تبليغاتX
خاطرات زندگي ما !




















خاطرات زندگي ما !

راحله جونم دوسته خوبم تولدت هزاران بار مباركككككككككككك عزيزم

به خدا من نميدونستم كي تولدته عزيزم دوستت دارم هوارتا


بعضي وقتا يه چيزايي تو خواب اتفاق ميفته كه صبح كه بيدار ميشي با همسريت كلي بهشون ميخندي !

ديشب نصفه شب نميدونم منو همسري سر چي دعوامون شد و كمي هم بحث كرديم ساعت 3 نصفه شب ولي صبح كليييييييييييييييييي عشقولانه تو بخل هم خوابيده بوديم

همسري ميگفت هم تو خواب دعوا كرديم و هم آشتي و كلي به اين موضوع خنديديم ( موضوع زياد خنده داري هم نيستا ما كله صبح خل شده بوديم )

شنبه ايي رفتم پيش مامان خانمي و يه كمي كارهاشو كردم كه البته ماماني من حتا وقتي هم كه مريض و حال نداره خونش مثل گله و من هر چي مي گشتم كه يه كاري پيدا كنم كه انجام بدم پيدا نكردم

براي مادري جونم گل هم خريدم كه خيلي ذوق كرد

بعدش هم عليرغم اصرار هاي مامان براي شام و همسري كه مي گفت بمون تا من بيام مامان رو ببينم شال و كلاه كردم و رفتم خونه و براي شام كروكت سيب زميني درست كردم كه بسي مورد پسند همسر قرار گرفت 

اخلاق بدي هم پيدا كردم كه شب بايد همه جا تمييز بشه تا بخوابم و در اين راستا تا 12 تو آشپزخونه بودم

ديشب هم رفتيم خونه مامان همسري

خواهر شوهري كوچيكه هم اونجا بود و كلي با هم حرف زديم و خنديديم با اين خواهر شوهري خيلي راحتم و خداييش هم دوستش دارم خيلي خانمه و تازه نيني تو دلي هم داره( اين اصطلاح منو همسريه نيني تو دلي ! )

مامان همسري هم كه ماشالا خيال نداره كوتاه بياد و ديشب دوباره مي گفت تو هم يكي بيار تا اينا با هم بزرگ بشن

يه سري هم دختر خواهر شوهري كه يه عروسكه واقعيه اومد تو بغل من خيلي منو دوست داره گفت وايييييييييييييي چه بوي خوبي ميدي مادر شوهري هم گفت بويه دايي رو ميده خواهر شوهري هم بهش گفت يعني پسرت انقدر خوش بوه گفت از اينم بيشتررررررررررررررررررررر

تازه بعد از شام هم تو آشپزخونه از من پرسيد براي همسريت غذا بكشم ببره منم گفتم نهههههههههههههههههه تو دلم گفتم اگه قرار من ناهار نداشته باشم نميخوام همسري هم داشته باشه از اين كارش خوب واقعا ناراحت شدم چونكه ميدونه منم بايد ناهار بيارم و بعد اين طوري ميگه

خدا داند...

البته به همسري گفتم و اونم مثل هميشه گفت مامان حواسش نبوده و منم ديگه كش ندادم !

راستي ديشب خواهر شوهري كوفته دا وو د پا شا درست كرده بود كسي بلده دستورشو به من بده ؟ هم خودم هم همسري خيلي خوشمون اومد

امروز قرار پايه حقوق هاي سال جديد رو مدير عامل بده به دعاهاي سبزتون نيازمندم


*** بعدا نوشتم :

يه دوست خوبي دو روزه براي كامنت ميزاره خصوصي به اسم e30united

عزيزم چرا خصوصي ميزاري برام كه من نتونم جوابتو بدم ؟

به هر حال از اومدنت پيشم و اينكه بهم انرژي ميدي خيلي خوشحالم و ممنونم

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 9:50 توسط دخملي| |

خلوت خونه ما قشنگترين جاي خداست



پنج شنبه بدونه شك يه روز خيلي خيلي قشنگي بود همه چي عالي !

ساعت 1:30 دخملي رسيد خونه و پريد تو آشپزخونه

سوپ رو گازه... سيب زميني ها در حال سرخ شدن و مرغها سوخاري شده تو صف سرخ شدن... بوراني اسفناج هم آماده تو يخچال براي اينكه خنك بشه

ساعت 3:15 همسري از در اومد تو و يه بغله محكم و حسابي

سفره انداخته ميشه سوپ و مرغ سوخاري و سيب زميني فراوان و بوراني اسفناج كه محبوبه همسريه

همسري : خانوم دسته شما درد نكنه خيلي زحمت كشيدين

دخملي : آخه امروز روز ماست

همسري : نههههههههههههه فقط روزه منه

بعد از ناهار هم به ديدنه فيلم زن  دوم گذشت فيلم قشنگي بود من اما خيلي خيلي حرص خوردم از دسته مرده و زن اولش !

