تبليغاتX
خاطرات زندگي ما !




















خاطرات زندگي ما !

 دوست جونيام سلام
ديشب تولد خواهر زاده همسري بود كه  منو همسري حدودا" 9 رسيديم خوب آخه من كه تا 30 :‌6 كلاس بودم و همسري هم تو ترافيك مونديده شده بود و ساعت 7 تازه اومد دنبال من
ديگه بدو بدو حاضر شديم و رفتيم در ضمن همسري از بحث صبح هيچي نگفت ( پستش حذفيده شد چون كه توضيح ميدم )
وقتي رسيديم همه برامون دست و جيغ و هورا كشيدن البته به جز خواهر شوهر دوميه خداييش نمي دونم اين چه مشكلي با من داره؟
ديگه يه ريزه رقصيديمو و كادو ها رو باز كريدمو شام خورديمو ديگه چي كار كرديم؟
منو همسري براي خواهرزاده همسري يه كاپشن سفيد خيلي ملوس خريده بوديم كه خيلي خوششون اومد و كلي تشكر كردن
آها بعد از شام حرف اثاث كشي خواهر شوهري شد كه من كلي خجالت كشيدم وقتي فهميدم كه قراره دو تا از خواهر شوهري ها برن كمك و يكي ديگشون هم قرار غذا درست كنه و برادر شوهري هم قراره از صبح زود بره كمك و تازه فقط به همسريه من گفتن تو ساعت 11 اين بيا خوب چون تو همين يه روز استراحتو داري و من ديگه از خجالت همسري آب شدم
واقعا"‌از همسريم خجالت كشيدم تازه من هم تعارف كردم اگه كاري هست منم بيام كه همه گفتن نه
من يه اخلاق بدي كه دارم اينه كه هميشه زود قضاوت مي كنم و سريع اعصاب خودمو همسريمو خورد مي كنم و هميشه هم اگه حرفي دارم خيلي با لحن تندي مي گم كه اين اصلا"‌خوب نيست و من از خودم خجالت كشيدم

راستي يه
كمك ديگه مي خوام براي امشب بالاخره تصميم گرفتم بادمجون درست كنم با مرغ و سالاد الويه و پوره سيب زميني حالا بازم كمك مي خوام
آيا مرغ درسته بهتر مي باشد كه داخل فر برود يا همان مرغ به جوجه كباب تبديل شود ؟

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:14 توسط دخملي| |

ديروز عصري همسري اومد دنبالمو منو گذاشت كلاسو خودش رفت خونه هر چي بهش گفتم ديگه دنبالم نيا( آخه خيلي خسته بود ) من خودم ميام گوش نكرد آخه كلاسم به خونه خيلي نزديكه و من 10 دقيقه ايي ميرسم
خلاصه همسري اومد دنبالمو ديدم برام يه روسري آورده ( آخه من با مقنعه بودم ) گفتم اين چيه ؟گفت آوردم حالا شايد خواستيم بريم يه جا فلافل بخوريم منم هي سربه سرش ميزاشتم مي گفتم فلافل كه ديگه روسري نمي خواد و خلاصه ميدونين همسري منو كجا برد؟

پيتزا در به در
همون جايي كه كلي با هم خاطره داريم
ديگه اونجا يه ريزه حرفيديمو براي شام پيتزا و چيپس و پنير سفارش داديم بعد همسري به آقاهه گفت چيپس و پنيرمون رو زودتر بيارين خلاصه شام رو هم آورد ولي چيپس و پنير نيامد
اولاي غذا بوديم كه پسره اومده مي گه شما چيپس و پنير هم داشتين كه همسري گفت بله و دوباره رفت و كمي بعد بالاخره جناب چيپس و پنير تشريف آوردند
منم بهش گفتم قرار بود اينو زودتر بيارين و پسره منو فقط نگاه كرد
ديگه بعد از شام رفتيم تو يه مغازه لباس بچه گونه فروشي و كلي ذوق براي فرزند آينده مان از خودمان در كرديم
البته همسري يه كاري كرد كه من ناراحت شدم تو اون مغازهه هر لباسي ميديد مي گفت اين اندازه بچه خواهر يم مي شه ؟ همش تو فكر بچه خواهري شوهري بود  خوب من دوست داشتم اونم براي بچه آينده خودمون ذوق كنه خوب
بعد از اون خواهر شوهري ( مامان همون خواهرزاده ) زنگيد به موبايل همسري و گفت خونه زنگيده كه ما نبوديم و براي چهاشنبه تولد دعوتمون كرد
بعدش هم يه سر رفتيم خونه مامانيم كه بابابزرگمو ببينيم كه اونام سر شام بودن و هي به تعارف مي كردن و ما هم براي اينكه غذا به دلشان چسبيده شود چند قاشقي ميل نموديم
بعد از شام هم من با بابابزرگم دوز بازي كرديمو كلي خنديديم و روحيه بابابزرگيم عوض شد حسابييييييييييييي تازه وقتي من باختم ديگه حسابي شارژ شد
حدود 10 اومديم خونه و من دويدم تو آشپزخونه و براي ناهار امروز كوكو پختمو و يه ذره آشپز خونه رو جمع و جور و اينا كردمو ديگه 30 : 11 خوابيدم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:48 توسط دخملي| |

