خاطرات زندگي ما !
تبسم عزيزم ! برات بهترين ها رو در كنار همسر خوبت آرزو مي كنم و از خدا برات خوشبختي مي خوام خوشبخت باشي عزيزم ... دلم خيلي خيلي بيش از حد براتون تنگ شده بود باور ميكنيد ؟ خوب اگه اجازي بدين برم سر اصل مطلب كه همانا سفر نامه به شهر گر گا ن ميباشد ... روز شنبه تا ساعت 3 تصميم منو همسري بر نرفتن بود چون افتادن اتفاق
دوشنبه معلوم نبود اما طي يك اقدام ناگهاني من به همسري گفتم همسر جون بزن
بريم ! خلاصه كه قرار شد بريم با اتوبوس ... چون فكر كرديم اگه
قرار باشه تو دو روز همسري انقدر رانندگي كنه خيلي خسته ميشه بعدش هم من
نميدونم چرا دلم ميخواست با اتوبوس بريم ! خلاصه كه شنبه بعد از ظهر منو همسري رو دور تند بوديم و خداييش همسري اينجور مواقع خيلي كمك ميكنه ... دستت درد نكنه همسري جونم ! بعد از اون جايي كه چمدون مون خونه مامان اينا بود ساعت 9 رفتيم اون وري و تند تند شام خورديم و ساعت 9:45 خونه بوديم ساعت 11 هم از خونه رفتيم بيرون و سمت ترمينال شرق ... اونجا هم چون
پاركينگ نداشت و ما نميدونستيم وگرنه با آژانش ميرفتيم ، مجبور شديم ماشين
رو گذاشتين دم خونه عمه جونم و پسر عمه ام ما رو دوباره برد ترمينال ...
ساعت 12 هم حركت كرديم ... راننده مون يه پسر جون بود كه خيلي هم بد ميرفت ... من كه تا سوار شديم
خوابيدم صبح هم ساعت 8:30 رسيديم و طبق قراري كه همسري از خونه
با من گذاشته بود رفتيم اول سر مزار عمه اش ! من كه نديدمش خود همسري هم
بچه بوده كه عمه اش فوت كرده اما خيلي دوستش داره ... از
اونجا هم رفتيم خونه پسر عمه همسري كه تو خونه سابق عمه اش زندگي مي كنه
... اول كه رسيديم صبحانه خورديم و يه كم نشستيم و بعد منو همسري يه چرتكي
زديم ... راستي مامان بابا و داداش همسري با خواهر سوميش و دخترش هم اومده
بودن ... بعد از ناهار من و همسري و داداشش
كلي گفتيم و خنديديم و مسخره بازي درآورديم ... داداش همسري منو خيلي دوست
داره خيلي ها ! كسي جرات داره جلوش به من تو بگه ؟! ميكشتش بعد
حدود 4 با همسري و داداشش رفتيم بيرون يه دوري بزنيم و يهويي رفتيم خونه
دختر عمه همسري ... اونم اصرار كه سر عقد بياين ... ميگفت اين همه راه
اومدين براي 2 ساعت ... كه ديگه منو راضي به رفتن كرد ...آخه من ميگفتم
عقد جاي بزرگتراست اما بالاخره راضي شدم كه بريم ... بنابراين بدو بدو
اومديم خونه و حاضر شديم بريم ... من براي عقد يه كت دامن پوشيدم كه مشكيه
و دامنش هم تا روي زانو ( دقيق دقيق ميگم براتون ) موهام رو هم سشوار
كشيدم ... سر عقد هم عروس چون مادرش دو سال
پيش فوت كرده گريه اش گرفت و اشك همه رو در آورد ...من كه كم مونده بود
زار زار گريه كنم خيلي سخته آخه ... بعد از
عقد هم دوباره رفتيم خونه و من موهامو اين بار با اتو صاف كردم و تلي كه
خريده بودمو زدم و يه تاپ دامن مشكي پوشيدم ... و براي شام رفتيم هتل ...
شام هم سبزي پلو با گوشت و زرشك پلو و كباب داشتن كه الحق غذاهاشون خيلي
خوشمزه بود ... با اينكه همسري ميگفت داماد شب عروسي به همه محرمه اما من
يا شال هم انداختم رو شونه ام ... تو هتل بزن و برقصي نبود فقط شام خورديم
... بعدش هم رفتيم يه سالن كه عروسي قاطي بود و اركست و كلي بزن و برقص !
منو همسري كه از اولين آهنگ رقصيديم تاااااااااااااا آخرين آهنگ ! همسري
جونم ازت متشكرم شب خوبي بود اركستشون هم خيلي با حال بود من كه كلي كيف كردم شب هم حدود 4:30 اومديم خونه پسر عمه همسري و خواب كه چه عرض كنم از هوش رفتيم ! خيلي طولاني شد ببخشيد ... آخه ميخوام چيزي بعدا يادم نره ... اگه خسته شديم تو دوقسمت بخونين ... صبح
هم 11 بيدار شديمو سر صبحانه يه بحث كوچيكي با همسري داشتيم ... آخه
مامانش گفت آخي آقاي فلاني چرا مرده ؟ ( فهميدين كي ؟ ) منم گفتم ديگه پير
بود ديگه عمر نوح كه نداشت اونم گفت نه آخه حيف بود ... همسري هم گفت چرا
اين طوري ميگي منم كه حرص داشتم گفتم از ديروز مامانت هر چي ميگه سكوت
كردم اما ديگه سرم درد گرفته از دستش اما ديگه هيچي نگفتم ... بعد
تندي اماده شديم و رفتيم خونه مادر داماد يعني دختر عمه همسري ... اونجا
هم كلي براي ناهار مهمون داشتن ... خيلي خوش گذشت كلا فاميل پدري همسري
خيلي شاد و شنگولن بر عكس خانواده مادريش ! نميدونم شايد اونام خيلي خوبن
اما من از جنس اين وري هام ! بعد از ناهار هم منو همسري و داداشش و پسر اون يكي دختر عمه همسري كه عروسي خودش هم 7 مرداد ماهه كلا سفر خوبي بود و از اينكه همسري انقدر هوامو داشت خيلي خيلي خوشحالم ! البته چند تا چيز براي ناراحتي پيش اومد كه چشم پوشي كردم ازشون ... يكي
اين كه مامان همسري يكي دو بار برگشت گفت تو اينبار چرا ه م ت نكردي ما رو
بفرستي مش هد ؟! بابا آخه نميگه اين بيچاره مگه گناه كرده دفعه هاي پيش كه
حالا به جاي تشكر من ازش طلبكارم ! اين كارش خيلي همسري رو ناراحت كرد به
خصوص كه يه بار هم تو جمع گفت اين پسره اين بار ه م ت نكرد ما رو بفرسته
زيارت ! بعد كلا يه اخلاق بدي
كه داره مستبده ! همش مي گفت هر چي من ميگم بايد همون بشه ! ميگم بريم
بايد بريم ميگم بيدار شيم بايد بيدار بشيم خلاصه كه مي گفت همش بايد حرف
حرفه من باشه ! من كه البته تا اونجا كه ادب حكم مي كرد گوش ميكردم اما
يه جاهايي هم هيچي نمگفتم اما كار خودمو مي كردم يعني
اين تعين تكليفش حدي بود كه يه دفعه با دختر خودش دعواش شد از بس بكن نكن
كرد اونم گفت مادر من مگه ما بچه اييم آخه ! اما من باز هيچي نگفتم ... يه
سري هم شب تو عروسي يادم نيست حرف چي شد دختر عمه همسري بهش گفت ايشالا
بچه دار كه بشين نميدونم چيچي ميشه همسري هم گفت بابا بچه چيه ؟! دختر
دختر عمه اش هم خيلي با منو همسري جوره گفت آي قربون دهنت ! يهو خواهر
همسري گفت بالاخره كه به اين زودي ها بايد بچه دار بشين ! بايد ! همسري هم
گفت من اصلا دوست ندارم ... خواهرش هم گفت تو دوست نداري ما كه داريم بايد
بچه دار بشي ! همسري هم گفت تو دوست داري برو از پرورش گاه بيار ! آخه من نميدونم چطور به خودشون اجازه ميدن به همه كاره آدم كار داشته باشن ! اما در كل به خاطر وجود همسري و اخلاق خوبش بهم خوش گذشته خيلي خيلي حرف زدم ببخشيد ... همسري
عاشق غذاهاي اين مدليه كيف ميكنه وقتي يه غذاي جديد ميبينه ! البته بايد
مواظب باشم كه از حيطه طعم هاي مورد پسندشون پامو فراتر نزارم بله ...بعد
از ناهار كه چه عرض كنم چون به علت دير اومدن آقاي خونه ! خيلي دير خورديم
حدود 4 يه قسمت لا ست ديديمو يه ساعت هم خوابيديم و بعد رفتيم به دنبال
خونه ! اه اه اه ... دوباره معضل شروع شد !
