خاطرات زندگي ما !
سلام عيدتون پيشاپيش مبارك دخملي خوشحال مي باشد چرا؟ به چند دليل : 1- امروز عروسيه بهناز جونم مي باشد عزيزم ايشالا خوشبخت بشي 2- صبح كه داشتيم از خونه ميومديم بيرون ديدم داره برف مياد من عاشخ برفمممممم 3-
ديشب با همسري حرف زدم و مطمئن شدم كه چيز خاصي نبوده و همه چي يه سوء
تفاهم بوده و الان دخملي داراي عذاب وجدان ميباشد كه چرا به مهربان همسرش
شك كرده بوده است؟ خب
حالا از ديشب بگم كه همسري خيلي دير اومد منم كه رفتم خونه اول مي خواستم
قورمه سبزي براي شام درست كنم اما بعد پشيمون شدم و يه ماكاروني درست كردم
چرببببببببببببببببب با تهديگ سيب زميني واي دهنم آب افتاد خداييش خوشمزه
شده بود تازه يه سالاد شيرازي مشتي هم درست كردم بعد
چون مي دونستم همسري دير مياد نشستم جلوي تي وي و مسابقه 101 نگاه كردم از
مسابقه اش خوشم مياد تازه در حين ديدن مسابقه به علت گشنگي به امر خطير
خوردن تخمه آفتاب گردان مشغول شدم اينجانب دخملي شطرنجي اخيرا معتاد شده ام و مورد اعتيادم تخمه آفتابگردان مي باشد ديگه همسري 10:30 اومد خونه و كلي باهام حرف زد و ازم خواست نزارم هر چيزي زندگي مون رو به هم بزنه و منم بهش قول دادم سلام دوستاي خوبمممممممممممممم تعطيلات خوش گذشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ روز پنج شنبه من ساعت 12 اومدم از شركت بيرونو دويدم سمت آرايشگاه مامان هم براي ناهار كلم پلو درست كرده بود كه همسري نميدوسته و مامان براش املت گوشت درست كرد و بنده خدا همسري كلي هم تشكر كرد بعد
از ناهار هم با مامان و خواهري يه فيلم نگاه كرديم كه جالب نبود و عصري هم
بابا اومد و منو همسري رفتيم بيرون يه كم راه رفتيم و يه كم مغازه ديديم و
از يه مغازه لباس فروشي همسري هي اصرار كرد يه چيز بگير اما من چيزي لازم
نداشتم ( آخره خانم صرفه جو و به فكر زندگي ) بعد
از شام هم اومديم خونه و با همسري مي خواستيم سريال لاست رو كه همكارم
برامون رايت كرده ببينيم كه نمي دونم چرا هر كاري كرديم باز نشد كه نشد صبح هم همسري طبق معمول زود بيدار شد(قبل از 9 ) و من 11 بود كه عليرغم ميل باطني چون همسري جون بيدار بود پا شدم همسري هر كاري كرد درست نشد ديگه بي خيال شد و رفت نون تازه گرفت و براي صبحانه يه املت مشتي زديم تو رگمون (جاي همگي خالي ) و بعدش دخملي كوزت شد اساسييييييييييي و افتادم به جون خونه و يه نظافت و جارو كشي اساسي كردم بعدش
هم فيلم ديديمو و ما 7 اينا بود اومديم خونه و همسري هر چي با ماهواره ور
رفت درست نشد و ما ديشب تي وي نداشتيم (چون ما كانال هاي خودمون رو هم از
انتن ماهواره ميگيريم ) براي
شام هم من شامي درست كردم و بعد از شام يه كم بافتني بافتم و 11 رفتم تو
تخت اما خوابم نمي برد تااااااااااااااااااا 12 گذشته بود خوابم برد آها
يه چيز بامزه نصف شب بيدار شدم ديدم همسري نشسته داره مي خنده بهش ميگم چي
شده ميگه يه خوابه با مزه ديدم و شروع كرد به تعريف كردن خوابش وايييييييييييييييي مگه تموم ميشد من هي خوابم مي برد باز بيدار ميشدم ميديدم همسري داره باز خواب تعريف مي كنه تازه آخرش مي گه خوب شد براي تو گفتم وگرنه صبح يادم ميرفت سلام دوست هاي خوبممممممممم راستي عيدتون مبارككككككككك ديروز
عصري همسري جون اومد دنبالم و رفتيم سمت خونه واييييييييييي انقده ترافيك
بود كه حد نداره نزديكه 6:30 رسيديم خونه منم خسته بودم خيلي تو راه هي مي
خوابيدم وقتي همسري اومد دم شركت دنبالم برام 3 تا دسته گل نرگس خريده بود وقتي
رسيديم خونه با همسري يه كم ميوه و شير كاكائو خورديم و من تند تند شام
