تبليغاتX
خاطرات زندگي ما !




















خاطرات زندگي ما !

...

ساعت 7 صبحه موبايل همسري زنگ مي خوره ...گوشيش بالاسره منه

با اينكه مي دونم كيه باز نگاه مي كنم ...همسري هم نشسته

بهش مي گم جواب بده باباه...

نگاش مي كنم فقط ميگه چشم چشم

همسري ميره دستشويي من رو تخت نشستم ...گيج شدم انگار

همسري مياد ميگه پاشو بابا گفت بياين اينجا... مي گم مي دونم

دارم تو كمد لباسام مي چرخم

چرا گيجم

چيزي كه بايد تنم كنم مشخصه اما من انگاري گيجه گيجم

هجوم خاطرات ...

همسري برام لباس در مياره ...من فقط نگاش مي كنم و مثل بچه هاي خوب هر كاري ميگه مي كنم

خانومي بارونيت رو هم بردار هوا سرده

: آخه سبزه

: باشه عزيزم بزار تو ماشين حالا

همسري: صبحانه مي خوري ؟

من فقط نگاش ميكنم...

داريم از خونه ميريم بيرون همسري برام يه موز برميداره

تو ماشين مجبورم مي كنه موز و بخورم ميگه ضعف مي كني

7:30 خيابونا خيلي خلوته داريم ميرسيم

من اما دلم نمي خواد كه برسيم ...اين اولين باره كه دوست ندارم برسيم

تو راه هر دومون ساكتيم

فقط گاهي همسري دستم رو تو دستش مي گيره...

فقط با چشم دنبال بابا مي گردم نميبينمش

عمو كوچيكه مياد جلو ...چشماش قرمزه ... سرش رو ميزاره رو شونه همسري و همسري رو موهاش دست ميكشه

من اما هنوز منگم فقط نگاه مي كنمو سكوت ...

ميرم بالا ...خانوما دور تا دور نشستن

با چشم دنباله مامانم ميگردم ...داره گريه مي كنه

ميرم تو بغلش چرا گريه نمي كنم؟

به تختش نگاه مي كنم به مبلش واي خدايا چه قدر جاش خاليه

بابا و عموها ميان بالا براي آخرين بار ببيننش

از گريه بابام همسري داره گريه مي كنه پشتش به منه اما از لرزش شونه هاش مي فهمم

دلم نمي خواد اين طوري ببينمش اما بابا صدام ميكنه

: بيا براي آخرين بار ببينش

فقط نگاش مي كنم چه آروم خوابيده...

وقتي كه بردنش سرمو گذاشتم رو تختش و ...


مامان بزرگ خوبم روحت شاد ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 12:1 توسط دخملي| |

سلام دوست جونيا

ولنتاين مبارك چه به اونايي كه امروز جشن مي گيرن چه به اونايي كه نمي گيرن به هر حال مبارك

واي خدا جونم من چه قدر خسته ام

پنج شنبه كه تا رسيدم خونه 2 بود چون كه يه كم كار داشتم و بيشتر موندم شركت تازه همسري هم قرار نبود بياد خونه منم انگيزه رفتن نداشتم خوب

تا رسيدم خونه از اون جايي كه صبح با ديدن وبلاگ سونيا جونم و آشش هوس آش كرده بودم ناجورررررررررررررررر اول بار و بنشن آشو ريختم تو زودپز

بعد هم خوابيدم تااااااااااااااااااااا 5:30 كه مهربون همسر اومد خونه

البته ظهر به همسري زنگ زدم گفتم سبزي آشم كمه يه كم بخر و همسري هم كه سمت خونه مامانش اينا بود رفته بود از مامانش برام يه بسته سبزيه پاك شده و آماده گرفته بود وقتي اومد من بو كردم گفتم اين سبزيه پلوه؟ همسري هم گفت فكر كنم من كه نمي شناسم اما فكر كنم مامان گفت پلوه اما اسفناج داره و ميشه تو آش ريخت اما من كلي غريدم كه نه نميشه و تو نمي دوني و از اين حرفابعدش هم شال و كلاه كردم كه برم سبزي بخرم همين كه اومدم بيرون به مامانم زنگ زدم و اون گفت ميشه تازه خوش عطر هم ميشه و من با رويي بس شرمنده به منزل مراجهت نمودم اما از اونجايي كه خيلي پررو تشريف دارم به روي خودم نياوردم كه تازه منت هم گذاشتم كه مامانت گفته لابد ميشه اما اگه آشم بد شد تقصير شماستا

