تبليغاتX
خاطرات زندگي ما !




















خاطرات زندگي ما !

خاصيت عجيب و در عين حال خوب و جالبي داريم ما آدما ! خيلي سريعتر از اون چيزي كه فكر ميكنيم به همه چي عادت ميكنيم ‌! تازه بعضي وقتا اون چيز جديد كه فكر ميكرديم داشتنش خيلي سخته و اصلا دلمون نمي خوادش ! برامون خوشايند تر از قبليه ميشه !‌

خونه قبليه رو وقتي گرفتيم من و همسري از خوشحالي سر پا بند نبوديم !‌ من و بابايي شبا ميرفتيم با ماشين از جلوش رد ميشديم و گاهي هم با همسري اين كار و ميكرديم ... همش فكر ميكرديم كه خونه مون قشنگ ترين و بهترين خونه دنياست !‌ كه البته خداييش هم خونه خوب و قشنگي بود ... خوب اما به هر حال هر چيزي در عين حال كه محاسني داره معايبي هم داره !

اون روزاي اول اصلا اصلا ما عيبهاشو نميديديم ... نمي ديديم كه طبقه چهارمه و هر روز چند بار اين همه پله رو بايد بريم و بيايم ! نمي ديديم كه پنچره اتاقو كه باز ميكنيم عملا تو چشم همسايه روبرويي هستيم !‌ البته بماند كه واحد رو به رويي ما خالي بودا !‌ نمي ديديم كه كوچمون چون حد فاصله دو تا خيابونه  تقريبا عبور ماشين ها ازش زياده ... نمي ديديم كه چون اتاق خوابمون شرقي - غربيه تو ظهرا به خصوص تابستون بلا استفاده است انقدر كه آفتاب توش ميوفته ! بعضي وقتا مي ترسيدم كه روتختيم آتيش بگيره ! و هر از گاهي سوسك گنده هايي رو كه سرو كله شون پيدا ميشد و نمي ديديم !

اما الان كه رفتيم خونه جديده ميفهميم ! قدر آسانسورمون رو با همه وجود ميدونيم و اصلا ناراحت نميشيم وقتي ميايم پايين و ميبينيم يه چيزي جا گذاشتيم ! با فشار يه دكمه ميريم و برميگرديم ( چه نديد بديد ! ) الان كه منظره اتاق رو نگاه ميكنيم كيف ميكنيم از اين كه خونه مون انقدر تو بلندي واقع شده كه شبا انگاري كل شهر زير پامونه ! ديروز مامان جوني به شوخي هي ميگفت عجب ويوييييييييييييييييي دارين ! ميفهميم كه اون طرفه كوچه كه همش باغه چه نعمتيه !‌ غروبا بوي گل هاش راه ميوفته و روحمون رو نوازش ميده !‌ اونم من گل دوست كه هميشه با گل هام حرف ميزنم و قربون صدقه شون ميرم ! و خوشحاليم از اينكه حداقل تو اين چند روزه سر و كله هيچ سوسكي پيدا نشده !

عجب خاصيتي داريم ما ادما !!!!

***********************************

مامان و باباي خوبم تو اين دو سه روز مثل هميشه باز خجالتمون دادن ... بنده هاي خدا انقدر كار كردن كه ديشب ديگه نا نداشتن !‌ مامان طفلكي خودش ميخنديد ميگفت من تو بخش اشپزي هم هستم !‌ راست ميگفت بنده خدا ... اين چند روز ما همش كار ميكرديم و مامان يكمي زودتر برميگشت خونه تا غذا رو آماده كنه ‌! الهي قربونشون برم ! چه جوريي ميتونم اين همه محبتشون رو جبران كنم !‌!

تازه باز مثل هميشه حريفشون نشدم و آخر شب تويه پاكت يه تراول دادن كه هديه خونوته ! هر چي گفتم بابا خونه اجاره ايي كه كادو نميخواد به خرجشون نرفت كه نرفت !‌

خانواده همسري هم كه مثل هميشه رسما خودشون رو كشيدن كنار و خلاص ! ديشب مامان همسري زنگ زده ساعت 9 شب ! مثل هميشه حق به جانب كه چرا نگفتين ما با بچه ها بيايم كمك ؟؟!! همسري هم گفت ما 4 روزه اثاث آورديم هر كي ميخواست بياد اومد !!! ( اينو تو پرانتز بگم كه سر عروسي هم خواهر هاي همسري و داداشش يك بار محض رضاي خدا هم نگفتن داداش من زنده ايي يا مردي !! تنهايي از پس اين همه كار و مخارج بر مياي يا نه ؟! ولي بعدش دو قرتو نيمشون باقي بود كه تو چرا از ما كمك نخواستي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدايا پررويي تا چه قدر اخه !‌!!! )

داداش بي معرفتش حتا ديروز يه زنگ نزد كه يه تعارف بكنه كه كمك ميخواين ما هم با تمام وجود قدردان باشيم و بگيم نه !

آدم پر توقعي نيستم به خدا ... اما همين خواهري هاي همسري وقتي يكيشون اثاث كشي داره همه بسيج ميشن و ميرن و يكي غذا ميپزه و صبح اثاث ميبرن تا شب چيده شده !‌ اون وقت خودشون براي برادرشون هيچ كاري نميكنن اما فقط ازش توقع دارن ! موقع كار و وظيفه كه ميشه همسري من ميشه پسر بزرگ !! اي خدااااااااااااااااا

هيچي نگم بهتره !‌

*****************************

اخبار اين روز ها هم كه حسابي حال و هوامون رو افسرده كرده !‌ بعضي وقتا غصه ميخورم ... بعضي وقتا حرص ميخورم ... بعضي وقتا هم به يه حالت بي تفاوتي خيلي بدي ميرسم ! كاشكي احوالمون بهتر بود !