درست كردم براي شام كرفس درست كردم خيلي وقت بود نخورده بوديم آخه نداشتيم حالا هم فكر نكنيد يه وقت خدايي نكرده خريديم ها نههههههههههههههه جمعه كه خونه مامان اينا بوديم مامان برام گرفته بود و بهم داد ديگه
تا شام آماده بشه به پيشنهاد من با همسري نشستيم پازل درست كرديم آخه
پارسال كه ما عروسي كرديم يكي از دوستامون برامون يه پازل 1000 تيكه آورد
كه تابلو شام آخره و من خيلي دوستش دارم اما خيليييييييييييييي سخته واي واي واي خيلي سخته چون همش صورت يا لباسه خلاصه يه كم درست كرديم بعد از شاه هم من به همسري گفتم بيا از اين به بعد بعد از غذا چايي سبز درست كنم بخوريم بلكه اثر كنه لاغر بشيم دوستام تا حالا كسي امتحان كرده ؟ اثري داشته؟ خلاصه
تا من رفتم تو آشپزخونه و ظرف ها رو به ماشين ظرفشويي سپردم و يه كم
كارهامو كردمو چايي درست كردم و اومدم تو هال ديدم بله همسري جان خوابش
برده است منم ديگه صداش نكردم كه چايي بخوره خودم خوردم واي خيلي بد مزه بود بعدش يه دوش گرفتمو
** راستي دوست جون
هام من دلم ميخواد يه حيوون خونگي داشته باشم پيشنهادتون چيه؟ خودم سنجاب
يا همستر خيلي دوست دارم لطفا اگه هر كسي پيشنهاد يا نظر يا اطلاعاتي داره
بهم بگه *** چند تا از دوستام آدرس خانه جوان رو خواستند و اين كه چي ميفروشه خانه جوان يه مغازه است كه وسايل جيگولي پيگولي داره و يه عالمه شمع هاي متنوع داره و وسايل تزئيني آدرسش هم يه كم بالاتر از سينما فرهنگ تو خيابونه شريعتيه يه كم كه ميگم يعني شايد پياده 2-3 دقيقه بيشتر راه نباشه ايشالا برين و خوشتون بياد دوستتون دارمممممممممممممممم سلام دوست جونهاي مهربونم مرسي از اينكه ديروز با حرفهاي قشنگتون منو آروم كردين ديروز
صبح كه از خواب بيدار شدم سعي كردم تو رفتارم هيچي نشون ندم و همسري هم با
اينكه مي دونست من حال روحي خوبي ندارم سعي مي كرد هوامو داشته باشه و منم
سعي در حفظ ظاهر مي كردم ديروز
عصري قرار بود با همسري بريم سينما همسري هم گفت به مامانت اينا هم بگو
بيان منم به بابا زنگ زدم كه گفت نه خودتون دوتايي برين و نميشه كه هميشه
هر جا ميرين ما هم بيايم و منو همسري دوتايي رفتيم عصري ساعت 4:30 همسري اومد دنبالم و رفتيم به سمت سينما فرهنگ تصميم گرفتيم بريم فيلم محيا من خيلي خوشم نيومد اما همسري مي گفت قشنگه راستي توي سينما هم يه پاپ كورن گنده خريديمو خورديم آخه من پاپ كورن خيلي دوست دارم تو جريان فيلم هم يه موضوعي بود كه يادآوري اون خاطره زشتو بد و برام مي كرد بعد از فيلم هم با همسري رفتيم خانه جوا ن دوستام اگه نرفتين حتما برين من كه عاشقشم خيلي چيزهاي قشنگي داره از اونجا براي خواهري يه جا شمعي و شمع خريدم به مناسبت روز دانشجو دستت درد نكنه همسري جونم تو خيلي خوبي بعدش هم من هر چي به همسري گفتم شام بريم خونه گفت نه بريم بيرون من هوس كباب با نون كرده بودم بعد از شام هم رفتيم خونه مامان اينا و هديه خواهري رو بهش داديم ديگه
حدود 10 بود رسيديم خونه خودمون و من براي ناهار امروز كوكو سبزي درست
كردم و همسري 10:30 خوابش برد و منم 11 رفتم تو تخت اما نمي دونم چرا
خوابم نميبرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ***همسريه خوب و مهربونم ازت ممنونم كه ديشب سعي كردي شب خوبي برام درست كني تا بتونم خاطره بد اون سال رو فراموش كنم ***
پي نوشت :دوستاي خوبم من هيچ وقت نمي تونم خاطرات بدو فراموش كنم هميشه
ذهنم درگيره و از اين بابت خيلي ناراحتم بايد چي كار كنم ؟ چه طوري ميشه چيزهاي بدو فراموش كرد؟