من تو روزنامه يه جايي پيدا كرده بودم نزديك همين جاي فعليمون ! خانمه گفت
60 متريه ... كلي هم تعريف كرد كه كفش سنگه ... نماش سنگه ... اله بله
جيمبله ! گفت پاركينگ نداره اما تو كوچه اش هميشه جاي پارك هست ! اما وقتي رسيديم در بدو ورود مواجه شديم با يه كوچه ايي كه اصلا ماشين رو نيست بعدش
هم يكي دوجايي ديگه كه مورد پسند واقع نشد ! البته يه جا ديديم خوب بود
خيلي هم نزديكه مامان اينا بود 55 متري رهن كاملش 40 تومن ! به آقاهه گفتم آخه خنگه ! ما اگه 40 تومن پوله نقد داشتيم كه خونه ميخريدم چون وام هم داريم ! ------------------------------------------------------------------------ فردا
شب عروسي دعوتيم ... عروسي نوه عمه همسري ... اگه تهرا ن بود كه مشكلي
نبود اما گر گانه ... منم مرخصيمو گرفتم اما شايد نتونيم بريم چون من
دوشنبه يه كار خيلي واجبي دارم ... همسري ميگه بريم نصفه شب مثلا 2-3 با
سواري بيايم اما من ميترسم اون موقع سواري نباشه ... حالا ببينيم چي ميشه
... اما اگه نرفتيم هم بازم از مرخصيم استفاده ميكنم ... والا حالا من كه
رفتم رو انداختم مديرمون هم گفته باشه پس حداقل بمونم خونه حالشو ببرم ----------------------------------------------------------------------- ديروز
در پي گشت و گزار با خواهري ( از غيبت همسري استفاده كردم ) يه تله مشكي
با يه پايون كه وسطش نگين گنده ! داره خريدم ( عكس گرفتم و ريختم رو سي دي
اما نميدونم اشكال كارم چي بوده كه سي دي اينجا باز نيمشه ---------------------------------------------------------------------- از
اين همه گرماي هوا بدم مياد ... خوب من مثلا دختر بر ف و سرمام ديگه ...
كاريش هم نميشه كرد ! اما شركت مون اصلا پنجره نداره ... اصلا ها ! يعني
توش آدم به مرز خفگي ميرسه ! به آبدار چي مون هم چند روز پيش گفتم ميشه
پنكه ها رو از انبار بيارين ؟ گفت نههههههههههههههه الان زوده خانم چه
خبره ؟ ---------------------------------------------------------------------- در
مورد خونه همسري يه پيشنهادي داره ... ميگه اگه خودمون رو بتكونيم و
بچلونيم ميتونيم يه 40-45 متري بخريم اما نه يه جاي خوب ... يه كم پايين
... يا اطرافه تهران ... ميگه فعلا بريم خودمون بشينيم تا چند ماه ديگه
... آخه قراره چند ماه ديگه اگه خدا بخواد يه اتفاقايي بيفته ! هنوز البته
در دست بررسيه ... بايد ببينيم خدا چي ميخواد ! شايد دوباره اون وقت اثاث
كشي داشته باشيم ! چه ميدونم ؟ اما من زياد
راضي نيستم نميدونم چرا ؟ احساس ميكنم يه جاهايي نميتونم برم زندگي كنم
... نه كه بد باشه نه ... اما يه جاهايي فرهنگ مردم خيلي متفاوته ...
همسري اما ميگه براي پيشرفت گاهي لازمه ادم هر كاري بكنه ... برامون دعا
كنيد ! -------------------------------------------------------------------- دوشنبه قراره يه اتفاقايي برام بيفته ... شديدا به دعا و انرژي هاتون نيازمندم ! ------------------------------------------------------------------- خيلي قاطي پاتي شد ميدونم اما يه چيزه خنده دار ! من
يه پدر بزرگ دارم كه خيلي ساكت و مظلومه و سر به زيره ! يعني اصلا كاري به
كار كسي نداره ... هميشه سرش به كار خودشه ... هميشه آدم فكر ميكنه كه
خيلي به ديگران توجه نداره ... معمولا يا كتاب شعر دستشه و مي خونه يا
داره يه چيزي مي نويسه يا اخبا ر گوش مي كنه ... پنج شنبه ايي خونه مامان اينا بودن ... ما تا رسيديم و من نشستم يهويي گفت چطوري خانم پر كلاغي ؟ منم يه بوس گنده اش كردم و لپشو كشيدمو گفتم خيلي بلايي ! كيف ميكنه وقتايي كه من سر به سرش ميزارم ------------------------------------------------------------------ گاهي وقتا خوبه كه آدم همه ي خاطرات يادش باشه ... اما فكر كنم گاهي وقتا هم زياد خوب نيست خاطره
اون روزيي كه كليد خونمون رو گرفتيم ... چه ذوقي داشتيم ! اون روزيي كه از
صبح رفتيم تمييز كاري كرديم ... آئينه و قرآن برديم ... اون روز مامان هم
همراهمون بود ... اون روزي كه من با كارگر مامان رفته بودم تا خونه رو برق
بندازه و من از فرط بيكاري هي چرت زدمو و هي به مامان غر زدم ... اون
روزيي كه خواهر شوهر كوچيكه اومد و چه قدر ذوق كرد ... روزيي كه تصميم
گرفتيم اتاق خوابمون رو رنگ كنيم ... چه قدر خنديديم ... من سر ظهر هر چي
تو گفتي ميام ناهار خونتون قبول نكردم ! ناهار و كلمن و فلاسك چايي رو زدم
زير بغلمو و گفتم ميام تو خونه خودمون ناهار بخوريم ... حتا يادمه ناهارش
لوبيا پلو بود ... بعد از ناهار تو هر چي گفتي كار كنيم من گفتم
نههههههههه و خوابيديم رو دو تا روزنامه ! تا شب اونجا بوديم ... تو
تقريبا يه ماهه آخر كارتو تعطيل كرده بودي و همش از صبح تا بعد از ظهر تو
خونه بودي و هي خورده كاري ميكردي ! ميگفتي ميخوام براي ورود عروسكم اينجا
رو آماده كنم ... شب عروسيمون تا رسيديم خونه
نزديك 4:30 بود يادته ... چه قدر بابا وقتي رفتيم دم خونشون خداحافظي
سفارش كرد كه بي سر و صدا برين بالا ... اولين
شبي كه رفتيم تو خونه و من تا رفتم دوش بگريم تا از شر تافتهاي موهام خلاص
بشم اومدم ديدم كلي بساط راه انداختي و با خنده ميگي سرخ كنت ! رو افتتاح
كردم ...چه سوسيس هايي بودا ... دم مامان گرم ! ساعت 5 صبح چه مزه ايي داد
بهمون ... اولين ناهار تو خونه خودمون ! يادته چي بود ؟ ماهي قزل آلا با يه عالمه سبزي پلو و كوكو ! ديگه نميتونم بنويسم ... چون نميتونم اينجا گريه كنم و اين باعث شده كه گلوم درد بگيره ! فقط ميدونم كه يه عالمه خاطره داريم از اولين خونه عشقمون ... ------------------------------------------------------------------ خانم صاحب خونه صبح رو گوشيم زنگ زد ... كلي و معذرت خواهي و ... نمي خواستم حرفاشو بشنوم فقط گفتم چشم ! ميگيم و حرف ميزنيمو از دلخوري ها ميگيم تا حل ميشن ... من خيلي زود رنج و قهرو هستم ميدونم اما گاهي واقعا ازت دلخور ميشم -------------------------------------------------------------------- داريم
چايي ميخوريم كه من به تو ميگم همسر جون ديگه بايد به صاحب خونه زنگ بزنيم
ببينيم چي ميگه ... تو يه كمي من من ميكني و ميگي كه دو هفته پيش بهش زنگ
زدي ! و من ديگه نميخوام چيزي بشنوم فقط
دلخورم كه چرا به من نگفتي ؟ من بايد ميدونستم ... و وقتي كه ميفهمم مامان
و بابا هم ميدونستن بيشتر اعصابم خورد ميشه ! يعني من تو زندگيه خودم