ديگه حدود 7 بود شال و كلاه كرديمو قابلمه به دست رفتيم خونه مامان اين قابله آشه دستمه

ديگه مامان اينا و مامان بزرگم اينا كه اونجا بودن حسابي از آَشم تعريف كردن و من كلي كيف كردم

شب هم چون همسري خوابش ميومد زود اومديم خونه حدود 11 و همسري خوابيد من كلي غر زدم كه امشب شب تعطيليه و چرا زود مي خوابي و از اين حرفا

بعدش هم يه كم تي وي ديدمو و براي همسري لباس اتو كردمو و 1 خوابيدم

جمعه صبح هم عليرغم ميل باطني 9:30 بيدار شدمو بعد از صبحانه ايي كه همسري آماده كرده بود رفتيم خونه مادر شوهري

ساعت 3 بايد مي رفتيم ختم پسر خاله مامانم بنده خدا خيلي جوون بود همش 49 سالش بود پيوند قلب كرده بود دكتر هم از عملش راضي بوده اما يه دفعه كبدش از كار افتاده خدا رحمتش كنه

ديگه وسط نيمه دوم فوتبال راه افتاديم و رفتيم مسجد

بعدش هم با مامان اينا رفتيم خونشون كه نزديكه خونه ما بود هر چي به همسري گفتم من نميرم تو خسته ايي گفت نه برو و سويچ رو داد به ما و خودش با بابا رفتن خونه

ما هم تا برگشتيم خونه مامان اينا نزديكه 7 بود تازه قرار بود خواهري رو ببريم خريد كنه

واي انقدر ترافيك بود كه حد نداره حالم از ترافيك ديگه به هم مي خوره

فكر كنم حدود 10 بود برگشتيم خونه اما سر راه يه كار خوب كرديم ساندويچ خريديم

واي من كه در حد مرگ خسته بودم

ديگه 12 بود اومديم خونه و من كلي گريه گردم چرا؟

خوب خسته بودم يعني اصلا نمي دونم چم بود اما احساس ميكردم دارم از خستگي ميميرم

تازه با همسري هم قهر كردم چرا؟ خوب چون خسته بودم

بعدش هم با گريه رفتم خوابيدم

و همسري يه عالمه بوسيم كرد و نازم كردتا رفتم تو بخلش و خوابيدم

**هنوز براي همسري هيچي نخريدم سر راه مي خوام شكلات و كارت بگيرم براي شام هم يه غذاي خوشمزه درست كنم تا الان اين آخرين تصميممه

** همسري خيلي مهربوني تو وظيفه ايي نداري كه خواهر منو ببري خريد و كلي حوصله به خرج بدي دوستت دارم عزيزم

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 12:26 توسط دخملي| |

سلام به دوستاي مهربونم

تعطيلي خوش گذشت؟

خداييش تعطيليه وسط هفته چه قدر مي چسبه

دوشنبه من كلاس داشتم و هر چي به همسري گفتم نمي خواد بياي دنبال من قبول نكرد و گفت ميام آخه خداييش گناه داره تا منو برسونه و بياد خونه بايد دوباره برگرده دنبال من

تو راه كه داشتيم مي رفتيم گفتم زنگ بزن به دوستت كه بيان شب نشيني خونه مون و همسري زنگيد و گفت شما بياين و اونم گفت نه شما بياين تا همسري تلفنو قطع كرد خانم دوستش زنگ زد به من گفت من شام منتظرتونم و من هر چي گفتم نه گفت من منتظرم و اين گونه بود كه براي شام مهمون شديم