اصلا وقتي برف مياد به كل روحيه ام عوض ميشه الان هم تو شركت نشستم هوا ابري سياهه اما برف نمياد 


كسي راهي براي تركش بلته؟

وقتي از آرايشگاه اومدم بيرون فكر كنم 2-3 كيلو وزن كم كردم
همسري گفته بود كه ناهار نمياد و منم قرار بود برم خونه مامانم اينا اما
وقتي تو آرايشگاه بودم همسري زنگ زد گفت ناهار ميام خونه و منم هر چي گفتم
پس من نميرم گفت نه تو برو منم ميام اونجا
عوضش كلي خوراكي خريديم از بيرون (پفك - تخمه- بادوم زمينيو بستني )
و كلي حالمون گرفته شد بعدش يه كم تي وي ديديم و خوابيديم
و ديدم بله همسر جان به قول خودش ماهواره رو تركوندهههههههههههههه
اين همسريه شطرنجي شده
و همسر جان هم مشغول درست كردن رخش عزيزمون شد و حدود 1 دوباره رفتيم خونه
مامان اينا و مامان براي ناهار فسنجون و بادمجون درست كرده بود و خيلي
عالي شده بود 
بعد من ديگه پشتمو كردم بهش مي گه چرا خوابم رو گوش نمي كني
گفتم چرا گوش مي كنم و خلاصه بساطي داشتيم
...


آخه من گل نرگس خيلي دوست مي دارم
البته ما هم از پارسال درستش نكرده بوديم 

همسري رو بيدار كردم كه بريم بخوابيم و ديدم همسري قهره كه چرا منو بيدار نكردي چايي سبز بخورم كه لاغر بشم
(اولي همسريه دومي من )



و من اولش اعصابم دوباره ريخت به هم اما سعي كردم به خودم مسلط بشم چون نمي خواستم شبمون رو خراب كنم 
چون خواهري عاشق شمعه و همسري هم هي مي گفت براي خودت هم يه چيزي بخر و در نهايت با سليقه خودش يه جا شمعي هم براي من خريد

و رفتيم يه جا من كباب با نون خوردم اما همسريه تپلم پلو هم خورد نوش جونش
واي انقده خوشحال شد كه حد نداره (قربونت برم خواهري دكترم)
بدترين اتفاق زندگيم افتاد
از دوستاي خوبم عذر خواهي ميكنم كه نمي تونم بيشتر توضيح بدم
از 16 آذر با تمام وجودم متنفرممممممممممممم

