روزانه !
سه شنبه دهم آذر 1388 توسط دخملي
يكشنبه :
همسري مياد دنبالم ... ميريم سمت خونه ... خيلي سرده ! تا ميرسيم من اول اش جوئي كه مامان داده و هنوز ازش نخوردم و ميزارم گرم ميشه ... با اينكه ميدونم جواب همسري نه هست اما ميپرسم همسريييييييييييي جونننننننننننن اش ميخوري ؟! ميگه : اوهوم !!
ميگم : مطمئني ؟!!! ميگه : اره قيافه اش خوشگل بود ميخورم !!
آش ميخوريم ... يه رج بافتني ميبافم ... ميرم تو اشپزخونه ... اصولا هميشه با پاي خودم ميرم و رفتنم با خودمه و بيرون اومدنم با خدا !!
مامان به سفارش خودم برام بادمجون خريده حدود ۴ كيلو !! ميشورمشون و ميزارم رو گاز تا كبابي بشن ... همسري هم ديروز به سفارش خودم برام سه دسته اسفناج خريده و اونا هم دارن صدام ميكنن ! ميخواستم نصفش رو بدم مامان كه مامان ميگه خودش خريده !
اسفناج ها رو ميشورم و با مولينكس خورد ميكنم ... چون تشت و ابكش بزرگ ندارم هي ريز ريز بايد بشورمشون ...
بادمجون ها رو كبابي و ساتوري شده بسته بندي ميكنم و ميزارم فريزر ... براي شام هم ميرزا قاسمي درست ميكنم ...
بعد از شام دوباره خورده نخورده ميرم تو اشپزخونه ... اين اسفناج هاي لعنتي تموم نميشن ! همسري مياد كمك ... تند تند خورد ميكنه و من بسته بندي ميكنم ... اشپزخونه رو تي ميكشه ... ظرف ها رو ميشوره ... بهش ميگم اگه كسي جلوي من اسم اسفناج بياره خوم رو ميكشم با خنده البته !
ساعت دوباره ۱۲ شده ... خسته ام ... به بافتني ام نگاه ميكنم ... خنده ام ميگيره ... امشب فقط يه رج بافتم !!!!
--------------------
دوشنبه :
ساعت دو ... تو شركت نشستم و دارم جدول حل ميكنم ... به اين فك ميكنم كه چه قدر كار دارم اما اصلا الان حال ندارم ... دلم ميخواد جدول حل كنم ! موباليم زنگ ميخوره ... از خونه خواهر شوهري كوچيكه است ... برميدارم ... ميگه خانمي راستي تو فسنجون دوست داري ؟ ميگم اره چطور ؟ ميگه پس شب منتظرتونم ... ميگم چه خبره مگه ؟! ميگه هيچي بياين دور هم فسنجون بخوريم ... ميگم به شرطي كه فقط فسنجون باشه و ميگه قول ميدم ...
زنگ ميزنم به همسري و ميگم ...
ساعت ۵ ميرسيم خونه ... يكمي با همسري نت گردي ميكنيم و براش يه وبلاگ قشنگ كه يه مطلب خنده دار نوشته رو ميخونم ... ميرم حموم ... موهامو ژل ميزنم ... خوشگل ميشم 
تا ميرسيم خواهر شوهري هم ميگه خيلي خوشگل شدي زرد بهت مياد ! ميگم نه بابا خودم ماشالا هزار ماشالا خوشگلم ! 
شام ميخوريم ... فسنجون و سوپ و ميرزا قاسمي ... بهش ميگم مگه قرار نبود يه نوع ؟! ميگه اينا مخلفاتشه ! تازه به خاطر من فسنجون ترش درست كرده ... همسري روش شكر ميريزه اما من عاشق فسنجونه ترشم !
انار ميخوريم ... كيك خواهر شوهر پز ميخوريم ... بستني مياره اما من نميخوام بردارم ... چون ديگه در حد انفجار خوردم ... اما ميگه ناراحت ميشم ... به زور چند قاشقي ميخورم ...
شوهرش برام ني طعم دار !! خريده ... كه من شير خور بشم ... هر كاري ميكنيم پولشو نميگيره اخر سر ميگه من براي خواهرم خريدم ! ديگه هيچي نميگم ... تشكر ميكنم ... دو تا بسته گرفته ... طعم كاكائم و كاراملش رو دوست دارم ...
شب خوبي بود ... خوش گذشت ...
--------------------
* از يكشنبه بوي بادمجون كبابي تو خونه مون پيچيده ... خيلي بوي بديه ... نميدونم چي كار كنم كه از خونه بره بيرون ... خانومهاي كدبانو كمككككككككككككك
** ماشين ظرفشوئيم دو باره كه ظرف ميزارم تمييز نميكنه ... هم ظرفها براق نميشن و هم ذره هاي غذا روشون ميمونه ... تويه ليوان و استكان ها هم پودر ميمونه ... كسي ميدونه مشكلش چيه ؟!
*** ديشب همسري برام اهنگ حبيب رو ميخوند ...
... خانوم خانومه من سرور هر چي خانومه !
... خانوم خانومه من از هر چي خانومه سره ! ( سه نقطه ها جاي اسممه خوب ! ) 
**** يكشنه شب همسري يه نيم ساعت بعد از من اومد بخوابه ... يعني حدود ۱۲:۴۵ ... من تو خواب و بيداري بودم كه اومد بغلم كرد ... بعد حالا من تو هپروت ! ازم ميپرسه اون دوستت طنين ( طنين جوني خوفييييييي ؟ ) اسم شوهرش چي بود ؟ ميگم عسلي ! ميگه خوب يه شب بگو بيان خونه مون ! ميگم چشم ... ميگه ميخواي الان بهش مس مس بدي ؟!!!!!!!!!!!!!! ميگم همسري الان خوابن خوبببببببببب تو هم بخواب خواهشا !