بعدش هم همسري مشغول تماشاي فوت بال شد و من مشغول شستن باقي مونده ظرف هاي ناهار كه ماشين از شستنشون عاجز بود

بعدش هم يه دوش و پيش به سوي پاساژگردي

با همسري رفتيم پاساژ  گلستان ميدان ه ر وي ( پاساژ محبوبه من ) و تو اولين نگاه دو جفت گوشواره نگيني رو گوشي ريز ريز خريدم يك عدد سفيد و يك عدد آبي

آها اينو بگم كه همسري ميخواست به مناسبته اون روز برام عطر بخره اما من گفتم الان نميخوام چون يه عطر DI OR دارم باز نكردم هنوز گفتم اول ميخوام اونو استفاده كنم بنابراين قرار شد بريم بيرون و هر چي خواستم بخرم

در پي خريد ها صاحب يك دستبند بو لگا  ري  شدم كه بسيار ميدوستمش !و مدت ها بود كه در پي اش بودم

بعدش هم شام رفتيم خونه مامان اينا و كلي خوش گذشت

ساعت حدود 11:30 هم رفتيم سمته پارك نيا  وران . اول تا رسيديم همسري جون به دو عدد آيس  پك مهمونمون كرد و رفتيم تو پارك و خورديم و قدم زديم و تازه من يكمي اگه خدا قبول كنه از وسايل ورزشي اش استفاده كردم

بعد با همسري نشستيم روي نيمكت و يه كم حرف زديم و كلي عشقولانه شديم

نه كه خيلي سرد بود مجبور شديم بادام  زميني بخريم كه شايد خوردنش گرممون كنه

ساعت 2:30 اومديم خونه و تا 3:30 تي وي و بعدش خواب

صبح جمعه هم همسري حدود 10:30 رفت پي كار و من يكمي ديگهش خوابيدم و بعد بلند شدم به كوزتينگ

راستي دوستام يه سوال شماها چه جوريي گازتون رو تمييز ميكنين با چه ماده شوينده ايي و با چه وسيله ايي منظورم سيم يا ابر و ايناست ؟

قرار بود خواهري بره آرايشگاه و بعد بياد دنباله من كه من هر چي منتظر موندم زنگ نزد و چند بار زنگ زدم و برنداشت داشتم نگران ميشدم كه خودش زنگ زد گريان ! كه ظاهرا يه جايي رو اشتباهي يه طرفه رفته و هول شده و رفته تو جدول البته چيزي نشده بود و فقط پنچر كرده بود اما خودش به شدت ترسيده بود

به منم گفت به بابا نگو زنگ بزن همسريت بياد خودتم بيا پيشم

واي انقدر حالم بد بود تا رسيدم بهش البته جايي بود كه قرار نبود باشه قرار بود از آرايشگاه بياد دنبال من اما رفته بود براي خودش دور بزنه رفته بود تو ديبا جي اما نميخواست مامان اينا بدونن رفته اونجا

خلاصه همسري اومد و چرخش رو عوض كرد و رفتيم سمته خونه

مامان اينا كلي نگران شده بودن كه چرا ما دير كرديم البته يكي دو بار هم زنگ زده بودن و ما هي جواب سر بالا داديم بهشون

اما خدا رو شكر خيلي به خير گذشته بود

به درخواست خواهري نگفتيم كجا اين اتفاق افتاده بود و گفتيم تو مسير خونه ما اين طوريي شده

خلاصه كه روز پر استرسي بود خيلي

عصري هم خواهري رو بريدم تر مينا ل و بعد اومديم خونه و لاست ديديم و بعدش هم سريال هاي خودمون

واي كه من چه قدر از اين سريال يوزار سيف حرص ميخورم

براي شام هم به درخواست همسري جونم عدس پلو بار گذاشتم

ماماني خوبم مريضه فكر كنم از اين ويروس جديدا گرفته باشه خيلي براش ناراحتم كاش مجبور نبودم امروز بيام سر كار ميرفتم پيشش

**امروز صبح همسري برام تو ماشين آهنگ همسرم  ستا ر رو گذاشته بود و ميگفت اين از طرف من براي توه

** صبح همسري يه پيس از ادكلنش زد به مقنعه من واييييييييييييي چه كاره خوبي كرد الان همش انگار تو بخلمه

** تا حالا كفش خيس پوشيدين ؟‌ من ديروز كفش هامو انداختم تو ماشين تا برق بيفته بعدش يادم رفت در بيارمشون از تو ماشين و امروز همون كتوني خيس ها رو پوشيدم چي كار كنم خوب جز كتوني با كفش ديگه ايي براي شركت راحت نيستم



نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:53 توسط دخملي| |

امروز خيلي روز بزرگيه برام

همش از صبح تو خاطرات قديمي غلت ميخورم

يادته روزي كه بابا گفت بهت زنگ بزنم و بگم كه به بابا زنگ بزني تا با هم صحبت كنين ( آبان ماه بود فكر كنم 22 )

روزي كه قرار بود  بري شركت پيشه بابا تا حرف بزنين چه قدر اون روز هر دومون استرس داشتيم و فكر كنم تو يكمي بيشتر !

عجب روزي بود همسري يادت مياد

يادته با خواهري و شوهرش اومدين اون گل فروشيه دمه خونه ما كه به قول تو گل هاش مشتي باشه اسمش چي بود اااااااااااا چتر طلائي ...

يادته يه سبد گل آوردين پر از ليليلوم و يه دسته گل از طرفه تو مختصه من ! به سنه من ! گل مورد علاقه من ! فقط براي من !

يادته از خجالتت پشته گله قايم شده بودي و وقتي همكديگه رو ديديم خندمون گرفت ...

آها راستي يادته صبحش رفتيم كله پاچه خورديم سر آبگوشتش چه قدر خنديديم تو به من گفتي اوووووووووووووو چه قدر نون ريختي الان وز ميزني و من چه قدر از اين حرفت خنديدم... وز مي زني !

يادمه اومدم خونه و ديديم مامان و بابا با هم همه كارها رو كردن و بابا با سليقه تمام ميوه ها رو هم چيده ...

يادته وقتي من مثلا خواستم يه چيزه يواشكي بگم به بابا و خواهريت شنيد و همه چه قدر خنديدين ...بابا من شيريني تعارف كنم ؟...