غريبه هستم ؟ هر چي همسري سعي ميكنه منو قانع
كنه كه به خاطر خودم نگفته چون هنوز چيزي معلوم نيست ... ترسيده اگه بگه
من خيلي غصه بخورم ! آره اين درست ... اما اين نگفتنه حرفه بيشتر اذيتم
كرد ! احساس كردم تو زندگيم نا محرمم ! مامان و بابام از من به همسري
نزديكترن ! قهر
ميكينم دوباره ! اما اين بار زياد طول نميكشه ... چون كيك توي فر صدام
ميكنه ! تو هم زودي چايي ميريزي كه با كيك بخوريم و من يه كم بهتر ميشم ... --------------------------------------------------------------------- در
راستاي گرفتنه رژيم و لاغر شدن با همسري رفتيم پياده روي ! تند تند ! بعدش
هم پارك نزديكه خونمون و يه عالمه از وسايل ورزشي اش استفاده كرديم و بعد
رفتيم تو زمين بازي يه عالمه تاب سواري كرديم من تا آسمونا ميرفتم ! همسري ميگفت خيلي سرتقي يه كار خنده دار ديگه هم كردم ... به پيشنهاد همسري از اين يكي ور سرسره رفتم بالا ! از پله هاش نه ها ! از خودش در راستاي همون رژيم شام هم فقط سالاد تن ماهي خورديم -------------------------------------------------------------------- همسري
جونم از عصري خيلي سعي كردم كه اوج ناراحتي كه تو دلمه نشونت ندم ! نه
ناراحتي براي پيدا كردنه خونه ! نه ! ناراحتي براي اينكه دلم نميخواست هيچ
روزي از اين خونه بريم ... همه ي خاطراتمون هجوم آورد به سرم ... همسر جون نمي خواستم ناراحتت كنم اما به خدا اشكام ناخواسته بودن -------------------------------------------------------------------- فكر
كنم مجبور به اثاث كشي باشيم ! هميشه فكر ميكردم اين اتفاقو دوست دارم
هميشه فكر ميكرد كلي هيجان داره ... اما الان كه داره اتفاق ميوفته اصلا
خوشحال نيستم ... حتما اونايي كه چند سال از ازدواجشون مي گذره مي فهمن من
چي مي گم ... ممكنه اونا هم از خونه اولي شون رفته باشن يه جاي ديگه ...
خيلي اندوهناكه ! ** راستي خانم هاي كد بانو و هنرمند من معمولا وسط كيك هام خمير ميشه علتش چي ميتونه باشه ؟ ** به خدا بد قول نيستم رم ريد ر من به اين كامي شركت نميخوره از بس كه قديميه ! امروز فردا ميرم ف ل ش ميخرم به جون خودم ساعت 5 : تازه
رسيدم خونه و به همسري زنگ مي زنم ميگه سمته خونه مامانش ايناست براي كاري
... يهويي مي گم خوب مي گفتي منم ميومدم ! همسري ميگه خوب پاشو الان بيا !
منم ميگم باشه ! تند تند آماده ميشم ... ساعت
6:30 از خونه ميام بيرون ... ميام تو ه م ت ... از اونجا ماشين براي مسيري
كه ميخوام برم هست ... البته نه خطي ... ماشين هاي گذري ... يه
خانومه از يه پر شيا سفيد پياده ميشه ... يه جوريه ! دلم از ديدنش يه
جوريي ميشه ... بدم مياد ازش ! از خدا ميخوام با من هم مسير نباشه ! مثل
اينكه نيست دقيقا ! با آقاهه دست ميده و يه حرفايي زده ميشه ... يه پژ و مياد ...نگه ميداره ... من مسيرمو مي گم ... اون خانومه هم ميگه ... تقريبا تو يه مسيريم ... من ميشينم پشت اون جلو ... سر و وضعش يه مدليه كه جلب توجه ميكنه ! يهو دو تا انگشتر هاي عق يق آقاي راننده برام جلب توجه ميكنه ... يه تسبيح گنده هم به ائينه اش آويزونه ! همسري
زنگ ميزنه ببينه من كجام ... نمي فهمم چه جوري ميشه سر حرف بينشون باز
ميشه ! يهو آقاي راننده از من ميپرسه خانوم دود سيگار ناراحتتون نميكنه
... ميگم نه ! بعد يه دونه خودش برميداره و يه دونه اون خانوم جلويه !
برميگرده رو به من ميگه شما ؟ فقط نگاش ميكنم ... از شدت نفرت نميتونم حرف
بزنم ... ميخوام پياده بشم ... نگاه ميكنم سر پل رسالت هستم ... اگه پياده بشم وضع از اينم كه هست بدتر ميشه ... مجبورم بشينم ... دارن
صحبت ميكنن ... هر دو شما لي هستن ... به زبون محلي حرف ميزنن ... من سر
در نميارم ... فقط ميفهمم كه بينشون شماره رد و بدل ميشه ... آقاهه
زنگ ميزنه به دوستش به اسم رضا ... ميگه ميشه من امشب با رفيقم ! بيام
اونجا ... نه مشكلي نيست ... نميشه ؟... نه راست مي گي ... دستت درد نكنه ! به خانومه مي گه ناراحت نباش جورش مي كنم ...اين دوستم يه همسايه فضول داره ممكنه به خانومش بگه ! هر
چند دقيق يه بار به همسري زنك ميزنم ميگم چه شد و چي شنيدم ... همسري هي
ميگه پياده شو يه دربست بگير ... بهش ميگم به خدا نميتونم ... تنم سنگين
شده ! تو بيا آريا شهر دنبالم ... نزديكه
آريا شهريم ... دستام يخ كرده ... دهنم خشكه ... نمي دونم چرا قدرت تصميم
گيري ندارم ... پشت چراغ قرمز ... آقاهه ميگه به خانومه من يه سيگار ديگه
بكشم شما ناراحت نميشي ؟ خانومه مي خنده ... چه قدر زشت مي خنده ... ميگه
اگه اين خانوم ( منو ميگه ) ناراحت نميشه منم مي كشم ! پيادم
ميشم ... پولمو مي اندازم رو پايه زنه ( حيفه اسم خانوم ) ! بهش مي گم از
دود سيگار ناراحت نميشم ... از اين كه تو و من هم جنسيم ناراحت ميشم ... و
ميام ... هيچ حس خوبي ندارم ... از اين جور زنا بدم مياد ... از اين جور مردا بدم مياد ...از زن بودن خودمم بدم مياد ... فكر مي كنم كه همسر اون آقاهه مطمئنا تو خونه منتظرش نشسته و اين دو تا آشغال ... خدايا از اين همه نكبت و كثافت بدم مياد ! از همه چي بدم مياد ... روز پنج شنبه در جهت رفع خستگي و كمك به بشريت بنده از ساعت 2 تا ساعت 6 بعد از ظهر به خوابي بس شيرين و ناز فرو رفتم بعدش هم با چشمهاي خوابالو فقط مانتو و روسري تنم كردم و دويدم به سوي خونه مامان خانمي ... البته
بماند كه مامان نبود و به خاطر غرفه تبليغا تي كه داشتن رفته بود نمايش
گاه كتا ب و وقتي اومد كلي خسته بود اما بوي برنج دختر دم كرده ! با
زعفرون و ميوه هاي شسته و چيده شده تو ظرف روي ميز و ميز شام آماده همراه
با بوي كبا ب هايي كه خودشون سر راه خريده بود به قول خودش خستگي هاش از
تنش رفت در
كل اون شب خيلي شب خوبي بود و به هممون خوش گذشت ! تازه يه اتفاق ديگه ايي
هم افتاد كه يه بدهي به مامانم كه ماله زمان دختري هام بود ( اون موقع ها
من هميشه به مامان بدهكار بودم ! ) و مامان اون شب تصميم به بخشش گرفت
توسط همسر جان پرداخت شد و من حالي بردم اساسي ! شب هم ساعت 12 همسر جان اعلام كردن كه به هيچ وجه بنده رو در راه رسيدن به منزل همراهي نمي كنند و ما شب در منزل پدري مانديم ! جمعه
صبح كه خيلي برام دلچسب بود كه با صداي مامان و خواهري از خواب بيدار شدم
و صبحانه حاضر و آماده مامان كه اون موقع ها قدرشو كه نميدونستم هيچ !
