... يه كمي بعد برگشتم ديدم سرش پايينه و داره آروم آروم ميره سمت پايين ... خواستم بدوم پيشش اين غرور لعنتي نزاشت ... گفتم من ميرم دانشكده و يه كم بعد خودش زنگ ميزنه و آشتي ميشيم ... ( اينم بگم كه چون تلفن خونه بالاخره وصل شده بود و مامان و بابا ديده بودن كه همه ي دوستام موبايل دارن دلشون سوخت و موبايل مامان به من داده شد !! ) تا عصري صبر كردم زنگ نزد ... زنگ زدم خونشون باباش برداشت و من قطع كردم ... تا شب اين اتفاق صد بار افتاد و گوشي رو برنداشت ... شب به اميد فردا صبحش كه مثل هر روز دوست جون اول وقت بهم زنگ ميزد خوابيدم ... صبح زنگ نزد ... تا ظهر هم نزد ... محل كارش هر چي زنگ ميزدم ميگفتن نيست ... تا عصري خودش زنگ زد ... گفت يه مدت به من زنگ نزن !!‌من با خودم مشكل دارم ... خودم بهتر بشم زنگ ميزنم و تلفن رو قطع كرد و من چه قدرررررررر گريه كردم ...

تااااااااااااااااا پنج شنبه ظهر كه من سر كلاس زبان بودم ... ونك ... جها  ن كو. د. ك ... ساعت 11:30بماند كه تو اون چند روز چي كشيدم ... چه قدر گريه كردم و غصه خوردم ... سر كلاس گوشيم زنگ خورد ... يه شماره ناآشنا ... زودي اومدم بيرون ... الو ؟... عزيزم ... خانمي خوشگلم ... منو ميبخشي ... من :‌سكوت ... دوست جون : من جلوي كلاستم تموم شد بيا بيرون ببينمت خواهش ميكنم ... من دويدم تو كلاس و نيم ساعته آخر رو اجازه گرفتم و با سر رفتم بيرون ... دوست جون با يه دسته گل گنده ي گنده ي گنده  رز قرمز جلوي آمو.ز.شگاه ايستاده بود ... رفتيم پارك ساعي ... قدر همو بيشتر از قبل دونستيم ... ازم قول گرفت كه ديگه هيچ وقت تحت هيچ شرايطي ولش نكنم برم ... منم ازش قول گرفتم ديگه تحت هيچ شرايطي منو اين همه روز از خودش بي خبر نزاره ...

                                                                                   ... ادامه دارد

---------------------------

** ديروز روز خوبي بود ... خيلي خيلي ناگهاني لينداي عزيزم رو ديدم ... دوست خوبم با ديدنت احساسم هم به مراتب بيشتر شده بهت ... ديشب كه sms زدي برام همسري ميگفت آخي با هم دوست دوست شدين يعني حالا ؟؟

** همسريه خوبم از تو تشكر ميكنم كه مسبب اين ديدن شدي ... ممنونم ...

** پنج شنبه شب رفتيم سينما ... درباره . ا لي ... فيلم قشنگي بود ... من دوستش داشتم ... درسته كه خيلي اعصاب خورد كن بود اما قشنگ بود ... روان و تاثير گذار ... بازيه شها .ب حس&يني هم كه مثل هميشه عالي ... من بازيش رو دوست دارم ...


[ ]
+
يه پست مخصوص !
دردونه عزبزم با همه ي وجودم از خدا ميخوام كه خوشبخت بشي ... خوشبخته خوشبخت ... عزيزم بهترين روزها و بهترين زندگي رو برات ارزو ميكنم  ...


[ ]
+
از آشنايي تا امروز 3 !‌
... نميدونم چرا اما هر دومون با اينكه اون ساعت شب خيلي دير بود اما با همه ي وجود دلمون ميخواست كه با هم حرف بزنيم ... من از سر شب ثانيه ها برام كش ميومدن ... معمولا سر شب تا آخر شب يكي دوبار چند دقيقه حرف ميزديم و از حال هم با خبر ميشديم ... اون موقع ها ما خونه قبلي مون بوديم و من و خواهري يه اتاق مشترك داشتيم ... شبا كه از خوابيدن خواهري و مامان اينا مطمئن ميشدم از خط اتاقم به دوست جون زنگ ميزدم ... چه عالمي بود پر از استرس كه مبادا كسي متوجه بشه !!

تويه پست هاي قبلي نميدونم چي نوشته بودم كه چند تا از دوست جونيا فكر كردن مامان خيلي منطقي برخورد كرد ... نه ! اصلا هم اين طور نبود ... خيلي با هم تو كش و قوس بوديم منتها چون اون سال من كنكوري بودم همه هوامو داشتم و اين آتيش زير خاكستر بود ...

ديگه هر دو دلمون براي ديدن هم پر ميكشيد ... تويه زمستون بود فك كنم دي ماه ... من جمعه ها ميرفتم كلاس زبان ... كي  ش شعبه روبروي بيمارستان د ي ... يه بار انقدر دوست جون اصرار كرد كه همو ببينيم و من هم بي طاقت بودم قرار شد كه جمعه صبح بياد دم كلاسمو و يه ساعت با هم باشيم ... اون شب تا صبح نخوابيدم از استرس اينكه مبادا كسي چيزي بفهمه ... ساعت 8 رسيدم كلاس و ساعت 9 از معلممون براي يه ساعت اجازه گرفتم و رفتم بيرون ... يادمه بهش گفتم مامان بزرگم داره ميره سفر و خونه شون نزديكه اينجاست و من ميرم ببينمشو زودي ميام ... وقتي رسيدم سر كوچه ديدم دوست جون منتظرمه ... يه شلوار لي آب كمرنگ و يه سوئي شرت سرمه اي و سفيد پوشيده بود ... با يه كيف كوله پشتي ... رفتيم سمت گا%ند ي ... راه رفتيم و حرف زديم ... اون از ازدواج ميگفت و من ناز ميكردم ... هنوز ياد اون دوران كه ميفتم قلبم تند تند ميزنه ...

اون روز هم گذشت و من هر لحظه احساس ميكردم كه بيشتر همه ي وجود بهش وابسته شده ...

تويه ارديبهشت ماه ما يه بار ديگه همو ديديم ... دوباره با اصرار تونستم مامان رو براي رفتن يه خونه پريا اينا راضي كنم ... قرار بود دوست جون بياد اونجا ... انقدر بهش اطمينان داشتم كه ديدنش تو خونه برام مشكلي نبود ... حدود 12 بود اومد ... من يه شلوار كتون پام بود و يه تي شرت ساده سورمه ايي و موهام رو هم كه اون موقع ها بلند بود خيلي ساده پشت سرم بسته بودم و اصلا هم ارايش نداشتم ... وقتي اومد پريا براش شربت آورد و خودش رفت تو اتاق كه مثلا ما تنها باشيم ... صداش كردم و گفتم من تنهايي ازش خجالت ميكشم اما پريا نيومد بيرون ... دوباره رفتم تو هال پيشش ... اون رو يه مبل بود و من رويه مبل تقريبا روبروش ... اون روز فقط از خانواده اش گفت و از خواهرهاش كه همه با حجابن اما نه خيلي سفت و سخت و فقط روسري سر ميكنن و از من در مورد حجاب نظرمو پرسيد و من بهش گفتم اعتقادي ندارم بهش ... و اين بحث ديگه ادامه پيدا نكرد تا بعدها ... اون روزي دوست جون برام يه روسري سفيد - شيري كه روش گل هاي ريز صورتي و سبز و زرد داره خريده بود ... از بابت كادوش خيلي ذوق كردم ... يه ساعتي اونجا بود و هر چي پريا براي ناهار بهش گفت ،‌ نموند و گفت كار داره و بايد بره ...