خدايا شكرت كه حال بابابزرگ خوبم بهتره
ديروز مامانم آزمايش هاشو برد پيش دكتر خودش كه گفته بود اين يه بيماري ساده است و ربطي به بيماري خودش نداره
همسري اومد دنبال منو قرار شد اول بريم يه سر به بابابزرگم بزنيم و بعد با هم به پيشنهاد من شام بريم بيرون اما وقي رفتيم اونجا مامان و مامان بزرگم هي گفتن شام بمونين منم گفتم باشه اما يه كم حالم گرفته شد خوب دوست داشتم براي شام با همسري بريم بيرون ولي خوب مونديم و انقدر با همسري تو سر و كله ي هم زديم و شوخي كرديم روحيه ي بابابزرگم كلي عوض شد
امروز مي خوام تو اين پستم خاطره سالگرد عروسيمون رو بنويسم خوب آخه اون موقع وبلاگ نداشتم كه
براي سالگرد عروسيمون همسريم خيلي دوست داشت كه مهموني بگيريم اما من نه خوب براي اين كه تعداد كل مهمون هاي من يعني مامانم اينا 3 نفر بود ( مامان و بابا و خواهريم ) و خانواده همسري با بچه هاشون 16 نفر و من هم به همسري گفتم خوب همه تو خونه ما (60 ) متر، جا نميشن كه ميتونيم فقط مامان و بابا و داداشت رو كه تو خونه است بگيم كه گفت نه يا همشون يا هيچ كدوم منم گفتم خوب هيچ كدوم
خلاصه قرار شد يه جشن كوچولوي 2 نفره بگيريم
من تصميم گرفتم براي همسري يه چادر مسافرتي بخرم البته اين نظر خودم نبود ها من دوست داشتم براش يه چيز شخصي بخرم يعني اعتقادم اينه كه كادو بايد استفاده شخصي داشته باشه اما خوب همسري دوست داشت ديگه
منم به دوست همسري كه چادر داشتن زنگيدم و ازش آدرس گرفتم اما وقتي دوباره همسري گفت كه برام چادر بخر گفتم آخه گلم من كه نمي تونم تنهايي برم بخرم آخه نمي دونم كه كجا داره كه
بالاخره فكر كنم 2 روز قبلش رفتم خريدم يه چادر خوشمل 10 نفره ي نارنجي و طوسي
ديگه عصرش هم قرار بود همسري با خواهريم برن براي من خريد كنن آخه همسري به خواهريم گفته بود باهاش بره كه يه چيز خوشگل كه من بپسندم بخره آخه خوب من يه ريزه مشكل پسندم البته تا حالا نشده كسي برام چيزي بخره بهش بگم خوب نيست ها اما خوب همسري دلش مي خواست كه ديگه سنگ تموم بزاره برام
شب قبلش رفتيم خونه ماماني اينها و من ديدم كه تلفن همسري زنگ خورد و همسري رفت تو اتاق سابق من و شروع كرد آروم حرف زدن حالا من هي رفتم تو فكر كه يعني كيه؟
از مامانم هي پرسيدم كه تو ميدوني كيه آخرش عصباني شد گفت بابا شايد بخواد سورپريزت كنه ول كن بابا و من فهميده شدم كه با يك سورسورپرايز مواجه مي باشم منم كه عاشق اين جور كارا شديدددددددددددددددددددد
ديگه خلاصه فكرم به همه چي رفت جز چيزي كه بعدا" ديدم
ديگه فرداش يعني همون روز سالگردمون تصميم گرفتم منم يه چيز ديگه براي همسري بخرم آخه دوست نداشتم كادوي من خيلي كمتر از مال همسري باشه براي همين شال و كلاه نموده و دوباره راهي پاساژ ها شدم