هزار جور ايراد هم ميگرفتم كه اينا چيه و با غر غر دو تا لقمه ميخوردم !
اما اون روز با اشتهاي دو چندان ميخوردم و از مامان تشكر ميكردم ! واي
كه آدم تا از خونه پدري نياد بيرون قدرشو نميفهمه و نميدونه چه روزها و
لذت هايي رو از دست داده ! آي دخترا قدر خونه باباهاتون رو بدونين ! كه
ديگه هيچ وقت تكرار نميشه ! تا ظهر هم تا اونجايي كه از دستم بر اومد به مامان جونم كمك كردم كاري كه قبلا هرگز ! ( هرگز رو با غلظت بخونين ) نميكردم ! با
هم كلي دل*مه پيچيديم و من كلي خوشحال شدم كه درست كردن دل*مه رو هم ياد
گرفتم ! تازه همسري مهربونم هم داوطلبانه يه عالمه قند براي مامان اينا
شكست ... همش هم ميخنديد و ميگفت چشمم كور ميخواستم شب نمونم ! بعد از ناهار هم استراحت و تي وي و حدود 4 هم ما اومديم خونه و مامان اينا خواهري رو بردن تر مينال تو
خونه هم همسري پيشنهاد داد بريم خونه خواهر سويش كه زنگيديم و گفت دخترش
امروز امتحان داره و ما هم از رفتن منصرف شديم ! بعد به پيشنهاد من زنگ
زديم به دوسته همسري كه بريم با هم بيرون كه اونا هم شب مهموني دعوت بودن
! و بعد به پيشنهاد همسري زنگ زديم به پسر عمه جان كه نه خونه رو برداشت
نه موبا يلش رو ! اگه فكر ميكنيد كه ما نشستيم و غصه خورديم سخت در اشتباهيد ! نه خير ! لباس پوشيديمو رفتيم بيرون ! اولش
رفتيم دنيا ي نو ر و يه كم چرخيديم دفعه اول بود كه ميرفتيم بدك نبود خيلي
البته مغازه هاي تاپ نداشت اما ارزش يه بار رفتن و چرخيدن رو داشت ! تازه يه آب نماي رقصان هم داشت كه منو همسري كلي ذوق از خودمون در وكرديم اونجا
رفتيم تو يه مغازه كه من از يه كفش خوشم اومده بود سايز پامو گفتم 37 اولش
برام 39 آورد ! ميگه حالا اينو بپوشين ! پوشيدم گفتم آقا داره از پام
ميوفته ! بعد برام 38 آورد ميگم من سايزم 37 ها ! گفت حالا اينو امتحان كن
درباره پوشيدم گفتم گشاده ! بعد برام كفي آورد گفتم آقا 37 ندارين ؟ گفت
چرا ! همسري گفت پس ميشه يه 37 بديننننننننننننن اونم گفت بله و يه 37
آورد كلي هم حرف زد كه من ديگه داشت حالم
به هم ميخورد ! بهش ميگم ميخوام يه كفشي باشه كه راحت باشه براي سر كار
ميخوام ميگه به به خانوم آفرين سر كار ميرين ؟ آفرين بعد
به همسري گفتم ببين چند ميده ؟ يهو گفت شما خانوم شيك پوشي هستي ! بپسند
ما با هم به توافق ميرسيم ! منم گفتم نه من بايد قيمتشو بدونم گفت به همه
ميدم 45 عزيزم به شما ميدم 40 خدا
رو شكر همسري من اهل دعوا نيست اصلا و اين جور مواقع چون ميدونه من آماده
انفجارم سريع محل رو ترك ميكنه ! داشتيم از مغازه خارج ميشديم ميگه آقا
تشريف بيارين 25 هم ميدم ! بعدش هم با همسري رفتيم خيابون گردي و كلي تو ترافيك مونديم و به مقصد زيتو*ن رفتيم كه شام بخوريم كه وقتي رسيديم ديديم اوففففففففف شب
هم به مانند يه كد بانو براي ناهار امروز ميرز ا قاس*مي درست كردم ! البته
بادمجون هاشو مامان ظهر آماده كرده بود و بهم داده بود ... يه مدل كوف ته بود نميدونم چي بود حالا هنوز براش اسمي انتخاب نكرديم متاسفانه ! شايد همون بي تا صداش كنيم ! سي دي هاي همسري رو هم گذاشته بودم لاي لپ تا پ و وقتي بازش كرد و ديد كلي از خودش خوشحالي در وكرد ! انقدر اون شب همسري دير اومد كه هيچ خاطره ايي نداره جز يه مورد خيلي خنده دار ! شب
كه رفتيم بخوابيم من اولش گير دادم كه خيلي ديره (حدود 1 بود ) و شوخي
شوخي گريه ام گرفت و بعد يهو هاي هاي گريه كه چرا همسري جان دو شبه انقدر
دير مياي خونه و ما تو اين دو شب اندازه يه شب هم همو نديديم و بسي ناله
كردم كه دل سنگ هم برام آب مي شد بنده خدا ديروز نميدونم واقعا كار نداشت يا از ترس گريه هاي شبانه من بود ساعت 4:15 دم شركت منتظر من بود ديروز
روز خريد بود من كلا روزهاي خريد رو خيلي دوست دارم نميدونم چرا اما ذوق
ميكنم وقتي ميريم با هم چيز ميز براي خونه مون ميخريم ! ديروز
دم نون وايي جاي پارك نبود و من عليرغم ميل باطني ام مجبور شدم كه پياده
شده و به خريد نون مبادرت ورزم ! وقتي اومدم تو ماشين همسري برام شعر
ميخوند : دختر كه نون مياره خدا نگه اش داره بعدش هم كه خونه و جابجايي خريد ها ! البته اين تيكه روزهاي خريد رو زياد دوست ندارم ! براي شام هم يه باقالي پلو مشتي ! و بعدش به جاي آوردن مراسم نار گيل خورون و موقع خواب هم نميدونم همسري واقعا خوابش ميومد يا دوباره به خاطر گريه هاي شب قبل ساعت 11 گفت بريم بخوابيم ! دوست جونيا چند تا سوال دارم و پيشاپيش از راهنمايي هاتون تشكر ميكنم ( چه با كلاس ! ) 1-
كسي در مورد كاشت مژه چيزي ميدونه ؟ من مژه هاي خودم مشكي و پره ( از خود
راضي ! ) و در اكثر مواقع حتا ريمل هم نميزنم اما نميدونم چراافتاده تو
سرم ! كسي اگه اين كارو كرده يا اطلاعي داره ممنون ميشم بهم بگه لطفا ... 2- در مورد مهره يا نگين مو هم اگه كسي چيزي ميدونه لطفا بهم بگه ... 3-
و با عرض شرمندگي از يه خانومه تو ماشين شنيدم كه خودش حن*ا ميخره و بااين
شابلون هاي تا تو براي خودش رو بدنش شكل ميكشه منم يه مدتيه دلم يه نقش
كوچولو رو بازوم ميخواد مثلا يه گل كوچولو يا يه چيزه خوشگل ! تو سرم بود