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:45 توسط دخملي| |

هيچ وقت آدم مغروري نبودم ... دلم هم نميخواد كه باشم ... هميشه اگه من چيزي داشتم كه ديگري نداشته به خودم اجازه ندادم كه دلش رو بسوزونم ... هميشه اگه هر چي داشتم دلم خواسته كه بقيه هم داشته باشن ... خدا شاهده از داشته هاي ديگران هميشه خوشحال شدم و آرزو كردم كه بيشتر داشته باشن ...

اما تو زندگيم چيزي دارم كه اونو با هيچي عوض نميكنم ... چيزي دارم كه باعث شده من بهش بنازم ... چيزي كه باعث شده حتي گاهي وقتا مغرور بشم ... من تو زندگيم خدايي دارم كه بهش مي نازم ... توكلي دارم كه با دنيا عوضش نمي كنم ... 

گاهي هستن آدم هايي كه بقيه رو از روي ظاهرشون مي سنجن ... دوست ندارم اين كارو ! فكر ميكنم اشتباهه محض !

بعضي وقتا فكر ميكنم خدا خيلي خيلي به خصوص هوامو داره ... گاهي وقتا چيز هايي برام پيش مياره كه تصورش هم سخته ! اما پيش مياد  ...

اين نكته رو هميشه همسري هم ميگه ،‌ ميگه از وقتي تو اومدي تو زندگيم خدا يه جور ديگه هوامو داره ...

**********************************

روز يكشنبه صبح :

طبق معمول هر روز ورق زدن صفحات نياز مندي هاي همشهر. ي  ... يه حسه بد ... تو متراژي كه ما ميخواهيم هيچي نيست ! اينترنت هاي شركت قطعه ... حوصله ام سر رفته ... روز نامه رو ميزارم جلوم ... همين جوريي ورق ميزنم ...

تو متراژهاي 90-100 متري يه آگهي ميبينم ... چه جوري نميدونم ... وقتي خدا بخواد همه چي ممكنه ! زنگ ميزنم به آقاهه ميگم شما متراژ پايين تر هم دارين ؟ يه مورد هست ... اما خيلي از پول ما بيشتر ! تشكر ميكنم ... ميخوام قطع كنم ميگه بياين ببينين ميشه تخفيف گرفت !

منو همسري ميريم اما دل چركين چون اجاره اش خوب يكمي بالاست ... ميريم تو خونه ... هيچ كدوم حرفي نميزنيم فقط به هم نگاه ميكنيم ... همون جا فقط به همسري ميگم من اينجا رو ميخوام !

همون جا حرفا رد و بدل ميشه ... همسري يه مقدار به آقاهه بيعانه ميده ...براي دوشنبه عصري قرار ميزاريم ... رفتيم يه جايي و بعد دنبال مامان خانمي ... دوباره ميريم خونه رو با هم ميبينيم ... مامان هم ميگه عاليه ... همسري ميخواد به آقاهه دوباره پول بده پسره ميخنده ميگه مگه قراره در بري فردا شب بيار ديگه !

و ما ديشب ساعت 6 اجاره نامه رو نوشتيم و امضاء شد ! و مقداري هم تخفيف گرفتيم ... چراشو نميدونم ... آقاي صاحب خونه با بابا حسابي رفيق شدن و صاحب خونه گفت دلش ميخواد كه يه كمكي هم به ما بكنه ...

خدايا شكرت ...

**************************************

خونه مون 64 متره ... كفش سراميكه و كابينت هاش mdf  صورتي چرك ! دقيقا رنگ مبل هام ... يه هال بزرگ و يه اتاق خواب خوشگل و نورگير ... طبقه 5 ... با اسانسور ... يه حياط خوشگل كه باغچه هاي خيلي مرتب و قشنگي داره ... پشت اتاق يه خونه باغ كه منظره خيلي دل انگيزي به اتاق داده ... 

يعني همه چيش عالي ! هيچ ايرادي نتونستيم بگيريم ازش !

خدايا بازم شكرت !

خيلي خوشحالم ... خيلي ... نكته مهمه ديگه اين كه از محله قبليمون كمي بهتر و نزديكتر به خونه پدري ! تقريبا پايينه خيابون بابا ايناست ! فهميدين ديگه نه ؟!

*********************************************

راستي ديشب مادر شوهري زنگيد بابت خونه تبريك بگه ... اما خوب اگه چيزي نگه به آدم كه بهش نميگن مادر شوهر ميگن ؟؟!! برگشته ميگه با خاله حرف ميزدم ( خاله همسري ) پرسيد شما بچه دار نشدين منم گفتم نه ... گفته ميترسم ( دور از جونش ) بميرم بچه شونو نبينم ! منم گفتم نه ايشالا ديگه امسال بچه دار ميشن !!!!!

چي بگم اخه ! حرص بخورم يا نخورم ! نميدونم ....

