خاطرات زندگي ما !
سلاممممممممممممممممم خوبين ؟ امروز نمي خواستم آپ كنم اما يه چيزي شد حيفم اومد ننويسم ديروز
همسري 4 اومد دنبالم و تو راه سر يه چيزي بحثمون شد و البته همسري هي
بوسيم كرد اما از دله منه لوس در نيومد كه نيومد و به همين خاطر تبديل به
يك هاپويه واقعيه واقعي شده بودم و به همسري ميگفتم من ميرم متاد ميشم بعدش هم تحت يك عمليات اتحاري تصميم گرفتم براي شام خورشت آلو اسفناج درست كنم بعدش هم نمي دونم چي شده بود كه همش در حال نظافت و كار بودم يادتونه گفتم جمعه شب قليون كشيديم ديشب
قليونو تميز كردم و گذاشتمش جاي هميشگيش يهويي فكر كردم اينجا جاش بده
ممكنه سيم ماكرو فر بهش گير كنه بشكنه آخه يكي نبود بگه اين قليون يه ساله
اينجاست نشكسته كه شكسته؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه
قليون به دست در حال نظر افكني به جاي جاي آشپزخونه بودم كه در پي يك
اقدام ناگهاني شيشه قليون افتاد و به هزاران تيكه تبديل شد و وجدان بنده از خود ندا درداد كه هان اي دخملي همانا اين آه مادر شوهري بود كه گريبان قليون را گرفت خلاصه كه بي قليون شديم رفت آقا پي كارش ديشب
اولين بار بود كه من آلو اسفناج درست كرده بودم و همسري انقدرررررررررر
خوشش اومده بود كه حد نداره و خيلي خوشحال شدم و بهم گفت اينم مثل بقيه
غذاهات عاليه حالا خوبه نمي خواستم آپ كنم خودم برم تا دنبالم نكردين عرض كنم به خدمتتون كه هنوز برنامه فشرده رفتن پيش دوستان و همانا غيبت قوم شوهر و خنده هاي از ته دل برقرار مي باشد بدين ترتيب بنده ديشب و امشب هم در جمع دوستان به سر ميبرم هوراااااااااااااااااااااااااااا خوب اين از اين حالا بريم سراغ خاطرات دوشنبه
من با همسري نرفتم آخه بابابزرگم هفته آخر آمپول هاش بود و من مي خواستم
برم ببينمش واي انقدر خوشحالم آخه دكترش گفته الان همه چي خوبه و براي سه
ماهه ديگه براش آزمايش نوشته دوست جونيا تو رو خدا دعا كنين مريضيه زشتش
دوباره برنگرده... الهي آمين دوشنبه
همسري خيلي دير اومد يعني از 12 گذشته بود منم ساعت 11 كنار شومينه مامان
اينا خوابم برده بود و همسري كه اومد من خوابالو بلند شدم اما اخمام به هم
بود شديددددددددددددد خوب خسته بودم ديگه بابا يه كم شوخي كردو منم كم كم حالم جا اومد همسري هم يهو گفت خانم همه ي خنده هاتو اينجا نكن براي خونه خودمون هم بزار يه كم دعوام كنين نه تو روخدا رودربايستي نكنين يه ذره دعوام كنين شايد درست بشم خلاصه
نزديك 1 بود اومديم خونه و منم قاطي كرده بودم شيطون شده بودم ناجور
بيچاره همسريه خسته هم همش مي خنديد آخرش يهو گفت عزيزم مرسي كه خنده هاتو
براي خونه خودمون هم گذاشتي ديروز هم وقتي رسيدم خونه لباس وزين كوزتي پوشيدم و كلي نظافت كردم به
همسري گفتم من امشب خسته ام نميام حالا از همسري اصرار از من انكار گفتم
نه نميام ديگه بعد از 10 دقيقه همسري گفت باشه پس استراحت كن منم زودتر
ميام بعد من گفتم يعني تنها بمونم و همسري خنديد و گفت ميام خوب حالا ميرسيم به تيتر پستم شب كه اومديم خونه همسري گفت برات يه چيزي خريدم و من كلي ذوقيدم و