خيلي چيزهاي ديگه يادمه و يادته !

ديشب ميگفتي راستي چرا به ما نگفتن برين تو يه اتاقه ديگه حرف بزنيم و من گفتم چون ميدونستن ما حرفهامون رو تو اون چند سال زده بوديم ...


همسري خوشحالم كه تو رو دارم خوشحالم كه خيلي سختي ها رو با هم گذرونديم و الان قدر زندگيه قشنگمون رو ميدونيم خوشحالم !


** راستي در پي تلاش هاي فراوان و ياري شما دوستانه عزيزم براي همسري يه قاب عكس كوچولو و يه جاشمعيه ست قاب گرفتم و عكس عروسيمون رو هم گذاشتم تو قابه خيلي خوشش اومدو حسابي سورپرايز شد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 9:55 توسط دخملي| |

حرف خاصي براي گفتن ندارم اما نمي دونم چرا آپم مياد

وقتي فكر مي كنم به سه سال پيش يه همچين روزي باز صداي تپش هاي قلبم به گوشم ميرسه نمي دونم تو اين لحظه دقيقا داشتم چي كار ميكردم اما ميدونم كه خيلي روبه راه نبودم يه اظطراب وحشتناك تو دلم وول ميخورد

فقط انقدر يادم مياد كه مامان بزرگه خوبم هنوز پيشه ما بود و چه قدر از اين كه تو اين لحظات هست خوشحال بود !

مامان بزرگ و بابابزرگ مادري هم دقيقا يادم نيست چه موقعي از روز اومدن اما يادمه كه اومده بودن

قرار بود روز 27 صبحه زود با همسري بريم پيشه خالم آخه مي خواستم اونم بدونه كه همه چي درست شده يادش به خير خاله ايي يادته چه قدر اون روزا براي درست شدنه شرايط من تلاش ميكردي اي اي اي ...(روحت شاد )

چه قدر چرت و پرت به مامان بزرگا گفتم براي اون موقع صبح از خونه بيرون رفتن !

يادته همسري با هم چه كله پاچه ايي خورديم !

ساعت 9 خونه بودم و مامان چه قدر گفت يه كم بخواب كه زودتر برات بگذره و صورتت هم شاداب بشه اما هر كاري كردم نشد كه نشد ...

اوف تا ساعت 6 كه اومدن چي به من گذشت !

وقتي كه اومدن يه سبد گل خيلي خيلي بزرگ دسته خواهر كوچيكه همسري بود و يه دسته گل با 23 تا شاخه رز قرمز مخملي ( 23 به نشانه سنم ) دسته همسري !

چه روزي بود !

انقدر همه با هم صميمي بودن و همه چي با شوخي و خنده برگزار شد نزديك به يكساعت نشستن و كلي همه با هم خودموني شدن ...

آخي همسري اومد يه خيار بخوره باباي شيطون من بهش گفت بزار زمين داماد كه از خجالتش هيچي نميخوره و همسري قرمزه قرمز شد الهي ... و چه قدر همه خنديدن

وقتي رفتن بابايي بهم گفت زنگ نزني ها بزار خودش زنگ بزنه و من تا 9 شب كه همسري زنگ زد تو چه حالي بودم وقتي زنگ زد گفت خانم از وقتي اومديم بيرون همش ذكر و خيرتونه و من رفتم تو آسمونا

مامان بزرگي خدا رحمتت كنه يادته تا چند وقت ميگفتي عجب سبد گلي بود و چه دسته گلي هر دوتاشون حسابي نه از اين الكي ها !

چه قدر همه چي زود ميگذره

فردا 27 فروردين سومين ساليه كه ما به نام هم شديم !

** در راستاي همين روز عزيز ميخوام راهنماييم كنيد كه براي همسري چي بخرم به عنوان يه كادو كوچولو ( مي خوام يه چيزه جالب و جديد باشه و كوچيك )

**پست سيندختي رو خوندم واقعا متاثر شده ساره ي عزيزم از خداي بزرگ فقط برات صبر مي خوام ..
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 9:44 توسط دخملي| |

گاهي وقتا يه كارايي ميكني كه هم خودتو تو دردسر ميندازي هم اطرافيانت رو !

يكشنبه كه از شركت دير رفتم خونه يعني حدود 6:30 رسيدم خونه و چون همسري گفته بود كه دير مياد منم اول غذاي محبوبم كه همانا قرمه سبزي ميباشد رو بار گذاشتم و بعدش يه سري كارهاي نظافتي رو انجام دادم

بعد يك دفعه طي يك تصميم ناگهاني واي تكس و جرم گير رو انداختم روي كولم و رفتم توي حمام كه به خيال خودم برق بندازمش !

اول واي تكس رو ريختم و بعد جرم گير و بعد ديگه هيچي نديدم !