در نهايت يه ادكلن خيلي خوشبو كه خودم هم خوشم اومد خريدم با يه كاغذ كادوي نارنجي خوشگل خوشگل اومدم خونه و تند تند كادو كردمشون راستي مي خواستم موهام رو هم رنگ كنم يه رنگ خيلي خوشگل خريده بودم ديگه رنگ موهامو گذاشتمو تند تند كارهاي ديگمو كردمو حدود 2 رفتم آرايشگاه البته كارهاي معمولي داشتم نه كار خاصي
ساعت حدودا"‌8 بود كه همسري زنگيد گفت من يه كاري دارم ميرم خونه مامانت اينا گفتم باشه اما بعدش بايد بياي منم يه دقيقه بايد برم چون هديه ام رو ( چادر مسافرتي ) اونجا گذاشته بودم
همسري اومد و دوش گرفتو. از خونه رفتيم بيرون كه همسري پيشنهاد داد با هم بريم شام بخوريم و بعد بريم خونه مامان من چون كه بابايم هم نبود (چين بود ) و كيك بخريم و به قول خودش اونجا كادو بازي كنيم منم از خدا خواسته سريع قبول كردم
ديگه همسري گفت شام كجا بريم منم گفتم پيتزا در به در چون كه دوران دوستي و نامزدي مون اون جا زياد ميرفتيم و من خيلي خاطره ازش داشتم البته همسري اولش مي گفت حالا كه سالگرد ازدواجمون يه جاي بهتر بريم اما من واقعا" اونجا رو دوست داشتم و رفتيم همون جا و پيتزا خورديم
بعدش هم رفتيم خونه مامان اينا و وقته كادو دادن شد
من كادم هامو اول دادمو همسري خيليييييييييييييي ذوق كرد  و باورش نميشد
و بعد من باز كردم ...
كادوي اولش يه كيف شانل مشكي خيلي با كلاس و خوشگل كه دلم براش رفتدر ضمن توي كيفم هم 2 تا سنجاق سر خيلي خوشگل و يه كش سر بودكه خيلي نازن
و دوميش يه كادوي معنوي كه واقعا" گريه ام گرفت يه تابلوي شيشه ايي يعني در واقع يه بيت شعر كه من خيلي دوستش دارم روي يه شيشه حك شد بود و زيرش تاريخ سالگرد عروسيمون نوشته شده بود
اي جان جان جانم ، تو جان جان جاني           بيرون ز تن چيست ؟‌آني و بيش از آني
  تو اون لحضه فقط دلم مي خواست گريه كنم و بدون توجه به مامان و خواهرم همسري مهربونم رو يه عالمه بوس كردم          
ديگه بعدش كيك خورديمو عكس گرفتيمو يه ذره هم رصقيديم
باباي هم زنگيد و بهمون تبريك گفت و مامانم از طرف خودشو باباييم بهمون پول داد و خواهري هم براي من يه روسري خوشگل و براي همسري يه كمر بند خريده بود در كل شب خيلي خوبي برام شد راستي بعد از كادو بازي همسري گفت بيا با هم چادرمون رو باز كنيم و باز كرديمو رفتيو توش و كلي خنديديم
راستي خواهري هم بهم گفت ديشب كه تو اومدي ( آخه من كلاس داشتم همسري زودتر از من رفته بود ) تعجب نكردي هر چي كتاب شعر داريم روي ميز ه از حافظ بگير تا فروغ و من گفتم انقده خسته بودم دقت نكردم