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 9:17 توسط دخملي| |

خدا رو شكر كه مهموني به خوبي برگزار شد ... همه چي خوب بود ... پنج شنبه كه حسابي تا ظهر خوابيدم و از خجالت خودم دراومدم

خوب من 9 نفر مهمون دعوت كرده بودم اما فقط سه نفرشون اومدن ! آدم هاي بي شخصيت ! حالا حداقل نميكنن به آدم بگن بابا من نميام ... تا بعد از ظهر منه بيچاره سرگردون بودم و حسابيييي حرص خوردم ... و نتيجه اين شد كه الان يك قابلمه بزرگ برنج و يك قابلمه بزرگ قرمه سبزي دارم ! و احتمالا هر دفعه كه توي يخچال ببينمش باز حرص خواهم خورد ...

مهمون هام يه دوستم كه عقد كرده با همسريش و يه دوست ديگه ام كه نوه عمه ام هم هست و خواهري بودن ... كه البته به قول خواهري و همسري بهتر ! چون اگه همه ميومدن بايد همه ميچسبيديم به هم ... و اين حرف كمي از عصبانيت من كم ميكرد اما از بي معرفتي دوستام نه !

براي شام هم خوب قرمه سبزي و با اجازه سيندخت عزيزم كيك مرغ و گردو و سالاد الويه و سالاد كلم درست كردم كه البته سالاد كلم بسيار مورد علاقه همسريه دوستم واقع شد و همش تعريف كرد ... البته ژله طالبي ( سمير جونم ژالبي ! ) هم درست كردم اما اينو خودم بلد بودم ... سالاد ماكاروني هم قرار بود درست بشه كه با كم شدن مهمون ها مامان منصرفم كرد ...

در كل غذاها بسيار مورد توجه و تحسين واقع شد و قرار شد كه براي دوستام كلاس خصوصي بزارم !

همسري هم مثل هميشه بسيار كمكم كرد و از اين بابت حسابي ازش ممنونم

***************************************

پدر يكي از دوستاي بابا فوت كرده ... خدا رحمتش كنه ... حدود 100 سالش بود و خيلي مريض ... ديروز رفتيم ختمش ... خيلي غصه خوردم هيچ كس براش گريه نميكرد ... يه دخترش كه قبلا فوت كرده بود و يه دختر ديگه اش انقدر پير بود و همسرش هم كه ديگه معلومه ...

هيچ وقت دوست ندارم انقدر عمر كنم ... به همسري ميگم دوست دارم يه جوريي بميرم كه دل همه برام بسوزه ... اون وقت همسري دعوام ميكنه كه فك كن سوخت كه چي مثلا ؟!اما هميشه تو دلم ميگم دوست دارم از همه ي عزيزانم زودتر بميرم ... اما اينو ميدونم كه هيچ وقت نبايد منع چيزي رو بكنم ...

***************************************

خوب اين شبا برنامه هاي تبليغاتي و منا ظر ه ها براي خودش حكايتي شده ... به قول همسريه دوستم مثل شبهاي جام جهاني شده ... بعضي شبا خيلي هيجان داره و بعضي شبا زياد حساس نيست ... امشب هم از اون شباي حساسه ...

برنامه چهار شنبه شب هم با اعصاب من يكي كه به شخصه خيلي بازي كرد ... بي احترامي تا چه حد ؟؟ هنوز انقدر ياد نگرفتن !‌ كه وسط حرف ديگري پوز خند نزنن ! و خيلي چيزهاي ديگه كه نميشه گفت اما مطمئنا همه ي دوستان ميدونم چي ميخوام بگم !

يا يكي نيست به اين آقا بگه در س خوندن همزمان دو جا بده يا گندي كه شما با آقاي ك ر ** دا‌*‌ن زدي ؟ كه اولي رو كردي پيراهن عثمان و دومي رو ميگي حالا گوشه و كنار يه اتفاقي افتاده !!

**************************************

در مورد خونه هم بگم كه اين خونه هم نشد كه البته چه بهتر ! همسري به صاحب خونه زنگ زد و باهاش حرف زد ... آقاهه اول پرسيده شما كي ميرين كي بر ميگردين ؟ همسري هم بهش گفته بود من دارم پول ميدم كه كسي كنترلم نكنه ! بعد پرسيده بود شما مهمون بچه دار هم دارين ؟ جل الخالق ! يكي نيست بگه به تو چه ربطي داره آقاي محترم ! 

يه سوال ديگه هم كرده بود كه همسري حسابي عصباني شد ... گفته بود خانم شما محجبه است ؟ همسري هم قاطي كرديه بود كه شما بيخود ميكني اصلا در مورد خانم من حرف ميزني ؟! شما يه گشت ** ار  شا د بزار جلوي در خونت والا !

مورد ديگه هم همسري بهش گفته بود ميشه پول پيش بيشتر بهتون بديم ؟ اونم گفته بود بله اما من براي يه ميليون 20 تومن كم ميكنم ! چرا اون وقت ؟ نميدونم !

بعد يكي دو تا از دوست جونيا برام خصوصي گذاشته بودن كه اگه برم اون خونه بايد بيشتر رعايت كنم ... ما كاري نميكينم كه بيشتر عايت كنيم ... به هر حال آدم بايد تو خونه اش راحت باشه ... و كلا زندگي كردن با آدم هايي كه خيلي متفاوت هستن مشكله ! كه خوب البته اينجا هم نشد ...