واقعا نديدم ها فقط تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه در حموم رو باز كردم و خودمو انداختم بيرون حالي كه داشتم رو تا حالا تجربه نكرده بودم و اميدوارم هيچ وقت هم ديگه نكنم

تندي به همسري زنگيدم و گفتم من نمي تونم نفس بكشم و همسري بيچاره مسير 45 دقيقه ايي رو يه رابعه رسيد نميدونم چه جوري اومده بود

وقتي اومد بالا از ديدن قيافه من وحشت كرد يزر چشمام تو همون چند دقيقه بنفش شده بود و لب هام سياه

سريع لباسم رو تنم كردو رفتيم كلينيك

يه نكته جالبش اين بود كه ما قبضه اورژانس گرفتيم اما انقدر شلوغ بود بايد تو نوبت مينشستيم ! كه همسري دويد رفت به خانمه گفت خانميه من نفسش گرفته و من بدونه نوبت رفتم تو

آقاي دكتر به پرستاره گفت سريع براش اكسيژن بزنيد و يه سرمه قندي فشارم خيلي پايين بود 9 روي 6

تو همين گير و دار مامان جونمي زنگ زد به همسري كه كجايين و همسري گفت اومديم بيرون يه دوري بزنيم و قطع كرد اما مامان كه باور نكرده بود به علت مادر بودنش و حس ششم ! دوباره به همسري زنگ زد كه تو رو خدا چي شده و همسري بهش گفت و ماماني بنده خدا تو كمتر از 10 دقيقه رسيد اونجا

بعدش هم دكتر دوباره معاينه ام كرد و گفت سينه ات خيلي خس خس مي كنه و ممكنه شبه‌اسم باشه البته به احتمال زياد موقتيه اما برم دارو و دو نوع اسپري داد

بعدش هم ديگه تا اومديم خونه 11 بود و من كه از سوپ شب قبل خوردم و همسري هم يه كم غذا خورد طفلكي انقدر ترسيده بود كه ديگه اشتها نداشت

شب هم خيلي خيلي سخت خوابيدم نفسم باهام ياري نمي كرد

ديروز صبح هم جايه همه ي دوستانه همكار خالي خوابيدم تاااااااااااااااااااااا 12:30

بعدش هم همسري مهربانم اومد خونه و براي ناهار برام بساط جوجه كباب رو راه انداخت كه خداييش مزه داد بهم تازه بهم ميگفت خانمم عزيزم اگه هر وقت هوس جوجه كباب كردي نميخواد اين بلاها رو سر خودت بياري همين كه بگي كافيه

بعدش هم همسر عزيز تر از جانم مي خواست بره پيه كار و بارش كه من نزاشتم !

عصري هم دوباره خوابيدم تا 7:30 و بعدش هم با همسري رفتيم بيرون يه دوري زديم و چاقاله خورديم و برگشتيم خونه

شام هم سوسيس بندري درست كردم كه همسري خيلي خوشش اومد بچه ام اولين بار بود كه ميخورد 

امروز صبح هم كه از خواب بيدار شدم ديدم به چه خبره چه برفي داره مياد يه كم با همسري خوشحالي از خودمون در وكرديم و برف نگاه كرديم

واقعا كه منظره قشنگي بود صبح روي برگ سبز درختا برف نشسته بود خيلي خيلي قشنگ بود

خوب اينم از حكايت تمييز شدنه حمام ما !

خلاصه اين كه داشتين بي دوست ميشدين

ولي در كل حسه خوبي بهم دست داد وقتي ديديم چه قدر براي همسري مهم هستم البته ميدونستم ها اما دوباره ثابت شدنش حس خوبي بود


نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 9:57 توسط دخملي| |

سلام دوست جونيا خوبين خوش ميگذره ؟

خبري نيست جز سلامتي كه خودش مهمترين خبره

پنج شنبه ايي هيچ كس نيومده بود شركت و من تنها بودم و از بخت بد اينترنت شركت هم قطع بود و من به مقدار متنابهي حرص خوردم كه چه آدم هاي از خود راضي ! منم صبحش به شدت خسته وخوابالو بودم اما به هر جون كندني بود اومدم

خلاصه اين كه تا 11 موندم و بعدش كوله بارمو بستم و پيش به سوي خونه

از وقتي هم كه رسيدم بدو بدو كردم تا حدود 1 كه همسري اومد دنبالم كه ناهار بريم خونه مامانش اينا

بعد از ناهار هم همسري رفت تو اتاق سابقش خوابيد و منم با وجود سردرد وحشتناك نخوابيدم خوب فكر كردم زشته كه منم بخوابم تو همين فكرا و دودلي بودم كه ديدم خواهر بزرگه ي همسري با دو تا بچه هاش اومدن و فهميدم كه ديگه قضيه خوابيدن فينيش شد چون با سر و صداي اون بچه هاي شيطون خواب يه امر محال بود و جالب اين بود كه اين دو تا بچه ها تا ميتونستن داد و فرياد ميكردن و هيچ كس به فكر همسريه خواب من نبود

در نهايت دلم زدم به دريا و گفتم ميخوان ناراحت بشن كه بشن و به بچه كوچيكه كه همش در اثر انگولك هاي باباي همسري دادش در ميومد گفتم عزيزم انقدر داد نزن دايي خوابه

و چه قدر خدا رو شكر كردم كه من نخوابيده بودم وگرنه با اين صداها احتمالا سرم منفجر ميشد

بعدش هم همسري رو بيدار كردم و رفتيم ب ه ش ت ز ه ر ا چهلم اون آشناي همسري و چون باباي همسري هم باهامون اومده بود دوباره برگشتيم خونه مامانه همسري و مامانش گفت بياين عصرونه بخورين و همسري گفت نه اما من گفتم بيا تو چون احساس كردم دلش ميخواد كه بياد

اما بعدش حدود 7 من گفتم همسري جون بريم ديگه ( شام قرار بود بريم خونه مامان من ) و در همين حين مامان همسري بهش گفت منو ببر كمي خريد كنم و من متحير ماندم ! كه چرا باباي همسري هيچ نقشي در اين خونه ندارن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه تا رسيديم خونه مامان اينا 8:30 شده بود

شب زود اومديم خونه حدودا 11 خونه بوديم چون من خيلي خيلي خوابم ميومد

جمعه صبح هم قرار بود دوباره بريم ب ه ش ت ز ه ر ا چون سالگرد فوت پدر بزرگم بود ( 27 امين سالگردش  ) و مامان براي فاتحه ساندويچ الويه درست كرده بود كه پخشش كرديم