ديگه همسري 6:30 اومد دنبال من و رفتيم سمت خونه كه من ازيه مغازه دم خونه مون خريد داشتم و پياده شدم و رفتم تو مغازه

وسط راه من به همسري گفتم چه قدر دلم پيتزا مي خواد حالا اينو داشته باشين

وقتي من رفتم تو مغازه ديدم همسري هم اومد و بعدش هم چند تا مغازه ديگه ديديمو اومديم سمت ماشين كه همسري گفت آگه گفتي برات چي خريدم تو جيبمه بعد گفت يه دقه بشين من الان ميام و ديدم بعلههههههههههههههه يك عدد پيتزاي پپروني كه عشقمه برام خريده

بعد ديگه رفتيم خونه و تند تند حاضر شديم و پيش به سوي مهمون

خونه شون از ما خيلي دوره دقيقا نزديكه خونه مادر شوهريه و ما از ساعت 8 كه راه افتاديم 10 دقيقه به 10 رسيديم به قول همسري چلاسيده شديم من كه واقعا شكل اين آيكونه شدم چون از خونه كلي موهامو سشوار و اتو كردم اما وقتي رسيديم موهام چسبيده بود به سرم و مجبور شدم ببندمشون

ديگه شب 2:30 بود كه برگشتيم خونه

صبح هم با اينكه خيلي دلم مي خواست تا ظهر بخوابم اما 10 بيدارشدم و همسري رفت پي كارش و منم كوزت شدم

ظهر هم رفتم سمت خونه مامان اينا و ناهار اونجا بودم و همسري هم 3 اومد

راستي شماها تا حالا خورشت كنگر خوردين ؟ من كه عاشقشم ديروز مامان درست كرده بود خيلي بهم مزه داد جاتون خالي

بعدش هم خواهري مي خواست بره با دوستاش فيلم بي * پولي كه منو همسري برديمش و بعدش هم رفتيم سمت هفت  حوض كه من خريد كنم

منم يه شلوار لي و يه مانتو براي سر كارم گرفتم و بعدش اومديم خونه

همسري كه از در اومد تو يهو گفت واي چه خونه تميزي و من كلي كيف كردم

شام هم بيف استروگانف درست كردم و همسري كلي ذوق كرد

**ديشب دو قسمت ديگه لاستو ديديم

**من تصميم به رژيم دارم خدا كنه اراده ام شل نشه

**از وقتي ديدم رو به زندگي عوض كردم خيلي خوشحالترم و خيلي زندگيه شيريني با همسري دارم

**خدايا مشكل بابايم رو حل كن خيلي اعصابش به هم ريخته است به ما روحيه ميده اما خودش از درون داغونه

**رو به يه آدم احمق : ازت متنفرم و براي زمين خوردنت فقط دعا مي كنم

** اصلا نمي دونم براي ولن چي كار كنم تو رو خدا ايده بدين هيچي تو ذهن خودم نيست


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 9:35 توسط دخملي| |

سلامممممممممممممممممممم

خوبين؟خوشين؟سلامتين؟

نمي خواستم كه آپ كنم كه

اما ديدم داره برف مياد دلم نيومد نيام اينجا

من آخه عاشق برفم اما نه اين جوري يعني منظورم اينه كه دوست دارم برف بياد منم با همسريم باشم و با هم بشينيم چايي داغ بخوريم و برف نگاه كنيم

نه اين كه من اينجا همسري اونجا

يه چي بگم دلتون نمي خواد قول ميدين؟

من امروز با خودم يه پاتيل آش آوردم

ديشب خونه مامان اينا بوديم مامان بهم داد منم همشو آورد شركت آخه همسري كه آش نمي دوسته منم همشو آوردم با همكارا بخوريم حالا هر كي پايه آشه بلند بگه

هر كدوم رفتين برف بازي ياد منم بكنين لوفا

راستي براي فردا شب تصميم گرفتم قرمه سبزي با الويه و سالاد ماكاروني درست كنم

*** بهي جونمو سمير جونم  من از  جمعه هنوز هيچ شبي آشپزي نكردم كه نگفتم ها اما امشب فكر كنم مرغ كنتاكي درست كنم اگه تصميمم عوض شد حتما ميگم