... ببخشيد دوست جونام اين پستم خيلي طولاني بود و قديمي اما مي خواستم تا يادم نرفته همه چي رو بنويسم                                                                                                
 همسر خوب و مهربونم خوشحالم از بابت داشتنت و بهت افتخار مي كنم
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 11:36 توسط دخملي| |

پنج شنبه حدودا" 4 رسيدم خونه آخه رفته بودم آرايشگاه يه كم خودمو خوشمل كنم بعدش تند تند كارامو كردم رفتم خونه ماماني جونم چون كه شب مهمون داشتيم البته هر چي صبر كردم همسري جونم نيومد چون كار داشت براي همين من لباساشو اتو كردمو خودم رفتم ديگه همسري هم تا 8 اومد
واي انقده خودشو خوشمل كرده بودددددددددددددددددد دلم براش ضعف رفت
مهمون ها هم 9 بود اومدنو تا 1 رفتن شب خيلي خوبي بود به همه خوش گذشت
صبح جمعه همسري ساعت 10 اومد بالاسرم گفت من ميرم نون بخرم گفتم نون داريم گفت نه مي خوام نون بربري تازه بخرم آخه مي دونه من نون بربري تازه براي صبحانه دوست دارم
همسري حدودهاي 11 رفت بيرون كار داشت و منم تند تند شروع به نظافت منزل كردم
ساعت 1 بابا جونم كه فهميد همسري نيستش اومد دنبالم كه برم خونشون و تو راه فهميدم كه حال بابابزرگم خوب نيستش و قراره بابام بره دنبالشون كه بيان خونه مامان اينا كه وقتي همسري من فهميد گفت خوب من بيرونم خودم ميرم
مامانم ديگه داشت همش گريه مي كردو غصه بابابزرگمو مي خورد
وقتي كه رسيدن ديديم كه حال بابابزرگم اصلا"‌خوب نيستش و مامانم كه همون جا زد زير گريه آخه خودش هم از درد گريه مي كرد
خلاصه بردنش يه جا كلينيك و بهش سرم زدن چون فشارش خيلي پايين بود و گفتن امروز حتما" بايد ببرينش پيش دكتر خودش
حالا بايد تا عصري صبر كنيم ببينيم چي ميشه
تو رو خدا براش دعا كنيد خيليه كه يه مرد جلوي همه گريه كنه حتما"‌خيلي درد داره
خدايا من رحمتت رو مي خوام نه حكمتت
راستي امروز يه اتفاق بد ديگه هم افتاد اونم اينكه همسري يه چيزي رو كه من ازش قايم كرده بودم فهميد و گفت كه خيلي وقته مي دونه اما به روم نياورده و من به معناي واقعي خجالت كشيدم و از خودم بدم اومد
همسري خوب و مهربونم كاشكي دعوام مي كردي و چند روز با من قهر مي كردي شايد من كمتر عذاب وجدان داشتم اما...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 11:31 توسط دخملي| |

روز سه شنبه اين همكارمونروزنامه همشهري خريده بود منم ازش گرفتمو يه نگاهي به نيازمندي ها - قسمت فروش منازل مسكوني انداختم كه يه دفعه يه مورد خوب ديدم زودي زنگيدم ديدم خانمه مي گه خونه 7 سال ساخته كفش سراميكه نماش آجر سه سانته و آشپزخونش هم اوپنه و وقتي قيمتش رو گفت اين جوري شدم و بعد اين جوري آخه تصور اينكه يه خونه تو تقريبا" شرق تهران با قيمت متري يك ميليون تومان برام خيلي بعيد بود خيليييييييييييييييييييييييي
خلاصه ديگه به همسر زنگيدم كه چه نشسته ايي يه خونه بغل گوشمونه و ما مي تونيم بخريمش اونوقت ازش غافل بوديم ديگه بيچاره همسر گفت من كارهامو روبه راه مي كنم عصري بريم ببينيم و بعدش هم به بابا زنگيدم كه بابا نمي دوني چه خونه ايي پيدا كردم توپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ
باباي بنده خدا هم هي مي گفت اگه خوب بود و پسنديدين همين امشب قرار قولنامه رو بزارين
ديگه همسر جان اومدو پيش به سوي خانه رويايي
وقتي رسيديم به كوچه يي كه بهمون آدرس داده بودن هر چي دنبال پلاك گشتيم ديديم نيست كه نيست يعني تو كل كوچه 7 تا خونه بيشتر نبود و از يك تا 13 حالا به ما گفتن پلاك چند 63 بالاخره يه فرشته نجات ( يه خانمه در حال عبور ) پيدا شد و گفت پلاك ها عوض شده و بهمون گفت كدوم خونه براي فروشه ديديم بله آقا و خانم صاحبخانه پايين منزل را به بقالي تبديل كرده و آنجا نشسته مي باشند به آقاهه مي گم آقا پلاك ها عوض شده مي گه نه مي گم بابا عوض شده ميگه نه هنوز تو سند ها نيومده استدلالشو حال كردين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واي وقتي وارد خونه شديم من و همسر داشتيم سكته مي كرديم
انقدررررررررررررررررررر بد و كثيف و خراب و داغون بود كه حد نداره
بد براي خالي نبودن عريضه همسري به آقاهه گفت به اينجا وام تعلق ميگيره گفت نه اين جا چهل سال ساخته
من ديگه در حال تركيدن بودم
فقط به همسري گفت بريممممممممممممممم
آخه چرا بعضي ها اين طورين؟

خدايا بين اين همه خونه بزرگ و كوچيك يه خونه خوشگل كوچولو هم قسمت منو همسري مهربونم بكن ... اله آمين