***********************************

ديشب خونه مامان همسري بوديم ... با يه لحنه خيلي خيلي تند و گلايه دار گفت فلاني اومده بود خونمون من يه دونه عكس از عروسيه شما نداشتم بهش نشون بدم  ! همسري هم گفت اااااااااا ما كه عكس شما رو با خودمون قاب كرديم براتون اورديم ... گفت نه چند تا عكس ديگه كه بزارم تو آلبوم ... منم گفتم پسرتون راضي نميشه كه ... مامان منم چند بار خواسته ( كه البته نخواسته بنده خدا همون يكي هم كه بهشون داديم انقدر تشكر كردن و گفتن راضي به زحمت نبوديم ... ) اما همسري ميگه عكس عروسيه ما بايد تو خونه خودمون باشه فقط !

كلا مامان همسري خيلي گاهي وقتا پر توقع ميشه و خيلي تند و تيز خواسته هاش و به زبون مياره ... اما وقتي همسري ازم پرسيد ناراحت شدي من گفتم نه ... و خيلي خوشحالم كه بحثي پشتش نشد !

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 9:19 توسط دخملي| |

هوا انقدر ديشب قشنگ و دلپذير بود كه با وجود همه ي خستگي دلم ميخواست باز هم تو خيابونا بچرخيم ... به خصوص كه حرف زدن با چند تا از دوستاي قديمي منو برده بود دوباره به حال و هواي 17-18 سالگي ...همون شور و نشاط اون سال ها دوباره اومده بود توي وجودم ...

دوست دارم وقتايي رو كه من مثل يه بچه سرتق شيطوني ميكنم و همسري چنان با ذوق نگاه ميكنه و بعد هر دومون ميخنديم ... ميگه بچه چيه ؟! من يه بچه وروجك و شيطون دارم ديگه بچه ميخوام چي كار ؟!

كلا هميشه هواي ابري و باروني منو سر حال ميكنه و دوست دارم انقدر زير بارون راه برم تا خيس خيس بشم اما متاسفانه اين امر معمولا تحقق پيدا نميكنه چون همسري از خيس شدن زير بارون خيلي بدش مياد ! منم مثل يه همسري خوب فقط به بيرون بردن دستم از شيشه ماشين اكتفا ميكنم ...

نميگم هم كه ديشب تا صبح از درد دستم كه باد و سرما خورده بود نخوابيدم !!

******************************************

پروسه پيدا كردن خونه هم چنان ادامه داره و هم چنان بي نتيجه مونده ! ديگه واقعا اعصابم خورد شده ... يه خونه هاي چپ و چول نشون ميدن با قيمت هاي نجومي و سرسام آور !

من به همسري ميگم بيا بريم يه جاي يكم پايين تر تا با اين پول پيش اجاره كمتري بديم ... اما متاسفانه همسري راضي نميشه ...

اون روزي تو روزنامه ديدم كه با اين پوله پيش ما ميشه تو شهر جديد پر دي س يه خونه 70 متري رهن كامل كرد ... وسوسه شدم به همسري ميگم بيا بريم اما اون ميگه تا حالا فكر رفت و آمدش رو كردي ؟!اما من خوب ميگم ميدوني از نظر اجاره چه قدر به نفعمون ميشه ؟

حالا فعلا كه بيخيالش شديم چون تا آخر تير تقريبا وقت داريم ... بهمون هم گفتن از آخر خرد ا د مورد ها هم بيشتر ميشه ... تا ببينيم چي مشه

******************************************

ديشب تحت يك اقدام سريع و سير با همسري تصميم گرفتيم كه من دوستامو شب جمعه دعوت كنم ... البته خيلي وقته كه ميخوام دعوتشون كنم هي نميشه هي نميشه ... حالا كه يه مقداري هم وسايلمو جمع كردم يهويي تصميم گرفتم كه مهموني بدم !

ما تو دبيرستان يه اكيپ 7 نفره بوديم كه در عين حال كه شاگرد زرنگ هاي مدرسه بوديم شيطون ترينشون هم بوديم ... يادش به خير اون روزا ... 

حالا از اون اكيپ من از همه زودتر ازدواج كردم ... پارسال مرداد ماه هم يكي ديگه از دوستام كه اون و همسريش رفتن چ ي ن براي زندگي ... يه دوست ديگمون هم همزمان با من عقد كرده بود اما عروسيشون مرداد امساله ... بقيه هم هيچي ... تك و تنها موندن !

خلاصه كه فردا شب مهمون داريم

دوست جونيا نظرتون راجه به غذا چيه ؟ چي درست كنم ؟ خودم چند تا چيز تو ذهنمه ... ميشه خواهش كنم بهم كمك كنين لوفا ؟ يه راهنمايي ديگه هم كه آيا لازمه غذاي برنجي هم درست كنم مثل يه خورشت يا نه ؟

مچكرممممممممممممممممممممم

***************************************

* رژيم كه هنوز ادامه داره و من كمتر از اوني كه فكر ميكردم وزن كم كردم نميدونم چرا ؟! البته برام مهم نيست چون بعد از اين 15 روز هم ميخوام نون و برنجم رو حذف كنم ... چون تابستون دو تا عروسي دعوتيم و من بايد حسابي وزن كم كنم !

دقيقا تا همين جا نوشته بودم و ديگه داشتم تمومش مي كردم كه :‌

تلفن زنگ خورد ، همسري :‌خانمي يه خونه پيدا كردم تو د و * ل ت ، 60 متره ميگه 4-300 بازسازي شده كفش هم سنگه خيلي خوبه ها ! فقط 2 پله به زيره

خانمي :‌عيب نداره عوضش اينجايي كه تو ميگي تا خونه مامان اينا پياده 10 دقيقه راهه ...