ديدم بعله همسر جان يك عدد تلفن بيسيم دوگوشي با امكانات كامل پاناسونيك
خريداري فرمودن آخه ما تلفنمون بيسيم نبود و اين براي بنده كه گاهي ساعت
ها با قوم و خويشم و دوستام حرف مي زنم فاجعه ايي بس عظيم بود و اين گونه بود كه ما داراي تلفني بسيار زيبا گشتيم اين بود انشاي من ***بعدا تر نوشت : بابا به خاطر مشكلي كه براش پيش اومده بود وكيل گرفته و بايد يه سري مدارك ببره پيشش اما چون كارش زياده هنور نتونسته (اين توضيحات ماله شما بود) همسري جونم ازت ممنونم كه با همه ي كار زيادي كه خودت داري به بابا زنگ زدي كه بري دنباله يه سري كاراش همسري جون منو ببخش كه گاهي آدم بي منطق و بي انصافي ميشم همسري دوستت دارممممممممم سلام به دوستاي خوب و مهربونم خيلي خيلي زياد تا دلم براتون تنگوليده بود امروز تولد بهناز جونمهههههههههههههههههههه عزيزم تولدت يه دنياي بزرگ مبارك الهي صد ساله شي نه 120 ساله شي نههههههههههههه 120 سال كمه الهي زنده باشي هوراااااااااااااااااااااا تعطيلات چطور بود خوب استراحت كردين؟ من با اجازتون از دوشنبه تعريف مي كنم روز
دوشنبه يه سر درد خيلي بدي داشتم همسري 3 اومد دنبالم با هم رفتيم خونه و
من زودي يه قرص خوردم و خوابيدم همسري هم رفت حموم آخه قرار بود زود از
خونه بريم بيرون من ساعت 6 يهو از خواب پريدم همسري رو صدا كردم اما جواب نداد رفتم
تو هال ديدم بچه ام با حوله خوابش برده ديگه منم تند تند آماده شدم و با
همسري رفتيم خونه مامان يكي از دوستاي همسري چون نذري داشتن و به همسري
خيلي گفته بود بياين ببرين واييييييييييييييييي بلا به دور مادر اون آقاهه واي نمي دونم بگم چي بود ؟ يه سري برگشت به من گفت قدر شوهرهاتون رو بدونين منم گفتم شوهرهامون هم بايد قدر ما رد بدونن يهو گفت نهههههههههههههه بعدش
رفتيم سمت خونه مادر شوهري كه اونجا همسري با دوستش رفتن هيئت من و خانم
دوستش هم با هم تو خيابون يه كم دسته ديديمو سر راه يه پفك خريديمو 11
رفتيم خونه همسري و دوستش هم 1 بود اومدن با دو تا غذا اونم چي جوجه كباب نمي شد كه نخورد ميشد ؟ مام عين اين قحطي زده ها افتاديم رو غذاها ديگه حدود 3:30 بود رفتيم خونه مامان همسري چون خواهرش براي ناهار نذري داشتن قرار بود همسري غذاشون رو بپزه آخه بچه ام كلي آشپزه من
كه خوابيدم تا 10 اما همسري جونم 7 بيدار شده بود ديگه 11:30 بود غذاشون
اماده شد و همون دوست همسري با خانمش اومدن اونجا و ناهار خورديم و
دوستامون گفتن بريم بيرون منم كه عشق بيرون همسري با دوستش باز رفتن هيئت (اين دوستش همش اغفالش مي كرد ) مام رفتيم خونه مادر خانم دوست همسري البته من همشون رو مي شناسم عصري
هم رفتيم خونه خاله مامانم همون كه گفتم مريضه و يه سر بهش زديم مامان
اينا هم اونجا بودن و بعدش رفتيم خونه ماماني اينا و همسري خوابيد و هر
كاري كردم بيدار نشد كه بريم بيرون چهارشنبه
هم با بابا اينا رفتيم امامزاده لويزان آخه بابام هر سال عاشورا ميره