نزديكاي كنكور بود و من خيلي استرس داشتم ... هم از دادن امتحانم و هم اينكه با دادنه كنكور ديگه بهانه ايي براي شب بيداري و در نتيجه تلفن به دوست جون نداشتم خنده دار بود اما خيلي به خاطر اين موضوع غصه دار بودم ...

شب كنكور ساعت حدود 8 شب گفتم من ميرم و يكمي درس هامو نگاه مي اندازم كه مامان و بابا كاملا مخالفت كردن و گفتن الان ديگه نبايد درس بخوني و من به هر بدبختي بود راضيشون كردم كه برم تو اتاق ... به دوست جون زنگ زدم ... بيرون بود با يه دوستش به نام پيام كه من بعدها بيشتر باهاش آشنا شدم ... گفت با پيام و نامزدش بيرونيم و من برات يه روسري صورتي خريدم ... بهش گفتم به چه مناسبتي و گفت ديدم و خوشم اومدو خريدمش همين !

جمعه صبح كنكور داشتم و وقتي از جلسه اومدم بيرون خيلي خوشحال و سرمست بودم ... فكر ميكردم بهترين امتحان رو دادم ... براي ناهار يادش به خير با مامان اينا رفتيم رستورانه خا&ن ه كو ^چ ك پيش دوست بابا ( نميدنم ميدونين يا نه جمعه ظهر ها چلو كباب هم داره ) و يه غذاي مشتي خورديم ... همش دنبال يه راهي بودم كه بتونم به دوست جون زنگ بزنم و نتيجه امتحانمو بگم بهش ... خودش يكي دوبار زنگ زد و بابا گوشي رو برداشت و اونم قطع كرد ... خلاصه غروب بود كه بهش زنگ زدم و كمي حرف زديم ...

نميدونستم كه با دادنه كنكور شرايط خونه كاملا عوض ميشه و مامان و بابا هر چي دق و دلي از اين دو سال دارن سرم در ميارن ! نميدونستم كه تا الان اگه مراعات ميكردن و هيچي نميگفتن فقط به خاطر كنكور بود و از اين به بعد همه چي فرق ميكنه !!

20 تير اون سال عروسي پسر عمه ام بود و عمو اينا از اصفهان اومده بودن و دو سه روز قبلش اومدن خونه ما ... شب عروسي خيلي بهمون خوش گذشت و موقع برگشت دختر عمو كه تقريبا با من همسنه و خيلي با هم جوريم اومد خونه ما ... دو سه روز بعد از عروسي دانشگاه ب ه ش ^ ت ي يه كلاس هايي گذاشته بود مبني بر معرفي يه سري رشته ها ... و من به اصرار بابا  قرار شد برم . قرار شد دختر عموم هم بياد با من ... اما منو اون دست به يكي كرديم و با دوست جون قرار گذاشتيم ... اون موقع دوست جون كارش عوض شده بود و با همون پيام يه شركت زده بودن حوالي ميدون فر دو $$سي ... روز اول با دختر عموم رفتيم اونجا ... نامزد پيام هم اومده بود و كلي ما رو تحويل گرفتن و كلي از دوست جون برام تعريف كرد ... بهم گفت قدرشو بدون خيلي پسر خوبيه و خيلي هم تو دوست داره ... من كمتر پسري اين جوريي ديده بودم و منو برد تو ابرا ...

درست يادمه كه همون روز خاله مامان با دو تا دختراش ( كه از مامان من بزرگترن اما ازدواج نكردن ) از شهر مامان خانومي اومده بودن خونه ما ... وقتي برگشتيم اونا هم بودن و بابا كمي سوال كرد از كلاسا و من از خودم يه چيزايي گفتم ...

فرادش هم باز به بهونه همون كلاسا با دختر عمو رفتيم پيش دوست جون ...

همون شب زن عمو بزرگه كه چند سال بود مريض بود فوت كرد ... فرداش مامان اينا رفتن تشيع و ما خونه بوديم و من چند ساعت با دوست جون حرف زدم ... روز هفتمش هم باز مامان و بابا صبح رفتن سر خاكش و من از ساعت 8 تا 9:30 يه ريز با دوست جون حرف زدم و تا من قطع كردم مامان كليد انداخت تو در و اون روز ورق زندگيه من برگشت ... بابا خيلي عصباني بود گفت كسي به تلفن دست نزنه من كار دارم و من دل تويه دلم نبود كه روي رديال شماره دوست جونه ... دختر عموم گفت عمو من يه زنگ به مامانم بزنم و بابا يهو داد بيداد كرد كه از وقتي ما رفتيم تلفن خونه اشغاله و از اين حرفا ... گفت امروز ميرم پرينت خونه رو ميگرم و تكليف تو ( يعني من ) رو معلوم ميكنم و بعد با عصبانيت از خونه رفت بيرون ... چه قدر من و خواهري و دختر عمو گريه كرديم و مامان چه قدر با من دعوا كرد كه خودت كردي و نبايد ميكردي ...

از اون روز دائما تو خونه دعوا بود اما من دلم به دوست جونم خوش بود ... ميدونستم كه از اين پسرهاي الكي نيست ... بهش اطمينان داشتم و ميدونستم كه منو تنها نميزاره ... مهمتر از همه اينكه عاشقش بودم ...

يه روز تو همون تابستون منو دختر عمو گفتيم ميخوايم بريم استخر و مامان مارو برد رسوند ... به محض رفتن مامان ما رفتيم گل فروشي و يه سبد گل خوشگل خريديم و آژانس گرفتيم و رفتيم دفتر دوست جون ... يكساعتي پيش هم بوديم و بعد دوست جون ما رو با آژانس رسوند دم استخر كه قرار بود مامان دوباره بياد دنبال ما و خودش رفت ...

چه روزهايي بود و من چه قدر كله ام داغ بود ... با همه ي مشكلات و دعواهايي كه تو خونه داشتم باز براي دوست جون هر كاري ميكردم ... اون سال رفتيم مشهد و دختر عمو هم باهامون اومد و من تو 4 روزي كه مشهد بوديم فقط يه بار به دوست جون حرف زدم ... چه قدر از اما رضا خواستم و دعا كردم كه همه چي درست بشه ... دوهفته بعدش هم با مامان و خواهري و دختر عمو رفتيم اصفهان و يه هفته مونديم و من تو اون يه هفته دو بار از تلفن خونه راه دور به دوست جون زنگ زدم و هر بار يه ساعت و خورده ايي حرف زدم و چه قدر پول دادم !! از اصفهان براش يه جعبه كوچيك خاتم كاري خريدم و دادمش به دختر عمو بزرگه و قرار شد اون يه بسته گز و پولكي هم بخره و با پست پيشتاز بفرسته دم خونه خواهر كوچيكه دوست جون كه حالا از همه چي خبر داشت و من حتي شوهرش رو هم يكي دوبار ديده بودم ... و بعد ها فهميدم شوهرش چه قدر از من تعريف كرده و كلي خواهر شوهر كوچيكه نديده عاشق من شده !!

اوايل شهريور بود كه نتايج كنكور آزاد اومد ... تو رشته ايي كه قبول شده بودم رو دوست نداشتم ... چه قدر گريه كردم و مامان چه قدر سركوفت زد كه اون موقع كه دوستات داشتن درس ميخوندن تو حواست جاي ديگه بود و من چه قدر از اين حرفش غصه خوردم ...

اواسط شهريور بود كه دختر عموم برگشت اصفهان ... و يكي دو روز بعد نتايج سراسري هم اومد و من تو يه رشته نه بد و نه خوب قبول شده بودم ...

