ديشب تولد خواهر زاده همسري بود
كه
منو همسري حدودا" 9 رسيديم خوب آخه من كه تا 30 :6 كلاس بودم و همسري هم
تو ترافيك مونديده شده بود و ساعت 7 تازه اومد دنبال من ديگه بدو بدو حاضر شديم و رفتيم در ضمن همسري از بحث صبح هيچي نگفت ( پستش حذفيده شد چون كه توضيح ميدم )
وقتي رسيديم همه برامون دست و جيغ و هورا كشيدن
البته به
جز خواهر شوهر دوميه خداييش نمي دونم اين چه مشكلي با من داره؟
ديگه يه ريزه رقصيديمو
و كادو ها
رو باز كريدمو
شام خورديمو ديگه چي كار كرديم؟
منو همسري براي خواهرزاده همسري يه كاپشن سفيد خيلي ملوس خريده بوديم كه خيلي خوششون اومد و كلي تشكر كردن

آها بعد از شام حرف اثاث كشي خواهر شوهري شد كه من كلي خجالت كشيدم وقتي فهميدم كه قراره دو تا از خواهر شوهري ها برن كمك و يكي ديگشون هم قرار غذا درست كنه و برادر شوهري هم قراره از صبح زود بره كمك و تازه فقط به همسريه من گفتن تو ساعت 11 اين بيا خوب چون تو همين يه روز استراحتو داري و من ديگه از خجالت همسري آب شدم


واقعا"از همسريم خجالت كشيدم تازه من هم تعارف كردم اگه
كاري هست منم بيام كه همه گفتن نه من يه اخلاق بدي كه دارم اينه كه هميشه زود قضاوت مي كنم و سريع اعصاب خودمو همسريمو خورد مي كنم و هميشه هم اگه حرفي دارم خيلي با لحن تندي مي گم كه اين اصلا"خوب نيست و من از خودم خجالت كشيدم

راستي يه كمك ديگه مي خوام براي امشب بالاخره تصميم گرفتم بادمجون درست كنم با مرغ و سالاد الويه و پوره سيب زميني حالا بازم كمك مي خوام
آيا مرغ درسته بهتر مي باشد كه داخل فر برود يا همان مرغ به جوجه كباب تبديل شود ؟

گفت آوردم حالا شايد خواستيم بريم يه جا فلافل بخوريم
منم هي سربه سرش ميزاشتم مي گفتم فلافل كه ديگه روسري نمي خواد و خلاصه ميدونين همسري منو كجا برد؟


كه همسري گفت بله و دوباره رفت و كمي بعد بالاخره جناب چيپس و پنير تشريف آوردند



تازه وقتي من باختم ديگه حسابي شارژ شد


اما وقي رفتيم اونجا مامان و مامان بزرگم هي گفتن شام بمونين منم گفتم
باشه اما يه كم حالم گرفته شد خوب دوست داشتم براي شام با همسري بريم
بيرون ولي خوب مونديم و انقدر با همسري تو سر و كله ي هم زديم و شوخي
كرديم روحيه ي بابابزرگم كلي عوض شد

اما من نه
خوب براي اين كه تعداد كل مهمون هاي من يعني مامانم اينا 3 نفر بود (
مامان و بابا و خواهريم ) و خانواده همسري با بچه هاشون 16 نفر و من هم به
همسري گفتم خوب همه تو خونه ما (60 ) متر، جا نميشن كه ميتونيم فقط مامان و
بابا و داداشت رو كه تو خونه است بگيم كه گفت نه يا همشون يا هيچ كدوم منم
گفتم خوب هيچ كدوم

آخه نمي دونم كه كجا داره كه


و پيتزا
خورديم 


دلم براش ضعف رفت

و قراره بابام بره دنبالشون كه بيان خونه مامان اينا كه وقتي همسري من فهميد گفت خوب من بيرونم خودم ميرم 

و از خودم بدم اومد
و بعد اين جوري
آخه تصور اينكه يه خونه تو تقريبا" شرق تهران با قيمت متري يك ميليون تومان برام خيلي بعيد بود خيليييييييييييييييييييييييي
استدلالشو حال كردين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



اما وقتي اومد دستش هيچي نبود و حسابي حالم گرفته شد
يعني زياد حوصله نداشتم خيلي كسلم فكرهاي خيلي بدي تو سرمه نمي دونم چرا؟
انقدر الكي هي گفتم همسر اونجا خوابت نبره اگه مي خواي اونجا بخوابي بيا پتو بردار كه بالاخره همسر اومد تو تخت
بابا خوب منم آدمم ديگه نيستم مگه ؟
شام رو براي گرم شدن روي گاز گذاشتم اما براي ناهار امروز هيچي نداشتيم
همسري گفت اگه مي توني قيمه درست كن حالا خوبه باز مي گه اگه مي توني
البته خدايش كاريم نداشتا همه چي رو ريختم توي زود پز و شام رو آوردم همون
كوفته هايي كه مامان جونم داده بود و يه دونه تن ماهي خورديم بعد دوباره
دوييدم تو آشپز خونه