لويزان و امسال ما هم باهاشون رفتيم البته همسري مي خواست جاي ديگه بره كه
به خاطر اينكه ديد منم دوست دارم لويزان بريم نرفت عصري هم با همسري جونم رفتيم دوباره سمت خونه مادر شوهري و شب 12 بود اومديم خونه روز پنج شنبه هم من تا ظهر يه عالمه كوزتينگ كردم غروب همسري جونم اومد دنبالم و با هم رفتيم هيئت خودشون آخه هيئت همسري اينا 5 شب دومه اونجا كلي دوستامو ديدم منظورم خانم هاي دوستا و همكاراي همسريه و كلي حرفيديمو خنديديم و حسابي از هيئت بهره مند شديم بعدش هم اومديم خونه مامان اينا چون كه همسري مي خواست نصفه شب بره جايي براي آشپزي بابا همسريه منو دست كم نگيرين خواهش مي كنم كلي براي خودش آشپزه ديگه همسري جونم ساعت 4 صبح رفت و منم خوابيدم و 9 با تلفن همسري بيدار شدم الهي بميرم انقدر خسته بود همسري جونم كه حد نداره آخه ديشب ما خودمون هم نذري داشتيم ديگه من و مامان كمر همت بستيم و پياز داغ غذا رو درست كرديم و بعدش مامان هم كشمش هاشو آماده كرد و همسري وقتي اومد (2:30 ) كلي خوشحال شد ديگه
از خستگي ناهار هم نخورد و خوابيد و دوباره عصري اون رفت هيئت كه شام رو
آماده كنه و چونكه خيلي خسته بود من خودم با آژانس رفتم و دوباره كلي خوش
گذروندم ببخشيد كه اين پست خيلي طولاني و بي سرو ته شد فقط نوشتم كه يادم نره ***
همسريه خوبم ازت خيلي ممنون همستم كه بر خلاف سال هاي قبل امسال همش با هم
بوديم و هر جا كه رفتيم و هر كاري كرديم با نظر هر دوتامون بود دوستت دارم همسري جونمممممممممممم سلام دوست جونام اتفاق خاصي كه بخوام بنويسم نيفتاده فقط احساس مي كنم كه همسري زياد از داشتنه وبلاگ من خوشحال نيستش يعني مي گه اگه برعكس بود من وبلاگ داشتم تو خوشت ميومد ؟ آخه همسري حتا از من آدرس وبلاگم رو هم نخواسته من فقط چند بار نشونش دادم همين حالا صبح مي گفت اگه تو جاي من بودي چي ؟ چي كار مي كردي؟ اشتباه كردم آيا كه در مورد وبلاگم چيزي بهش گفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ *** بعدا نوشت يك : دوست
جونام من گاهي خيلي به همسري گير ميدم اونم منظورش از اين سوال فكر كنم
اينه كه من اصلا به عنوان يه شوهر به تو گير نمي دم اما تو آدم شكاكي هستي
و من مي دونم كه هستم متاسفانه *** بعدا نوشت دو : يه دوستي برام كامنت گذاشته كه خصوصيه و آدرسي هم نزاشته براي همين من اينجا جوابشو ميدم اولا كه من كي گفتم همسريه من بچه مذهبيه؟ همسريه
من همه چيش سر جاشه مهمونيش گاهي م*ش*ر*و*ب مي خوره همه كاري هم مي كنه
نماز نمي خونه اما روزه مي گيره و به عزاي امام حسين خيلي اعتقاد داره بعدش من نمي دونم منظور شما از فعل حرام چيه؟ و من صاحب نظر نيستم كه بگم دوست دختر داشتن بده يا خوبه اگه شما آدم مذهبي هستين خودتون بايد تصميم بگيرين به هر حال هر كسي اعتقادات خودشو داره سلام دوستاي عزيز تر از جونم هيچ
وقت فكر نمي كردم كه تو يه دنياي مجازي دوستايي به اين خوبي داشته باشم كه