از اول مهرماه كه كلاس ها شروع شد دوباره همه چي هم عوض شد ...

--------------------------------

** دوست جونيا اگه خسته ميشين از اين همه ريز نوشتن بهم بگين تا اگه بشه كمترش كنم ... البته علت اصلي اينكه ميخوام خودم همه چي يادم بمونه ... شرمنده اگه خسته ميشين ...

** لوسي منگولا جون من آدرس جديدت رو گم كردم تو هم كه ديگه سري نميزني ... خانمي آدرس جديدت رو دوباره بهم بده لطفا ...

** دوست جونيا راستي كسي از دانمار**ك چيزي ميدونه ؟؟ يه پيشنهاد هايي در موردش بهمون شده اما ما دودليم ... نميدونم البته همسري موافقه و ميگه مهم رفتنه و اگه اين طوريي كه اين وكيل ميگه باشه شرايط خوبي داره ... اگه چيزي ميدونين ممنون ميشم كه بهم بگين ...


[ ]
+
مخاطب خاص !
الهه ي عزيزم ... نميدونم حسمو چه جوريي منتقل كنم ... خيلي برات آروزي خوشبختي ميكنم ... از ته دلم ... مطمئنم با قلب مهربوني كه داري خوشبخت خوشبخت ميشي ... عزيزم بهترين ها رو برات از خدا ميخوام ...


[ ]
+
از آشنايي تا امروز 2 !
... تويه گفتن نه مصمم بودم چون اصلا دلم نميخواست كه تو اون سن و سال با يه پسر دوست باشم ... ما خانواده بسته ايي نبوديم و من تو فاميل و يا دوستاي بابا با خيلي از پسرهاشون دوست بودم ، دوستي هاي معمولي ... برام تو دوستي دختر يا پسر خيلي فرقي نميكرد يه جور بودن برام ، اما حالا داشتنه يه رابطه خاص با يه پسر برام سخت بود ... دليل ديگه اش اين بود كه هميشه شاگرد زرنگي بودم و دلم نميخواست مشغله ي ذهني براي خودم درست كنم كه از درسم بمونم ... و دليل ديگه اينكه نميدونم چرا اما تو برخورد اول خيلي از تيپ و قيافه اش خوشم نيومده بود

نمي دونم چرا شايد دليلش اين بود كه اون روزي با يه تيپ مردونه اومده بود و من كلا تيپ اسپرت رو بيشتر ميپسندم ... اون روز يه شلوار مردونه سورمه ايي تيره و يه تي شرت مردونه ( اسپرت نبود ) سورمه ايي ساده تيره و يه كفش مردونه مشكي ...

تنها چيزي كه برام جلب توجه كرد رنگ چشماش بود ... همسريه من چشماش عسليه ... اين برام خيلي جالب بود چون رنگ پوستش سبزه است ( باهاش شوخي مي كنم بهش ميگم سياه سوخته !! ) و چشماش عسليه روشن ... و تنها چيزي كه باعث ميشد يكمي فقط يكمي تو نه گفتن مردد باشم همون چشما بود ... احساس مي كردم چشماش و حالت نگاهش تويه ذهنم و همه ي وجود حك شده !! منطقي تر كه فكر ميكردم دوباره به همون نه ميرسيدم !!

به هر حال ساعت حدود 7 بود كه خودش زنگ زد خونه پريا اينا ... وقتي كه گوشي رو گرفتم عزمم رو جزم كردم كه بگم نه !! سلام و احوال پرسي كرديم ... بهم گفت نظرت در مورد من چيه ؟ نميدونم چرا زبونم نچرخيد كه بگم نه گفتم اول تو بگو كه نظرت چي بود ... بهم گفت من از تو خيلي خوشم اومد ... از وقار و نجابتت ... از ادبت ... از شخصيتت و از نگاه نافذ و جذابت ... و از قيافه ي با نمكت و شيطوني هات !

تمام تنم داغ شد ... با يه صدايي كه خودمم به زور شنيدمش گفتم منم همين طور !! از تو خوشم اومد ...

------------------------------------

روزها ميگذشت و رابطه ما ادامه داشت ... اما اين رابطه فقط تلفني بود چون من براي بيرون رفتن خيلي معذوريت داشتم ... دوست جون هر از گاهي مي گفت كه همو ببينيم و من هر بار براش شرايطم رو توضيح ميدادم و بهم ميگفت آخه من دلم ميخواد ببينمت و من با اينكه تو دلم غوغايي بود براي ديدنش و ميدونستم كه حق با اونه و من خودم براي ديدنش دلم پر ميكشيد اما باهاش دعوا ميكردم كه تو فقط بايد منو ببيني ؟؟!! يعني اين حرف زدن ها كافي نيست ؟ و اون بنده خدا قانع ميشد و ديگه هيچي نميگفت و تازه سعي ميكرد كه از دلم در بياره ...

همش با هم دنبال يه راهي بوديم براي اينكه بتونيم بريم بيرون كه همديگه رو ببينيم ... بهونه پيدا شد ... خواهري يه روز گرم تابستون ساعت 1:30 وقت دندون پزشكي داشت كه حدود يه ساعت طول ميكشيد ... قرار بود پريا ( دوستم ) اون روز بياد خونه مون و با هم فلا ف ل درست كنيم ... با دوست جون قرار گذاشتم براي ساعت 1:30 نزديك خونه مون ... ساعت يك مامان و خواهري رفتن و ما هم با سرعت جت حاضر شديم و رفتيم ... وقتي رسيدم باور نميكردم كه اين همون پسريه كه اون روز تو ميدون ح&ر ديدمش !! يه شلوار لي خوشگل و خوشرنك با يه تي شرته سفيد و كتونيه سفيد ... پريا گفت اينه و من گفتم فك كنم !! و هر دو خنديديم ...

نزديك نيم ساعت با هم راه رفتيم و كمي حرف زديم  و خنديدم و از هم جدا شديم ... پريا تاييد كرد كه پسر خوبيه و من گل از گلم شكفت ... بماند كه با چه سرعتي برگشتيم و فلاف ل ها رو درست كرديم كه مامان نفهمه ما بيرون رفته بوديم ...

حرف زدن هاي ما با اينكه سن هردومون كم بود همش محدود به ابراز احساسات نميشد ... در مورد خيلي چيزا با هم حرف ميزديم ... خيلي وقتا در مورد مسائل ديني و مذهبي حرف ميزديم ... دوست جون چيزهايي رو ميگفت كه من اصلا نميدونستم و برام جالب بود ... به طور كلي آدمي بود كه تو خيلي چيزا اطلاعات داشت و تو هر زمينه ايي يه چيزي ميدونست و اين حس خوشايندي بهم ميداد ... اين تلفن ها و حس هاي خوب همه با هم باعث ميشد كه من روز به روز بيشتر بهش دلبسته بشم ...

روزها گذشت و اواخر شهريور ماه شد ... خيلي با خودم فكر كردم ... قرار بود برم سال سوم دبيرستان و به خاطر همين دلم نميخواست كه ديگه به اون رابطه ادامه بدم از طرفي فكر اين رو كه مامان و بابا هم بفهمن داشت ديوونه ام ميكرد ... يه روز دلمو زدم به دريا و بغض تويه گلوم رو به زور غورت دادم و بهش زنگ زدم و گفتم كه من ديگه نميخوام بهت زنگ بزنم ... سكوت كرد و صداي نفسهاش تو گوشي پيچيد ... منم سكوت كردم ، فكر نميكردم تو همين چند ماه انقدر بهش وابسته شده باشم كه قطع رابطه باهاش انقدر برام سخت باشه !! ازم علتش رو پرسيد و من صادقانه بهش گفتم كه به خاطر درسم و اون بهم گفت اما من نميتونم ، خيلي بهت وابسته شدم ... بعد گفت وابسته كه نه دلبسته ات شدم ... بهم قول داد كه براي همه چي همراهم باشه ، براي درس خوندنم كمكم كنه و نزاره هيچ چيزي باعث بشه كه من نتونم درس بخونم و من باز نتونستم دل بكنم ...