ناهار هم مهمون بابا بوديم

در حين صرف ناهار دوسته همسري زنگ زد كه ميخواهيم عصري بيايم خونتون براي عيد ديدني كه من به همسري گفتم خيلي خسته ام و حس و حال مهمون ندارم و در همين صحبت ها خواهر دومي همسري زنگ زد و اونم همين خواسته رو داشت كه همسري اونم پيچوند البته خداييش من خيلي گفتم بگو شام بيان اما همسري گفت نه من خودمم تو حس مهمون نيستم

و اين گونه بود كه منو همسري همه رو پيچونديم

عصري هم كه اومديم خونه دو تا لاست ديديمو بعدش من پريدم تو آشپزخونه و همسري جون هم خونه رو جارو كشيد اين همسريه ها گل سر هم نداره

بعدش هم دو باره تي وي و حرف و خواب


** پدر بزرگ خوبم از خدا ميخوام روح بزرگت رو قرين رحمت كنه با اينكه من هرگز نديدمت اما انقدر وصف خوبي هات و بزرگي هاتو مردونگي هاتو شنيدم كه هميشه آرزو ميكنم اي كاش منم ازت خاطره ايي داشتم

** وقت هايي كه هوا مثل امروز صبحه حاضرم دارو ندارم رو بدم اما از خونه بيرون نيام

** چهارشنبه شام كشك بادمجون درست كردم الحق و الانصاف خوشمزه شده بود سر شام همسري بهم گفت دخملي دست طلا

** يه چيزي كه برام جالبه اينكه مامان همسري پسر دوسته و هميشه ميگه داشتنه پسر از دختر بهتره ! اما در عمل همه ي چيزهاي خوب رو براي دختراش مي خواد و وظيفه پسراش و به خصوص همسريه من مي دونه كه براشون هر كاري كنه مثلا اگه دخترش بخواد فرش هاشو بده قالي شويي مي گه مي خواي بگم همسريه دخملي بياد بابا خوب شوهر خودش مگه چي كارست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من از اين رفتاراش خيلي حرص ميخورم يا همون پنج شنبه ايي به دختر كوچيكش زنگ زده ميگه پاشو حاضر شو بگم همسريه دخملي بياد دنبالت بيايي اينجا اي بابا آخه مگه خواهر هاش چي كار براي اين ميكنن ؟ به نظر من همه چي بايد دو طرفه باشه نه اين كه از يه نفر براي همه توقع باشه

يا همين خواهر همسري كه ديروز ميخواست بياد خونه ما عيد ديدني ! همين ادم ما همون روز 4 كه از مسافرت اومديم رفتيم خونشون خوب نبايد ميومد ؟ من راستش اصلا آدم توقعي نيستم اما با هر كس مث خودش رفتار ميكنم اگه ما خونه ايشون نرفته بوديم احتمالا تلفن شكوه آميزي بود كه از مامان همسري و خواهر هاي ديگه اش به سويه ما روانه ميشد من از اين چيزا خيلي حرص مي خورم

اوايل خيلي شكايت ميكردم و دعوا اما يه روز مامانم گفت بچه جان ! تو به خاطر آدم هايي كه الان دارن زندگيشون رو ميكنن و خوشن داري هي روزهاي زندگيه خودت رو خراب مي كنم و من از اون به بعد فقط خود خوري كردم

**سپيده جونم وبلاگت چي شد ؟ يه خبري از خودت بده من كه بهت دسترسي ندارم عزيزم

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:14 توسط دخملي| |

سلام به دوستاي گشنگ و ناسم

هميشه از وقتي يادم مياد بهارو به خاطر اين همه كسلي و خمودگيش دوست نداشتم اصلا صبح ها بيدار شدن برام مصادف با مرگه به خصوص كه برنامه زندگيم يكمي هم به ريخته شده عصرها كه ميرم خونه مي خوابم و شب براي همين خيلي دير خوابم ميبره و دوباره صبح روز از نو روزي از نو يعني حاضرم دار و ندارم و بدم اما بخوابم يعني الان دقيقا عينه اين آيكونه ام

دوشنبه عصري همسري جون اومد دنبالم و تصميم گرفتيم بريم خونه دختر عمه ام عيد ديدني البته اين دختر عمه من همسنه مامانمه و دختر بزرگش از من 2 سال بزرگتره ديگه تا حاضر شديم و رفتيم حدود 8 رسيديم اونجا و كلي با دختراش گفتيم و خنديديم

البته من با دختر دويش تو دبيرستان همكلاسي بوديم و اون براي همسري از شيطوني هاي من مي گفت و همسري برام ذوق مي كرد

يادش به خير اون موقع ها تو دبيرستان مدير مون به من ميگفت بمب مدرسه گاهي دلم ميخواد براي چند دقيقه به اون دورانه بي خيالي برگردم اون موقع هايي كه هيچي جز شيطوني و خنديدن برامون مهم نبود ما يه اكيپ 7 نفره بوديم كه هميشه با هم بوديم و هميشه هم مي دونستن كه شاگرد اول تا هفتم مدرسه هم همين اكيپن حالا هر دفعه با اختلاف چند صدم نمره يكي اول ميشد هي يادش به خير ...

خلاصه اون شب كلي خاطره زنده شد خاطره مشهدي كه رفتيم و داشتيم از قطار جا ميمونديم چون گم شده بوديم ... خاطره اردوگاه صحرايي خمين ... خاطره اردوي همدان كه چه قدر بهمون خوش گذشته بود ... خاطره مشهدي كه دو تا از بچه ها با هم دعواشون شد و ما چه قدر سعي كرديم تا آشتي كنن ...