وقتي ناراحتم انقدر سعي در آروم كردنم داشته باشن از همه تون ممنونممممممم امروز سالگرد ازدواج مامان باباي خوبمه مامان باباي عزيزم مباركتون باشه دوستتون دارممممممممممممم امروز تصميم گرفتم خوب باشم و فكرهاي بد و از سرم دور كنم پس حالا مثل يه دخمله خوب از دوشنبه تعريف مي كنم روز
دوشنبه از آموزشگاه زباني كه براي تدريس ميرم تماس گرفتن و گفتن بچه هاي
كلاستون به اندازه كافي ثبت نام نكردن و به همين علت فعلا كلاس كنسله آخه
من دو ترمه چون ديگه شركت ميام اونجا فقط يه كلاس دارم اونم چون كار
تدريسو دوست دارم اين ترم هم همسري همش مي گفت نرو زمستونه و من شايد
نتونم هر جلسه بيام دنبالت سختت ميشه اما من گوش نكردم حالا شايد همسري
دعا كرده بود اين ترم كنسل بشه و من كلي حالم گرفته شد در
همين اثنا( ديكته اش درسته ؟) طي يك اقدام ژانگولري با همسري تصميم گرفتيم
بريم خريد براي مهربون همسر كه باز هم اين عمل منجر به خريد يك بوت بسيار
بسيار خوشگل براي بنده شد خلاصه
اون شب رفتيم خونه مامان و بابابزرگم هم اونجا بود شب خوبي بود مامان براي
شام عدس پلو درست كرده بود كه به علت خوشمزگي بيش از حد هيچي ازش نموند سه شنبه هم من عصري رفتم خونه و كلي زياد كوزتينگ كردم خواهري
سه شنبه قرار بود بياد تهران و مهربون من قرار بود بره دنبالش قبلش همسري
چند بار به من گفت نريم خونه مامانت اينا خواهرت مياد؟ گفتم نه هم خسته ام
هم مي خوام با هم خونه باشيم اما حدود 8 من تازه ته چينو گذاشتم تو فر
خواهري زنگ زد گفت ما تا يه ربع ديگه ميايم دنبالت بريم خونه ما ته چينو پيچيدم لاي صد تا روزنامه و يه ملافه و رفتيم خونه مامان اينا كه دوباره بزاريمش تو فر از شانس مامان اينا هم اون شب جلسه ساختمونشون بود و همسايه ها ساعت نزديك 11 رفتم و ما هم از گشنگي رو به اغما رفته بوديم مامان براي شام آش درست كرده بود و همسري هي شوخي مي كرد مي گفت هر كي شام خودشو بخوره ديگه اون شب تا اومديم خونه 12 گذشته بود ديروز
هم با مامان قرار بود بريم خونه خاله مامان چون مريضه و حالش اصلا خوب
نيست طفلكي من انقدر براش ناراحت شدم آخه بچه دار نشدن واي ولي با شوهرش
عاشق همن ديروز شوهرش همش گريه مي كرد اين خاله مامانم 82 سالشه شوهرش 84 اما آدم از زندگيشون كيف مي كنه خدا شفاش بده ديگه بابا هم اومد اونجا و من با مامان اينا رفتم خونشون و همسري هم 12:30 از هيئت اومد خونه راستي تو راه با مامان يه كم حرف زدم و گفت من فقط شوخي مي كنم و من سعي كردم قانعش كنم خدا كنه همه چي حل بشه ديگه همسري كه اومد يه ذره با مامان اينا حرف زديم و خوابيديم مامان اينا هم صبح ساعت 4 رفتن فرودگاه كه برن مشهد خوش به حالشون من هم صبح با گريه بعد از اينكه همسري يه ساعت نازمو كشيد و ازم خواهش كرد بيدار شدم و اومدم شركت و تا الان هم در خدمت شما بودم حالا بيام ببينم شما در چه حالي هستين خوب نيستم نمي دونم چرا ؟ دليل شايد زياد داره كه هيچ كدوم منطقي شايد نباشه خسته ام خيلي روحي ، شايد جسمي هم باشه نمي دونم احساس مي كنم زندگيم اون چيزي نيست كه دلم مي خواد مامان تازگي ها حرفهايي ميزنه و شوخي هايي مي كنه كه همسري خوشش نمياد مامان