كه برم تا ت و كه اينو شنيدم دوباره هوايي شدم كسي ميدونه چه جوريي ميشه
از ح ن ا استفاده كرد ؟ 4- و اما در مورد عكس
ها ! والا ما عكس هامون رو از دوربين ريختيم تو لپ تاپ مون حالا نميدونم
كه اونا رو چه جوريي ميتونم به كامي شركت انتقال بدم ! تو رو خدا نخندين
ها ! خوب من خيلي از كامي سر در نميارم علاقه ايي هم ندارم ! ف لش هم
ندارم اگه راهنمائي كنيد ممنون ميشم به خدا ! يه عمر دعاتون ميكنم اونوقت
مادررررررررررررر خوب
دوستاي ناز نازي والا ما اون موقع ها مامانم يه غذايي درست ميكرد كه اسم
نداشت تخم مرغ پخته رو ميزاشت لاي گوشت چرخ كرده و گردش ميكرد قده يه گردو
ي گنده و مينداخت تو آب و رب و ميزاشت بپزه حالا اون روزي من از اون غذاهه ايده گرفتم شرمنده شايد خيلي هاتون بلد باشين و خورده باشين اما من دفعه اول بود درست ميكردم و از هيچ جا هم ياد نگرفته بود حالا دستور پخت : گوشت چرخ كرده + پياز رنده شده + آر سوخاري كمي + آرد نخود چي دو قاشق حدودا" + نمك و فلفل و زردچوبه و دارچين اينا رو قشنگ ورز دادم و گذاشتم كنار از
اون طرف كمي پياز داغ ، زرشك تفت داده شده ، هويج پخته شده ، آلو از قبل
خيس شده ، تخم مرغ پخته و حلقه حلقه شده ، كمي قارچ تفت داده شده ( اينا
همه جدا جدا بودن ها قاطي نبون ) آماده كردم حالا
قده يه نمي دونم گردو گنده بود يه چيزي تو همين مايه ها گوشت برداشتم توشو
باز كردم و از اون مواد ريختم توش و بعد قشنگ بستمشو و گردش كردم و بعد تو
آرد سوخاري غلتوندم ! آها راستي حواستون باشه كه گوشته جاييش باز نباشه
يكمي هم زياد گوشت بردارين كه چون گوشت كمي خودشو جمع ميكنه لاش باز نشه بعدش هم تو روغن داغه داغ سرخش كردم كه خودشو بگيره تو
يه ظرفه ديگه هم پياز داغ و آب و رب و من كمي كره هم براي طعمش ريختم +
كمي نمك و فلفل و دارچين گذاشتم دو تا غل زد و بعد بي تا (!) ها رو چيدم
تو يه ظرف پيركس و اون سسه رو هم ريختو روشو و گذاشتم تو فر ( چون
ميدونستم همسري جون دير مياد درجه فر و خيلي كم كردم و حدودا يه ساعت تو
فر بود )و بعد خورديمش ! ايشالا كه شمام بخورين و خوشتون بياد ! اگه هم براي شما تكراريه ببخشيد براي ما جديد بود جانم برهاند ور نه ز وجودم اثري بيش نماند جز گرد و غباري تاريخ :1385/02/14 مامان بزرگا و بابا بزرگ اومدن ... از صبح عمه عموها هي زنگ زدن كه كاري ندارين ؟ چه قدر صندلي ها رو جابجا كرديم تا بالاخره خوب شد ... بابا همه ي ميوه شيريني ها رو چيد ... سليقه اش آخه تو اين چيزا خيلي خوبه ! ساعت 3:20 بابا و مامان و بابا بزرگ دارن در مورد مهريه من حرف ميزنن و من چه پررو ! نشستم و نظر ميدم مامان بابا زيادي خوبن ! هيچ نظري در مورد مهريه من ندارن ... من فقط ميخوام به سال تولدم گل رز قرمز هم باشه اين برام مهمه و ميگم ! بابا هي گير ميده چرا نميري حموم دير ميشه ها ! و من حواس پرت تر از هميشه متوجه منظورش نميشم بابا
بزرگ چون خطش خوبه نشسته پشت ميز با قلم ريز ريز ريزش و دوات و مركبش و
جلوش يه كاغذ ابر و باد خوشگل ... ميخواد خواسته هامون رو بنويسه ... من
به اصرار بابا ميرم حموم و ديگه يادم ميره چيزي در مورد اون كاغذه بپرسم ! اولين
مهمون هامون خاله و دايي ! بودن ... دايي تو تنها مراسمي كه اومد همون
بود... فكر كنم اومده بودن ببينيم داماد نوه اول و عزيز كرده خانواده كيه
! موهامو با كمك زن دايي ! ( خودش داوطلب شد ) اتو مي كنم ... يه آرايش ملايم و دخترونه ! مهمون ها كم كم ميان ... يه كت سفيد و دامن مشكي كه روشون كار شده با يه شال حرير سفيد به احترام مادر شوهري كه خيلي مومنه ... قبل
از اومدنشون چه قدر من و بابا و مامان و خواهري و عمو كوچيكه رقصيديم ...
چه قدر خنديديم ... بابا به شوخي ميگفت اونا كه اومدن همه اخم ميكنيم و
ميشينيم مثلا فاميل عروسيم ! و مامان بزرگي خدا رحمتت كنه چه حرصي ميخوردي
كه نكنين اين كارو ها بده ! و ما دوباره ميخنديديم كه مامان بزرگي ميترسه
اينا برن و من رو دستشون بمونم باز ! ساعت 8:30 صداي زنگ در ...ضربان قلبم چه تند رفت بالا ... اومدين
تو با يه دسته گله خيلي بزرگ كه تقريبا هم قده من بود ! خداييش هميشه با
گل هات شرمندم كردي ! با يه كيك گنده و حلقه ايي كه با هم و به سليقه خودم
خريديم و بقيه چيز ها ! اولش يه كم به شوخي و خنده گذشت ... قربونت برم بابايي كه هيچ وقت نميزاري هيچ جوي سنگين باشه ! دوستت دارم ميدونستي ؟ بعد
مامان يه سيني تزئين شده با گل رز آورد با همون كاغذه داد به مامان همسري
... اونم داد به داماد كوچيكه چون از همه سر زبون دار تره ! يك جلد كلام الله مجيد ... يك جفت آئينه و شمعدان ، يك شاخه نبات ، 1362 شاخه گل رز قرمز و ... داماد كوچيكه يهو موند ... گفت تعداد جاي خالي گذاشتن سكه مادر
شوهر گفت حاج آقا امر بفرمائيد ... بابا گفت من اگه مي خواستم بگم كه مي
نوشتم دختر ماله خودتونه ... و من ! كاملا اين شكلي( ! ) مادر شوهري گفت و همه
گفتن مباركه ! برام خيلي مهم نبود اما دوست داشتم كم نباشه ! دروغ چرا ؟
كه خوب تعدادي كه گفتن راضيم كرد حتا بيشتر از حد ! همسري هم يه حج عمره اضافه كرد ... قربونت برم من ! بعد رقص و كف و هورا ...