***** كار مورد علاقه همسري من : 
اصولا هميشه آخر هفته ها به مهموني هستيم و سر شلوغ ! اما اين آخر هفته ديگه خيلي خيلي سرمون شلوغ بود ... يعني برنامه هامون بسيار فشرده و متنوع بود !
پنج شنبه ظهر خونه مامان به صرف خوردن آبگوشت دعوت بوديم كه همسري كار داشت و نتونست بياد و بد هم نبود ! من و مامان و خواهري بعد از مدتها سه تائي تنها بوديم !
خوب بود و خوش گذشت ... به خصوص كه درست بعد از تموم شدن ناهار خوشمزه مون با ترشي فراوان ! فيلم كن.عان رو ديديم ... منم كه عاشق فرو تننننننننننن !
بعد هم ديرن ديرين ... ديرين ديرين دي دي دي ديننننننننن ... ( مربوط به امور خوشگلي و مو و اينا )
شب هم خونه خواهر شوهري ۳ بوديم ... تولد ... اونجا هم خوش گذشت ... شام زياد و خوشمزه و كيك ! يعني ديگه آخر خود كشون !!
از رنگ موي جديدم همه تعريف كردن و گفتن خيلي بهم مياد ! يكمي هم بزن و برقص و شوخي و خنده و سر نميدونم چي چي قهر با همسري ...
اخر شب كه رسيديم خونه خواهر شوهر ۳ زنگ زد و گفت پدر شوهر خواهر شوهر ۲ فوت كرده ... ناراحت شديم ... البته نه خيلي چون ۹۹ سالش بود ... خوب طبيعتا ادم براي كسي كه به اين حد پير باشه خيلي ناراحت نميشه ديگه ! واقعيته !!
---------------------
جمعه صبح :
همسري رفت براي دفن اون مرحوم و من خونه و مشغول اماده كردن بساط مهموني شب ... نميدونم چيه كه تازگي ها كه مهمون دارم نه خيلي استرس دارم و نه خيلي كار ! همه ي كارهام تند تند انجام ميشه و اين يعني ديگه يه دختر بي تجربه و ناوارد نيستم كه وقتي مهمون داشت گريه اش ميگرفت و اگه همسريش نبود عملا هيچ كاري نميتونست انجام بده !! و علاوه بر اينها ظهر هم براي ناهار بره مهموني !
ظهر خونه مامان بوديم و خاله اينها هم اومده بودن ... خوش گذشت ...
ساعت ۵ هم خوشان خوشان برگشتم خونه !!
مهمونمون البته غريبه نبود ... مامان اينا و خاله اينا ... خوش گذشت ... از غذا هم كه همه تعريف كردن ... شام هم قرمه سبزي و پيتزا و ته چين درست كردم ... با ماست و سالاد و ترشي ... خاله كلي از دستپختم تعريف كرد و من كيف كردم !
جالبه كه مهمون هامون ساعت ۱۰ رفتن و من و همسري هر دو غش كرديم !
--------------------
شنبه ديگه اوج فشردگي برنامه هامون بود ...
ناهار خونه مادر شوهري بوديم و خوش گذشت ... برادر شوهري رو بعد از چند ماه ديدمش ... كلي دلم براش تنگ شده بود ... ساعت كاريش يه جوريه كه خيلي دير مياد و كم ميبينيمش ...
بعدش هم بدوبدو رفتيم مسجد براي ختم پدر شوهر خواهري ...
احساس ميكردم دليلي براي رفتن وجود نداره ... احساس ميكردم احترام بايد متقابل و دوطرفه باشه و وقتي ايشون احترام نميذاره طبيعتا احترام هم نبايد ببينه ... اما رفتم ... به خاطر همسري رفتم ... هر چند كه همسري خودش اعتقاد داشت لزومي به رفتن من نيست ! و اگه اون تو شرايط مشابه بود نميرفت ! اما من رفتم ... درست يا غلط بودن كارم رو نميدونم ... خدا كنه كه متوجه باشه و منجر به پررو شدن بيشترش نشه !
مامان و بابا هم اومدن كه من اصلا راضي نبودم ... اما هر دو اعتقاد داشتن چون خواهر شوهري براي فوت مادر بزرگ من اومده بود اونها هم وظيفه دارن بيان ! و اومدن ...
قرار نبود شام بمونيم ... اما اصرار بيش از حد خواهر شوهري و همسرش موندگارمون كرد ... ساعت ۶:۵۵ شام رو اوردن و ما ۷ از رستوران پريديم بيرون ! آخه براي ساعت ۸ بليط سينما داشتيم !
خدا رو شكر رسيديم ... محاكم.ه در خيابا.ن ... بد نبود اما يه فيلم معمولي بود و من انتظار بيشتري از كيميائي داشتم ... اما سبك همون سبك هميشگي بود ...
بعد هم سانس مهموني اخر شب و رفتن خونه مامان اينا ... اونجا هم خوب بود و كلي انار خورديم و كلي با خواهري شوخي كرديم و خنديديم ...
در كل تعطيلات خوبي بود و خوش گذشت ... اما مثل هميشه خستگي ام تموم نشد ... گاهي دلم ميخواد تعطيلات تو خونه خودمون باشيم و دوتائي اما نميدونم چرا هي نميشه !!
--------------------
* موهامو خوب گفتم كه رنگ كردم ... اگه گفتين چي ؟ فندقييييييييييي ... منتها فندق قرمز ديدين ؟! از اون مدلها !
قرمزيم يه ريزه از اين عكسه كمتره : ديييييييييي اما همه تعريف كردن و خوششون اومد ... همسري هم ميگه كه بهم خيلي مياد ! اما من واقعا نميدونستم فندقي اين همه قرمزي داره ! الان به قول خواهري از اون خانم قرمز ها شدم : دييييييييييييييي
** اين چند روزه چندين بار با همسري گرد و خاك كرديم ... نميدونم چرا اما كلا يه ۲-۳ هفته ايي ميشه كه زياد بحث و تنش داريم ... هر چند كه زود حل ميشه و تموم ميشه اما ناراحتم !همسري ميگه من تازگي ها زياد غر ميزنم ! راست ميگه از دست خودم هم ناراحتم ... يكمي دعوام كنين بلكه خوب بشم !