بي تقصير نيستش گاهي علنا چيزهاي بدي مي گه همسريه من خوب همون طور كه
قبلا گفتم اعتقادات مذهبي داره به اماما خيلي اهميت ميده و مامان متاسفانه
تازگي ها اين چيزا رو مسخره مي كنه و همسري هم ناراحت ميشه مي گه مامانت
نبايد به اعتقادات ديگران كار داشته باشه اين
يه نمونه شه در كل مامان تازگي ها شوخي هايي مي كنه كه همسري ناراحت ميشه
يه مثال ديگه ميزنم منظورم رو بهتر بدونين ديشب مامان داشت شام رو آماده
مي كرد همسريه منم ناهار نخورده بود خيلي گشنه بود بابا به مامان گفت يه
كم زودتر بيار همسريه دخمليه گشنشه ناهار نخورده مامانم خيلي تند گفت مي
خواست بخوره منم از اين تند تر نمي تونم بعد هم خودش خنديد كه يعني شوخي
كردم اما خداييش من خودمم ناراحت شدم تازه بعدا هم كه بهش گفتم ميگه من كه
چيزي نگفتم شوخي كردم اصلا ديگه شوخي نمي كنم منم
اين وسط موندم از طرفي وقتي همسري گله مي كنه من با اينكه مي دونم حق داره
باز از مامان طرفداري مي كنم احساس مي كنم اگه بهش حق بدم از طرف مامانم
عذاب وجدان ميگيرم دوست جونام ميشه راهنماييم كنين ديگه نمي دونم چي كار كنم؟ يه طرف مامانمه كه با دنيا عوضش نمي كنم يه طرف همسريه خوبم كه الان اونم خيلي حساس شده خسته
شدم از اينه كه هميشه براي ديگران زندگي كردم همش مواظب بودم كه اونها
ناراحت نشن و همش احساس بد عذاب وجدان داشتم كه نكنه از چيزي ناراحتشون
كرده باشم مي خوام يه تغيير اساسي كنم اما نمي دونم چه جوري؟ تازگي ها اعتقاداتمو خيلي از دست دادم همه چي به نظرم مسخره و دروغه عزاداري براي اماما ديگه برام معني نداري جز دوري از همسري و تنهايي چون اين شبا همسري همش مي خواد بره عزاداري شايد اين كاراي همسري منو از دين زده كرده نمي دونم ... ببخشيد حوصله شكلك نداشتم دوستتون دارممممممممممممممممم يه دنيا راستي دوستام كسي از طنين خبري داره نگرانش شدم سلام دوستاي خوبم كجايين ؟ چرا وبلاگستان انقدر سوت و كوره آخه؟ روز شنبه همسري جون اومد دنبالم و
قرار شد بريم با هم يه كم خريد كنيم كه سر از بازار سنتي ستارخان درآورديم
تعريفشو زياد شنيده بودم اما خيلي خوشم نيومد خيلي رونق نداشت و انگار يه جورايي مرده بود همسري جون يه كلاه ديد كه خوشش اومد اما چون سليزش يه كم كوچيك بود نگرفت آخه سر توپولشو فشار مي داد خلاصه قرار بر اين بود كه براي همسري خريد كنيم كه منجر به خريد يك عدد كيف پوماي قرمز خيلي خوشگلللللللللللل براي اينجانب شد بعدش
هم رفتيم دكتر براي همسري جونم كه دكتر بعد از معاينات بسيار عارض شدند كه
همسري فعلا مشكل خاصي نداره اما در معرض ابتلا به انواع و اقساو آرتروز مي باشد ( زانو ، گردن و ....) بعد از دكتر با همسري رفتيم يه جا همسري جونم كار داشت و
حدود 8:30 رسيديم خونه مامان همسري ديديم خواهر شوهر كوچيكه هم اونجاست
منم كثيففففففففففففففففف آخه قبلش هي به همسري گفتم نريم گفت مامان اينا
حواسشون نيست خوب منم جمعه ظهري حموم بودم اما چي كار كنم از صبحش موهام