و چه قدر بده كه روزگار بالاجبار گاهي آدما رو از هم جدا مي كنه ...

خوب بگذريم يه كم ديگه بگم گريه ام ميگيره

همون شب بابا زنگ زد كه كيف پوله مامانو دزديدين و حالا يه نفر زنگ زده كيف و مداركشو پيدا كرده و آدرس داده و همون سمته غربه اگه ميشه شما برين بگيرين ازش و ما چه قدر از آقاهه تشكر كرديم و اون بنده خدا هي مي گفت من وظيفه ام بود و حتا هر چي همسري خواست بهش مژدگوني بده قبول نكرد

براي شام هم عليرغم اصرار همسري من قبول نكردم كه بريم بيرون و گفتم سوسيس بخريم چون دو روز قبلش بيرون بوديم و غذاي بيرون علاوه بر اينكه براي جيبمون ضرر داره باعث چاق شدنمون هم ميشه

خلاصه تا رسيديم همسري گفت من شامو آماده ميكنم و منم جمع و جور كردم

انصافا كه همسري هر چي درست مي كنه خوشمزه ميشه

ديروز هم بعد از ظهر با همسري رفتيم خريد و اونجا مامانو ديديم و مامانو برديم خونه و قررار شد ما هم شام بريم اونجا وقتي رسيديم خونه منه تنبل گرفتم خوابيدم تااااااااااااااااااااا 8

شب هم 12 اومديم خونه و همسري نزاشت كار كنم و هي گفت بيا بشين بي خيال منم كه پايه اغفال 


** گاهي وقتا احساس ميكني حاضري هر چي داري بدي تا برگردي به قديم نديما دلم امروز بد جوري هواي دوستامو مدرسمونو كرده تمام لحظه ها جلوي چشمم ميان و از اون بدتر اينه كه بدوني صميمي ترين دوستت كه برات عينه يه خواهر بوده الان فرسنگ ها ازت دوره و تو فقط ميتوني چند وقت يه بار باهاش چت كني ...همون دوستي كه وقتي با همسريت تازه آشنا شده بودي بر حسب يه اتفاق ! چه قدر با هم در موردش حرف ميزدين و ميخنديدين و نقشه ميكشيدين...

**فكر عوض كردنه كارم به شدت ذهنمو درگير كرده از اين كه براي ديگران كار كنم اصلاخوشحال و راضي نيستم اما نمي دونم بايد چي كار كنم

** سپيده جونم (ترانه زندگي ) چرا وبلاگت باز نميشه چه اتفاقي برات افتاده نگرانت شدم خانمي يه خبري از خودت بده

** دلم ميخواد مدله نوشتنم رو عوض كنم نظرتون چيه؟

** براي مونا واقعا ناراحت شدم نميدونم چرا گاهي همه چي بر خلافه خواست آدم پيش ميره اينم از اون جدا شدن هاي اجباريه...

** يه ريمل خوب لطفا بهم معرفي كنين با توجه به اينكه مژه هام خيلي حساسن و زود خارش ميگيرن ممنونم

** اگه يكي به خونمون وارد بشه فكر ميكنه اومده ميدونه مين صبح ديگه نه جايي براي خوردن صبحانه مونده بود و نه ظرف تمييزي

** بازم مي خوام بنويسم اما چيزي يادم نمياد

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 9:58 توسط دخملي| |

سلام به روي ماه همه ي دوستاي قشنگم

بعد از چند روز تعطيلي واقعا سر كار اومدن سخته و عذاب آوره اونم براي من خواب آلو كه پارسال كه خونه بودم صبح تا مي خوابيدم تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 12 اما حالا هر روز با گريه از خواب بيدار ميشم

از شانس روز شنبه هم انقدر كار داشتم كه خدا مي دونه عصرش هم قرار بود بريم سينما من حدود 5 رفتم خونه و چون همسري كارش زودتر تموم شده بود و رفته بود خونه و كلي به سر و روي خونه رسيده بود و وقتي من رسيدم برام چايي هم دم كرده بود اما همون دقيقه اول نمي دونم سر چي من ناراحت شدم و رفتم تو اتاق و از شدت خستگي خوابم برد و 7 بيدار شدم ديدم همسري هم تو هال خوابيده

بعدش ديگه تند تند آماده شديم و من به مانند يك عدد كدبانوي نمونه در همان وقت اندك كوكو براي ناهار فردامون آماده كردم

تو راه سينما هم يه كم كولي بازي در آوردم و گريه الكي كه تو منو دوست نداري و چنان مويه مي كردم كه دل سنگ هم برام آب ميشد و خلاصه همسري انقدر لوسيم كرد تا خوب شدم

قرار بود با پسر عمه و خانمش و دو تا پسرش بريم سينما تو پرانتز بگم كه اين پسر عمه ي من سال 80 ازدواج كرده و الان يك عدد پسر 6 و يك عدد پسر 4/5 ساله دارد و خانمش علاقه ي وافري به داشتن فرزندان بيشتري از خود نشان مي دهد ولي تا الان پسر عمه جان حريفش شده كه بابا جان فرزند بيشتر يعني زندگي كمتر حالا ديگه نمي دونم به قول همسري هيچ كس هيچي نمي دونه

خلاصه رفتيم فيلم اخرا جي ها من دوستش داشتم و به نظرم خيلي تاثير گذار بود خوب تا حالا خيلي فيلم هاي جنگي ديده بودم اما اين يكي واقعا بعضي چيزها رو خيلي قابل لمس كرده بود