تويه ديماه بود فكر كنم كه مامان يه روز بعد از ظهر ازم خواست كه با هم بريم بيرون و يه قدمي بزنيم ... برام عجيب بود كه مامان همچين پيشنهادي داده ... شال و كلاه كرديم و رفتيم ... تو راه مامان از همه جا حرف زد و برام يه چيزي خريد ( دقيقا يادم نيست چي بود فك كنم كتاب خريد ) تو راهه برگشت بهم گفت كه ميدونه من با پسري دوست شدم و من دلم ميخواست كه زمين دهن باز كنه و من برم توش !! خيلي خجالت كشيدم و بهش قول دادم كه تمومش كنم ... اما نمي تونستم واقعا نمي تونستم ... به دوست جونم گفتم كه چي كار كنيم و اون گفت اگه تو به خاطر مامانت بخواي من حاضرم كه فعلا يه مدت تماسمون رو قطع كنيم اما اين بار من نميتونستم همه ي وجودم بهش وابسته بود ...

قرار شد كه من كمتر بهش زنگ بزنم تا مامان هم خيالش راحت بشه و با اينكه خيلي سخت بود اما سعي مي كردم رعايت كنم ... نزديك عيد اون سال از اومدن تعطيلات داشتم ديوونه ميشدم ... قرار بود كه يه هفته بريم شمال و اين يعني قطع ارتباط ما !! از موبايل بابا نميتونستم زنگ بزنم چون بابا معمولا تلفنه خارجي داشت و براي همين پرينت گوشي رو ميگرفت چون شركت هزينه تماس هاي خارجيشو ميداد ... مامان هم كه گوشيش هميشه خاموش بود و اصلا ازش استفاده نميكرد مگر اينكه چي بشه و اگه من ازش استفاده ميكردم خوب متوجه ميشد به خصوص كه حساس هم شده بود ...

عيد اون سال برام بدترين عيد بود يه هفته اول كاملا از دوست جونم بي خبر بودم وداشتم دق ميكردم بعدش هم كه برگشتيم چون يا بابا خونه بود يا مهموني بوديم فك كنم 2 يا 3 بار با هم در حد چند ثانيه حرف زديم ...

اواخر ارديبهشت سال 80 يه روز دوست جون بهم زنگ زد خيلي آشفته بود ... بهش گفتم چي شده درست جوب نداد ... گفت سردرگمم ،‌ نميدونم بايد چي كار كنم ، فكرم جمع نميشه ،‌ ميخوام يه پيشنهادي به يه نفر بدم اما از جوابش ميترسم ... كم و بيش دوزاريم افتاد !! گفتم ترس معني نداره ،‌ تا تو پيشنهادت رو ندي متوجه نيمشي كه تو فكر اون طرف چه خبره !! گفت از جوابش ميترسم ... اگه بگه نه همه چي خراب ميشه ... گفتم به هر حال گاهي وقتا آدم بايد ريسك بكنه و دلشو بزنه به دريا ... يهمو بي مقدمه گفت با من ازدواج ميكني ؟!! شوكه شدم ... نميدونستم چي بگم ... گفتم من هنوز خيلي كوچيكم تو هم همين طور ... من بايد فكر كنم خيلي زياد بايد فكر كنم تو هم بايد بيشتر فكر كني ... گفت من فكر هامو كردم ... تصميم گرفتم ... گفتم اما منم بايد فكر كنم خيلي زياد ... گفت تا فردا خوبه و من خنديديم و گفتم نه تا آخر خرداد ... دلم بهم ميگفت بله ي مطلق و عقلم هم كم و بيش اعلام موافقت ميكرد ...

حدودا يه هفته بعدش ازم درباره جوابش سوال كرد و من گفتم دارم فكر ميكنم هنوز و خنديد و گفت خوبه !! آدم حداقل تلاشت رو كه ميبينه دلش خوش ميشه و اميدوار ! صداي اون روزش و اون جمله اش هنوز تو گوشمه !!

يه پنج شنبه ظهر بود كه بهش زنگ زدم و گفتم هر چي فكر ميكنم ميبينم نه !! گفت نه ؟؟ گفتم نه نميتونم بدونه تو زندگي كنم ...

و اين سر آغاز فصل جديد ارتباط ما بود ...

--------------------------------------

نديدن ها كما كان ادامه داشت و هر دو ديگه به شدت دلتنگ ديدنه هم بوديم ... اون سال خانواده عموم اومده بودن تهرا ن و دختر عموم يه چند روزي خونه ما بود ... بهش همه چي رو گفتم ... زنگ زديم به دوست جون و عسل ( دختر عموم ) باهاش حرف زد و اعتراف كرد كه هم صداي جذابي داره و هم ادب فوق العاده ايي و بهم حق داد كه دوستش داشته باشم ...

-----------------------------------------

روزها ميومدن و دوباره اول مهر شد و من رفتم پيش دانش گا هي ... به شدت مشغول درس خوندن بودم و از طرفي همه فكر هم پيش دوست جون بود ... در طول روز يكي دوبار با هم حرف ميزيم و اون همش ازم ميخواست كه من خوب درس بخونم تا قبول بشمو بهانه ايي دست مامان ندم ... مامان كم و بيش ميدونست كه من با دوست جون در ارتباطم اما ديگه نه اون چيزي ميگفت و نه من ! و من سعي ميكردم كه حساسش هم نكنم ...

آبان ماه عروسيه پسر عموم بود اصفها ن و مامان و بابا و خواهري قرار بود برن عروسي ... مامان بزرگ و خاله كوچيكه ( خدا روحت رو شاد كنه خاله ايي چه قدر براي من غصه ميخوردي ، حيف كه نيستي كه روزاي خوشيم رو ببيني ... ) اومدن پيش من كه تنها نباشم و از اون تاريخ نوع جديد ارتباطمون شروع شد ... قرار شد كه ديگه روزها به هم زنگ نزنيم كه هم من به درسم برسم و هم مامان شك نكنه و شب ها حدود 12 بهش زنگ بزنم و حرف بزنيم ... اينم از اون چند شبي كه مامان اينا نبودن و اون ساعت حرف زديم ياد گرفتيم !!

                                                                                     ... ادامه دارد 

----------------------------------

ببخشيد ديگه دستم در حال قطع شدنه ايشالا فردا در خدمتتون هستم

بازم عذر ميخوام از اينكه انقدر طولاني و با جزئيات مينوسم ميخوام كه براي هميشه داشته باشمشون ...

خبر هاي روزانه هم اينكه بالاخره پرده براي اتاق پسنديده و خريداري شد ... يه تور آجري رنگ كه روش يه عالمه گل داره ... پارچه اش گل داره اما گل هاش كمي برجسته و مخمليه ... من كه عاشقش شدم !!



[ ]
+
از آشنايي تا امروز 1 !
خوب بنا به درخواست چند تا از دوستاي خوبم و همچنين خواست قلبي خودم كه همه خاطراتم حفظ بشه ميخوام شروع به نوشتن خاطرات آشنايي با همسري بكنم اگه حوصله شو ندارين نخونين شايد كمي طولاني باشه !