خواهر شوهري ها منو بلند كردن منم كه هميشه آماده رقص... همسري بلند نميشد
خجالت مي كشيد مي گفت بده ! اما عمو كوچيكه به زور بلندش كرد ! شب خوبي بود ... فراموش نشدني ! براي
شام هم بابا از بيرون سفارش داده بود ! رستورانه محبوبه من ! خا نه كو چك
... كه البته ماله دوست باباست ! بهش ميگيم عمو ! 30 ساله با بابا دوستن
... باقالي پلو با ماهيچه به قول همون عمو از نوع اعلا، زرشك پلو و جوجه و الويه و ژله و كارامل ... چه قدر سر غذا خنديديم ! تو همش دهنه من جوجه ميزاشتي ! چه پررو ! بعد از شام عمه ها و عمو كوچيكه خوندن ... آخه اين رسم خانواده پدريه ... انصافا هم صداهاشون محشره ! و امروز 3 سال ميگذره از اون تاريخ ... اون شب فكر ميكرديم چه قدر عاشقيم اما عشق الانمون كجا اون كجا ؟ 3 ساله قشنگ رو در كنار هم گذرونديم ! چرا من هميشه خاطرات جلوي چشمم رژه ميرن ؟ همه ي جزئيات ؟ دوستت دارم بي همتاي من ! به مناسبت امروزمون براي همسري همه ي آلبوم هاي استاد افت*خاري رو گرفتم ... خيلي بهش علاقه داره ! امشب ميدمش **
در راستاي گذاشتنه عكس خريد ها به يه مشكلي بر خوردم كه بايد امروز از
دوست جونيا بپرسم تا راهنمائيم كنن وگرنه بد قول نيستم به خدا ... بعدا نوشت : دوستاي خوب و مهربونم امروز سالگرد بله برونه ماست نه عقد و نه نامزي ! فقط بله برون ما
14 شهريور 85 يه جشن عقد كوچولو تو خونه داشتيم چون من عقد محضري دوست
نداشتم 17 شهريور هم كه اون سال نيمه شعبان بود يه جشن نامزي خيلي مفصل
... دست مامان باباي خوبم درد نكنه ! دست هر دوتون رو ميبوسم عزيزم ببخشيد ... اين اس مس همسريتو كه ميبيني از خودت خجالت ميكشي از غر غر كردن هاي شب قبل و امروز صبحت ! همسريت
وقتي ميرسه بغلش ميكني و بهش ميگي كه چه قدر دوستش داري ! و اونم عذر
خواهي مي كنه از اين كه ناخواسته تو رو ناراحت كرده ! و بعد كلي باهم
عشقولانه ميشين روز پنج شنبه ظهر تحت يك اقدام انت*حاري يك عدد رنگ موي مشكي پر كلا غي خريداري شد و به سر بنده زده شد وايييييييييي اصلا خودم هم فكر نميكردم انقدر خوشگل بشم ! ( آيكونه يه دخمليه از خود راضي ) شب
هم با همسر عزيز تر از جانم رفتيم عروسي ! با اينكه ساعتش خيلي كم بود و
بعد از تالار هم مراسمي نداشتن اما به من كه خيلي خوش گذشت تالارشون تو
گي*شا بود جاش خوب بود اما شامش زياد جالب نبود يعني كم بود فقط باقالي
پلو و زرشك پلو و هر دو هم با مرغ بود البته
من هيچ وقت ايراد نميگريم ميگم هر كسي در حد توانش ميكنه و دستش هم درد
نكنه ! اما خواهر شوهري هام استاد ايراد گرفتنن و خوب شد كه اون شب نبودن ! در كل شب خوبي بود ... جمعه صبح هم ساعت 10 بيدار شدم و 10:10 از خونه زديم بيرون فكر كن ! با سررعت نور آماده شديم و رفتيم به سمت تجر يش از
پاساژ تند يس يه كفش خيلي خيلي خوشگل سرخابي با گل هاي زرد و سفيد و سبز
خريدم خودم كه عاشقش شدم تازه آقاي فروشنده مهربون ! چون كه تك سايز مونده
بود فراوان بهمون تخفيف داد ! ناهار هم خونه مامان يه كرفس حسابي خورديم بعد
از ظهر هم در پي تلاش هاي دخملي و همسريش بنده يك مانتوي جيگوليه رنگي
خريدم كه اونم خيلي دوست دارم و پس از مدت ها تلاش يه شلوار شش جيب هم
خريدم كه مدت ها بود دنبالش بودم اما چيزي كه مورد پسندم باشه پيدا
نميكردم ... اما خوب عاقبت جوينده يابنده ميباشد ! شام
هم با همسري رفتيم به رستورانه خاطراتمون ! و همون جاي هميشگيمون نشستيم و
كلي با همسري تجديد خاطره كرديم ! يادش به خير اون روزا كه من دانشجو بودم
و همسري هر روزيي كه ميتونست ميومد با هم ناهار ميرفتيم اونجا ! هي يادش
به خير ... شب هم ساعت 8 رسيديم خونه و من نميدونم چم بود و آيا واقعا چيزيم بود يا نه كه ساعت 8:05 خوابيدم تاااااااااااا 7:30 امروز صبح ! همين جا از همسريه عزيزم كه ديشب خيلي زود خوابيدم و همسري همه ي سريال ها رو به تنهايي نگاه كرد عذر خواهي مي كنم ... ** مامانه عزيز و قشنگم روزت مبارك ! بدونه شك تو بهترين و مهربونترين مع*لم دنيايي ! **
قراردادهاي سال جديد آماده شده و من امضاءنكردم ... چون احساس كردم با
اين پايه حقوق واقعا به شخصيتم توهين ميشه ! اگه با حقوق درخواستيم موافقت
شد كه شد و اگه نه ميگردم دنبال كار ! ** قول خيلي زياد ميدم كه فردا يا پس فردا عكس خريدهامو بزارم ! آزي جونم امروز بدونه شك تو بهترين و زيبا ترين عروس دنيايي ! دوست خوب و مهربونم برات بهترين روز ها رو در كنار همسرت آرزو مي كنم خوشبخت باشي ... حس
خوبي ندارم ... از دسته همسري خيلي خيلي ناراحتم ! نمي دونم چرا هميشه با
ديدنه يه آدم جديد كلي خودشو براي اون بيچاره ميگيره ! همسري خودش مي گه
من آدم ساكتي ام و تا حدي خجالتي و طول ميكشه تا يخم باز بشه اما براي
بعضي ها يخش اصلا باز نميشه ! و چون من مي دونم كه پدرش و خواهر هاش فوق
العاده از خودشون متشكر تشريف دارن احساس مي كنم كه همسريه منم مثل اوناست
! دعوا نكردم اصلا ! فقط سكوت كردم و خود خوري ... تويه دلم يه جوريه ! فكر كنم توش غصه است ! باباي
من هميشه يه آدم شوخ و اجتماعي و اهل صحبت كردنه من انتظار ندارم همسري هم
مثل اون باشه بماند كه دوست دارم... اما خوب خيلي بدم مياد كه تو يه جمع
انقدر ساكت ميشينه كه بابا يكي دوبار بهش ميگي چي شده چرا ساكتي ؟ من هميشه وقتي ميرم خونه فاميل همسري با همشون حسابي گرم ميگيرم اما اشتباه مي كنم و خودمو اصلاح خواهم كرد ! مثل نيلوفر و ناز شاخه ترد ظريفي دارد ... خيلي
هيجان انگيزه كه دوستي رو كه يه مدت بي دليل ازش بي خبر بودي دوباره صداشو
بشنوي ... در واقع اون قديمي ترين دوستته ! از وقتي كه خودتو شناختي و
معني دوستي رو ! ميشناختيش ... كلاس سوم
دبستان... مدرسه .... اون كوچه باريكه كه يه بقالي كوچيكه محلي داشت پر از
آلوچه و چيز هاي ترش كه هميشه از ترس مامانا زنگاي تفريح به مامان مدرسه !
التماس مي كرديم كه برامون بخره ... چه روزايي بود تو هم يادته دوستم دوست هميشه مهربونم ! ديگه كم كم بزرگ شديم... اول راهنمايي ! به خيال خودمون ديگه آخرش بوديم ! اون روزي كه داداشيت عمل داشت و من و تو چه قدر تو حياط مدرسه گريه كرديم براش و حالا ديروز فهميدم داداشيت دوماد شده ! صبح هاي زود كه ميرسيديم مدرسه و ناهارمون رو كه معمولا پلو خورشت بود مي خورديم ! و تا ساعت 3 گشنه ميمونديم ... اون روزي كه بارون ميومد و من و تو و بقيه دوستا وايساديم زير بارون و بستني خورديم و تيك تيك لرزيديم ... شيطنت هاي بعد از امتحان و سركار گذاشتن راننده سرويس ! اون موقع ها يه دوسته ديگه هم داشتيم كه مسبب آَشنايي منو همسري بود و من اون رو هم گم كردم ... تموم
شدنه دوران راهنمايي و گريه و جدا شدنمون تو رفتي هنرستان و من بالاجبار !