روزانه !
سه شنبه سوم آذر 1388 توسط دخملي
تو شركت نشستم و دستمو زدم زير چونه ام و دارم غصه ميخورم ... غصه خيلي چيزا و خيلي اتفاقا ... اما تو لحظه اخر بيشتر از همه غصه اينو ميخورم كه بايد خودم برم خونه ... همسري نميتونه بياد دنبالم ... تو كمتر از ۱۰ دقيقه همسري زنگ ميزنه و ميپرسه كي ميخواي بري ؟! ميگم تا ۴:۱۵ ميرم ... كاري ندارم ... ميگه تا ۴:۳۰ بمون ميام دنبالت ... و من خوشحالللللللللللللللل ...
تا ۴:۴۰ دقيقه صبر ميكنم ... زنگ ميزنم به همسري ... ميگه من ۲۰ دقيقه است تو پارك وي تو ترافيكم ... الان ازاد شدم تا يه ربع ديگه ميرسم ... ميگم همسري من ديگه نميتونم بمونم عزيزم من خودم ميرم 
ميرسم تو همت كه همسري دوباره زنگ ميزنه عزيزم من ۲ دقيقه ديگه پيش توام ... ميگم سختي اش تا اينجا اومدن بود كه پياده بودم اما باشه بيا ...
يه دقيقه بعد باز همسري زنگ ميزنه ميگه وايييييييييييييييمن از اينجا ميخورم توا. نير ... ميگم همسري تو رو خدا تو برو منم ميام ...
سوار ماشين ميشم ... دوباره همسري زنگ ميزنه و ميگه خانمي سر توا.نير من ايستادم بيا !
يعني خونه رفتن ما حكايتي داشت براي خودش ! 
ميرسيم خونه ... زودي چايي ميزارم ... همسري بايد بره جائي كار داره ... چايي ميخوريم و پسته ... يكمي حساب كتاب قسط هامون ميكنيم و سرمون سوت ميكشه از اينكه ماهانه يه چيزي بالاي يك ميليون تومان داريم قسط ميديم ...
همسري ميره و من تنها ميشم ...
بافتني ميبافم ... اشپزخونه خيلي كثيف و نامرتبه ... همه جا رو تميز ميكنم ... مواد ماكاروني اماده ميكنم چون همسري خيلي هوس كرده ... اب ميزارم جوش بياد ... گوجه فرنگي هارو ميشورم ... ماكاروني رو دم ميكنم ... به اين فك ميكنم كه ماكاروني حتما بايد دم بشه ... يعني من اينجوري دوست دارم !
گوجه ها رو ميريزم تو مولينكس ... بسته بنديشون ميكنم و ميزارم فريزر ... ( به پيشنهاد مامان اين كارو كردم براي مواقعي كه مثل پارسال گوجه به كيلوئي ۲۰۰۰ تومان ميرسه )
بافتني ميبافم ... به خواهر شوهري كوچيكه زنگ ميزنم ... براي پنج شنبه قرار ميزاريم بريم خونه خواهر شوهري ۳ ... تولد دخترشه ... يكمي هم درد و دل ميكنيم ...
همسري حدود ۱۰ مياد ... شام ميخوريم ... ميوه و چائي ...
من حالم بد ميشه ... حال تهوع شديد و سردرد ... نميدونم چمه ؟!
ميخواستم زود بخوابم اما باز ميشه ۱۲:۱۵!! نميدونم چرا ؟! كاري هم نداشتم ها اما از زود رفتن تو تختخواب بيزارم ...
--------------------
يادم رفته بود بگم مامان اينا كه اومدن خونه مون خواهري برام يه شال خريده بود و مامان يه لباس بي ناموسي 
--------------------
من پارسال موهامو يه مش قشنگي كرده بودم ... مش مدل ستاره ... فقط روي موهامو بود و تيكه هاي نازك ... خيلي قشنگ و شيك بود ... نميدونم چرا وسوسه شدم الان برم اين كارو كنم ...
شايد براي پنج شنبه برم ... البته بين مش و رنگ فندقي دودلم ... ممنون ميشم نظراتتون رو بگين ... ميدونم كه مش هم شايد مد نباشه ... اما خوب دله ديگه ! مد حاليش نيست كه لا مصب !!! 
خدايا ! حكمت بعضي چيزا رو هر چي فك ميكنم نه تنها نميفهمم كه به پوچي و بيهودگي ميرسم ... خدايا دلم خيلي گرفته امروز ... يعني از ديشب كه اون خبر رو شنيدم دلم بد گرفته ... يه بغضه گنده كه هي دارم باهاش مبارزه ميكنم ... خدايا ... گاهي وقتا هم بركتت رو بفرست نه فقط حكمت !
يه آقاي حدود ۴۰ ساله از اقوام كه سال هاست اسكيزو فرني داره ... سال هاست تحت مداوا بوده ... دكتر از اول هم گفته كه خوب شدني نيست ... بايد هميشه دارو بخوره ...
اين اقاي تحصيل كرده كانادا ، نويسنده است ... قرا ن رو به دو زبان انگليسي و فرانسه ترجمه كرده ... مرد خوبيه ... اروم و سر به زير و خانواده دوست !
چند سال پيش بيمارستان بستري شد و تا چند ماه پيش خوب بود ... يعني دارو مصرف ميكرد اما رو به راه بود ... تا اوايل خرداد امسال ... دوباره بيماريش برگشت ... دوباره همون ادعاها ... ادعاي امام زماني ( استغفر اله ) دوباره نمازهاي بسيار طولاني ... دوباره غذا نخوردن ها جز ميوه ها و غذاهاي بهشتي ...
