خاطرات زندگي ما !
ديروز تحت يك عمليات انتحاري بنده خودم را به دست
تواناي آرايشگر سپردم و موهامو چي ؟رنگ كردم نعخيررررررررررررر فقط يه
مدل خوشمل فشن كوتاه كردم البته كوتاهه كوتاه نه ها اما خداييش خودم كيف
كردم بعدش هم يك رنگ فروشي نزديكه خونه ماست كه آقاهه سال
هاي سال آرايشگر بوده و ميباشد و خودش رنگ ها تركيب مي كند و رنگي بسيار
زيبا به شما تحويل مي دهد منم گفتم آقا ما كه گذاشتنه رنگو بلديم پس بزار
از اين آقا بخريم و بزنيمو و حالشو ببريم بعد هم خيلي شيك ساعت 7 به مغازه ورود نموده و خوشحال
شديم از اينكه فقط 4 نفر جلوي ما ميباشند و در همان حين به مادر جانمان
زنگيديم كه اي مادر آماده باش كه بنده راس ساعت 7:30 در منزل شما هستم
براي امر خطير رنگ كردن اما غافل از اينكه آقاي فروشنده مردي بسياررررررررررررررررر فس فسو فكككككككككككككك كن خداييش من از ساعت 7 تا 8:35 تو
مغازه بودم اما دستش درد نكنه انقدر رنگي كه به من داد شيكه كه خدا مي
دونه حداقل 6-7 رنگو با هم تركيب كرد و به من داد از من پرسيد خانوم چه رنگي مي خواي منم گفتم عسلي مسي نسكافه ايي كرم آقا يه رنگه شيك مي خوام بعد هم رفتيم خونه مامان اينا و بعد از شام ساعت 10 تازه عمليات رنگ گذاري شروع گرديد و همسري هم رفت خوابيد ساعت 11:30 دخمليه مو شسته و سشوار كشيده مامان : عزيزم عالي شدي خداييش 12 تومني كه براي رنگ گرفته نوشه جونش خواهري :واييييييييييييييي كاشكي منم اومده بودم پيش اين آقاهه به جاي اينكه برم آرايشگاه تو خيلي قشنگ شدي بابا : خانوم مبارك باشه چه قدر شيك و پيك شدين همسريه تازه از خواب برخواسته : من : خداييش هم قشنگ شدم پريشب هم يكي از دوستام اومد براش ناخن گذاشتم انصافا قشنگ شد وسوسه شدم براي عيد براي خودمم بزارم حالا ببينم چي ميشه خوب دوستاي خوبم همه از سال 87 نوشتن منم ديدم بد نيست اگه يه نگاهي به اون چيزي كه بودم و كردم بندازم ** سال 87 برام از يه نظري خيلي خوب بود اونم اين بود كه خيلي تو همه موارد پخته تر و عاقل تر رفتار كردم از اين بابت خيلي خوشحالم ** از نظر كاري پيشرفت خوبي داشتم ** همسري جونم هم تو كارش خيلي پيشرفت كرد و يه اتفاق خيلي بزرگ توي كارش افتاد كه مسيرشو عوض كرد ** چند ماهه اول سال در پي همون تغيير مسير كاريه همسري
روزهاي سختي رو گذرونديم اما قدر همديگه رو بيشتر دونستيم و به قول همسري
به من ميگه خانمي فهميدم رفيق غم و شادي مني ** مشكل خيلي بزرگي براي باباي خوبم پيش اومد كه خدا رو شكر تو اين چند روزه آخر سال نتايجي خوبي داشت ** خواهر عزيز تر از جونم امتحان علوم پايه اش رو با نمره خيلي عالي قبول شد ** وبلاگ قشنگم رو تو اين سال درست كردم ** و نكته بدش فقط اين بود كه يكسال از با هم بودنه منو همسري كم شد *** چند شب پيش به همسري ميگم باورت ميشه اين دومين عيديه كه تو تاجه سر داري عيد 88 رو پيشاپيش به همتون تبريم ميگم و از خدا تو ساله جديد براي همتون بهترين ها رو ميخوام دوستتون دارم و دلم براتون تنگ ميشه مواظب خودتون باشيننننننننننننننننننننننننننننن اين پستو محض خاطر باران خانوم نوشتم كه آپ جديد خواستن راضي شدي باران خانوم؟ خوب از كجا بگممممممممممممممممم ديروز
همسري جونم كارش زود تموم شده بود و حدود 2 رفت سمت خونه اما گفت كه مياد