رشته رياضي ... يادته چه قدر گريه كردم كه منم ميخوام برم هنرستان و نشد ! حالا تو طراح لباس شدي و من اقتصاددان ! ديروز از شنيدن صدات چنان هيجاني داشتم كه دستام يخ كرده بود ! دوستم دوستت دارم و هيچ وقت ديگه ازت دور نميشم تو مثلا قديمي ترين دوسته مني ! خيلي عجيبه كه تو شهر درندشتي مثل تهران تو يه نفر و سه بار تو سه جاي مختلف ببيني و هر بار حس بدي داشته باشي اولين
بار تو ميدونه رسالت تو ميني بوس ! يه آقايي با يه لباس اجق وجق و يه
كراوات ! مسخره كه تو دلت خنديدي كه با كروات سوار ميني بوس شده ... دومين
بار تو ميدونه ونك با همون شكل و شمايل و انگاري به تو زل زده بود ...
عجيب بود كه چرا قيافه اش تو ذهنت كاملا حك شده يكم ته دلت يه جوري شد و
سومين بار روز شنبه سر ش ي خ بها يي وقتي كه منتظر ماشين ايستادي و خنده
داره كه بگي فكر مي كردي فقط تو اين آدمو ميبيني و اونم بد نگات مي كرد خواستم از اون خانومه كه بغلم بود بپرسم شما اين آقا رو ميبيني اما فكر كردم بهم ميخنده با ديدينش اين بار واقها ترسيدم ... نميدونم چرا اما فكر ميكردم شيطونه ! ديروز روز خوبي بود بي دليل حس خوبي داشتم خوشحال بودم براي شام يه خورشت كرفس مشتي درست كردم كه مورد استقبال همسر جونم قرار گرفت **راستي دوستان كدبانو و هنرمند من تا حالا دو بار پرتقال خشك كردم خيلي تلخ شده چرا ؟ بايد چي كارش كنم ؟ ** راستي نظرتون در مورد موي پر كلا غي چيه ؟ همسري خيلي دوست داره و براي عروسي پنج شنبه ميگه موهاتو پر كلا غي كن
پوستم تقريبا سفيده نميدونم بهم مياد آيا ؟ يه
خبر خيلي خيلي خوب هم بگم ؟ بابابزرگم آزمايش داشت براي چكاپ كه ببينه اون
مرضيه لعنتي ! دوباره سرو كله اش پيدا شده يا نه و خوشبختانه دكتر گفته
حالش خوبه خوبه...خدايا شكرت ايشالا كه جمعه اي خوبي داشتين پنج شنبه ايي يادم نيست سر چي يه ذره با همسري بحث كرديم پنج
شنبه ظهر يه جا زنگ زدم براي ترجمه گفت تا قبل از يك بياين و منم تندي از
شركت زدم بيرون كه برسم و 5 دقيقه به يك اونجا بودم و تاااااااااااااا
1:25 نشستم بعد آقاهه ي بي ش عور ( ببخشيد ! ) ميگه من بايد برم جايي شما
شماره تماستون رو بدين من زنگ ميزنم منم بهش گفتم شما كه كار داشتين چرا
گفتين من اين همه راه بيام اينجا ؟ خوب شماره رو تلفني مي گرفتين ديگه ! چه قدر از اين آدم هايي كه براي وقت ديگران ارزش قائل نيستن حرصم در مياد منم شماره موبايلمو ندادم كه ! شماره خطي رو دادم كه هميشه خاموشه و تو كشو جا خوش كرده بعدش
هم گشنه و تشنه اومدم خونه و ناهار نخوردم فقط به يك عدد لقمه نون و كره و
حلوا ار ده اكتفا كردم و لقمه به دست رفتم تو تخت نازنينم و بعد از گذشت
يكساعت و نيم با زنگ همسري از خواب بيدار شدم از اونجايي كه هميشه وقتي از خواب بيدار ميشم لوسس ميشم اون روزم لوس شدم و با همسري قهر كه نبوديم اما آشتي تر شديم بعد از خوردنه يك چاي دبش رفتيم به سوي خريد بعد
از تلاش هاي فراوان همسري يك شلوار لي بسيارررررررررررر زيبا خريد و من از
هيچي خوشم نيومد حالا قراره امروز يا فردا بريم تجريش ! شب هم خونه مامان اينا بوديم و كلي سرشام خنديديم ... جمعه صبح همسري خيلي زود رفت و منم خوابيدم تاااااااااااااا 11:15 خداييش چه حالي كردم ولي خيلي زود از دماغم در اومد چون با يه خونه هپلي و كثيف مواجه شدم بنابراين رخت كوزتي به تن كردم و رفتم به جنگ خونه ! ناهار هم خونه مامان رفتم و آش محبوب تر خينه خوردم و كمي كتلت ! آخه با وجود اون آشه نميتونستم چيز ديگه ايي بخورم ! همسري هم حدود 3 اومد خونه وكارش هم انجام نشده بود و غصه داشت كلي ... عصري هم قرار بود دوستمون بياد خونمون كه من زنگ زدم و گفتم شام بياين براي شام هم مرغ درسته تو ماكروفر گذاشتم و حليم بادم جوني هم كه مامان داده بود آوردم و كلي خوششون اومد شب خوبي بود در كل و براي پنج شنبه ديگه عروسي خواهر خانوم دوسته همسري دعوت شديم كه البته من با خود عروس هم دوستم
خلاصه كه مي خواييم بريم عروسي اما از اونجايي كه فاميل داماد خيلي مومن
هستن عروسي تو سالنه و بعدش هم تموم ميشه و همسري ازاين بابت غصه داره كه
از من جداست ! همسري اسممو گذاشته لوسيمي ... يعني چي اونوقت ؟ ميگه از بس لوسي ! من لوسم خدا وكيلي ؟ بعضي وقتا بعضي رفتارا رو كه ميبينم از تمام عناصر ذكور حالم به هم مي خوره البته غير از همسريم و همسري هاتونو درصد كمي از آقايون بعضي كارا واقعا برام تاسف آوره ! در
كنارش وقتي مي بينم يه خانوم ! كه به قول همسري حيف اسم خانوم ، براي 2000
تومن تخفيف چي كار ميكنه از اين كه اسم خانوم رو منم باشه دلم به هم
ميريزه ! چرا بعضي ها انقدر بي جنبه ان ؟ ديشب به دوسته همسري ميگم خيلي گشنه هستي ؟ ميگه نه ديگه اشتهام افتاد ! ** راستي هلياي عزيزم پيشنهاد يه قرار وبلاگي رو داده هر كي كه مياد دستش بالا ... ديروز
بعد از ظهر با همسري قرار گذاشتيم كه بريم خونه و زودي شام بخوريم و بريم
بيرون شلوار لي بخريم آخه انقدر كه من به اين شلوار لي ارادت دارم هر چي
هم دارم باز دوست دارم بخرم ! چي كار كنم خوببببببببب ! اما
در راستاي اين حس تنبلي و خستگي و بي حالي كه مدتي است گريبان منو گرفته
بعد از صرف شام كه همانا سبزي پلو با سه عدد ! ماهي قزل آلا بود زير حرفم
زدم و گفتم من كه از جام تكون نميخورم همسري جان و حالا خود داني ميخواي
برو و پسر مردم ! در پي اين حرف چنان مظلومانه نشست كه ديگه جاي حرف و
حديثي نموند البته
بعد تر پسر مردم ! اعتراف كرد كه لم دادن روي مبل به شكلي كه گوششان به
اخبار BBC بود و در همين حين به مقدار زيادي سايت هم سرك كشيدن و چرخ زدن
تو اينترنت حالي بهشون داده بس اساسي ! آقا
ما ديشب براي اولين بار تو عمر زندگيه متاهلي زود خوابيديم البته زود كه
ميگم نه 9 ها نه ساعت حدودا 11 به تخت خواب دوست داشتني ام ! رفتم و بعد
از كمي مطالعه روزنامه هاي صبح براي عقب نماندن از وقايع دنيا ولي صبح باز هم به سختي روزهاي قبل بيدار شدم حالا ميرسيم به اون جمله بالا ! صبح
كه از خواب بيدار شديم ديديم كه اي داد بيداد نون نداريم و من داشتم كم
كم هاپو ميشدم كه همسري گفت بدو بريم من كه تو رو گشنه نمي فرستم سر كار
خانومم ! سر راه دو تا نون تافتون خريدم داغغغ با يه خامه عسلي و يه خامه ساده ااااا مگه نگفته بودم بهتون من رژيم دارم از نوع چاقري ! اما
خداييش به قول همسري فك كنم آقاهه توش چسب ريخته بود چون بد چسبيد به ما !