همسري :‌الان ميتوني مرخصي بگيري يه ساعت بريم ببينيم ؟

خانمي :‌بعلهههههههههههه بريم ...

يعني اگه نگم چي ديديم خيلي بهتره ! خيلي ...

12 پله به زير ... كفش موزائيك بدونه موكت ... بدونه اتاق خواب ... كلا دو تا اتاق تو در تو ... آشپزخانه ندارد

ديگه نميدونم چي بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته رفتيم يه خونه ديگه هم ديديم تو محله خودمون ... نماش يكمي تمييز نبود ... دو طبقه بود 10-12 ساله ... طبقه اول دو واحد هر دو اجاره ... طبقه بالا صاحب خونه ... توش اما بازسازي كامل ... كفش سنگه خيلي شيك ... كابينت هاش ام دي اف زرشكي و سفيد خيلي شيك ... بعد تازه حياط هم در اختيار اين واحد ... اشپزخونه درش باز ميشه تو حياط ... نماش خيلي روياييه ! فقط يه ايراد داره اونم اين كه صاحب خونه رو سرمونه و اين جور كه به نظر ميومد يكمي مذهبي بودن ... نظرتون چيه ؟ البته متراژش هم خوبه 65 متر ... راهنمايي لطفا ...

************************************

دوستاي خوب و مهربونم از اينكه نگرانتون كردم معذرت ميخوام خيلي يه دفعه ايي رفتم بيرون ... منو ميبخشيد ديگه نه !

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 9:20 توسط دخملي| |

من اصولا خيلي اعتقادي به قسمت ندارم ... فكر ميكنم گاهي آدما سهل انگاري و كوتاهي هاي خودشون رو ميچسبونن به قسمت !

مثلا اگه فلاني دانشگاه قبول نشده چه ربطي به قسمت داره آخه ؟؟! خوب درس نخونده ! همين ...

يا اگه مثلا تو ازدواجش اشتباه كرده و بعد از 4 سال 2 تا هم بچه داره با يه همسر معتاد ! آخه اين چه ربطي به قسمت داره ؟؟

نميدونم اين نظر شخصيه منه ! براي من چيزي به عنوان قسمت معني نداره !

قسمت يعني تلاش خود ما آدما ... يعني اين كه بخواهيم  و انجام بديم و بشه ! همين !

البته تو اون تيكه "شدنش" نميدونم چرا گاهي زمين و زمان نميخوان كه بشه و با تو سر لج دارن !

---------------------------------------------------------------------

نميدونم چرا نشد ؟ با اينكه من خيلي دوستش داشتم اما نشد ! همه گفتن قسمت نبود اما من نميدونم بگم چرا نشد ؟؟؟!!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 9:21 توسط دخملي| |

سلام به دوستاي عزيزو مهربونم

خوبين جيگراااااااااااااااااااااا ؟

يه مشورت ميخوام بكنم باهاتون اگه ممكنه !

ما ديروز يه خونه ديديم تو محله خودمون نزديك به همين خونه فعليمون يعني با ماشين از اين خونه تا اون خونه 5 دقيقه بيشتر راه نيست ... آقاي صاحب خونه هم مرد خوبيه هم پول لازم ! قيمتش رو داره مناسب ميده يعني ... حالا اين خونه چند تا حسن داره و چند تا عيب ...

حسن هاش اينه كه اولا خيلي خيلي خوش نقشه است حدود 60 متره اما واقعا خوش نقشه در آورده يعني تا نبينين باور نميكنين من چي ميگم يه هال خيلي بزرگ و مربع ... بعد تو اتاقش يه كمد ديواري سر تا سري كه خودش قد يه اتاقه حسابي و بزرگه ... اشپزخونه اش هم خيلي بزرگ و خوب در آورده يعني تمام وسايلم توش جا ميشه ...

يعني در كل همه چيش اندازه هاش خوبه ...

حسن ديگه هم اينه كه همين الان در حال نقاشيه و اين يعني ديوار هاش خيلي تمييزه و اين خيلي خوشاينده براي من و همسري ...

نكته ديگه اش اينكه كفش سراميكه اما نه سفيد... كرم شكلاتي و دوست جونايي كه خونشون سراميك سفيده ميدونن من چي ميگم و چه عذابي ميكشم يعني دائما تي به دست دارم تو خونه دنبال آشغال ميگردم !

و ديگه اينكه چون پول پيش بيشتري ميخواد بالطبع اجاره اش كمتر ميشه و اين خيلي خوبه ! خيلي !

اما بگم از معايبش اول اينكه دوباره طبقه چهارم و آسانسور هم نداره ... يعني رسما ديگه ياورمون استاد ميشه !

دومين نكته كه البته به نظر من خيلي مهم نيست و حتا يه حسن هايي هم داره اينكه آشپز خونه اش‌ اوپن نيست ايرادي داره به نظرتون ؟ همسري هي ميگه آخه اپن نيست بد نيست ؟! نميدونم راهنمايي كنين لطفا منو ...

از همتون ممنونم و يه دنيا دوستتون دارم !