دنباله من ولي من قبول نكردم چون من خيلي راحت ميرم خونه 20 دقيقه هم
بيشتر تو راه نيستم يعني من شدم نمونه يه همسري مرهبونه و فداكار ديگه 5 رفتم سمته خونه اما زنگ نزدم چون گفتم شايد همسري خوابيده باشه 5:25 سر خيابون موبايلم زنگ خورد همسري: الو خانمي كجايي ؟(با صداي نگران) من : چي شده عزيزم؟ همسري :بيدار شدم ديدم تو نيستي ترسيدم من شيطون: عزيزم من هنوز شركتم يه كم ديگه كار دارم ميام خونه ببخشيدا بعدش زودي پريدم تو سوپر براي همسري اسمار تيز خريدم چون خيلي دوست داره 3
دقيقه بعد : كليد انداختم تو در اما چون كليد همسري پشتش بود باز نشد و
همسري عينه يه عشقوليه واقعيه خوابالو درو باز كرد و با صداي بچه گونه گفت
واي چه زود رسيدي؟ اون موقعي الكي گفتي ؟ من : همسري چشماتو ببند بگو چي تو دستمه؟ همسري : اسمار تيزززززززززززززززززززززززززززززز بعدش هم در راستاي اينكه منو همسري هيچ كدوم جهت رژيم ناهار نخورده بوديم بنده پريدم تو آشپزخونه و يك عدد پيتزاي جانانه درست كردم خواهر
شوهري كوچيكه هم زنگيد و نيم ساعت بدونه وقفه از نمايش*گاه لباس كه رفته
بودن غر زد و بعد خودش خندش گرفت گفت من عينه m p 3 چه قدر تند تند حرف زدم ديگه حدود 8 بود كه رفتيم سمته خونه مامان اينا بابابزرگم هم اومده بود ته*ران كه دكتر بره شب خوبي بود در كل كلي هم نارگيل خورديم آهان
راستي ديشب به آرايشگرم زنگ زدم براي رنگه مو ميگه زيتوني بدونه دكلره در
نمياد منم نمي خوام دكلره كنم چون از پارسال عيد يه بار دكلره كامل كردم
بعد ارديبهشت شكلاتي كردم بعد روش چند تا مش تيكه ايي كردم بعدش شهريور
زيتوني كردم بعدش مهر دودي تيره كردم و روش مش كردم بعدش دي دوباره دودي
كردم و الان نمي خوام دكلره كنم اونم ميگه بيا برات عسلي كنم حالا دو دلم كنم يا نكنم؟ پيشنهاد لوفا ديگهههههههههههه خوب حرفم نمياد ديگه ** از پنجشنبه شام ديگه آشپزي نكردم ** دلم ميخواد دسته غيب بياد خونه تكونيمو تموم كنه ** ما امسال 29 ميريم شمال من بايد هفت سين بچينم آيا؟ ** همسريمو خيلي دوست دارم خيليااااااااااااااااااا ** خوبه مي خواستم آپ نكنماااااااااااااااااااااااااااا *** دوستام كسي ميدونه عسلي دقيقا چه رنگيه؟ سلام به دوستاي خشنگم خوبين دخملي هاي ناسم نمي دونم
چرا اين روزا تو همه ي وبلاگا غم و غصه است البته من كه خودم اعتقاد دارم
ماه اسفند همينه من كه هميشه اسفند ها اصلا حال و روز خوبي ندارم توي وبلاگ
سمير جون و عسلي جون ديدم كه درباره از خودگذشتگي خانوما نوشتن و اينكه
آيا همسرانشون متوجه ميشن يا اونو وظيفه مي دونن من مي خوام بگم كه آقايون
گاهي بعضي از كارها رو وظيفه مي دونن كه اين در درجه اول به رفتار خود ما
خانوما بستگي داره كه از اول چه جوري رفتار كنيم و به قول معروف عادتشون
بديم اين موضوع فقط در مورد شوهرانمون صدق نمي كنه بلكه همه جا همين طوره
مثلا تو محل كار هر جوريي كه رفتار كني همكارا و حتا مديرا هم همون قدر
ازت انتظار دارن اما چيزي
كه به نظر من هست اينه كه معمولا آقايون نمي خوان قدرداني و تشكرشون رو به
زبون بيارن بعضي ها مي گن بلد نيستن و يا طريقه ابراز محبت و تشكر آقايون
متفاوته من اما به شخصه اين حرفو قبول ندارم فكر مي كنم آقايون اين كارو