بعدش هم شام خورديم و از اون جايي كه منو همسري هميشه غذاهامون رو مشترك مي خوريم يه پيتزا و يه مرغ كنتاكي گرفتيم

بعدش هم تا اومديم خونه و خوابيديم ساعت 1 بود بنابراين ديروز صبح بسيار بسيار عصباني بودم و اگه كسي باهام حرف مي زد مي خواستم غورتش بدم و همش در حال چرت بودم

ديروز هم همسري نيومد دنبالم و من خودم رفتم براي شام هم سبزي پلو با ماهي درست كردم جانانه به همراه كرم شكلات

كه البته همسري اعتراف كرد كه كارامل رو به شكلات ترجيح ميده اما اين هم خيلي خوشمزه است

بعدش هم يه كم تي وي ديديم و مثلا ميخواستم زود بخوابم كه باز نشد و تا تكون خوردم شد 12 اي خدا

الان هم پشت ميز در حال چرت زدنم


** نمي دونم كدوم هاي شما همسري هاتون كارمندن اما خوش به حالتون كه حقوق ميگيرن اوضاع كار همسري به شدت به هم ريخته است و چك هاييه  كه داره برگشت مي خوره (چك هاي خودش نه چك هايي كه ديگران بهش دادن ) خدا بهمون رحم كنه همسري خيلي آشفته است

** از كارم راضي نيستم يعني حقوقش اصلا خوب نيست بايد دنبال كار باشم يه كاري كه بتونم از درسي كه خوندم استفاده كنم البته به طور كلي از كار پشت ميز نشيني متنفرم عاشق آرايشگري هستمنمي دونم شايد رفتم دنبالش به هر حال بايد يه فكر اساسي كنم

** دوست جونيا كسي مي دونه براي اينكه كسي بتونه كار ترجمه بكنه بايد كجا بره من خيلي ترجمه كردنو دوست دارم دلم ميخواد كار ترجمه كنم

** شايد بخوام به پرشين اثاث كشي كنم و پست هامو خصوصي كنم نميدونم فعلا تصميم قطعي نگرفتم


الان نوشتم : براي هلياي عزيزم خيلي خيلي خوشحالم خدايا شكرت

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:58 توسط دخملي| |

سلام دوستاي قشنگم خوبين ؟ تعطيلات خوش گذشت ؟

هيچ وقت باورم نميشد كه يه روزي براي دوستام تو دنياي مجازي كه حتا نديدمشون انقدر زياد تنگ بشه

من كه يه بار آپ كردم هفته اول رو نوشتم حالا ميرم سراغ هفته دوم

هفته دوم بيشتر به ديد و بازديد گذشت

روز دوشنبه صبح با همسري حدود 11 رفتيم سمت شيا ن و با ماشين يه كمي دور زديم و اومديم بيرون بعد همسري گفت ناهار ديزي بخوريم براي همين دوباره برگشتيم اما رستوران سنتي اش ديزي نداشت

بعد تصميم گرفتيم بريم سمت يه رستوران كه نزديكه بازاره و كباب هاش معركه است از دمه خونه مون كوبيديم رفتيم اونجا چي ديديم ؟ تعطيل بود فكر كننننننننننننننننننننن حالا ساعت چنده ؟ 1:40 

بعد يه تهيه غذا هست سمت انق*لاب اونم غذاش خوبه من گفتم بريم اونجا رفتيم غذاش تموم شده بود اي خدااااااااااااااااااااااااااا

در نهايت ميدونين چي خوريدم يك دست كله پاچه كامل كز ندادههههههههههههههه

وقتي كه از كله پزي اومديم بيرون همسري گفت بيا بريم اون ور خيابون ويتامينه بخوريم

حدود 3:30 برگشتيم خونه و شام هم مهمون داشتيم مامان باباي همسري با يكي از خواهراش و يه دختر خاله همسري

براي شام هم باقالي پلو و بيف درست كردم كه خيلي تعريف كردن

واي دختر خاله همسري يه پسر 2 ساله داشت زشت و شيطون يكي از رژ لب هامو تركوند و دو تا برگ سبز خوشگل تازه جونه زده گلدونم رو هم رو كند

روز 12 هم خونه مامان اينا بوديم و كلي خوش گذرونديم 

13 هم مامان اينا ناهار اومدن خونه ما و حسابي خوش گذشت و كلي خنديديم بعد از ناهار هم همگي خوابيديم و عصري هم كاهو و سكنجيبيني رو كه ماماني اورده بود خورديم و بعدش رفتيم سي نما

جمعه هم ناهار خونه مامانه همسري بوديم و بعد چند جا رفتيم عيد ديدني و شام هم خونه مامان اينا بوديم

** خواهري قشنگم امروز بعد از دو ماه و نيم برميگرده زن*جان الي جونم مواظبت خواهريم باش

**ديروز تو ماشين مامانه همسري دوباره حرف بچه دار شدن ما رو پيش كشيد منم گفتم من 30 سالگي شايد يه دونه بچه بيارم همسري هم كلي از من دفاع كرد من نميدونم چرا بايد اصلا به اون تو ضيح بدم ؟ چرا ديگران تو زندگي ما دخالت ميكنن؟

**الان پست هليا جونم رو خوندم و واقعا ناراحت شدم نمي دونم چي بگم؟

نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 9:59 توسط دخملي| |

سلام به همه دوستاي خوب و مهربونم عيدتون مبارك جيگرا

خوبين ؟ نميدونم كدومهاتون امروز مثل منه بيچاره سر كارين فكر كن امروز جز منو سرايدار هيچ كس نيومده چرا ايا ؟ من كارمنده منظمي هستم آيا يا اون ها عاقلن ؟