ما يه خونه خوب پيدا كرديم كه تقريبا" با پول ما جور درمياد 
چون
كه وقت نداشتيم همسري ديروز رفت ديد و اون خوشش اومد حالا قراره فردا هم
بريم منم ببينم اما من از محله اش راضي ام حالا فردام ميرم خونه رو ببينم
دعا كنيد كه خوب باشه و منم خوشم بياد
ديشب دوباره تولد يكي از خواهرزاده هاي همسري دعوت بوديم من نمي دونم اينا چه اسراري دارن وسط هفته تولد بگيرن؟
من
ببيچاره ديروز تا ساعت 30: 6 كلاس بودم همسري منو كه گذاشت كلاس رفت خونه
رو ببينه و من مجبور شدم خودم بيام خونه 7 تازه رسيدم خونه و تند تند
كارهامو كردم انقدر خسته بودم كه حد نداشت اما خوب به خاطر همسري جونم
هيچي نگفتم
خلاصه تا همسري اومد و آماده شديم و رسيديم اونجا شد 9:15
ديگه خواهر همسري هم گفت چون همه گشنه هستين اول شام مي خوريم و من خوشحال
شدم
براي شام هم باقالي پلو با گوشت و قرمه سبزي و آش رشته درست كرده بود با ژله دستپخت خواهرهاي همسري خوبه
سر
شام يه بحثي درباره حجاب شد كه من سكوت كردم چون من به حجاب اصلاو ابدا
اعتقادي ندارم و اصلا دوست هم ندارم اما خوب خواهرهاي همسري همشون روسري
سر ميكنن كه به نظر من نكنن بهتره چون من فكر مي كنم اگه آدم حجاب داشته
باشه بايد كامل باشه و اين كه تو بليز كوتاه و شلوار تنگ بپوشي و همش هم
اگه جشني باشه برقصي و فقط يه روسري سر كني به اين حجاب نميگن به هر حال
شروع به بحث كردن و من چند بار خواستم حرف بزنم و اعتقادمو بگم اما به
احترام همسري نگفتم چون همسري من هم خودش به حجاب اعتقاد داره اما به من و
عقايدم احترام ميزاره و منو هيچ وقت مجبور به انجام كاري نمي كنه و منو
همون طور كه هستم ديده و پسنديده منم به همين خاطر سكوت كردم اما حرص مي
خوردم چونكه اونها ميدونن من و تمام افراد فاميلم اهل حجاب نيستيم و اين
به نظر من بي احترامي به منو فاميلم آيا اين طور نيست؟؟؟؟؟؟؟؟
يه
چيزه ديگه هم كه حرص منو در آورد اين بود كه مامان همسري ديروز ظهر
دوستاشو دعوت كرده بود و شب قبلش كه ما اونجا بوديم به من گفت از اونجايي
كه من بين بچه هام فرق نميزارم چون دخترهام بچه مدرسه ايي دارن و نمي تونن
بيان تو رو هم دعوت نكردم و من گفتم اگه هم مي كردين من نمي تونستم بيام
چون سر كار ميرم و تشكر كردم ديشب دوباره ميگه دوستام سراغتو گرفتن و من
همون حرفو زدم
واييييييييييييييييييييييي حرصم دراومد 
بابا آخه مگه من بيكارم كه چون اونا بچه دارن نميتونن بيان منم نبايد بيام و اگه اونا ميومدن منم بايد ميومدم
بچه ها من همش سكوت ميكنم كار بدي مي كنم آيا؟يا بايد محترمانه جواب بدم نميدونم؟
آخه وقتي جواب نميدم هي ميريزم تو خودم و اعصابم خورد ميشه
ديگه 12 بود اومديم خونه و من از خواب غش كردم يهو بيدار شدم ديدم همسري نيستش
انقده ترسيدم كه نگو زود داد زدم همسرييييييييييييي
همسري جونم دويد اومد گفت خانمي رفته بودم آب بخورم و پرسيد ترسيدي منم گفتم آره ترسيدم و بغلم كرد و خوابيديم...