دوباره بستري شدن تو بيمارستان ... تا سه هفته پيش ... گفتن خوب شده ... خوب كه نه ! گفتن بايد هميشه دارو بخوره ... اما شرايطش تقريبا طبيعيه ... تا جمعه شب ... نصف شب با چاقو ميره سراغ خانمش ... ميخواسته خانومش و بچه هاش رو بكشه ... خانومش سريع همسايه شون رو صدا ميكنه ... ديروز صبح ميبرنش بيمارستان ... دكتر ديگه ازش قطع اميد كرده ... گفته بيمارستان براش فايده ايي نداره ! ببرينش اسايشگاه ...
بزارينش اونجا ... نه دارويي و نه درماني ... ديگه خوب شدني نيست !
صداي التماس خانومش كه با گريه از دكتر ميخواسته بازم بستريش كنن و دكتر گفته ديگه هيچ فايده ايي نداره ... اين ادم اروم ديگه خطرناكه شده !! تويه گوشم پيچيده ...
از ديشب فقط چهره دختر ۱۴-۱۳ سالش و پسر ۸ سالش جلوي چشمامه ... خدايا سرنوشت اونا چي قراره بشه ...
نميدونم بگم براي كي دعا كنين ... اقاهه كه خوب شدني نيست ديگه ... دكتر گفته اين ادم اروم و سر به زيري كه روي زن و بچه اش چاقو كشيده ديگه به اوج بيماريش رسيده ... ديگه هيچ كاري نميشه براش كرد ... براي بچه هاش دعا كنين ... براي همسر بيچاره اش كه بايد بار زندگي رو به تنهايي به دوش بكشه ...
نميتونم بگم اين اقا چه نسبتي داره با ما اما براي همه مون خيلي عزيزه ... از ديشب فكرو خيال داغونم كرده ...
خدايا بازم شكرت !
مهموني !
شنبه سی ام آبان 1388 توسط دخملي
مهموني پنج شنبه به خوبي برگزار شد فقط يه حال گيري اساسي داشت كه بابايي نتونست بياد ! براش كاري پيش اومد و ما تا ۱۰ اميدوار بوديم كه بياد و با هم شام بخوريم اما نيومد و ما به تنهايي شام خورديم و تا ساعت ۱۲:۳۰ هم منتظر شديم و نيومد و موقع رسوندن مامان اينا از همه چي براش كشيدم و دادم مامان برد !
شام هم همون غذاهايي كه گفته بودم ! مرغ و بادمجون ، گراتن مرغ ، پيتزاي همسر پز بسيااااااااااااااار خوشمزه و كرم كارامل و سالاد كاهو ... مامان و خواهري خيلي خيلي از همه چي تعريف كردن ... و من بسي خوشحال شدم !
بعد از شام هم خواهري كه روي مبل خوابش برد و مامان هم دراز كشيد و منم پايين پاش نشستم و كلي حرف زديم ( نشد غيبت كنيم چون همسري هم همون جا مشغول نت گردي بود !! )
اما در كل شب خوبي بود و اگه بابا هم بود عالي ميشد !
حالا مامان اينا قول دادن كه به زوديه زود دوباره بيان !
--------------------
ديشب خونه مامان همسري بوديم ... من به همسري گفتم ناهار بريم اما همسري گفت نه !ناهار جمعه ظهر بايد خونه پدر خانم باشه ! ما هم كه مشعوف ! با نيش باز گفتيم اوكيييييييييييييييييييي 
ديشب هم خوش گذشت ... به خصوص كه خواهر شوهري كوچيكه هم بود ... كلي با ني ني خوشگلش ور رفتم !
اما بديش اينه كه تا ميگيرمش بغل مادر شوهري ميگه تو هم يكي بزا ( لطفا با تشديد بخونين ! )
نميدونم بايد دوباره به همسري گله كنم كه به مامانش بگه انقدر دخالت نكنه يا نه ! چيزي نگم ! اما از اينكه به خودش اجازه دخالت اونم با اين حجم بالا ميده ناراحت ميشم و قطعا اگه بخواد هي و هر بار تكرار بشه بايد با همسري وارد مذاكره بشم !
اما از حق نگذريم ! ديشب يه كيسه باقالي خشك و يه كيسه زيره بهم داد ... البته زيره ها جرياني داره تعريفي !
به خواهر شوهري گفت فلاني از شهرشون اورده يه عالمه گفته به تو هم بدم ... بعد يهو به من گفت تو هم ميخواي ؟! منم عينه اين دور از جون خنگا گفتم بله ! خوب يكي نيست بگه دختر نونت نبود ابت نبود زيره خواستنت چي چي بود !!!
رفت دو تا كيسه اورد ... ماله من نصف خواهر شوهري ... خواهر شوهري خنديد گفت ماله من بيشتره ؟ مادر شوهري هم نه گذاشت نه برداشت گفت اره !! معلومه كه بيشتره !!! خوب اصلا براي تو اورده بود !!!!!!
اما بنده خودمو زدم به بي غيرتي ! ديدم بهترين كار همينه و با خواهر شوهري هر هر خنديدم !!
--------------------
صبح يه خواب خيلي بدي ديدم ... خواب ديدم يكي از دوستام جلوي چشمم خورد زمين و دور از جونش مرد ! از خواب پريدم ... همسري رفته بود بانك ... گوشي اش رو گرفتم جواب نداد ... يه بار دو بار ... ده بار ... بعد يهو برداشت كه عزيزم شرمنده گوشي تو ماشين جا مونده بود اما من بد قاطي كردم ... اومد خونه هي نازم كرد هي خواست توضيح بده اما من !! اه اه اه !!! نگم چي بودم بهتره !