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 12:6 توسط دخملي| |

ديروز همسري نيومد دنبالم يعني خوب كار داشت من فقط تو راه بهش sms  زدم كه سر راه مي توني قارچ بخري ؟ البته اگه زود مياي كه جواب داد آره مي خرم تو هم رسيدي زنگ بزن من 20 : 6 رسيدم و زنگيدم بهش اون خيلي معمولي حرف زد اما من خيلي رسمي اما خوب براي شام بيف استروگانف كه همسري خيلي دوست داره درست كردم
حموم رفتم و يه لباس خوشمل پوشيدم و آرايش هم يه كم كردم و ديگه 8 بود همسر اومد نمي دونم چرا همش تو دلم دوست داشتم همسر برام يه چيزي يا گلي خريده باشه اما وقتي اومد دستش هيچي نبود و حسابي حالم گرفته شد
بالاخره شام حاضر شد و آوردمو همسري طفلكي كلي بهبه چه چه كرد اما من اخمو بودم يعني زياد حوصله نداشتم خيلي كسلم فكرهاي خيلي بدي تو سرمه نمي دونم چرا؟
ديگه بعد از شام من رفتم تو اتاق كار هاي خودمو كردم و همسر هم داشت tv  با خيال راحت نگاه مي كرد چون من نبودم كه همش غر بزنم
كلا" اين حس خيلي منو اذيت مي كنه كه وقت هايي كه من كار دارم يا مثلا" با همسري قهرم و نميرم پيشش بشينم انگاري اون راحت تره
چون وقتي من باشم همش مي گم چه قدر فيلم مي بيني يا مي گم صداشو كم كن و از اين حرف ها آيا واقعا" همسر بدون من راحت تره؟
ديگه من 11 رفتم تو رختخواب و همسر هنوز داشت فيلم نگاه مي كرد واييييييييييييييي مگه خوابم برد انقدر الكي هي گفتم همسر اونجا خوابت نبره اگه مي خواي اونجا بخوابي بيا پتو بردار كه بالاخره همسر اومد تو تخت
منم يه كاره خيلييييييييييييييييييي زشتييييييييييييييييييي كردم پشتمو كردم بهش

صبح هم آروم بيدار شدمو خودم اومدم فقط لحظه ي آخر گفتم همسر من دارم ميرم
بعد 9 sms  زد كه نرسيدي هنوز يا رسيدي زنگ نزدي؟ گفتم رسيم اما تو نگفتي زنگ بزن جواب داد بايد همه چي رو گفت ؟...
من دخمل بديم خودم مي دونم الام دلم براي همسري داره پر مي كشه اما دلم مي خواد اون براي آشتي پيشقدم بشه
راستييييييييييييي دوست جونيا امروز كه تولد امام رضا است خواهش مي كنم براي من خيلي دعا كنيد به خصوص براي بابا بزرگم خواهش مي كنم دعا كنيد خوب بشه

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 12:8 توسط دخملي| |

امروز صبح با همسري دعوا كردمممممممممممممممممم

ديروز بعد از ظهر همسري اومد دنبالم و با هم رفتيم فروشگاه خريد كنيم تقريبا" 5 رفتيم تو و تا 7 اونجا بوديم تازه شانس آورديم كه ديگه داشت تعطيل مي شد وگرنه همسري باز دوست داشت بچرخه خوب منم خيلي خسته بودم بابا خوب منم آدمم ديگه نيستم مگه ؟
خلاصه حدود 8 رسيديم خونه و من دويدم تو آشپز خونه تازه شانس آوردم شام داشتيم شام رو براي گرم شدن روي گاز گذاشتم اما براي ناهار امروز هيچي نداشتيم همسري گفت اگه مي توني قيمه درست كن حالا خوبه باز مي گه اگه مي توني البته خدايش كاريم نداشتا همه چي رو ريختم توي زود پز و شام رو آوردم همون كوفته هايي كه مامان جونم داده بود و يه دونه تن ماهي خورديم بعد دوباره دوييدم تو آشپز خونه
چيز هايي رو كه خريده بوديم جا به جا كردمو ميوه ها رو شستم و توي ظرف چيدم و چايي دم كردم حالا ساعت چنده ؟ 30 :‌10 با ظرف ميوه اومدم توي هال كه ديدم بلهههههههههههه همسر جان همان طور كه مشغول تماشاي tv  بودن خوابشان برده است
خوب حرصم در اومددددددددددددددددددددددددددددددد
بعد به دوستم كه سرشب زنگيده بود و من به علت فراواني كار باهاش نحرفيده بودم زنگيدم و تا 11 حرفيدم
ديگه بعش ناهارهامون رو كشيدم و تا كار هامو كردم و خوابيدم شد 12 البته خواب كه نه از هوش رفتم
صبح كه ساعت زنگ مي زد مي خواستم خودمو خفه كنم اما بالاخره بيدار شدم اما چه بيدار شدني عينه هاپووووووووووووووووووووووووو
يه كم غر زدم به همسر كه تو كه مي خواستي بخوابي چرا نگفتي من ميوه نشورم و خلاصه از اين حرفا كه همسر گفت خوب چي كار كنم خسته بودم خوابم برد خوب مگه من نبودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
داشتم صبحانه آماده مي كردم كه همسر گفت من نمي خورم و من ديگه قاطي كردم
مقنه ام رو برداشتم و اومدم بيرون وقتي داشتم ميومدم همسرگفت صبر نمي كني برسونمت منم گفتو نه و اومدم اما به نظرم همسر بايد ميومد دنبالم
اينها همه عوارض همين سر كار اومدنه فكر كنم من هم جسمم خسته است و هم روحم
خدايا حالمو خوب كن
نازه از همه بدتر هم ناهارمو نياوردم هم هيچ لباس گرما نپوشيدم حتما" عصري يخ مي زنم