خوب تعطيلات عيد با اينكه خيلي خيلي زودتر از حد تصورم تموم شد اما در كل بد نبود

ما كه پنج شنبه صبح به اتفاق مامان اينا رفتيم سمته شمال كه به علتي شلوغيه جاده حدود 10 ساعت تو راه بوديم بعد اينو تو پرانتز بگم كه قرار بود دوسته همسري كه شمال زندگي مي كنه برامون جا بگيره و شب آخر كه همسري براي بار صدم بهش زنگ زد گفت جا اوكيه ! و ما فرداش فهميديم كه پيچونده شديم ناجوررررررررررررر حال همسري هم بد گرفته شد اما از اونجايي كه بابايي من همه جا هزار تا آشنا داره يه ويلاي خيلي خوب تو زيبا كنار گرفتيم با قيمته كمي نجومي اما جاش خيلي خوب و تميز بود و لب دريا با منظره ايي بسيار دل انگيز

منو همسري عيد 86 هم كه عقد كرده بوديم با مامان اينا اومده بوديم همين جا و من كلي ازش خاطره داشتم اين تابو ميبينين همون عيد 86 ما شكونده بوديمش اما درستش كرده بودن


پنج شنبه عصري كه تا رسيديم منو همسري رفتيم دكتر من حالم بد بود خيلي و نتيجه اش سه تا پني سيلين شد با دو بسته آنتي بيوتيك

** موقع سال تحويل با مامان اينا كنار دريا بوديم و بابا برامون دعاي سال تحويل رو خوند يه سال تحويل متفاوت بودش اما بين خودمون بمونه من يه كمي دوست داشتم سال تحويل تو خونه خودمون دوتايي با همسري باشيم و همسري مثل پارسال دعاي سال تحويل رو بخونه برامون

يه روز رفتيم آستارا كه بدك نبود جنس هاش همه بنجل بودن اما منو خواهري خرت و پرت زياد خريديم جينگل مينگل همون روز هم با همسري اولين دعواي 88 رو كرديم

** شب اول عيد رفتيم رشت به ياد اون سالا تو خيابونا گشتيم و خونه مون رو تو گل* سار ديديم همه چي همون طور بود تكون نخورده بود آخه بابايي دو سال كارش اونجا بود و ما هر تعطيلي ميرفتيم پيشش كلي از اونجا خاطره داشتيم و من هر دختري ميديدم مي گفت شايد مونا جوني باشه يه اتفاق خنده دار هم افتاد رفتيم يه قنادي تو خيابونه گل باغه  نماز  همه داشتن كيلو كيلو آجيل و شيريني مي خريدن ما يه كيلو فقط شيرينيه نارگيلي خريديم و اومديم بيرون انقدر هم تو شيريني فروشي خنديديم همه نگامون مي كردن مامان مي گفت زودتر بريم آبرمون رفت

** دوشنبه شب خونه بوديم و از اونجايي كه هنوز تو حس مسافرت بوديم خودمون رو به دو عدد پيتزا مهمون كرديم

** نمي دونم چرا يه كاره خونه خواهر دوميه همسري كه هميشه با  خودش هم مشكل داره براي شام رفتيم وايييييييييي انقدر رفتارش به هم بر خورد كه حد نداره انگاري فقط رفتيم كه يه چيزي كوفت كنيم قبل از شام كه تمام مدت تو آشپزخونه بود بالاي 20 دفعه خورشتش رو چشيد بعدش هم ظرف ها رو شست و خشك كرد و چيد سرجاشون و تمام كابينت ها رو هم دستمال كشيد و كف آشپزخونه رو هم تي كشيو و بعد ديگه ساعت 11:15 شد و ما برگشتيم خونمون به همسري هيچي نگفتم اما تا تونستم خود خوري كردم

** جمعه 7 تولد مامان عزيز تر از جونم بود بدونه شك مامان من از بهترين مامان هاي دنياست ماماني عاشقانه دوستت دارم ايشالا كه سايه ات هميشه بالاي سر ما باشه

** ديروز قرار بود ناهار بريم خونه مامان اينا خاله هم اونجا بود با دختر خاله مامانم كه من به اونم ميگم خاله و خيلي دوستش دارم اما سر صبحي موقع صبحانه در قندون كريستاله نازنينم در اثر سهل انگاري همسري افتاد و شكست و من حالم گرفته شد اساسييييييييييييي و همسري هم يك عذر خواهي خشك و خالي هم نكرد و من رسما قاطي كردم و همسري هم كه پايه بحث و كل كل بنا براين انقدررررررررررررررررر چيزهايي مختلف گفت كه من عليرغم ميل باطنيم به مامان زنگ زدم و الكي گفتم برامون مهمون اومده و من نميام اونجا

عصرش هم رفتيم خونه دو تا خواهر هاي همسري و براي شام هم رفتيم خونه مامان اينا و به ميل خودش براش عينك آفتابي خريده بودم مارك ورسا  چي كه خيلي خيلي شيكه

** قهرمون با همسري هم چنان ادامه داره يه كمي لج و لجبازي شده من كه كوتاه بيا نيستم

** جل الخالق صبح سرايدارمون به من ميگه ماشالا هزار ماشالا ساله جديد خوشگل تر شدين 70 سالشه ها جوون نيست

** تازگي ها خيلي خيلي به شدت عصبي شدم نمي دونم چرا چي كار بايد بكنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 9:59 توسط دخملي| |


Design By : Night Skin