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 10:15 توسط دخملي| |

سلامممممممممممممممممممممم

آماده هستين كه من يه آپ طولاني بكنم؟

خوب از روز تفلدم ميگم

چهارشنبه همسري حدود 3 اومد دنبالم كه بريم يه كم خريد كنيم و بريم خونه

از وقتي هم رسيديم خونه هر دو تايي از اين ور به اون ور ميدويديمخداييش هر وقت كه مهمون داريم همسري خيلي به من كمك مي كنه دستش درد نكنه

خلاصه حدود 8 مامان اينا اومدن و من هم براي شام زرشك پلو با مرغ و بادمجون و سوپ جو درست كرده بودم يه سري مامان و خواهرم گفتن تو هميشه دير به آدم شام ميدي حالا ساعت چنده؟تازه 8 خوب من واقعا نا راحت شدم من تازه ساعت 4:30 رسيدم خونه تازه به نظر خودم اصلا هم دير نبود خلاصه كه كلي حالم گرفته شد اما به روي خودم نياوردم

خوببببببببببببببببببببب حالا ميرسيم به قسمت خوب كادوها

همسريه خوبم مهربونم برام يه زنجير با يه آويز خريده كه يه سنگ فيروزه وسطش داره و دورش دو رديف نگين برليانآخه قبلنا يا بار بهش گفته بودم كه من عاشق فيروزه هستم

همسري يه تابلو هم برام خريده كه يه قلبه خوشگله اونم خيلي شيكه

همسري جونم ازت يه دنيا ممنونممممممممممممممم

مامان اينا هم كه قراره براي من و همسري لب تاپ بگيرن اما هنوز نخريده بودن البته مامانم برام يه اشارپ خيلي خوشگل بافته بود و بابا هم يه جعبه شيريني گنده خريده بود دست همه شون درد نكنه

پنج شنبه هم من خودم رفتم خونه و همسري 4 اومد منم تا اومدنش خونه رو تميز كردم و ريخت و پاش هاش شب قبل و جمع و جور كردم

البته خدا زنده نگه داره ماشين ظرفشويي رو مامان هم كه بنده خدا همه قابله ها رو شسته بود

خلاصه همسري 4 اومد و ناهار خورديم

قرار بود شب بريم خونه مامان همسري اما همسري گفت نه خيلي ترافيكه و منم خسته در همين حين خواهرم زنگ زد كه شام بياين اونجا و منو همسري از خدا خواسته دعوتش رو لبيك گفتيم

البته قبل از رفتن يه خواب دبش كرديم

راستي پنج شنبه زنگ زديم مهون هامون رو هم براي تولدمون دعوت كرديم خواهر بزرگه همسري جان كه با كمال پر*رويي با لحني كاملا تمسخر آميز فرمودن كه آيا شما در اين سن مي خواهيد تولد بگيريد؟من نيز در پاسخ گفتم بلههههههههههه زيرا كه هنوز احساس جواني داريم بعد عم فرمودن ما چون بچه هايمان شيطان هستند نميايم و بنده در دل هزاران هزار بار شكر خداي عز و جل را به جاي آوردم

آهان ايشون در كمال وقاحت فرمودن بچه هايمان اذيت مي شوند چرا كه منزل شما كوچك مي باشد

خوب اين كه از اين به قول مامانم finish شد

دومين خواهر هم به نحوي كمي مودبانه تر فرمودن كه شايد تشريف نياورن البته قرار است خبر بدهند

خوب يه چيزي يواشكي بگم كه ما چون مي دونستيم اينا نميان دعوتشون كرديم

اما بقيه مدعوين با كمال ميل به ما لبيك گفتن

پنج شنبه هم كه شام خونه مامان بوديم

جمعه هم طبق قرار با مامان اينا رفتيم خونه مامان بزرگم

مامان بزرگم براي ناهار زدشك پلو و قرمه سبزي درست كرده بود واقعا كه دستپختش عاليه

بعد از ناهار هم فيلم روز* اردو نگاه كرديم و بعدش خوابيديم

عصري هم با همسري و خواهري رفتيم يه دوري بيرون زديم و لواشك ترش خورديم و كيك بستني هم خريديمو رفتيم خونه