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 12:5 توسط دخملي| |

وايييييييييييييييييييييييييييييييييي از ديروز صبح كامپيوتر نداشتم تا الان
آخه اين آقاي همكارمون كه مسئول كامپيوتر هاست از اول هفته تا پايان بهمن ماه مرخصي گرفتند چون كه مي خواهند كنكور بدهند و ديروز صبح ناغافل كامپيوتر بنده به طرز نا عادلانه ايي از دنيا رفتند كه امروز فهميديم بله پاورشان سوخته است و پس از تعويض پاور ديديم كه بله باز هم اينترنت قطع است و اين بنده خدا آقاي همكار با پشتكار فراوان الان موفق به درست كردن كامپيوتر شدند...
ديروز خيلي روز بدي بود چون كامپيوتر نداشتم كاملا"‌بيكار بودم و باز هم بع علت نداشتن كامپيوتر از لذت وبلاگ گردي هم محروم ماندم خداييش وب گردي هم عالمي داره من كه ديروز از بيكاري مردم ...
ديروز همسري اومد دنبالم و با هم رفتيم خونه و اول از همه چي من يه كم سوپ گرم كردم و با هم خورديم و چونكه هوا سرد بود خيلي بهمون مزه داد
حدود 30 : 6 برادر همسري زنگيد و گفت الان بياين اينجا كه همسري گفت نه خستم و برادر همسري گفت خوب فردا بياين اما چونكه امشب خواهريم مياد مهربون همسر گفت نه و من مرام گذاشتم و گفتم بريمممممممممممم
و بعد از اون من به امر خطير كوزتي پرداختم و مشغول پختن شام و جمع آوري شدم و براي شام چلو گوشت درست كردم چه دخمليه فعالي
سر شام يه كار خيلي بدي كردم وقتي داشتم غذاهامون رو مي كشيدم براي همسري از گوشت شام گذاشتم اما چون زياد نبود براي خودم نذاشتم و به همسري گفتم تو همه ي اينو ببر نصفش كنيم كم مي شه و همسري هي گفت نه من نمي برم تو ببر  آخر گفت منم نمي برم كه من يهو ناگهاني قهر كردمو گفتم تو هميشه خستگي رو به تن آدم مي ذاري و !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چه پررو ام من
آخيييييييييييييي طفلكي مهربون همسر نازمو كشيد گفت خوب ميبرم آخه منم كه تعارف نمي كردم گفتم كباب آماده داريم براي خودم سرخ مي كنم كه بالاخره همين هم شد ...
ديگه اتفاق خاصي نيوفتاد همسري15: 11 خوابيد و منم تا دوش گرفتم و خوابيدم 12 هم گذشت و به همين خاطر صبح براي بيدار شدن گريه مي كردم
راستي ديشب ژيلم به حلقه آستين رسيد مي خوام تا هفته ديگه تمومش كنم چون خواهر همسري مي خواد باري دخمليش تولد بگيره و من مي خوام هنرم رو همه ببينن
راستي دوست جونيا كسي درباره دانشگاه هاي مالزي و دبي چيزي مي دونه ؟ هم اينكه زبانش چيه و شهريش چه قدره و كلا"‌همه چيش ديگه اگه كسي مي دونه برام كامنت بذازه ممنون مي شم
راستي سپيده جونم هم دستور پخت كيكم رو پرسيده بود اولا" بايد بگم كيك من خيلي ساده است و دوستاي خوبم همه حتما" خيلي بهتر و بيشتر از من بلدن اما اين كيك چون مواد اوليه خاصي نمي خواد خوب به نظر من خيلي خوبه
مواد اوليه اش اينه : شير 1 پيمانه _ آرد 2 پيمانه _ شكر 2/3 پيمانه و روغن هم 2/3 پيمانه _ تخم مرغ 2 عدد و يه كم جوش شيرين يا بكينگ پودر
اول زرده ها رو با شكر خوب ميزني تا كرم رنگ بشه بهتر تو مو لينكس بريزي و بعد شير و بعد آرد رو اضافه مي كني و ميزاري خوب مخلوط بشن مي توني توش يه كم كشمش و يه كم پودر نارگيل و يه كم هل بريزي كه سليقه اي و خوشمزه اش مي كنه
بعد از اين ها سفيده هات رو ميزني تا سفت بشه بعد مواد قبلي رو به سفيده سفت شده اضافه مي كني و 1 دقيقه هم خورد مولينكست رو خاموش مي كني ظرفي رو كه مي خواي كيك توش بپزه (‌مي تونه قالب كيك باشه اما من تو پيركس معمولي درست مي كنم )‌خوب چرب ميكني و مواد كيك رو ميريزي توش و ميزاريش تو فر البته فر رو هم بهتره نيم ساعت قبل روشن كني همين تقريبا" 40 دقيقه ايي آماده ميشه درجه فر هم بهتر 175 باشه
ايشالا درست كني و لذت ببري