از صبح هم به همسري زنگ نزدم تا خودش ساعت ۱۲ زنگ زد ... خيلي معمولي ... اما من بازم سرسنگين ! خيلي ديگه روم زياده !!!!!!!!!! ( بهناز خانوم ديدي من زنگ نزدم )
-------------------
آرنيكا جون خانمي بيا دو تا سوال تخصصي ازت دارم دوست جونم ... منتظرتم ها ! بيدار شدي ديگه نه ؟!

پست ديروزم ظاهرا خيلي خيلي جنجالي بود ! براي خيلي ها ايجاد سوء تفاهم كرد و بعضي دوستان هم محبت كردن و با پيام هاي خصوصي شون بنده رو مزين فرمودن كه بسي جاي تشكر از اين همه ادب و احترام وجود داره !
من نميدونم كدوم حرف من ايجاد ابهام كرده بود اما احساس كردم بهتره يه توضيحاتي بدم ... من هميشه ميگم نبايد يه طرفه به قاضي رفت ... بايد تو هر دعوا و مشكلي حرف هر دو طرف رو شنيد و بعد قضاوت كرد ... اگه قرار بود كه هميشه با تعريف يه طرف نتيجه گيري كرد پس ديگه اين همه قضاوت كار سختي نبود نه ؟
من به هيچ عنوان كار اين آقا رو نه توجيه ميكنم و نه تائيد ! اما ميگم بايد ببيني كه چي شده كه اين اتفاق افتاده ... مامان من هميشه ميگه احترام هر كسي تو مشت خودشه بايد با همه وجود حفظش كنه ! دوست جون هاي خوبم ، من دوستمو خيلي خيلي بيشتر از اونچه كه فك ميكنين دوست دارم اما ميدونم اخلاق هاي بدي داره ! ميدونم وقتي عصباني ميشه با ربط و بي ربط به ايل و تبار همسرش فحش ميده ! خوب يه لحظه فك كنين اگه ماها با شوهرهامون كه اين همه ادعا ميكنيم خوبن چنين كاري كنيم چه اتفاقي مي افته ! من نميگم من مريم مقدس هستم نه ! شده وقتاهايي كه صدام خيلي بيشتر از حد معمول بلند بوده و هي داد زدم اما شده گاهي هم همسرم عصباني بوده و من سكوت كردم ... رفتم تو اتاق سر خودمو گرم كردم تا آروم بشه ...
بعضي از دوستان يا كلا بعضي از خانوم ها ، كاملا ديد منفي و غير منطقي به آقايون دارن ! من اين طوري نيستم ... ميگم خوب ! اگه يكي به خانواده من بد و بيراه بگه مسلما چند بار اول تذكر ميدم و اگه ادب نشه و باز تكرار بشه ، نميدونم با دستام چه بلايي سرش ميارم !
اين ها رو گفتم كه بگم هيچ وقت نسبت به آقايون بدبين نباشين ... مردهاي بد و وحشي و مريض خيلي زيادن اما به قول بابام نميشه همه رو با يه چوب روند !
هيچ وقت به راحتي در مورد كسي قضاوت نكنين ... حرف دو طرف رو بشنوين و صرفا طرف هم جنس خودتون كه خيلي هم دوستش دارين رو نگيرين ... عادل باشيم خيلي بهتره !
--------------------
ديروز يه روز پر بركت دوستاي وبلاگي بود ! يعني شب كلي مشعوف و سرحال بودم ! ديروز ظهر با سمير جوني كه در حال پختن به قول خودش ساچمه پلو بود حرف زدم نزديك به دو ساعت !! اي حال داد ... يعني كلي سرحال اومدم مرسي دوست جونم 
شب هم به طنين بانو جون زنگ زدم و يه عالمه حرف زديم ... بهش گفتم شام قرمه سبزي گذاشتم خدا منو بكشههههههههههههههه دوست جون نكنه دلت خواسته باشه ؟!
بعد در حين ديدن فيلم با سارا سارا جونم يه عالمه مس مس بازي كرديم ... اي حال داد ...
يعني خيلي خيلي خوشحالم كه اين همه دوستاي خوب دارم 
-------------------
فردا شب مهمون دارم ... مامان اينا قراره اوههههه بعد از چند ماه بيان ... اصلا نميدونم چرا اين همه كم ميان خونه ما ... احتمالا مرغ و بادجون درست كنم و گراتن مرغ ... همسري هم پيشنهاد داده كه خودش يه سيني فر ميخواد پيتزا درست كنه ... آخه پيتزاهاش محشره ... دستت درد نكنه عزيزم ... شايد سوپ هم گذاشتم نميدونم ...
--------------------
ديشب خواهر شوهري كوچيكه زنگ زده بود خونه مون ... زنگ زده بود درد و دلي ... از مامانش يعني مادر شوهري خيلي دلش پر بود ... هي با من حرف زد و من هي سعي كردم آرومش كنم ... يه حسه خوبي بهم دست داد كه انقدر منو محرم خودش ميدونه كه وقتي از مادرش دلش ميگيره به من كه عروسشون هستم زنگ ميزنه ... احساس كردم قابل اعتمادم ! 
--------------------
* آرنيكا جون خانمي خوبي ؟ يه خبري به من بده من خيلي نگرانت هستم ...
** مهربانو جون ممنون از كامنت خصوصي ات عزيزم ميشه لطفا ادرست رو هم برام بزاري ...
*** عجب هوايي امروز ... يعني من عاشق هواي ابري و باروني هستم ... كيف ميكنم البته نه پشت ميز كار تو شركت ... دوست دارم خونه باشم ... چايي بخورم ... جدول حل كنم و كتاب بخونم ...