زير مقنعه چلاسيده شده بود خلاصه كلي خجالت كشيدم مامان همسري وقتي فهميد دكتر به همسري چي گفته تندي براش اسفند دود كرد و گفت بچمو چشم كردن منم از حرصم گفتم چرا شما فكر مي كنين بچه تون خيلي خوشگله كه همه چشمش مي كنن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟البته خداييش همسري من سبزه و با نمكه اما ديگه آرتروز كه چشم زدني نيست هست آيا؟ اون شب چند تا چيز اتفاق افتاد كه به شدت اعصابم رو ريخت به هم بعد از شام مامان همسري نشسته بود و
منو خواهر همسري داشتيم سفره رو جمع مي كرديم داداش همسري منو خيلي دوست
داره گفت مامان تو نشستي عروست داره كار مي كنه اونم نه گذاشت نه برداشت
گفت خوب بايدم بكنه مگه خونه مامان خودش كار نمي كنه منم زودي با خنده
گفتم نه اتفاقا"من ميرم خونه مامان خودم بخور بخوابم بعدش هم نشستم پيش همسري و تا آخر شب ديگه تكون نخوردم داداش همسري قليون مي كشه حالا همسري هم هي تند تند مي گفت خانمي ناراحت شدي منم ديدم خيلي ناراحته گفتم نه مهم نيست ديروز هم قرار بود كه همسري باباشو ببره دكتر قلب ديگه اومد سر راه و منو سوار كرد و دوباره وسط راه پياده كرد و من رفتم ماهي خريدم و رفتم خونه تا كارامو كنم همسري هم يه ساعت بعد زنگ زد و گفت بابا رو فردا بايد ببرم بيمارستان آنژيو بشه ديگه شب اومد و به خواهر بزرگش زنگ زد و ايشون اجازه صادر نفرمودن كه باباشون آنژيو بشه گفت بايد يه دكتر ديگه هم ببينه بابا كه تا حالا مشكل قلبي نداشته ديگه منم براي شام سبزي پلو ماهي درست كردم و بعد از شام همسري و باباش زود خوابيدن منم ظرفا رو چپوندم تو ماشين و يه كم جمع و جور كردم و خوابيدم بچه ها يه مشكلي براي باباي خوبم پيش اومده كه همه مون رو ريخته به هم خواهش مي كنم براش دعا كنيد پيرو اين مطلب ديشب يه كم با همسري بحثمون شد و گفت جلوي بابام بده تو هي ميري تو اتاق با تلفن حرف ميزني منم ناراحت شدم گفتم ببخشيد كه براش مشكلي پيش اومده و بنابراين با قهر خوابيديم اما نصف شب همسري چنان بغلم كرد و نفسم بند اومد منم از خدا خواسته گوله شدم تو بغلش و صبح همسري بوسيم كرد و از دلم درآورد وايييييييييي خيلي حرف زدم شرمنده دوست جون جون هام سلاممممممممممم من اومدممممممممممممممم به خدا دلم براتون يه ريزه شده بود واي كلي حالا حرف دارم براتون بزنم از كجا بگم ؟ از هفته پيش خلاصه تعريف مي كنم هفته
ي پيش جمعه مهمون داشتيم قرار بود خالم اينا با مامانم اينا بيان خونمون
منم از صبحش مريض بودم گلوم خيلي زياد درد مي كرد مامان گفت اگه حالت خوب
نيست نميايم منم گفتم نه بياين خوبم اما واقعا اذيت شدم تازه همسري هم
خونه نبود خودم تهنا بودم براي
ناهار قرمه سبزي با لازانيا و سالاد ماكاروني و سالاد تن ماهي درست كردم
همه كه خيلي تعريف كردن شوهر خاله اصلا قرمه سبزي نخورد از بس كه از اون
دو تا سالاد خوشش اومده بود همش مي گفت قرمه سبزي هميشه هست تازه
من يه پسر خاله دارم وايييييييييي قلمبهههههههههه من كه عاشقشم انقده با
مزه غذا مي خوره كه نگو سر ناهار نشسته بود پيش بابام ( عاشق بابامه