------------------------------------------

تابستون 79 بود ... يه دوستي داشتم كه خيلي خيلي دوستش داشتم ... هر چند كه مامان و بابا راضي نبودن كه با هم دوست باشيم علت قانع كننده اش رو هم هيچ وقت نفهميدم ! نميدونم شايد يه علتش اين بود كه اين دوستم پدرش فوت كرده بود و مامانش هم شاغل بود و اين تابستون ها معمولا تا 6-7 عصر تو خونه تنها بود ،‌ و يه علت ديگه اش هم شايد اينكه تو خانواده اونا آزادي كمي بيشتر از ما بود و اين دوستم درست تو شرايطي كه من حتي اجازه نداشتم تا سر كوچه !‌( واقعا سر كوچه ها ) تنها برم همه جا به تنهايي ميرفت و اين براي مامان و بابا خوشايند نبود ... البته هيچ وقت اينها رو به وضوح نميگفتن و اينا حدسيات من بود اما به هر حال راضي نبودن از دوستي ما !

هر چي اونا منو بيشتر منع ميكردن من بيشتر جذبش ميشدم ،‌ خداييش هم اگه هر ايرادي از نظر اونا داشت براي من دوست خيلي خوبي بود و مثل يه خواهر هميشه به حرفام گوش ميكرد و هوامو داشت ، هم من اونو خيلي دوست داشتم و هم اون منو ! بماند كه الان سر يه سري مسائل همديگه رو گم كرديم كه تعريفشون ميكنم ! اما هر جا كه هست هميشه براش آرزوي خوشبختي ميكنم و دلم براي ديدنش پر ميكشه !‌

بگذريم ... اوايل خرداد ماه بود كه دوستم ( پريا ) با يه پسري به اسم علي دوست شده بود ... محله شون يه محله خاصي بود ... عصرا كه ميرفتي بيرون يه عالمه پسر تو كوچه بود و جالب اين كه همه ي اون پسرا خواستار دوستي باهات ميشدن !‌ چيزهايي كه تو محله ما اصلا نبود ! من كلا اهل دوستي با پسرا نبودم به هيچ وجه  نه خودم دوست داشتم و نه محيط خانوادگيم تو اون سن چنين چيزي رو ميپذيرفت ! اين علي دوست پريا پسر بدي نبود اون جور كه خودش تعريف ميكرد ...

يه روز اواسط خرداد پريا زنگ زد به من كه علي يه همكار داره كه خيلي خيلي پسر مودبيه !‌ هر وقت كه من زنگ ميزنم اگه اون گوشي رو برداره خيلي منو تحويل ميگيره و كلا پسر خيلي خوبيه ! ببين علي ميگه دوست % دختر هم نداره ! بيا و تو بهش زنگ بزن و باهاش دوست بشو ! من گفتم جا الخالق ! مگه دنبال دوست  پس ر ميگردم و خلاصه هر چي اون گفت من گفتم نه ! حالا من اون موقع يه دختر 16 ساله بودم كه بالطبع تو اوج احساسات سير ميكردم ... به پريا گفتم نه اما تو دلم وسوسه شدم و تا چند روز به اين موضوع فكر ميكردم ! اما هر بار به خودم نهيب ميزدم كه نه ! شرايط زندگي تو با پريا فرق داره ! و خودم رو راضي كردم ! كم كم داشت موضوع از ذهنم خارج ميشد كه دوباره پريا حرفش رو پيش كشيد البته اين بار به يه نحوه ديگه !

بهم گفت تو واقعا نمي خواي باهاش دوست بشي منم گفتم نه ! نميخوام ! و ظاهرا همه چي تموم شد ! قرار شد كه من فردا برم خونشون ... بماند كه هر بار براي رفتن بايد چه قدر گريه و زاري ميكردم كه مامان و بابا راضي بشن ... چون اون تو خونه تنها بود ميگفتن خوب بگو اون بياد ... منم مي گفتم خوب نميشه كه هر بار اون بياد و از هر 10 بار يه بار رضايت ميدادن و من ميرفتم اما با هزار شرط و شروط !

خلاصه رفتم ! پريا اون روز يه پيشنهادي داد ... از اون كارايي كه همه ي دخترا تو يه سن و سال هايي ميكنن ! گفت بيا زنگ بزنيم تو حرف بزن يكمي اذيتش كنيم ... تو روكه نميشناسه يكم ميخنديم آخه خيلي مودبه ! اون روز گفتم نه !‌ اما وقتي پريا ميخواست به علي زنگ بزنه اولش زد رو آيفون و از قضا اون پسر مودبه ي همكارش گوشي رو برداشت ! نميدونم چرا تو دلم با شنيدن صداش يه جوريي شد ... قلبم تند تند زد ... دلم ميخواست پريا باهاش حرف بزنه و من بيشتر صداشو بشنوم ! اما به هر حال مكالمشون تموم شد ...

از اونجايي كه ما چند سال بود دوست بوديم و خيلي خوب همو ميشناختيم پريا حالمو فهميد ... شماره شو بهم داد هم محل كارش هم خونه شون !‌ علي بهش داده بود قبلنا كه ميخواست بامن دوستش كنه ! اون روز شماره رو گرفتم و نميدونم چرا گرفتم ...

تا 2-3 روز همش تو شك و دو دلي بودم ... يه روز زنگ زدم محل كارش ... 4 تير 79 ...خودش گوشي رو برداشت ... تا گفت بله قطع كردم ... ( خدا رو شكر اون موقع ها هنوز آي دي كا لر اختراع نشده بود وگرنه زودي لو ميرفتم ! )

تا غروب چند بار اين كارو كردم ... خودمم نميدونستم چرا ... هميشه دوست هاييم رو كه با پسري دوست بودن مسخره ميكردم و تو دلم بهشون ميخنديدم ! حالا خودم چم شده بود ؟! نميدونستم !

شب شد ... درست يادمه كه داشت فوتب ال نشون ميداد ... يادم نيست ماله كجا بود اما يادمه كه مهم بود ... همه تو هال نشسته بوديم و بابا داشت فوتب ال ميديد ... نميدونم چرا دوباره دستم رفت سمت تلفن ! شماره خونشون رو گرفتم ... باز خودش برداشت ... صداي فوتب ال از خونشون ميومد ... خدايا اين صدا چي توش بود كه منو اين طوري گرفتار خودش ميكرد ؟؟ نميدونم صداش خيلي خاص بود ... آروم و متين ... شب كه ميخواستم بخوابم خنده ام گرفت ... خدايا من به چي داشتم فكر ميكردم يه صدا ؟؟!! يه بله گفتن و الو شنيدن ؟ چي منو اين طوري جادو كرده بود ؟؟ خودمم نميدونستم ...

 از خودم بدم اومد ... از كاري كه كردم ... از مامان و بابام خجالت كشيدم ... به خودم قول دادم كه ديگه اين كارو نكنم ...

فردا صبحش روي قول خودمم مصمم تر شدم وقتي تو چشم هاي مامانم نگاه كردم ! تاشب اصلا سمت تلفن نرفتم كه مبادا وسوسه بشم ‌! و نشدم و چه قدر خوشحال بودم ... با اينكه دلم براي اون صداهه تنگ شده بود اما وسوسه نشدم و حتا به خودمم خنديدم كه خاك بر سرت ! به يه صدا دل بستي ؟ صدايي كه نميدوني اصلا ماله كيه ؟ سرش به تنش ميارزه ؟ اصلا خوش تيپ و قيافه هست و كلي به حال ديروز خودم خنديدم ...