**** دوست جون ها جايي سراغ ندارين بشه وام گرفت ... بهره اش هم خيلي زياد و كمر شكن نباشه ...
***** ميتونم دعواتون كنم ؟!!!!!!!!!!!!! خيلي ديگه وبلاگستان سوت و كور شده ها ! خواب زمستوني رفتين ... بابا آپ كنين ديگه ! اي بابااااااااااااااااااااااااااا 
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط دخملي
يه دوستي دارن از دوران راهنمائي ... خيلي خيلي با هم جور هستيم و مثل دوتا خواهر ... بيش از حد دوستش دارم ... همون طوري كه نميتونم ناراحتيه اعضاي خانواده ام رو ببينم ، ديدن ناراحتي اون هم برام عذابه !
ازدواجش تقريبا با من بود ... اون تير و من شهريور ... شوهرش خوبه ... پسر با ادب و با شخصيت ! مهربون ... يعني خيلي كارها براي دوستم كرده ... براي به دست اوردنش خيلي زحمت كشيده ... همسريه من هميشه ميگه پسر خوبيه و از نظر من اين يعني مهر تائيد !
اما يه مشكل اساسي داره ، يه مشكل اساسي دارن ! وقتايي كه عصباني ميشه كتك ميزنه !!
اينا رو گفتم كه معرفي شون كنم ...
ديشب ساعت ۱۰:۳۰ شب ...
من دراز كشيدم و دارم جدول حل ميكنم ... همسري نشسته و تي وي ميبينه ... تلفن زنگ ميزنه ... همسري برميداره ... سلاو احوال پرسي ... ميگه چي شده ؟ گريه ميكني ؟! من از جام ميپرم ... بهش ميگم كيه ؟ ميگه سحره ! ميگم چي شده ؟ ميگه نميدونم ... گوشي !
الو سحر !!!!
...
گريه ميكني ؟
...
سحر تو رو خدا جون مامانت مردم بگو چي شده !
ميگه : دوستم ، كتك خوردم باز
سكوت ميكنم ...
ميگه دوستم خيلي بد ! با كمربند ! ( از سرم ميگذره كه تو كه هميشه با كمر بند كتك ميخوري ، انگاري فكرمو ميخونه ) ميگه با سگك كمربند !!!!!!!!
سكوت ميكنم ... چون نميدونم چي بگم ... چيزي براي تسلاي دلش پيدا نميكنم ... بغض ميكنم ... بهش ميگم قربونت برم اين جوري هق هق نكن ... امير علي كجاست ؟ ميگه رفت بيرون ... اين بار ديگه مانعش نشدم ... خواست بره و اول نزاشتم ... كتك خوردم و كوتاه اومدم !
سعي ميكنم آرومش كنم ... يكمي سر به سرش ميزارم اما بي فايده است ... دلش بدجوري شكسته ...بهش ميگم خيلي وقت بود كه از اين جور مسائل نداشتين كه !
ميگه آره از ۲۸ مرداد ! ميتوني بياي تو مسنجر ؟
ميگم اره ... قطع كن الان ميام ...
ميخواد جاي زخماي تنش رو نشون بده ... دلم ريش ميشه ... راحت گريه ميكنم چون ديگه نه لرزش صدام رو مي فهمه و نه اشكاي منو ميبينه ...
ارومش ميكنم ... همسريش هم مياد ... ديگه نميدونم چي شد بينشون ...
اما من خيلي فك ميكنم ... فك ميكنم كه براي يه زن هيچ چيزي دردناكتر از كتك خوردن هست ؟ نه درد جسميش نه ! درد روحيش و شكسته شدن غرورش !
خدايا شكرت ... شكر كه همسريه من از اين اخلاقا نداره ...
--------------------
صبح همسري كار داشت و خيلي زود از خونه رفت بيرون ... من خودم اومدم ... پشت چراق قرمز جهان كودك بودم ... تلفن خانم بغلي زنگ خورد ... گفت ۲-۳ دقيقه ديگه ميرسم ... اين جمله اش منو پرتاب كرد به چند سال پيش ...
دلم خواست اون روزا بود ... اون روزا كه با دوست جونم ،ونك قرار مي زاشتيم ... چه دوراني بود ! واي كه چه قدر امروز دلم خواست به جاي شركت برم سر قرار پيش دوست جون !
--------------------
براي دوستم دعا كنين ... زندگيش خيلي آشفته شده ... از ته دل براش دعا كنين ...
دلم يه خونه دوبلكس خيلي خيلي شيك ميخواد ! نه هر جائي ها نه ! دلم يه خونه خيلي شيك دوبلكس كه همه دكوراسيون و وسايلش از بهترين ها باشه ميخواد ترجيحا تو نياوران !! يا فرمانيه !! و يا تو اون خيابونه كه ميره سمت پارك جمشيديه ( اسمش رو نميدونم ) ... نخندين لطفا آرزوئه ديگه ! اين آروزي امروز و هر روزه منه تا وقتي كه بخريم !
به همسري ميگم تا ۵ سال ديگه ميتونيم يه خونه ۴۰-۴۵ متري تو فرمانيه بخريم ؟! فقط نگاهم ميكنه ! ميگم اونوقت تا ۲۰ سال ديگه ميتونيم اون خونه دوبلكس رو بخريم ؟!! همسري باز هم نگاهم ميكنه
بعد تنها چيزي كه پيدا ميكنه بگه اينه كه شايد تا اون موقع خدا خواست و از ايران رفتيم !!!!
و اين بار فقط من نگاهش ميكنم ...
-------------------
شام ديشبمون تلفيقي از غذاي سنتي و مدرن بود ... به شدت هم هوس عدسي كرده بودم و هم هوس اسنك ! بنابراين هم عدسي داشتيم و هم اسنك قارچ و مرغ ... امتحان كنيد عالي ميشه !