پ . ن 1 _ پيمانه مي تونه هر چيزي باشه مثل يه ليوان يا يه كاسه مهم اينه كه نسبت مواد به هم درست باشه
پ. ن 2 _ مي توني نصفه موادت رو كه توظرف ريختي به بقيه اش پودر كاكائو بزني و روي اون مواد قبلي بريزي اين طوري كيك 2 رنگ مي شه كه هم خوشگل ميشه هم خوش مزه

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 11:30 توسط دخملي| |

الان اومدم خونه مامان جونم بابابزرگم هم از دکتر اومده به خاطر داروهاش کم کم موهاش داره میریزه و خودش هم متوجه شده و روحیه اش رو از دست داده تو رو خدا براش دعا کنید...

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:3 توسط دخملي| |

اول از همه عذر خواهی می کنم از اینکه چند بار قالب وبلاگمو عوض کردم ببخشید آخه نمی تونستم چیزی رو که دوست دارم پیدا کنم اما بالاخرا پیدا کردم

 

دیروز همسری اومد دنبالم چون که فردا تولد خواهرزاده همسریه قرار بود بریم براش هدیه بخریم که یه کاپشن خیلی خوشمل خریدیم با یه جفت دستکش و جوراب بنفش که من عاشقشون شدم بعد همسری گفت با هم شام بریم بیرون و من گفتم نه میریم خونه هر چی خواستی درست می کنیم مثلا" خواستم ولخرجی نکنیم  اما بالاخره همسری برنده شد  و من در ظاهر ناراحت شدم اماکلی ذوق کردم با هم رفتیم ساندویچی فریدون که به فری کثیفه معروفه نمی دونم تا حالا رفتین یا نه اما ساندویچ هاش عالیه ما یه رویال هات داگ و یه چیز برگر و یه سیب زمینی گنده خوردیم که بعدش دیگه منو همسری در حال ترکیدن بودیم  دیگه این که منو همسری هر وقت که بیرون میریم ۲ نوع غذای مختلف می گیریم و با هم نصف می کنیم

وقتی که بیرون بودیم مامانیم زنگید و من نمی خواستم بگم که داریم ساندویچ می خوریم گفتم شاید دلش بخواد خوب مامانیمه دوسش دارم ولی نمی دونم چرا مامان هی می پرسید کجایین که بالاخره گفتم ...

دیگه بعدش رفتیم یه جا گل و گلدون فروشی آخه من گل و گیاه خیلی دوست دارم می خواستم گلدون گل هامو عوض کنم آخه گلدون هاشون قشنگ نیستن یه گلدون های خوشگلی داشت اما نخریدم گفتم بیام خونه اول ببینم چند تا می خوام و جاشو معلوم کنم بعد بگیرم راستش به نظرم یه کم هم گرون بودن حالا نمی دونم بخرم یا نه ؟ همسری که می گفت بگیر به نظر شما چی کار کنم؟

حدود ۷ بود اومدیم خونه و چون شام نمی خواستم درست کنم نشستم سر بافتنی و ۹ بلند شدم که به کارهام برسم برای ناهارمون غذا درست کردم و دوباره مشغول پخت کیک شدم آخه بابابزرگم امشب میاد خونه مامانم اینا که بره دکتر منم براش کیک پختم

برای بابابزرگم دعا کنید مریضه ....

دیگه کار خاصی نکردم همسری حدود ۱۰ وقتی من تو آشپزخونه بودم نشسته خوابش برده بود و منم      ۱۱:۳۰ خوابیدم...