------------------------------------------------------------------

خداي خوبم از تو هم ممنونم ... ديشب نه من نه همسري هيچ كدوم فكر نميكرديم كه اين طوري يه دفعه ايي 2 ميليون پول پيش اضافه تر كه اين خونه ميخواست انقدر ناگهاني جور بشه ... خودت ميدوني كه ما حتا دنبال پول بهره ايي هم رفتيم چون چاره ايي نداشتيم اما انقدر يه دفعه تو باور خودمون هم نميگنجيد ... خدايا ازت ممنونم ! خيلي زياد ... تو خداي خيلي خوبي هستي ... هميشه خيلي هواي منو داشتي و داري ... خدايا دوستت دارم ...

-------------------------------------------------------------------

ديشب آخر شب يه گرفتاري جديد براي همسري پيش اومد و انقدر منو دگرگون كرد كه خدا ميدونه ! نميدونم چه حكمتي توش بود ... اون قدر اين فشار زياد بود كه از شدت درد سيا تي كم تا صبح وول خوردم ... خدايا به تو مي سپرمش ...

-------------------------------------------------------------------------------

** راستي كسي از تبسم ( باران ) خبر نداره ؟ دل نگرانش شدم

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 9:22 توسط دخملي| |

خيلي خيلي سخت و در عين حال لذت بخش بود اينكه بعد از تقريبا 4 ! سال با همسري دوباره رفتيم كوه دروغ چرا ؟! اولش خيلي خيلي سخت بود و اذيت شدم اما سعي كردم كه تحمل كنم ! خيلي هم الان خورسندم

اون موقع ها كه همسري همسريم نشده بود هنوز ! يادش به خير چه قدر با هم كوه ميرفتيم خوب رودربايستي هم داشتم و از اون جا كه همسري جون كوهنورد ماهريه ! من بيچاره پا به پاش ميرفتم و دم نميزدم ! اوهههههه تا چشمه يه كله ميرفتيم ... يعني اصلا هيچ جا توقف نداشتيم ... ميرسيديم چشمه و يه چايي و يه تنقلاتي دوپينگ ميكرديم و دوباره مرفتيم بالا ... آي آي آي جووني كجايي كه يادت به خير !

البته خوشحالم از اينكه بعد از 4 سال اصلا تونستم از كوه بيام بالا ...

يه جا هم من ديگه خيلي خسته شدم و گفتم ديگه نمياممممممم ... بعد يهويي همسري ديد كه بچه هاي ستاد انتخا با تي آقاي مهندس مير حس ين مو... ايستادن و پوستر و سي دي و از اين چيزا ميدن بعد منو تشويق كرد كه تا اونجا بريم !

اونجا هم كلي با بچه هاي ستاد بگو بخند كرديم و يه عالمه چيز ميز ازشون گرفتيم ...

قسمت خوبش هم راني خنكي بود كه خورديم و بسي خورسندم كرد !

ناهار هم بعد از اون همه كوهنوردي و خستگي آب گوشت مامان حسابي چسبيد

----------------------------------------------------------------------

پنج شنبه شب هم خونه عمه حسابي خوش گذشت ... اين عمه من و بچه هاش خيلي سر حال وشادن ... هميشه حاضر و آماده براي زدن و رقصيدن ... اون شب عمه كلي آهنگ هاي شمالي خوند ... شب خوبي بود به خصوص كه از عمه به عنوان سوغاتي مك*ه هم يه روتختيه خيلي شيك گرفتم و حسابي ذوق زده شدم

چه قدر خنديديم وقتي كه عمه ميخواست مثل هميشه همسري رو ببوسه و همسري نميزاشت و مي گفت آخه شما از مك*ه اومدين و عمه هم مي گفت تو مثل پسر مني ! و در آخر عمه پيروز شد !

بعد از مدت طولاني هم خوردن خورشت بادمجو ن حسابي چسبيد به خصوص كه چون آخرين شب هاي قبل از رژيم بود حسابي خودمو خجالت دادم

----------------------------------------------------------------

گشت و گزار براي يافتن منزل مسكوني همچنان ادامه دارد اما منزل مورد نظر فعلا در دسترس نميباشد ... يه خونه ديديم خوبه تقريبا همه چيش ... متراژش هم خوبه ... يه شومينه خوشگل هم داره كه چشم منو گرفته ... اما آشپزخونه اش خيلي كوچيكه ... يعني هر چي كه پيدا ميكنيم يه جاش يه ايرادي داره ...

پنج شنبه ايي هم خانوم همسايه رو ديدم و ازش پرسيدم كه اونا چه قدر اجاره ميدن ... البته واحد اونا 10 متر از ما كوچيكتره ... و وقتي شنيدم كه بعد از اينكه كلي گفت آخه صاحبخونه با ما آشنا و ال و بل تقريبا به دو برابر ما دارن اجاره ميدن !چشمام گرد شد و زبونم الكن !

و فهميدم كه چرا صاحب خونه بهانه آورده كه خونشو ميخواد ...

---------------------------------------------------------------

بالاخره رژيم رو شروع كردم... خوب خودم ميدونم كه شايد اين خيلي اصولي نباشه همون طور كه بعضي از دوستان هم گفتن اما دلم ميخواد بگيرمش ! خوب اگه انقدر زود به نتيجه برسه خيلي خوبه  خوب ! البته ناگفته نماند كه با همسري با هم شروع كرديم ...


نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 9:22 توسط دخملي| |

اگه گفتين الان من در چه حالي هستم ؟

زير باد كولر خنكككككككككككك دارم چي ميخورم ؟ اگه گفتين ؟!

گوجه سبززززززززززززززززززززز

شرمنده روي ماهتون هم هستم ببخشيد ....