خيلي خوشحالم كه اين همه دوستاي خوب پيدا كردم
دوستتون دارم
سلام به دوست جوني هاي خوب خوب خوبم
خوبين ؟سلامتين؟ خدا رو شكر
خوب از پنج شنبه ميگم :
روز پنجشنبه مي خواستم ظهر از شركت برم خونه يه كم كوزتينگ كنم
اما نرفتم چون هم حوصله نداشتم هم دلم مي خواست برم خونه مامانم اينا
مامان جونم هم براي ناهار ماكاروني درست كرده بود البته خواهريم درست كرده بود كه خيلي خوشمزه بود دستش درد نكنه
همسري هم قرار بود حركت كنه اما معلوم نبود كي ؟
ديگه ظهر يه كم خوابيدمو بيدار كه شدم حدودا" 6 بود كه همسري زنگيد گفت داريم راه ميوفتيم و من خوشحالي شدم
خوب دلم تنگ شده بود براش
براي
شام هم به پيشنهاد خواهري الويه درست كرديم جاتون خالي مامانم هم كيك درست
كرده بود و من هم رفتم بيرون بستني خريدم و خلاصه كلي بخور بخور نموديم
همسري جونم ساعت يك زنگ زد و گفت رسيده تهران و ميره خونه مامانش اينا ماشين رو برداره و بياد و منم خوشحاللللللللللللل
يه 20 دقيقه بعد زنگ زدم ديدم همسري قاطيه گفتم چي شده گفت ماشين دوباره خراب شده روشن نميشه
بنده خدا با اون همه خستگي مجبور شد ماشينو بزاره تو خيابونو ماشين بگيره بياد خونه
البته
يه چيزي گفت من خيلي ناراحت شدم اما نشنيده گرفتم گفت اگه مي دونستم ماشن
خرابه مي موندم خونه مامان اينا و صبح درستش مي كردمو بعد ميومدم خونه كه
من خيلي از اين حرف ناراحت شدم
يعني همسري دلش براي من تنگ نشده بود؟
همسري 2 بود رسيد خونه ديدم پر از سر ما خوردگيه
بهش قرص دادم و خوابيديم البته همسري چند بار بغلم كردو هي مي گفت دلم برات خيلي تنگ شده بود منم ديگه چيزي نگفتم
ديروز هم كار خاصي نكرديم فقط بعد از ناهار با مامان و بابا و خواهري رفتيم ماشينو موقتي درست كرديمو باز اومديم خونه مامان اينا
همسري عصري خوابيد و قرار بود بيدار كه شد منو خواهري رو ببره بيرون خريد اما چون حالش بد بود نرفتيم و حالمون گرفته شد
بالاخره شب هم اومديم خونه خودمون دلم براي خونمون تنگيده بود زياد
همسري هم همچنان مريضي مي باشد 
***راستي دوست جوني ها يه سوال بزرگ
مدتي است كك مهاجرت بد جوري به جانمان افتاده است
از دوست جوني هايي كه در اين زمينه اطلاعي دارن مي خوام راهنماييم كنن
به خصوص دوست هايي كه خارج از ايران زندگي مي كنن
خودمون بين دبي و مالزي بيشتر مردد هستيم البته من در اين مورد هيچ اطلاعاتي ندارم
كمك مي خوام
خيلي ممنونم كه با حرف هاي قشنگتون منو كلي آروم كردين
ديروز من عصري كلاس داشتم كه همسري 30 :3 زنگ زد و گفت كه نمي تونه بياد دنبالم گفت ببخشيد من ازت خيلي دورم شرمنده خودت برو
وسط هاي كلاس بودم كه بهم sms داد رسيدي منم جواب دادم بله
دوباره
كلاسم كه تموم شد من زنگيدم گفتم نمياي دنبالم كه همسري باز گفت ببحشيد
نمي تونم بيام و من هم قرار بود برم خونه مامانم اينا كه گفت تو برو چون
من ممكنه دير بيام رسيدي هم زنگ بزن اما من زنگ نزدم بلكه sms دادم
كار بدي كردم آيا؟
البته
همسري هم حالا نمي دونم از قصد يا غير قصد تلافي كرد چون قرار بود جايي
بره بهش گفتم رسيدي خبر بده و بعد از يه ساعت دوباره sms دادم نرسيدي كه
جواب داد چرا شرمنده يادم رفت زنگ بزنم
و من دوباره حرصم گرفت
خوب مگه ميشه آدم يادش بره؟
خلاصه
همسر حدود 10 اومد خونه مامان اينا و با من خيلي معمولي رفتار كرد و با
بقيه هم خوب بود و من از اين بابت تو دلم ازش ممنون شدم كه نذاشت كسي
بفهمه ما قهريم
شب هم كه اومديم خونمون يه كم در مورد خريد خونه حرف زديم و بدون هيچ حرف ديگه ايي خوابيديم
امروز صبح هم من كه بيدار شدم ديدم همسري صبحانه رو آماده كرده و منتظر منه
صبحانه هم بدون حرف خاصي صرف شد و همسري منو گذاشت شركت و رفت
آخه همسري جون من چرا تو طاقتت توي قهر انقدر زياده؟
وقتي هم كه امروز بهت اينو گفتم تو گفتي كي اينو گفته؟من فقط مشغله كاريم خيلي زياده ...
و فقط خيلي سريع گفتي من معذرت مي خوام منو ببخش اما من دلم مي خواست يه كم صميمانه تر مي گفتي
آيا توقعه من زياده؟...
| Design By : Night Skin |