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:48 توسط دخملي| |

بالاخره دلو به دریا زدمو به همسری زنگ زدم دیدم مثل همیشه حرف می زنه و عذر خواهی میکنه از اینکه انقدر کار داشته نتونسته بهم زنگ بزنه  همسری اصلا" نمی دونست که من قهرم خودش هم قهر نبود منم چیزی نگفتم  همسری دوست دارممممممممممممممممم

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 14:59 توسط دخملي| |

سلام دوست جونیا

 

وای که دیروز چه قدر سرد بود آخه من خیلی لباس کم پوشیده بودم و از بد شانسی همسری نتونست بیاد دنبالم و من تا رسیدم خونه دیگه از سرما داشتم قندیل می بستم سر راه آرد و شیر خریدم آخه می خواستم کیک درست کنم چون همسری کیک های منو خیلی دوست داره وقتی رسیدم خونه طبق معمول همیشه اول به مامانی جونم زنگیدم و بعد تصمیم گرفتم شام لوبیا پلو درست کنم آخه خودم عاشق لوبیا پلو هستم  خلاصه ما کیکمان را پخت نمودیم و برنجمان را هم دم کردیم و ساعت ۸ شد اما همسر نیامد ...

خلاصه این که همسر خان ساعت ۱۰ تشریف آوردند و من سریع شام رو آوردم و نوش جان کردند و در حینی که بنده برای ریختن چای به آشپزخانه رفتم همسر جان از فرط خستگی خوابشان برد  و کیک خورده نشد ...

البته من برای همسر غصه خوردم چونکه خیلی خسته بود خودم به تنهایی یه تیکه کیک خوردم که به نظر خودم خیلی خوب شده بود  با اینکه خیلی خوابم میومد اما دلم نمی خواست بخوابم چون من دوست ندارم شبها زودتر از ۱۲ بخوابم نمی دونم چرا اما دوست ندارم

البته ذوق بافتن ژیله ام رو هم داشتم آخه پارسال یه کاموای خیلی گوگولی خریدم اما نبافتمش ولی امسال همت کردم که ببافم خلاصه تا خوابیدم همون ۱۲ شد

دیشب نصفه شب نمی دونم چرا همسری انقدر حرف می زد تا من تکون می خوردم یه چیزی می گفت نمی دونم چرا نمی خوابید؟

صبح همسر خوشحال و خندان بیدار شد حدود یه ربع به ۷ حموم رفت و صبحانه رو آماده کرد و تند تند کیک می خورد و تعریف می کرد  

راستی نمی دونم ما ۲ روزه چمون شده هم دیروز صبح هم امروز تو راه که همسری می خواست منو برسونه شرکت سر یه موضوع خیلیییییییییییییی الکی بحث کردیم و الان با هم فکر کنم قهریم آخه همسری از صبح بهم نزنگیده منم بهش نزنگیدم به نظرتون زنگ بزنم یا صبر کنم خودش بزنگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 12:29 توسط دخملي| |

ديشب من و همسري جونم تصميم گرفتيم بريم خريد كنيم البته چيز خاصي قرار نبود كه بخريم من بيشتر مي خواستم بچرخم و اگه چيزي چشممو گرفت بخرم خوب چي كار كنم خريد خونم اومده بود پايين  اما از قضاي روزگار در همان مغازه اول بحثي بين من و آقاي همسر در گرفت كه منجر به عدم خريد اينجانب گرديد  يعني واقعيت اين بود كه من از يه چيزي خوشم اومد و همسري گفت بيا بريم جاهاي ديگرو هم ببين و من ناراحت شدم و ديگه هيچي نخريدم و به همسري گفتم تو نمي خواستي براي من چيزي بخري و آقاي همسر هم به شدت ناراحت شد و گفت شده تا حالا تو چيزي بخواي و من نخرم  و اين گونه بود كه ما قهر شديم ...

 

جالب تر اين بود كه وقتي اومديم خونه ديدم همسري ظرف هاي باقي مونده از شب قبل رو كه مهمون داشتيم و توي ماشين ظرفشويي جا نشده بود رو شسته و من نميدونستم بايد چي كار كنم ؟ دوست داشتم همسر مرهبونمو بغل كنم و با يه ماچ گنده ازش تشكر كنم اما نمي تونستم خوب قهر بودم مثلا" و فقط به گفتن كلمه ممنونم اكتفا نمودم كار بدي كردم آيا؟

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 9:29 توسط دخملي| |

بچه ها سلامممممممممممممم

 

من تازه امروز تصمیم به نوشتن خاطراتم کردم وبلاگ خیلی هاتونو خوندم و امیدوارم که شماها هم وبلاگ منو بخونید راستش یه کم استرس دارم می ترسم هیشکی منو دوست نداشته باشه بهم سر بزنید خوشحال میشم

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 1:50 توسط دخملي| |


Design By : Night Skin