بابارو به اسم كوچيك صدا مي كنه خاله
اينا برام شيريني آورده بودن من كه عاشق شيرينيم از بس گلوم درد مي كرد
اصلا نتونستم بخورم واي انقده حالم بد بود همش دوست داشتم بخوابم ديگه
مامان اينا ساعت 4 بود رفتن و منم افتادم حتا قرار بود بريم خونه مامان
همسري چون تولدش بود اما همسري زنگيد كنسلش كرد چون من تب زياد داشتم و
شنبه هم سر كار نرفتم تازه
تب كه داشتم همش هذيون مي گفتم به همسري مي گفت تو اون پتو آبيه رو دادي
به اون خانمه بنده خدا مي گفت كدوم خانمه منم مي گفتم همون خانمه كه گدا
بود شنبه
هم خواهري ظهر اومد پيشم و برام غذا آورده بود و از بيرون هم برام سوپ
خريده بود ديگه همسري هم براي نهار اومد و عصري رفتيم دكتر و براي شب يلدا
رفتيم خونه مامان اينا و خوش گذشت يعني خوب خودمون بوديم ديگه بابا هم
برامون فال حافظ گرفت و در كل خوب بود در
طول هفته خبر خاصي نبود پنج شنبه هم سالگرد ازدواج مامان بابا بود البته
اصلش هفته ديگه است اما جشنش رو بنا بدرخواست ما اين هفته گرفتن چون من و
خواهري و همسري براشون بليط گرفتيم براي اين هفته كه برن مشهد كه اون شب
سورپرايزشون كرديم و بليط و برگه رزرو هتلو داديم بهشون تازه
خواهري يه كار سورپرايزي ديگه هم كرده بود و اونم اين كه عكس هاي عروسي و
يه عالمه عكس هاي دونفره شون رو براشون يه سي دي كرده بود و آهنگ عروسيشون
رو هم روش گذاشته بود مامانم سر اون هم كلي گريه كرد نمي
دونم چرا يه جوريه كه آدم گريه اش ميگيره مثلا از به دنيا اومدن ما هست تا
روز جشن فارغالتحصيلي من و عروسيمو مكه رفتن مامان اينا و كلا به قول
خواهريم گذر عمرو نشون ميده ديروز صبح هم تا ظهر يه عالمه كوزتينگ نمودم ديگه شب هم حدود 11 اومديم خونه و با همسري يه كم حرفيديمو خوابيديم ببخشيد خيلي حرف زدم تازه كلي خلاصه اش كردم حالا بيام پيش شما كه از دلتنگي مردممممممممم *** وقتي داشتيم سي دي رو نگاه مي كرديم همسري هي ميگفت قبول نيست چرا از بچگي هاي من عكس نزاشتين من قبول ندارم
سلام دوست جوناممممممممممم
ببخشید که نگرانتون کردم دلم برای همتون پر از تنگیدگیه جای شرکتمون عوض شده هنوز تلفن هامون وصل نشده و بنابراین اینترنت هنوز قطعههههههههههه دارم دیوونه میشم به خدا حالا شاید تا شنبه وصل بشه تو رو خدا دعا کنید به محض وصل شدن اینترنت آپ میکنم بهناز جونم پست عروسیتو خوندم گلم ایشالا خوشبخت بشی خانمی طنین جون قشنگم تولدت بت تاخیر مبارکککککککککککک دوستت دارم من و ببخش که دیر تبریک گفتم به دلایل بالا حالا دیگه بیام یه سرکی هم به شما بزنم 

چون تو منو دوست نداري اما بالاخره راضي شدم كه دوستم داره
آخه همسري جونم خيلي ميدوسته اما من
اما از اونجايي كه بنده بسيار بسيار فداكار مي باشم نسبت به طبخ آن مبادرت ورزيدم
آقا نگو از همون شب آه مادر شوهري پشت سرمون بود چرا ؟ ميگم الان

اين منم رو ابرا
يه كمك مي خوام لطفا"
فردا شب قراره مامانم اينا با مامان بزرگمو بابابزرگم بيان خونمون
بابابزرگم دفعه اوله مياد ميخوام سنگ تموم بزارم براش