روز بعدش كه از خواب بيدار شدم ديدم مامان نيست ... خواهري هم نيست ... اهان يادم اومد خواهري رفته بود كلاس و مامان هم همين طور ... 8 صبح بود ... بر خلافه هميشه كه اون موقع خواب بودم اون روز خواب از سرم پريد ... ميدونستم كه مامان حدود 10 مياد خونه و من تا اون موقع تنهام ... بي اختيار رفتم سمت تلفن ... شماره گرفتم ... يه آقايي گوشي رو برداشت سريع قطع كردم ... يه كمي چرخيدم تو خونه ...ميخواستم برم بخوابم كه نميدونم چي شد كه دوباره شماره گرفتم ... بله ؟ صداي خودش بود ... تنم گر گرفت ... تا اومدم به خودم بيام گفتم سلام ...صداي سلامش كه توام با ابهام بود تو گوشم پيچيد ... سكوت كرد ... گفتم من با ... بعد مكث كردم نميدونستم چي بگم ... گفت با علي آقا كار دارين ؟ ( ظاهرا اين علي آقا تماس زياد داشته !! ) گفتم نه ! گفت پس بفرمائين ؟؟ گفتم من با شما كار داشتم ! سكوت كرد يه لحظه و صداي نفسش تو گوشي پيچيد ... گفت خواهش ميكنم امرتون ؟ و من گفتم دوست پريا هستم و خودمو معرفي كردم ... نميدونم چي شد كه يهو ديدم نزديك به نيم ساعته كه داريم حرف ميزنيم ... از خودش گفت از كارش از خانواده اش ... از اين كه چه قدر شبا زود ميخوابه و من بهش خنديديم ... از اينكه چه قدر صبح ها زود بيدار ميشه و من باز بهش خنديديم ... از اينكه بهم گفت هر روز اين موقع به من زنگ بزن كارم سبكتره و من گفتم آخه من هر روز اين موقع خوابم و بماند كه ديگه هيچ روزي از ذوق حرف زدن باهاش خوابم نميبرد !! و اين تماس ها ادامه داشت ...

دقيقا دو هفته بعد براي اولين بار همديگه رو ديديم  كه خودش ماجراهايي داشت ... گفتم كه مامان و باباي من خيلي خيلي سخت گير بودن و من به هيچ وجه تنهايي جايي نميرفتم ... با هزار بدبختي راضي شون كردم برم خونه پريا اينا ... به دوستم هم زنگ زدم و براي يكشنبه كه ميخواستم برم اونجا باهاش قرار گذاشتم ... هي ميگفت بيا از صبح با هم بريم من ميرسونمت ... منم گفتم نه نميشه !! خلاصه اون شب تا صبح نخوابيدم ... 7 صبح حاضر و آماده نشسته بودم منتظر بابا ... وقتي رسيدم اونجا پريا هم تنها بود ،‌ زنگ زد به علي و براي ساعت 3 بعد از ظهر قرار گذاشت ... واي خدايا دل تو دلم نبود ... استرس ، هيجان ،‌ ترس ،‌ احساس گناه ، ذوق ، عذاب وجدان ... اينا حس هاي مختلفي بود كه داشتم !!

براي اولين بار به پيشنهاد پريا يكمي آرايش كردم ... ساعت 2:45 راه افتاديم ... تو اون گرماي ظهر ، هيجان هم باعث شده بود كه رنگ صورتم قرمز قرمز بشه !( البته بيشترش به خاطر هيجان و استرس بود !! )

از دور دو تا پسر ديديم ... من نميدونستم كدوم عليه و كدوم دوستش ! از پريا پرسيدم بهم نشون داد ... رسيديم ... علي با من و پريا دست داد اما دوستش نه ! ( بعدها بهم گفت ميدونم اصولش اينه كه خانم اگه خواست دستش رو ببره جلو و اگه اين كارو نكرد يعني تمايلي به دست دادن نداره !‌ ) فقط سلام گرمي كرد و به پيشنهاد علي اونا از ما جدا شدن ! شروع كرد به حرف زدن ... از همه جا گفت ... از كارش ،‌ از زندگيش ، از خانواده اش ،‌ از اينكه خانواده مذهبي داره ،‌ از اينكه به اصول ديني مقيده و من بيشتر راه ساكت بودم و گوش ميكردم !‌ حدود يك ساعت با هم بوديم ... تمام اون يك ساعت از شدت استرس كه مبادا كسي ما رو ببينه ساكت بودم و بيشتر حرفاشو نفهميدم ... رسيديم سر جاي اولمون پريا و علي هم اومدن ... خيلي سريع خداحافظي كرديم و اومديم خونه ... پريا ازم پرسيد نظرت چي بود ؟ گفتم نه !! نميدونم چرا اما نميخوام ادامه بدم باهاش !! دليل خاصي هم ندارم ... فقط اينكه خيلي حرف ميزد ... فقط نميخوام ... اونم ديگه هيچي نگفت ، فقط گفت پس ما ديگه زنگ نميزنيم تا خودشون زنگ بزنن ... يه بار علي زنگ زد و سراغ منو گرفت و با اشاره من پريا گفت من خوابم ...تاغروب منتظر بوديم و من مصمم فقط ميگفتم نه !‌ ديگه نميخوام و بهش رك و پوست كنده ميگم ...ساعت حدود 7 خودش زنگ زد خونه پريا اينا و سراغه منو گرفت ... وقتي پريا صدام كرد كه برم پاي تلفن براي گفتن نه هنوز هم مصمم بودم ...

                                                                                        ادامه دارد ...

-----------------------------

دوستاي خوبم ببخشين اگه خيلي با جزئيات مينويسم ميخوام همه چي ثبت بشه تا هيچ وقت يادم نره ! ببخشيد اگه خسته تون ميكنه ...

دستم ديگه افتاد با اجازه بقيه شو فردا ميزارم

----------------------------

نميدونم چرا چند روزه خيلي كسل و بي حوصله هستم ... منتظر بهانه و كوچكترين تلنگري هستم كه عصبي بشم و داد بزنم و جيغ بكشم و بعدش يه گريه مفصل بكنم ...


[ ]
+
اصلا حال و هواي اين روزا رو دوست ندارم ... دلم ميخواد چشمامو ببندمو و باز كنم و ببينم همه چي خواب و خيال بوده ... از اينكه چه خون هايي به حق و ناحق ريخته ميشه خيلي ناراحتم ... ديشب خيلي از خدا خواستم كه خودش برامون خير و بركت بفرسته ... روزهاي روشن بفرسته ... اين روزهاي تاريك و تار و دوست ندارم !

از همه بدترش خواهري خودمه كه خيلي داغه ! خدا رو شكر كه الان زن جا نه تو رو خدا دعا كنيد تا آخر هفته كه مياد شرايط آرومتر باشه ... خيلي دلم براش شور ميزنه ...

اخبا%ر دروغي هم كه از تي وي ميشنويم شده نور اعلي نور ! شنيدين كه ميگن از هيچچچچچچچچ س لا &ح گرمي استفاده نشده !!!!! ( حالا بايد كمي هم به مفهوم گرم و سرد عميق تر بيانديشيم ! )

---------------------------------------

اوضاع احوال خونه هم چنان نابسامانه ... نميدونم چرا هر چي كار ميكنيم باز كار هست ... دلم ميخواد يه روز عصري برم خونه و ببينم كه همه جا مرتبه و من هيچ كاري براي انجام دادن ندارم ...

ديشب با همسري يه چيزي حدود نيم ساعت روي تخت جلوي پنجره اتاق نشسته بوديم و هر دو از سكوت و هواي خوب و باد ملايمي كه ميومد لذت ميبرديم ... هيچ كدوم دلمون نميخواست كه سكوت رو بشكنيم ! هر دومون بهش احتياج داشتيم !