بعد از شام هم عزم برگشتن به منزل نموديم

الان هم كه در خدمت شما هستيم

دعوام نكنين خيلي حرف زدم ببخشييييييييييييييد

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 11:45 توسط دخملي| |

امروز تولدمه

نمي دونم چرا خوشحال نيستم؟

احساس مي كنم وارد شدن به 26 سالگي خيلي سخته...

انگار مسئوليت هام بيشتر ميشه...

ميترسم يه كم هم نگرانم...

انگار ديگه بايد از اون عالم بي خيالي بيرون بيام


***از محبت هاي همه تون ممنونم

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 12:14 توسط دخملي| |

سلام به دوستاي قشنگم

به قول بهناز جونم با شوشوهاتون خوب بيدين؟

آقا آي يكشنبه حالم گرفته شد جريان مدير عامل كه يادتونه يكشنبه من با مامانم اينا ساعت 5 ونك قرار داشتم يعني نمي تونستم زود برم حالا از شانس من اون روزي آقا ساعت 1 تشريف بردن

منم ديگه 4:20 از شركت اومدم بيرون گفتم شايد تا ونك ترافيك باشه دير نرسم از شانسم اقاي راننده از يه مسير اتوباني رفت من 4:30 رسيدم ونك قرار هم كه ساعت 5 بود

ديگه رفتم تو چرم مشهد ببينم چه خبره سرم از قيمت هاش سوت كشيد آخه من تقريبا 5 سال پيش از اونجا يه كيف پول گرفته بودم 8 تومن خيلي قشنگه حالا ديدم لنگه همونو تازه تو حراجش گذاشته 34 تومن چه قدر ذوق كردم كه اون سال كه از كيفه خوشم اومد خريدمش

بعدش ديگه مامان اينا اومدن و پيش به سوي خريدددددددددددددد

من كه هيچي نخريدم نمي دونم چرا ؟

اما خواهري كلي خريد كرد مامان هم فقط يه شال خريد

ديگه 8:30 بود رسيديم خونه از شانسمون هم هم بابا هم همسري كار داشتن و نيومدن دنبالمون

ديگه براي شام مامان يه املت خوشمزه درست كرد و خورديم بعد از شام هم منو خواهري بر خلاف اصرار مامان كه مي گفت ظرفارو نشورين به انجام اين امر خطير مبادرت ورزيديم و از شانس همون اول كار بابا اومد ليوان برداره كه از دستش افتاد رو شير آب و شير پاره شد و بنابراين ظرف شستن منتفي گرديد

البته همسري كه ديد مامان اعصابش از ظرف هاي كثيف خورده يه جوري موقتي درستش كرد اما من ديگه ظرف نشستم چون خسته بودم و اومديم خونه خودمون

ديروز هم تا 5:30 كه سركار بودم بعدش با همسري رفتيم خونه مامان اينا چون مامان برام مرغ خريده بود مي خواستم ازش بگيرم

بعدش تحت يك عمل بشر دوستانه با همسري تصميم گرفتيم كه براي شام جوجه به رگ و پي مون بزنيم

كه اين خود نيز ماجرايي داشت

همسري گفت كه اين دفعه نميرم پشت بوم (آخه ما جوجه رو روي ذغال درست مي كنيم من اين جوري بيشتر مي دوستم) منقل رو توي حموم ميزارم منم گفتم آره بالا سرده

واييييييييييييييييييييي چشمتون روز بد نبينه تمام خونه رو دود برداشته بود من كه ديگه انقدر چشمام ميسوخت نمي تونستم بازشون كنم اما خوب از قديم گفتند سر فداي شكم

ديگه بعد از شام بنده در حين ديدن گلهاي گرم * سيري روي پاي همسري به خواب نازي فرو رفتم