انقدر هم زياد خورده بوديم كه هم من هم همسري تا صبح مرغ سر كنده بوديم ... من يه سه هفته ايي ميشه كه شبا خيلي رعايت ميكنم و يكمي هم جمع شدم اما ديشب 
-------------------
خواهر بزرگه همسريه من يه جوريه ! اينو جدي ميگم ها ... يكمي مشكل داره ... پارسال كريسمس شوهرش رفت براي تور هند يه عالمه پول داد ... ميخواست اينو سورپرايز كنه ... با يه اكيپي از دوستاشون بودن ... خانوم وقتي فهميد گفت نه !! نه كه نه ! من به خاطر بچه هام نميام ... هر چي مامان همسري بهش گفت تو برو من بچه ها رو نگه ميدارم اينم گفت نه ! من بدونه بچه هام جائي نميرم !!
شوهرش هم نامردي نكرد و رفت و به جاي همسرش هم خواهرش رو برد !
بعد چند ماه بعدش اسمشون براي سوريه دراومد ( از طرف اداره شوهرش ثبت نام كرده بودن ) باز هم گفت نميرم ! هر چي شوهرش گفت بابا خودت مگه نگفته بودي اسم بنويسم ؟ گفت نه فك كه ميكنم ميبينم نميتونم برم ! آخه بچه هام !!!
و اين قضيه امسال هم تكرار شد ... شوهرش رفت تايلند و هر كاري كرد ايشون نرفت ! باز هم گفت آخه بچه هام !
خيلي بده ... اونوقت مرد ادم سرد ميشه و خداي نكرده هزار اتفاق مي افته و بعد آدم كاسه چه كنم ميگيره دستش ! اينو به همسري هم گفتم ... گفتم خواهرت اشتباه محض ميكنه ! مثلا اين بچه ها بزرگ بشن چه گلي ميخوان به سرش بزنن ! چرا انقدر خودش رو به بچه ها محدود ميكنه ؟! من از اين رفتارا اصلا نه خوشم مياد و نه سر در ميارم !!!
يه وبلاگي رو خواننده خاموشش بودم و بعد ها هم متاسفانه گمش كردم ... يه مادري بود كه ميگفت اگه من تو بغل همسرم باشه و پسر ۳ ماهم گريه كنه بلافاصله از همسرم جدا نميشم ! درسته كه پسره من تو اون لحظه مادر ميخواد اما همسرم هم به من احتياج داره ! بچه اگه چند دقيقه گريه كنه هيچيش نميشه اما اگه همسرم با يه آغوش سرد و خالي تنها بمونه قطعا ضربه بدي ميخوره ! اين حرفاش به نظرم خيلي قشنگ بود و پر از درس ... حيف كه گمش كردم !
-------------------
* پنج شنبه مهمون داريم ... مامان اينا قراره بيان خونه مون ... دلم غذاهاي جديد و شيك ميخواد بايد برم بگردم !
** پشت پليور همسري تموم شد ... براي جلوي اون هم بايد برم بگردم !
*** نظرتون در مورد رنگ مو آْلبالوئي چيه ؟ فك كنم جالب باشه نه ؟!
**** آرنيكا جون ، خانمي ... ميدونم هم گفتنش براي من سخته و هم شنيدنش براي تو ... اما باز هم توكلت رو از دست نده ... نميدونم حكمت اين همه اتفاق چي ميتونه باشه ! اما باز برات دعا ميكنم ... برات آرامش و صبر از خدا ميخوام ... تو هم يكمي بيشتر به خودت كمك كن عزيزم ...
بعضي روزا انگاري ميري رو دور تند ! يعني بعد خودت تعجب ميكني از اين همه كاري كه كردي !
ظهر در حال رفتن به خونه كه دارم فك ميكنم براي ناهار چي درست كنم ، درست موقعي كه تصميم ميگيرم بي خيال غذا بشم و باقالي پلوئي كه مونده رو با تن ماهي نوش جون ! كنيم مامان زنگ ميزنه و ميگه داره ميره خونه مامان بزرگ ... آخه بابابزرگي صبح از كربلا اومده و مامان تا عصر دلش طاقت نمياره ... ميگه خواهري ساعت ۵ ميرسه و احتمالا ما بايد بريم دنبالش چون بابا كار داره و بعدا مياد ... ميگه براي ناهار چي درست كردي ؟ ميگم چطور ؟ ميگه خواهري ناهار نخورده هر چي براي خودتون درست كردي يه ذره براش ببر !! ميگم چشم ! و دوباره ميرم تو فكر كه چي درست كنم !!
ساعت ۱ ميرسم خونه و سريع گوشت رو ميزارم تو ماكرو تا يخش باز بشه ... مايع كتلت آماده ميكنم ... هر سري كه كتلت ميريزم تو ماهي تابه مثل فرفره ميرم سراغ يه كار ديگه
ساعت ۲:۳۰ ميبينم كه همسري نيومده و چون شارژش تموم شده گوشيش هم خاموشه و من فقط دعا ميكنم كه دير نكنه !
ميپرم تو حموم تا همسري بياد ... وسط حموم من همسري ميرسه و سريع ناهار ميخوريم و دوش ميگيره و ميزنيم بيرون ...
خواهري بي نهايت از كتلتي كه براش بردم خوشحال ميشه و هي تشكر ميكنه و با تشكر هاش احساس ميكنم خستگي از تنم در ميره ...
ميرسيم خونه مامان بزرگ ... يه چندتائي از فاميل ها رو ميبينيم ... خاله مامان و پسرش و عروسش به شدت از همسريه من تعريف ميكنن ... عروسش ميگه هميشه ميگم خدا كنه ما هم يه همچين دامادي داشته باشيم ... من تو دلم ذوق ميكنم
...
شام هم مامان بزرگي با كمك مامان قرمه سبزي و مرغ درست كردن ... يه سفره بزرگ پهن ميشه و همه كلي تشكر ميكنن ... شب خوبي ميشه ... فقط حيف كه اخرش خراب ميشه !
تا رسيديم خونه خوب بوديم اما من از اينكه همسري صبح بايد بره كسل بودم ... غر داشتم ! هي غر زدم تا قهر شديم ... بحث كرديم ... همسري ميگفت اگه تو بگي نرو نميرم ! منم گفتم من هيچ وقت نميگم نرو ... خودت بايد نخواي كه بري ... اما رفت !