به نظرتون شام چي درست كنم مي خوام هم ساده باشه هم شيك 3 نوع هم باشه
مرسي از كمك هاتون
)
قرار بود اين برنامه دوشنبه شب به پايان برسد اما به علت استقبال بي شائبه بانوان گرام به مدت دو شب تمديد گرديد

دقيقا عينه اين آيكونه بودم
آخه من يه اخلاق بدي دارم خسته باشم خوابم بياد بلا نسبت عين س*گ ميشم 




و من فراوان خوشحال مي باشم









براي شوهرهاتون زن مثل شما زياده
منم ديگه به شوهري گفتم پا شو بريم اگه بمونين من با اين خانمه درگير ميشم






ظهر رفتم خونه مامانم اينا 

اين منو مامانم هستيم








البته همسري هم يه شلوار كتون مشكي خيلي شيك براي خودش خريد منم مي خواستم
شلوار لي بگيرم كه چيزي نپسنديدم اما يه جا يه مانتو قرمز طوسي ديدم كه
خيلي شيك بود پوشيدمش اما يه كم برام تنگ بود همسري مي گفت بگير خوشگله تو
تنت اما خودم توش ناراحت بودم فشارم ميداد
سايز بزرگترش هم تموم شده بود 
و مامان براي ناهار فرداي منو همسري كوكو سبزي درست كرد
و براي شام هم تحت يك اقدام غافل گير كننده تصميم گرفتم ته چين درست كنم
ديگه مجبور شدم بگم باشه

به خانمش مي گفت اگه تو بري من چي كار كنم دق مي كنم




البته خواهر شوهري هم دست كمي از من نداشت چون اونم از صبح سركار بود


هر بار ما ميريم اونجا زودي قليونشو مياره البته من خودم خيلي قليون دوست دارم و وقتي كه نامزد بوديم با همسري هقته ي يه بار ميرفتم فرحزاد و قليون مي كشيديم الان هم گاهي ميريم اون شب همسري هي به من مي گفت دخملي مي كشي يهو مامانش برگشت رو با من با يه لحن تند و بد ميگه دخملي قليون نكشي ها اگه شوهرت هم بكشه من از چشم تو ميبينم منم گفتم همسري من كه قليونم نيست ما هر وقت ميايم اينجا داداشش ميده دستش ما كه تو خونه ندارم
البته داريم ها
اما من به اون نگفتم 
منم گفتم اين كه تا حالا دكتر نرفته دليل بر نداشتنه مشكل نيست كه اما به هر حال باباي خودشونه و خودشون مي دونن 






)
بابا هم هي براش غذا مي كشيد خالمم حرص مي خورد مي گفت دلش درد مي گيره
تازه لوبيا هم دوست نداره خالم مي گفت بده برات لوبيا هاشو جدا كنم مي گفت
نه اگه بدم پلو هاشم بر ميداري
ديگه از دستش مرديم از خنده 
بابا بهش مي گفت جرمت دو تا ست هم پتو رو دادي هم به اون خانمه دادي و همسري بيچاره مي خنديد
الهي بگردم مامانيم كه از خوشحالي گريه ميكرد و همش ميگفت چرا زحمت كشيدين
ما هم سر به سرش ميزاشتيم ميگفتيم مامان ناراحته چرا بيشتر نيست

و
ظهر هم رفتيم خونه مامان اينا و بعد از شام اومديم خونه تازه عصري من به
همسري گفتم بيا بريم خريد كه مامان گفت چي مي خواين و من گفتم همسري جون
شلوار لي مي خواد مامان رفت تو اتاقو با يه شلوار اومد
به
همسري گفت اين شلوارو بابا از چين آورده مال كسي نسيت ( آخه پارسال بابا
براي كار چين رفته بود براي هممون كلي لباس آورده بود اما اين شلواره هم
مال كسي نبود يعني خوب براي همسري هم دو تا ديگه اورده بود ) خلاصه همسري
پوشيدو اندازه اش بود كلي ذوخ كرد

| Design By : Night Skin |