****فردا تولدم مي باشدددددددددددددددددددد

**** چه قدر دلم مي خواست اون روز منم بدون اينكه به قسط هايي كه هر ماه از اول تا آخر ماه پيش رو داريم و همه ي هزينه هاي ديگه از پولي كه خودم داشتم و از تراولي كه همسري صبح براي خريد بهم داده بود با خيال راحت مثل خواهري خريد كنم نمي دونم چرا نتونستم هيچي بخرم دلم مي خواست يه بار هم كه شده مثل يه خانم خوب جلوي خودمو براي خريد كردن بگيرم و موفق شدم


***بعدا نوشت:

چون كه ديشب حموم خيلي خيلي كثيف شده بود صبح همسري جونم ساعت 7 بيدار شد و پريد تو حموم و تمام حموم رو مثل آيينه كرد برام

همسري عاشقتممممممممممممممممممممممم خيلي مهربون و ماهي

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 11:55 توسط دخملي| |

سلام دوستاي ناسم

خوب چرا دعوام مي كنين آپم مياد خوب هي تند تند

اول بگم كه امروز 17 امين ماهگرد عروسيمونه

همسري جونم دوستت دارم

ديروز تصميم داشتم به محض رفتن مدير عاملمون جيم بزنم برم خونه اينو داشته باشين تا بگم

آقا اين مدير عامل ما هميشه تا 3 بيشتر نمي مونه اما هر روزي كه من چنين تصميمي تو دل خودم ميگيرم اين آقا از جاش تكون نمي خوره اصلا انگاري حرف هاي تو دلي منو ميشنوه

به همين علت بنده ديروز مثل يك كارمند بسياررررررررررررر وظيفه شناس تا راس 5 شركت بودم آييييييييي حرص خوردم

اما شانس آوردم زياد به ترافيك نخوردم و زود رسيدم خونه و تحت يك اقدام شگرفناكانه تصميم به پخت سوپ شير براي بار اول و باقالي پلو با گوشت نمودم

ديگه دوباره رفتم رو تند

بعدش هم نمي دونم چم شده بود افتاده بودم به كار و كشوي لباس هامو مرتب كردم و كلي لباس ريختم دور نمي پوشيدمشون ها اما دوستشون داشتم ولي بالاخره انداختمشون دور خسيس بيدم ايا؟

بعد ديگه انقدر همسري دير اومد حوصله ام سر رفت و موهامو با اوتوي مو كلي خوشملي كردم

همسري كه اومد خيلي سردش بود و چسبيد به بخاري برقي

آها يه بار بيرون بود زنگ زد و پرسيد شام چي داريم منم گفتم قيمه تو فريزر داريم برنج هم گذاشتم و گفت دستت درد نكنه اما وقتي اومد گفت وايييييييييي چه بوهاي خوبي مياد فهميدم اون موقعيي الكي گفتي

ديگه انقدر از سوپم تعريف كرد كه حد نداره و من كلي ذوق زده شدم

بعد از شام يهويي گفت دستت درد نكنه شام امشب خيلي كيف داد بعد من پرسيدم مي خواي از اين سوپه براي فردا هم ببري دوباره گفت نه فردا ديگه كيف نميده به جدي ميگفتا

واي مي خواستم بخورمش ديگه

اين بود انشاي من از ديشب

راستي قراره امروز با مامان وخواهري بريم پاساژ ونك شايد كه مقبول افتد و چيزي خريداري شود

*** مدير مالي شركت گفته شايد بتونه برام وام جور كنه تو رو خدا دعاي زياد كنين كه بشه مام بتونيم خونه دلخواهمونو بخريم

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:59 توسط دخملي| |

سلام دوست جون جونام خوب بيدين ؟خوش بيدين ؟

يكشنبه تولد خواهر شوهري كوچيكه بود به همين خاطر منو همسري تصميم گرفتيم بريم خونشون البته شب قبلش زنگ زديم و گفتيم ما شب نشيني ميايم اما قبول نكرد كه نكرد و بالاخره قرار شد شام بريم