-------------------
همسري ساعت ۸ رفت و من تا ۱۰:۳۰ رو كه خواب بودم ... بهش زنگ زدم و گفت تا نيم ساعت ديگه راه ميافتيم و من حدس زدم بايد تا حدود ۱۱:۳۰ خونه باشه ... ۱۱:۳۰ زنگ زدم و گفت هنوز اينجام و اين شروع بحث و دعوا بود !
بهش گفتم دوست نداشتم بري ! نبايد ميرفتي ! اما رفتي ... من اين كارت رو فراموش نميكنم و قطع كردم
يه عالمه هم گريه كردم ...
ساعت ۱ همسري اومد رفتيم سمته خونه مامان اينا ... تو راه هم آشتي كرديم ... براي مامان كه تعريف كردم به شدت باهام برخورد كرد و از رفتارم انتقاد كرد ... گفت كه خيلي بي ادبم !!!
-------------------
ديشب قرار بود با دوستامون بريم پارك جمشي ديه ... هوا به شدت سرد بود .
.. يعني با همه وجور ميلرزيديم ... تو يه چشم به هم زدن جمع كرديم و اومديم خونه ما ... دوستامون تا ۲ نشستن ... خوش گذشت و كلي خنديديم ... قليون هم كه خوب سر جاش بود ديگه !!
* همسري جونم من عاشق املت هايي هستم كه درست ميكني ... با اينكه هيچ وقت املت نميخوردم اما ماله تو يه چيز ديگه است ! محشرههههههههههههه
** پنج شنبه ايي يه ذره خرت و پرت خريدم ... پن كيك و مام و مداد چشم و يه لاك ... همين ۴ تا قلم جنس !! شد ۱۸تومن !!!!!!!!!!!!!!!!!
*** ميخوام موهامو رنگ كنم ... پيشنهاد لوفا ... مرسي ... دوستتون دارم 
ميشه اين رنگ مو ببينين و نظرتون رو بگين ؟ بعدش به نظرتون اين چه رنگيه ؟
چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط دخملي
دلم نيمخواد بدجنس باشم ... دوست ندارم با وجود همه ي مهربوني هايي كه همسري به من و خانواده ام ميكنه بي چشم و رو باشم و محبت هاي همسري رو نبينم !اما گاهي نميتونم
در حد مرگ حرص ميخورم ... انقدري كه مثل الان دستام يخ ميكنه و دهنم گس ميشه !
همسري زنگ ميزنه ...
ميگه مامانش براي جمعه 8 صبح با خواهر زاده هاش قرار گذاشته ( يه جايي تو جاده كرج نزديكاي شهريار ، براي بحث مثل هميشه بيهوده در مورد زمين هاي پدري شون كه برادرشون بالا كشيده ويه آب هم روش و خواهر ها متفق القول ميگن نوشه جون داداشمون !!! فقط هر از گاهي به خاطر اصرار هاي بچه هاش ميره و دوباره تا 1 سال بعد موضوع فراموش ميشه !!!!! )
ميگه بايد برم دنبالش و ببرمش ... ميگه بهش گفتم من اصلا حرف نميزنم !!! مامان هم گفته تو مثل آژانس باش!!!!!!!!!!
قطع ميكنم ، اما ميريزم بهم ! از اين همه توقع ديگه دارم خسته ميشم ...
چرا اخه مادر همسري ، شوهرش و اون يكي پسرش تو خونه باشن و در حال استراحت !!! اون وقت همسريه من كه فقط يه روز جمعه ميتونه استراحت كنه و در كنار من باشه ، بايد از اين سر تهرون بره دنبال مامانش اون سر تهرون و بعد ببرتش جايي كه تا خونه خودشون 20 دقيقه راهه ! فك ميكنم اجحافه !! خيلي زياد هم هست ! ( ما تقريبا شمال تهران هستيم و اونا دقيقا غرب ! )
همسري ماشين خريده شده دقيقا آژانس ! اما اين توقع ديگه خيلي زياده ! خيلي بيشتر از حد توان من !
زنگ ميزنم به همسري ... ميگم ميخوام غر بزنم ... اون انگاري شرايطش خوبه ميگه بزن عزيزم ...
بهش همه ي حرفام رو ميزنم ... ميگم مامانت ديگه بيش از حد توقع داره عزيزم ...
ميگه آخه من ماشين دارم !
ميگم آره در طول هفته در خدمتش هستي كافي نيست كه براي 8 صبح جمعه !!!هم ازت توقع دارن ! همسري من ناراحت ميشم !
ميگه عزيزم كنسلش ميكنم ...
ميگم نميخواد كنسل كني همين كه درك ميكني كافيه !
قطع ميكنم ...
اما اعصابم به شدت به هم ريخته ... خدايا بعضي ها هيچچچچچ كاري ( هيچ رو با غلظت تمام بخونين ! ) براي بچه هاشون نكردن و فقط انتظار دارن ! خوش به حالشون كه انقدر بچه هاي خوبي دارن !
من بدجنسم ميدونم ... اما اين اواخر انقدر ازشون چيزهاي مختلف ديدم كه كاسه صبرم لبريز شده ديگه ! انقدر توقع هاي بيجا و به جا ديدم كه ديگه خسته شدم ... داشتن 6 تا بچه و فقط توقع از دو تاشون ( همسريه من و خواهر شوهري كوچيكه ) !
خدايا بازم بهم صبر بده خواهشا ... چون خسته شدم ... چون نميخوام در مقابل محبت هاي بي دريغ همسرم بي چشم و رو باشم ... خدايا فقط صبر !
-------------------
دوست گل گلي ها همه ي شماره هام به خاطر يه اشتباه از گوشيم پاك شده ... دوستايي كه شماره هاتون رو داشتم ميشه برام دوباره بزارين ... ممنون ميشم