-------------------------------------

از كار كردن ( به قول عسلي عزيزم ) آدم شوهرا همين بس كه گردي روي اجاق گازم گم شده ! همون سياه گردا ( اسمش نميدونم چيه !! )

روز اثاث كشي پدر شوهري اومده بود كه هواسش به كارگرا باشه ... كارگره اومد گير داد كه بايد روي گاز خالي باشه ... گفتم چسب گفت نه ! پدر شوهري گفت من جمع ميكنم رويه گازت رو ... و جمع كردن همانا و گم شدن كليه متعلقات همان !

نتيجه اينكه ما الان گاز نداريم هر چي هم ازش ميپرسيم كجا گذاشتين ميگه تو اون سطله ! آخه من كه سطلي نداشتم ... و في الواقع آشپزخونه تعطيل و كركره اش هم پايين مي باشد !

---------------------------------------

مدت هاست كه دنبال خريدن يه عينك آفتابيم ... عينك هاي قبليمو ديگه دوست ندارم ... ( من آخه عشق عينك آفتابيم ) ديشب رفتيم سمت خودمون يه دوري زديم اما قيمت ها بسيار نجومي بود ! يه دونه كه من خوشم بود و فك كنم از همه ارزون تر بود گفت 185 البته مارك شا**نل بود اما خوب خيلي گرون !!

شما جايي رو سراغ دارين كه هم عينك هاش خوب باشه و هم قيمت هاش مثلا حدود 50 تومان ... اگه راهنمائيم كنين ممنونتون ميشم يه دينا ...

يه راهنمائي ديگه هم ميخوام لطفا ... وكيل خوب براي مهاجرت به استراليا اگه سراغ دارين بهم معرفي كنين ...


[ ]
+
خونه جديده !‌
خاصيت عجيب و در عين حال خوب و جالبي داريم ما آدما ! خيلي سريعتر از اون چيزي كه فكر ميكنيم به همه چي عادت ميكنيم ‌! تازه بعضي وقتا اون چيز جديد كه فكر ميكرديم داشتنش خيلي سخته و اصلا دلمون نمي خوادش ! برامون خوشايند تر از قبليه ميشه !‌

خونه قبليه رو وقتي گرفتيم من و همسري از خوشحالي سر پا بند نبوديم !‌ من و بابايي شبا ميرفتيم با ماشين از جلوش رد ميشديم و گاهي هم با همسري اين كار و ميكرديم ... همش فكر ميكرديم كه خونه مون قشنگ ترين و بهترين خونه دنياست !‌ كه البته خداييش هم خونه خوب و قشنگي بود ... خوب اما به هر حال هر چيزي در عين حال كه محاسني داره معايبي هم داره !

اون روزاي اول اصلا اصلا ما عيبهاشو نميديديم ... نمي ديديم كه طبقه چهارمه و هر روز چند بار اين همه پله رو بايد بريم و بيايم ! نمي ديديم كه پنچره اتاقو كه باز ميكنيم عملا تو چشم همسايه روبرويي هستيم !‌ البته بماند كه واحد رو به رويي ما خالي بودا !‌ نمي ديديم كه كوچمون چون حد فاصله دو تا خيابونه  تقريبا عبور ماشين ها ازش زياده ... نمي ديديم كه چون اتاق خوابمون شرقي - غربيه تو ظهرا به خصوص تابستون بلا استفاده است انقدر كه آفتاب توش ميوفته ! بعضي وقتا مي ترسيدم كه روتختيم آتيش بگيره ! و هر از گاهي سوسك گنده هايي رو كه سرو كله شون پيدا ميشد و نمي ديديم !

اما الان كه رفتيم خونه جديده ميفهميم ! قدر آسانسورمون رو با همه وجود ميدونيم و اصلا ناراحت نميشيم وقتي ميايم پايين و ميبينيم يه چيزي جا گذاشتيم ! با فشار يه دكمه ميريم و برميگرديم ( چه نديد بديد ! ) الان كه منظره اتاق رو نگاه ميكنيم كيف ميكنيم از اين كه خونه مون انقدر تو بلندي واقع شده كه شبا انگاري كل شهر زير پامونه ! ديروز مامان جوني به شوخي هي ميگفت عجب ويوييييييييييييييييي دارين ! ميفهميم كه اون طرفه كوچه كه همش باغه چه نعمتيه !‌ غروبا بوي گل هاش راه ميوفته و روحمون رو نوازش ميده !‌ اونم من گل دوست كه هميشه با گل هام حرف ميزنم و قربون صدقه شون ميرم ! و خوشحاليم از اينكه حداقل تو اين چند روزه سر و كله هيچ سوسكي پيدا نشده !

عجب خاصيتي داريم ما ادما !!!!

***********************************

مامان و باباي خوبم تو اين دو سه روز مثل هميشه باز خجالتمون دادن ... بنده هاي خدا انقدر كار كردن كه ديشب ديگه نا نداشتن !‌ مامان طفلكي خودش ميخنديد ميگفت من تو بخش اشپزي هم هستم !‌ راست ميگفت بنده خدا ... اين چند روز ما همش كار ميكرديم و مامان يكمي زودتر برميگشت خونه تا غذا رو آماده كنه ‌! الهي قربونشون برم ! چه جوريي ميتونم اين همه محبتشون رو جبران كنم !‌!

تازه باز مثل هميشه حريفشون نشدم و آخر شب تويه پاكت يه تراول دادن كه هديه خونوته ! هر چي گفتم بابا خونه اجاره ايي كه كادو نميخواد به خرجشون نرفت كه نرفت !‌

خانواده همسري هم كه مثل هميشه رسما خودشون رو كشيدن كنار و خلاص ! ديشب مامان همسري زنگ زده ساعت 9 شب ! مثل هميشه حق به جانب كه چرا نگفتين ما با بچه ها بيايم كمك ؟؟!! همسري هم گفت ما 4 روزه اثاث آورديم هر كي ميخواست بياد اومد !!! ( اينو تو پرانتز بگم كه سر عروسي هم خواهر هاي همسري و داداشش يك بار محض رضاي خدا هم نگفتن داداش من زنده ايي يا مردي !! تنهايي از پس اين همه كار و مخارج بر مياي يا نه ؟! ولي بعدش دو قرتو نيمشون باقي بود كه تو چرا از ما كمك نخواستي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدايا پررويي تا چه قدر اخه !‌!!! )

داداش بي معرفتش حتا ديروز يه زنگ نزد كه يه تعارف بكنه كه كمك ميخواين ما هم با تمام وجود قدردان باشيم و بگيم نه !

آدم پر توقعي نيستم به خدا ... اما همين خواهري هاي همسري وقتي يكيشون اثاث كشي داره همه بسيج ميشن و ميرن و يكي غذا ميپزه و صبح اثاث ميبرن تا شب چيده شده !‌ اون وقت خودشون براي برادرشون هيچ كاري نميكنن اما فقط ازش توقع دارن ! موقع كار و وظيفه كه ميشه همسري من ميشه پسر بزرگ !! اي خدااااااااااااااااا

هيچي نگم بهتره !‌

*****************************

اخبار اين روز ها هم كه حسابي حال و هوامون رو افسرده كرده !‌ بعضي وقتا غصه ميخورم ... بعضي وقتا حرص ميخورم ... بعضي وقتا هم به يه حالت بي تفاوتي خيلي بدي ميرسم ! كاشكي احوالمون بهتر بود !


[ ]
+
چي بگم ؟؟!! + پي نوشت خيلي مهم
بعضي وقتا بعضي اتفاقا چنان اثر بدي روي روح و روانت ميزاره كه يه حس پوچي بدي بهت دست ميده ! حس اينكه تو رو احمق فرض كردن ! حس اينكه تو و تمام آرمان هات لگد مال شده ! حس اينكه سرت رو شيره ماليدن ! حس اينكه مثل يه بچه باهات بازي شده ...