به منزله كم شدن غرور و شخصيتشون مي دونن كه اين فكر كاملا غلطه اگه يه
مرد مي دونست با ابراز عشقش و قدردانيش از همسرش اونو به اوج مي رسونه
مسلما دريغش نمي كرد من فكر مي
كنم اشكال اصلي از خود ماست گاهي بيش از حد از خودمون و خواسته هامون مي
گذريم و واي به اون روزي كه علاوه بر زن بودن مادر هم بشيم اون موقع است
كه ديگه تمام آرزوهاي خودمون رو مي كنيم توي صندوقچه و يه قفل گنده هم بهش
مي زنيم و اونوقت تا آخر عمر حسرت خيلي چيزا رو مي خوريم من نمي گم
كه آدم بايد فقط به فكر خودش باشه نه اما ما خانوم ها تا وقتي كه همش
از خواسته هامون مي گذريم با عرض معذرت و شرمندگي از همه ي دوستان تبديل
ميشيم به يه آدم پر از حسرت كارهاي نكرده و واي به روزي كه احساس هم كنيم
كه هيچ كس اين از خود گذشتگي ها رو نمي بينه ما اول بايد خودمون به خودمون كمك كنيم خوب حالا بريم سراغ روزمرگي ها روز شنبه كه من كلاس داشتم و همسري منو برد كلاس و گفت كه شام درست مي كنه و قرار شد قرمه سبزي بزاره تازه قبلش هم نيم كيلو شيرينيه دانماركي كه شيرينيه محبوته رو هم خريده باشي اونم داغغغغغغغغغغغغغ بعد از
صرف شام هم با همسري دو قسمت لاست ديديمو و در بين دو قسمت يه حرفي پيش
اومد كه باعث دلخوريمون شد از اون
جايي كه با توجه به مطالب بالا بنده از اول يه طوري رفتار كردم كه هميشه
براي رفع كدورت ها اقدام كنم ولي تازگي ها تصميم گرفتم كه اين كارونكنم و
ماشاله همسري هم كه خداي طاقته اما نيمه
هاي شب من از صداي رعد و برق و باد از خواب پريدم و ترسيدمو و گوله شدم تو
بغل همسري و اما
ديروز صبح در ادامه حرف شب قبلش با همسري باز هم بحث كرديم كه ديگه قهر
شديم مي دونين
دوستام من يه اشكال بعدي كه دارم اينه كه اگه جايي حق با من باشه كوتاه
نميام بگم حالا اون شوهرمه هر چي بگه من گوش كنم نه ميگم خوب منم آدمم بايد
حرفمو بزنم براي همين همسري هم كه مثل همه ي مردها گاهي انتظار سكوت از من
داره و من به قول مامانم بلبل زبوني مي كنم دلخوري پيش مياد ديروز بعد
از ظهر هم خودم رفتم خونه البته همسري زنگ زد و از اينكه نمياد دنبالم
عذر خواهي كرد من هم يك
دفعه تصميم گرفتم كه آَش رشته درست كنم آخه يه كم بار و بنشن پخته شده
داشتم تو فريزر و اين تصميم رو عملي كردم و كتلت هم درست كردم چون همسري آش نمي دوسته تازه يه كاسه آش هم به همسايمون دادم همسري
خيلي خيلي زود خوابيد قبل از 10 و من دچار افسردگيه شديد شدم بعد به دوستم زنگيدم و تاااااااااااااا 11 با هم حرف زديم و بعد هم خوابيدم نصفه شب يه كار بدي هم كردم همسري دستش رو انداخت دورم ولي من ... خاك بر سرم كنن **نمدونم چرا آشم هيچ مزه ايي نداشت يعني انگاري هيچي نمي خوري ** مشكل بابا تا حدي حل شد جوابه دادگاه به نفعه بابا بود حالا رفته تجديد نظر از دعاهاي همه تون ممنونم باز هم براش دعا كنيد


مي باشند كه خروج ما را به ساعت 8:35 موكول كردن





تو واقعا با اين رنگ عالي شدي



















خداييش هم كه چه كيفي داره وقتي ساعت 7 شب خسته ميرسي خونه بوي مطبوع قرمه
سبزي تو فضا پيچيده باشه و تو رو از خود بي خود كنه


اون شب
با دلخوري خوابيديم
كه چه كيفي هم داد









| Design By : Night Skin |