----------------------------------------------------------------

نميدونم چرا هر كاري ميكنم نميتونم لينك رژيم رو بزارم براي همين ماله سه روز اولش رو مينويسم

دوست جوني هايي هم كه مي خوان با هم شروع كنيم من از شنبه شروع ميكنم هر كي هست يا علي !

روز اول :‌

صبحانه :‌ يك فنجان قهوه + يك حبه قند

نهار : 2 عدد تخم مرغ سفت + اسفناج پخته + يك عدد گوجه فرنگي

شام : 200 گرم گوشت پخته يا كبابي + كاهو + آبليمو ترش

...........................................

روز دوم :

صبحانه : يك فنجان قهوه + يك حبه قند

نهار : 10 ورق بزرگ كالباس مرغ + يك ليوان ماست كم چرب

شام : 300 گرم گوشت پخته يا كبابي + كاهو + ابليمو ترش

..........................................

روز سوم : صبحانه : يك فنجان چاي + 2 عدد خرما

نهار :‌نصف سينه مرغ پخته يا كبابي + كاهو بدون آبليمو

شام : سالاد كرفس ، كلم و گوجه فرنگي + سس آبليمو - 1 عدد ميوه ( سيب يا انگو يا پرتقال )

--------------------------------------------------------

هم چنان جوياي خونه هستيم دعا ميخوام لطفا !

-------------------------------------------------------------------

هليا خانوم خانوما باهات قهرماااااااااااااااااااااااااااااااااااااا( آيكونه يه دخمليه پر از غصه )

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:23 توسط دخملي| |

حال و هواي خرداد ماه و هميشه دوست داشتم ... حتي با وجود اينكه فصل امتحانات بود باز يه حس عجيبي داشتم و دارم ... روزهاي امتحان كه چه قدر ذوق داشتم از اينكه فقط دو ساعت ميرم و ميام ... بوي كولر و صداي خواب آورش ... هندوانه خنك ... يه مامان منتظر كه ببينه امتحانمو چي كار كردم ... يه عالمه ساعت هاي خالي براي تفريح ! چه قدر مامان بنده خدا حرص مي خورد از دستم كه اگه براي يه امتحان 3 روز وقت گذاشتن خوب حتما لازم بوده كه گذاشتن ... مي خنديدم كه نه مامان وقت گذاشتن براي استراحت و تفريح و خواب ... آخر سر هم هميشه شاگرد اول كه نبودم دوم حتما ميشدم !

چه روزايي بود يادش به خير !

هنوز كه هنوزه بوي كولر منو ميبره به اون دوران ... دوران بي خيالي ... راستي اون موقع ها يكي اگه ميگفت خوش به حالت مگه وظيفه ايي هم جز درس خوندن داري تو دلم عصباني ميشدم كه " از درس خوندن هم سخت تر كاري هست ؟ "‌ و حالا معني اون خوش به حالت رو ميفهمم !

چه قدر زود بزرگ شديم ... كاشكي اما تو همون دوران 17-18 ميمونديم

-----------------------------------------------------------

دو تا خونه ديشب ديديم

يكي خوب بزرگ بود اما قديمي البته نه خيلي ها مثلا 10-12 ساله فك كنم ! كفش سراميك و شومينه هم داشت با يه اتاق خواب بزرگ ... اما اشپزخونه اش خيلي كوچيك بود خيلي ها يعني براي گاز و يخچال جايي كه گذاشته بود فقط گاز من جا ميشد ... يخچالم هم اصلا تو اشپزخونه نميرفت چون كابينت هاش خيلي پايين بود ... مشكلش همين بود و اين كه ديوار هاش كمي كر و كثيف بود يعني يه نقاشي ميخواست كه آقاي صاحب خونه گفت من نميكنم اگه خواستين خودتون به هزينه خودتون بكنين !

يكي ديگه هم ديديم كه خيلي توش خوب بود عالي ! از اين كاغذ ديواري هاي جديد !( اسمشو خوب نميدونم) كابينت هاش mdf كفش سنگه مرغوب ... اما دو تا ايراد داشت : يكي اينكه يكمي كوچيك بود 50 متر و فكر كنم وسايلمون خيلي به سختي جا بشن توش به خصوص اتاق خوابش و كابينت هاش هم به نظر يكمي كم بودن ، در كل خوب حدود 10 متر از جاي فعليمون كوچيك تر بود ! دوميش هم خوب قيمتش بود ماهي نزديك به نيم ميليون تومان اجاره ! هيچ جوري هم نه تخفيف ميده و نه حاضره پول پيش بيشتر بگيره ...

همسري نميدونم واقعا خوشش اومده يا به خاطر من ميگه ... جاش هم خوب خيلي خوبه و نزديكه به مامان ايناست ... البته از جاي فعليمون يكمي دور تره فك كنم با ماشين 10-12 دقيقه راه باشه

خوب حالا شما جاي من بودين چي كار ميكردين ؟ ميگرفتين همون جا رو ؟ آيا توي خونه ميارزه به اينننننننن همه اجاره ؟ شايد به همسري بگم بريم يه كم سمت پايينتر بگرديم ... نميدونم

------------------------------------------------------------

گاهي وقتا فكر مي كنم به اين كه چه قدر بين آدمها تفاوت وجود داره ... مامانم يه شاگردي داره كه خيلي پولدارن خيلي ! البته خوب به خاطر منطقه شون همه شاگرداشون وضع هاي مالي آنچناني دارن ... پنج شنبه اين دختره غايب بوده مامانم شنبه از مامانش ميپرسه كه چرا نيومده بود مامانش ميگه آخه پنج شنبه جمعه رفته بوديم د ب ي براش ملافه و حوله بخريم ...