براش يه بليز خيلي خوشگل جمعه ايي از تيراژه گرفته بوديم و سر راه يه كيك كوچولو هم گرفتيم و براي دخمل ملوسش كه عشق منه چند تا پاستيل ماستيل خريديم

وقتي رسيديم ديديم خواهر شوهر سومي هم كه فهميده ما ميريم هم اومده و اون كه تولدش بود به خنده مي گفت به من كه اين به خاطر شما اومده وگرنه ديشب قبل از شما بهش گفتم مياي اونم گفت نه وسط هفته سخته اما همين كه فهميد شما مياين زودي خودشو انداخت

خداييش هم اين دو تا خواهر شوهري ها منو خيلي دوست دارن يعني نه كه خيلي دوست داشتني ام (آيكون يه دخمليه خودشيفته شديد ) همه منو دوست دارن

براي شام هم خواهر شوهري خودش يه غذاي جديد درست كرده بود كه من اسمشو نمي دونم اما خيلي خوشگل تزئين شده بود و مزه اش هم بدك نبود از بيرون هم مرغ سوخاري گرفته بود كه خيلي خوشمزه بود

بعدش هم يه كم به بحث هاي سياسي و ديني گذشت آخه منو خواهر شوهر سومي و شوهر خواهر كوچيكه عشق بحث كردن در اين موارد هستيم

شب ديگه تا اومديم خونه و خوابيديم 1 بود

به همين علت بنده ديروز تمام مدت در حال چرت زدن بودم بودم

واييييييييييييييييي ديروز يه اتفاق بدي هم افتاد يكي از پيمانكاراي شركت ما خيلي از شركت طلب داره بعد من چند بار كارشو پي گيري كردم و به مدير عاملمون پيغامشو رسوندم و اين يارو هر دفعه از من كلي تشكر مي كرد و هر بار مي گفت من محبت شما رو جبران مي كنم البته من نديدمش ها تهران نيستش بعد ديروز ديگه مدير عامل باهاش صحبت كرد و يه وعده هايي داد اين يارو هم زنگ زد شركت و از من تشكر و بعدا گفت شما يه ساعت ديگه به من زنگ بزن خوب؟ با موبايلت هم بزن خوب ؟

من نمي دونم چرا بعضي از آدم ها انقدر احمق هستن واقعا اگه دم دستم بود سرشو مي شكوندم من واقا نمي دونم اين آدم پيش خودش چه فكري كرده؟

خلاصه كه به همسري جونم گفتم و اونم گفت از شركت زنگ بزن ببين چي كار داره و بهش هم بگو موبايل من وسيله شخصيه نه كاري اما من زنگ نزدم چون اصلا دلم نمي خواست باهاش حرف بزنم

ديشب هم كه مجلس ختم پدر خانم يكي از دوستاي همسري بود آخه چون قزويني هستن هيچ مراسمي تهران نداشتن حالا اين مراسمو براي دوستا و آشناها گرفته بودن ... خدا رحمتش كنه

راستي دوستام منو همسري تصميم گرفتيم كه براي تولدمون (آخه تولد منو همسري يه هفته فاصله داره ) يه مهوني كوچيك بگيريم به اين بزرگي نيستا

از طرف من كه مامان و باباو خواهريم و مامان بزرگ و بابابزرگم از طرف همسري هم خواهري هاش و مامان باباش كه مهون هاي من 5نفرن ماله همسري 17 نفرن نمي دونم آخه چرا انقدر زيادن همسري ميگه مي خواي دو تا خواهر بزرگا رو نگيم اما من ميگم نميشه زشته اون ها هم هميشه دنبال حرف و حديثن آتو نديم دستشون بهتره ...

حالا بگذريم از اينا

براي شام نمي دونم چي درست كنم مي خوام برنجي نباشه و شيك باشه و حتي الامكان حداقل يه غذاي جديد باشه

تو رو خدا به ياري من بشتابيد

چشم به راه كمك هاتون هستم شديداااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 12:28 توسط دخملي| |


Design By : Night Skin