( آيكونه دخملي و همسريش در حال خوردن نون تافتون و خامه ) امشب هم قراره عمه اينا برن خونه مامان اينا كه خوب مام ميريم ديگه مگه ميشه كه نريم؟ راستي پگاه جونم منو به يه بازي دعوت كرده پگي جونننننننن دستت درد نكنه گوش هاتو رو بيارين جلو هيس به كسي نگين ها اين اولين بازيه وبلاگيه منه هيسسسس خيلي خوشحالم از اين بابت ! خوب قوانين من : 1-
هيچ وقت به خودم اجازه نميدم از كسي ايراد بگيرم به هيچ وجه . يعني فكر مي
كنم كه ما آدما همه تو يه سطحيم و كسي حق نداره از كس ديگه ايراد بگيره هر
كسي اگه هر كار مي كنه حتما صلاح ميدونه و من به خودم حق دخالت كردن و
ايراد گرفتن نميدم به هيچ وجه ! 2-
خيلي بيش از حد ! مهربونم و گاهي اين براي خودم دردسر درست ميكنه اما فكر
ميكنم زندگي كه آدم يه لحظه بعدش رو نميدونه پس نامهربوني و بي محبتي توش
جايي نداره ! 3-
فكر ميكنم آدما بايد از حقشون دفاع كنن حد اقل خودم كه اين طوريم هميشه از
حقم دفاع ميكنم و هيچ وقت در مقابل بي عدالتي سكوت نميكنم ! 4-
به خانواده ام خيلي خيلي احترام ميزارم يعني اگه پدر يا مادرم چيزي بگن كه
حتا برام اصلا خوشايند نيست اما سكوت ميكنم و چيزي نميگم حتا در مورد
خواهري كه ازم 5 سال كوچيكتره هم همين طورم اين واقعا برام شده قانون اما
گاهي خودمو ناراحت مي كنه ... 5-
به نظرم پنهان كاري از همسرم هيچ معني نداره هر چيزي كه برام اتفاق ميوفته
ولو اينكه بدونم شايد همسري خوشش نياد اما بازم بهش ميگه دوست ندارم چيزي
ازش پنهان باشه البته بماند كه وبلاگم نيمه پنهانه ! 6-
اگه تو يه محيطي باشم سعي تو شاد كردنه اون محيط ميكنم به خصوص اگه شرايط
يه جوريي باشه كه همه كمي غمگين باشن فكر مي كنم اين وظيفه منه ! كه همه
رو شاد كنم 7- دروغ نميگم و انتظار دروغ هم ندارم ! 8- هميشه تا جايي كه بتونم به ديگران كمك مي كنم و تا حدي كه بتونم سعي مي كنم سنگ صبور خوبي باشم ... مهمه مهم : نمي دونم اگه مثلا من قوانين بازي رو بشكونم چي ميشه اما مي خوام بشكونم! مي خوام همه دوست جوني هامو به اين بازي دعوت كنم يالاااااااااا همه تون دعوتين بدوين بياين بازي بدويننننننننننننن

حالا كه معلوم نيست فوقش ميريم و شبانه بر ميگرديم اما
خوب عروسي مي چسبه ديگه اونم عروسي فاميل پدري همسري كه خيلي اهل بزن و
برقصن ...

فقط يكي دو جا بيدار شدم ... اما هوا خيلي خراب بود بارون
تندي ميومد و خيلي هم مه بود و به اين دلايل و بد رانندگي كردن اقاي
رارنده ! همسري جون تا صبح نخوابيد ... صبح گفت ميخواستم مواظب تو باشم
... اينو همين جوريي گفتم بدونين

فقط سعي ميكردم اصلا اصلا به مادر شوهري نگاه نكنم ! البته ظهرش يه بحثي
با همسري داشتن كه همسري هم گفت من اين همه راه اومدم كه خودم و همسرم كيف
كنيم وگرنه بيكار كه نبودم ! البته من هيچ به روي خودم نياوردم كه چي
شنيدم !
رفتيم بيرون يكمي چرخيديم و براي ما بليط اوتو بوس و براي مامان ايناي
همسري بليط قطار گرفتيم و برگشتيم خونه و يه چرتي زديمو خداحافظي كرديم و
پريديم تو اتوبوس ! قرار هم بود كه ساعت 2 شب برسيم خونه اما 4:30 رسيديم
و من صبح دلم نيومد همسري رو بيدار كنم و خودم اومدم ... چه خانوم !
يعني
خداييش هميشه طلبكاره و فكر ميكنه همه چي وظيفه همسريه منه ! نميگه اين
خودش هزار تا گرفتاري داره اگه براش هييچچچچ كاري نمكينيم حد اقل هي به
مشكلاتش اضافه نكنيم !




راهرو هاش هم تك نفري بود يعني دو نفر كنار هم جا نميشدن ! رفتيم بالا
همسري كه اصلا نيومد تو ! منم ديدم حالا كه تا اينجا اومديم برم ببينم چه
خبره ! يه هال فسقلي كه توش فقط يه نيم ست بود ! گفتم خانم اينجا واقعا 60
متره ؟ گفت نه ما تو روزنامه نوشته بوديم كه 50
گفتم اما اينجا 50 متر هم نيست من مطمئنم ! گفت حدودا 6-45 متره !

اين يعني كه خريدن ف ل ش الان بر ما واجبه ! )
بهش گفتم اي ورورجك ! از كجا متوجه شدي ؟ گفت اين قشنگه ! اون دفعه كه بي رنگ كرده بودي اصلا خوب نيود ( منظورش به بلو ند بود )





و بعد از يه سرسره گنده اومدم پايين ! همسري هم برام ذوق ميكرد ! خدا ايشالا كه شفامون بده !
وقتي كه بهم گفتي همه ي سعيتو مي كني كه اينجا بمونيم يه عالمه خوشحال شدم

يعني اون چند ساعت به قدري منو سرحال كرد و خستگي هامو از تنم بيرون برد كه خدا ميدونه !







مرتي كه بي شعور احمق ( خيلي خيلي ببخشيد ) از همه دوستان هم معذرت ميخوام
اما من فكر ميكنم بعضي آقايون به خاطر رفتار بعضي خانوم هاست كه انقدر پر
رو و وقيح شدن ! من تو اين جور مواقع از اين كه اسم خانوم رو يدك ميكشم
حالم به هم ميخوره از خودم ! و از همه هم نوعانم كه رفتارهاي زشت و زننده
دارن
چه خبره ! حداقل 100 نفر تو صف بودن ! ما هم رفتيم مغازه بغليش !
كه خداييش هم غذاش خيلي خوب بود هم قيمت هاش ! بسي لذت برديم !
تا
حالا شده افكار بد بهتون حمله كنه ! يه خاطره ناجور كه 3 ساله پيش اتفاق
افتاده ! اما نميدونم چرا هر از گاهي مياد تو سرمو تا ميتونه اذيتم ميكنه
! نميخوامش دوستش ندارم !


و همسري انقدر سر به سرم گذاشت تا حالم خوب شد و ازش قول گرفتم كه ديگه هيچ وقت انقدر دير نياد خونه !












در راستاي تحقق بخشيدن امر خطير لاغري هم ديس برنج همون جور كه اومده بود سر سفره همون طوري به آشپزخونه برگشت داده شد !
و يه كمي دلخور بوديم 
والا ...





خوابيدم
( اين همسريه كه هر روز صبح ازم خواهش مي كنم كه بيدار شم كه ديرم نشه ! )



| Design By : Night Skin |