گاهي وقتا از اين همه تبعيض و تفاوت ميمونم ... ادم هايي هستن تو همين شهر كه محتاج نون شبشونن و دنبال يه سر پناه ! از صبح تا شب ميدون و باز محتاجن و كنارشون همين آدم هايي هستن كه براي خريد مايحتاجشون ميرن د بي و ميان !

چرا راه دور بريم ؟ من خودم يه عمو دارم كه دخترش براي خريد حتا تا دستمال خونشون هم ميره د بي ... اونوقت كنار همين ادما ، چه زندگي هايي هستش ؟! آيا بحث عدالت زير سوال نميره ؟

--------------------------------------------------------

دلم ميخواد عكس عروسيمو بزارم اما يكمي ميترسم ! چه جوريي ميشه راست كيليكشو بست ؟!

نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 16:40 توسط دخملي| |

همسري جونم ! خودم ميدونم كه اگه جاهامون عوض شده بود و تو اين طوري از خواهرت دفاع ميكردي زمين و زمان رو به هم ميدوختم ! اما خوب چي كار كنم ! به قول مامانم روم زياده

ديشب هم كه هي ناز ميكردم هي ميگفتم دفعه بعد منم مهربون ميشم اما نميدونم چرا هي نميشد ! نصفه شبم كه دو بار بغلم كردي و من خودم كشيدم بيرون باز فهميدم كه چه قدر كارم بد بود اما چي كار كنم ديوونه ام ديگه !

اما سر صبح كه منو به زور كشيدي تو بغلت ديگه نتونستم مقاومت كنم ...

حرف زدنه صبحمون هم خيلي خوب بود

----------------------------------------------------------

همچنان به دنبال خونه هستيم و هنوز چيزي كه باب ميلمون باشه و از همه مهمتر به پولمون بخوره پيدا نكرديم متاسفانه !

چيز خاصي هم نميخوايم به خدا اما انقدر بعضي خونه ها قناص ( درست نوشتم ؟ ) هستن كه اصلا آدم نميدونه چي كار بكنه توش ؟ مثلا يه جا ديديم البته پسند كه نكرديم چون زير همكف بود اما 85 متر بود با يه خواب حسابي و يه خواب كوچولو تر اما آشپزخونه اش قد يه فندق بود هيچي كابينت هم نداشت يعني دو تا داشت يعني من حتا يخچالم هم توش جا نميشد !

تو رو خدا برامون دعا كنيد كه يه جاي خوب كه به دلمون باشه با يه قيمت خوب پيدا كنيم ...

----------------------------------------------------------

اون قالب زرده قشنگ بود اما من نتونستم باهاش ارتباط برقرار كنم اين قالبمو و سادگيشو بيشتر دوست دارم

---------------------------------------------------------

من ميخوام اون رژيم 15 روزه رو بگيرم اما يه پا ميخوام كي مياد با هم شروع كنيم دستش بالا ...

براي رژيم يه مشكلي دارم ... ما اينجا با همكارا با هم نهار ميخوريم ... يعني غذاهامون رو ميزاريم وسط و همه با هم ميخوريم اون وقت اگه من رژيم بگيرم چي ميشه و چطوري ميشه ؟ راهنمايي لوفا ...

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:15 توسط دخملي| |

پنج شنبه جمعه ي زياد خوبي نبود ... يعني نميدونم شايد خودمون خرابش كرديم !

همسري گاهي وقتا مثل بچه ها ميشه ... گير هاي الكي ميده ... تازگي ها به خواهري طفلكي گير داده ! هر چي اون ميگه اين به منظور برميداره ديگه اعصابمو خورد كرده ! ديروز سر ناهار سر سيا* ست يه كمي بحث كردن ... خوب من قبول دارم اون گاهي تند روي مي كنه اما خاصيت سنشه و همسري گاهي متوجه نيست !

سر همين چيزا ديروز بعد از ظهر يه دعواي خيلي خيلي مفصل ! كرديم ...

خوب من نميتونم سكوت كنم وقتي اون از خواهرم انتقاد ميكنه و اين بيشتر عصبي اش ميكنه و بهم ميگه تو همش طرفدار اوني ! ميتونم كه نباشم ؟!


با مامان و همكاري بابا و همسري طي دو روز ( پنج شنبه غروب تا جمعه عصر ) 55 كيلو باقالي پاك كرديم ... خسته شديم زياد اما من اين جمع شدن ها رو دوست دارم خيلي ... كه البته بعدش از دماغم چنان محكم دراومد كه خدا ميدونه ...


همسري الان زنگ زده و عذر خواهي ميكنه از اينكه از صبح كار داشته و زنگ نزده ... اين يعني منت كشي ؟اما من خيلي ناراحتم از دستش دلم ميخواد يه چند روزي كاري به كار هم نداشته باشيم دلم تنهايي ميخواد ...


** چند تا از دوست جونيا از هليا پرسيده بودن خدا رو شكر خوبه و دليل حذف كردن وبلاگش مشكل با شوشوش نيست  دلايل ديگه ايي داشته ...

** از طنين كسي خبري داره ؟ نگرانش شدم !

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:24 توسط دخملي| |


Design By : Night Skin