تويه همچين شرايطي هجوم حس هاي بد رو تجربه ميكني ! تمام حس هاي بد و تلخ به افكارت حاكم ميشن !‌
تو رو كه مدت ها بوده براي خيلي چيزا ذوق و شوق داشتي به يه آدم افسرده و بي نهايت عصبي تبديلت
ميكنن‌ !

دائما با مامان تبادل اخبار ميكنيم و مامان حرص ميخوره و من غصه !

خيلي حرف هاي گفتني هست ! خيلي چيزا ... اما حيف كه نميشه گفت ... حيف كه آزادي بيان مرده ... حيف براي خيلي چيزها كه مرده !‌

**************************************

ديروز تو اوج همه ي اين ناراحتي ها و اعصاب خوردي ها ناچارا"‌ اسباب كشي داشتيم ! انقدر كه هر دومون كسل و بي حوصله بوديم فك كنم 10-15 بار شايد هم بيشتر ! با هم گرد و خاك كرديم !

وسايل رو هم برديم ريختيم وسط خونه جديده و خودمون از خستگي رفتيم خونه مامان اينا و از حال رفتيم ! اونجا اخبار به شدت داغه ... چون مامان اينها به خاطر خونه سفير فلان كشور كه پشت خونه شونه ، خيلي از كانال هايي رو كه قطعه دارن و اين باعث ميشه كه خيلي از چيز ها رو با همه ي ناخوشايندي ببينيم و بشنويم !‌

**************************************

آبدارچي شركت بابا اينا برگشته بهش گفته : اي بابا اينا آخه چرا اين جوريي ميكنن ؟! 4 سال كه بيشتر نيست ،‌ حالا يه جوريي تحمل كنن بعدش هر كي مردم خواستن بياد ! والا !‌

**************************************

الان تو بازيه اير$$ان و كر%ه شنيدم و ديديم كه كر%ي مي و نكو نا%م و كع ب%ي و مهدو%ي كيا نماد س ب.ز به دستشون بستن !‌!!!!


[ ]
+
از هر دري سخني !
گاهي وقتا ما آدم ها چيزهايي رو ميخواهيم و براي به دست آوردنش خيلي تلاش ميكنيم ! اونقدر كه ديگه به نتيجه تلاش هامون اطمينان داريم ! ميدونيم چيزي رو كه ميخواهيم تو كمتر از چند ساعت به دست مياريم !‌ و از اين بابت خوشحاليم ! 

شايد تو جريان اين تلاش هاي گروهي يه عده ايي هم ناخواسته و بدونه علت بهش وارد بشن ،‌ تحت تاثير اون موج قرار بگيرن و بدونه اينكه بدونن هدف چيه و چرا همه دنبال اون هدف هستن تو اون تلاش ها همكاري ميكنن ! اين عده اگه تلاششون به نتيجه هم نرسه خيلي اذيت نميشن و همون طور كه به سرعت وارد اين گروه شده بودن از اون گروه جدا ميشن و خلاصه حز ب بادن !‌

اما عده ايي كه با شناخت و تحقيق و همفكري اون هدف رو انتخاب كرده بودن و براي رسيدن بهش خيلي تلاش كردن !‌ وقتي بنا به جبر !! بهش نميرسن خيلي تو ذوقشون ميخوره !‌ يه عده همچنان به تلاش هاشون ادامه ميدن و دنبال يه فرجي ميگردن و يه عده مثل من دچار سرخوردگي ميشن و احساس ميكنن كه بازيچه شدن ... اين حسه كه آدم بازي و فريب داده شده از همه چي بدتره ! 

ناراحتم خيلي زياد به خاطر انتخابي كه داشتم و براش خيلي زحمت كشيدم اما به دستش نياوردم ،‌ و از اون بيشتر ناراحتم براي اينكه فكر ميكنم خيلي راحت بازيچه شدم و شديم !‌ و از همه بيشتر براي شعوري ناراحتم كه به شدت مورد اهانت قرار گرفته !

يه چيز ديگه هم كه خيلي اذيتم ميكنه اينكه موج سبز ها رو رودر روي پرچم قرار دادن !‌ يعني چي ! مگه من و موج سبز ماله اين كشور نيستيم ؟! پرچم ماله همه ي ماست ،‌ غير از اينه ؟!‌ پرچم ماله اير$انه ماست !! از هر رنگي و جنا حي !

ظاهرا ما تويه اين انتخابات دنبال انتخاب شخص نبوديم ،‌ دنبال نشون دادنه اقتدار و اتحاد ملي مون بوديم كه نشون هم داديم !!

**************************************

امروز به نظرم تنها روزيه كه ميتونيم يه گوشه خيلي خيلي كوچيك از زحمات مامان هاي خوبمون رو جبران كنيم ! البته جبران كه نه ! محبت و عشق و فداكاري مادر چيزي نيست كه قابل جبران باشه ! فقط ميتونيم بهشون نشون بديم كه قدردانه محبت هاي بي دريغشون هستيم !

هميشه فكر ميكنم خيلي روح بزرگي ميخواد كه ادم از خودش بگذره ! خيلي فداكاري ميخواد !‌ بعضي وقتا كارهاي مامان ها برام قابل درك نيست !‌ از حد تصورم بالاتره !‌ گاهي وقتا فكر ميكنم اگه من هم يه روزي مادر بشم ... حتا از فكر كردن بهش هم تنم ميلرزه ! هنوز نميدونم روح منم انقدر بزرگ هست ؟!

در راستاي به جا آوردن همين حس قدرداني براي مامان خانمي خودم يك عدد ماهي # تابه # هپي # كا ل و يك عدد اپي #‌لي# دي خريديم و چون خواهري زنجا نه ،‌ روز جمعه كادوي مامان خوبم رو بهش داديم ...

البته ناگفته نماند كه من هم بي نصيب نموندم و از مامان خانمي يك عدد تاپ خوشگل مهموني و از خواهري يك عدد رژ لب و سايه گرفتم !

همسري هم از صبح سربه سرم ميزاره كه برات يه شاخه گل خريدم دوست داري منم ميگم نههههههههههههه !

براي مامان همسري هم با خواهر شوهري ها و برادر شوهري اعلام اتحاد نموده و براش ماكر و فر خريديم ! كه امروز قراره بريم و بهشون بديم !

**************************************

اوضاع خونمون به شدن نا به سامانه ! همه چي تو كارتون رفته و وسط اتاق جمع شده ‌! ديگه بايد يه جاي خالي پيدا كنيم تا پامون رو بزاريم و نخوريم زمين ‌!

ديشب كليد رو هم گرفتيم ، قرار بود دوشنبه بگيريم اما چون ما ديروز چكمون وصول شد مرام گذاشتن و كليد رو بهمون دادن !

اما از بس كه من و همسري هر دو كسل بوديم حتا دل و دماغ اينكه بريم خونه مون و آئينه قران ببريم نداشتيم !‌ بنا بر اين ، اين كار هم به امروز موكول شد ...

خيلي دلم ميخواد امروز با همسري يه سر هم به مامان جوني بزنيم !‌ درسته كه رفتيم پيشش و كادوش رو هم داديم اما خوب دله ديگه !‌ حالا به همسري بگم ببينيم با اين حجم كار آيا چنين چيزي امكان پذير ميشه يا نه ؟! 

راستي اين روز عزيز رو اولا به همه مامان خانومي ها !‌ به خصوص مامان خانمي هاي وبلاگستان و دوما به همه خانمي هاي وبلاگستان تبريك ميگم !



[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات