تبليغاتX
خاطرات زندگي ما !




















خاطرات زندگي ما !

تعطيليه خيلي خوبي بود از اين جهت كه همش با مامان اينا بوديم و خوش گذرونديم و خيلي خسته كننده بود چون كه مهمون داشتيم ... نميدونم چرا اين بار انقدر خسته شدم ... يعني خسته نشدم اصلا از اول خسته بودم ...

يكشنبه شب هم با وجودي كه همسري بهم گفت كه ممكنه با رفتنه خونه مامان اينا به كارهام نرسم ، اما سرتق بازي در آوردم و گفتم نه !! ميرسم رسيدم خوب اما چه رسيدني ؟؟!! واقعا خسته شدم ...

يكشنبه شب تا حدود 3 كارهامو روبه راه كردم ... صبح هم همسري حدود 6:30 بيدار شد و چون قرار بود بيرون بره يه سري كارها رو انجام داد ... به قول خودش كارهايي كه پاش نوشته شده !! و بايد انجام ميشده ... ( تو خونه ما وقتايي كه مهمون داريم شستن و چيدن ميوه ها با همسريه )

براي ناهار هم قرمه سبزي و كدو و بادمجون با قلقلي ( بابام اين مدلي خيلي دوست داره ... ) و سوپ شير درست كردم ... همه از همه چي خيلي تعريف كردن ...

چون كه خونه مون هم جديد بود ، صاحب يك عدد پتوي گلبافت دو نفره ( مامان بزرگي ) و يك ظرف كريستال نارنجي رنگ خيلي خيلي خوشگل ( خاله ايي ) شديم ...

همسري جون كه زود پتو رو افتتاح كرد و انداخت رو تخت و ديشب هم كشيد روش !! بهش ميگم حداقل روت ننداز ، زودي كهنه ميشه اين طوري ... ميگه هان ؟؟!! با من بودي ؟!!

-------------------------------

ديروز مامان دعوام كرد ... گفت چرا اين همه ميوه خريدي ؟ خيلي زياده !! واقعا اين همه مدل لازم نبود ...

-------------------------------

موقع شستن ظرف ها هم مامان ميگفت همه رو ميشوريم ... من ميگفتم خوب تا جايي كه جا ميشه ميزاريم تو ماشين و شروع كردم به گذاشتن ... نميدونم مامان از چي ناراحت شد !! من كه حرف بدي نزدم زدم ؟ ؟؟

رفت نشست تو حال ... من خيلي ناراحت شدم ... اصلا بغض خيلي بدي كردم ... به بابا نگاه كردم گفت هيچي نگو ... احساس كردم خستگي واقعا موند تو تنم ... هر چند يه چند دقيقه بعد دوباره اومد تو‌ آشپزخونه ... اما من خيلي غصه خوردم ... هر چي هم فكر ميكنم كه چرا مامان بايد يهويي انقدر تند برخورد كنه نميفهمم !! به خودش هم گفتم ، گفتم مامان با اين كارت خستگي موند تو تنم ...

كلا نميدونم چرا مامان گاهي وقتا خيلي تند ميشه !! دلم ميخواست كه اين جوريي نبود ...

يكشنبه شب هم همسري نميدونم در مورد چه سريالي يه چيزي پرسيد كه چي شد و اينا ، يهو مامان با يه لحنه خيلي تندي گفت : اهه ميخواستي خودت ببيني !! همسري وا رفت ... هيچي نگفت ، اما دلم سوخت براش ...

گفتم مامان خوب اون شب خونه نبود ، سر كار بود ...

----------------------------

ديروز بعد از ظهر هم به پيشنهاد بابا خيلي سريع بابا كمك مامان و خاله و مامان بزرگ همه چي جمع شد ( اعم از كليه ظروف و ميوه ها و خلاصه همه ريخت و پا ش ها ! ) و همه با هم رفتيم خونه مامان اينا : دييييييييييييييييييي

از خستگي از ساعت 5 تا 7:30  هم خواب كه نه ، بيهوش شدم ...

---------------------------

رولت خامه ايي هم درست نكردم ... به خدا بحث تنبلي نبود ، وقت نكردم ، به جون اودم ...

راستي در مورد ادامه خاطرات ، نه كه قسمت اخرش گم و گور شد و به تاريخ پيوست !! حسه ادامه دادنش رو هم گم كردم ... اما قول ميدم كه تو اسرع وقت كه حسه برگشت بنويسم ...

در راستاي حذف شده وبلاگ و دوباره ثبت شدن ، آدرس يه سري دوستام رو نداشتم و دروغ چرا تو ذهنم هم نمونده بود ، تو رو خدا هر كسي قبلا لينك بوده و الان نيست ، فكرهاي بد نكنه بياد بهم بگه ... مچكرم ... بانو جونم از تو هم شرمنده خانمي ...

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:41 توسط دخملي| |

ديروز با همسري رفتيم خريد ... يه ماهي گنده خريديم ... ماهي اقيانوس كانادايي !! قيافه اش خيلي خوشگل بود ماهم خريديمش ! مزه اش هم خوب بود اما خيلي ديگه به نظرم ترد بود ... تيغ هم اصلا نداشت و اين بسي مايه خورسندي بود ...

5 تا هم مرغ خريديم ... اين اولين بار بود كه 5 تا مرغ با هم خريديم ... هيچ وقت اين همه با هم نخريده بوديم  ... شايد براي اين كه همسري به علت زمينه ارثي ( پدرش اسيد اور ي كش خيلي بالاست ) بايد كمتر گوشت قرمز بخوره ... ما هم زديم تو كار مرغ و ماهي و ماكيان ... البته از شما چرا پنهون ؟! تو دلم يه عالمه حرص خوردم كه اين باباي همسري هيچ كاري كه براي بچه هاش نكرده !! ( هيچ كاري رو با غلظت هر چه تمامتر بخونين ...‌ ) فقط بيماري هاشو به اينا داده !! 

اصلا نميخوام هيچ حرفي در موردش بزنم اما نميدونم يه آدم چه قدر ميتونه بي خيال و بي تفاوت و از خود راضي باشه ؟! خدايا منع نميكنم اما فقط ازت ميخوام كه يه وقت خدايي نكرده ، زبونم لال ! همسريه من انقدر بي تفاوت نباشه ... البته الان كه نيست اما از اينده كمي ميترسم !!

----------------------------

ديروز بعد از ظهر همسري كه اومد دنبالم برام يه دسته گل گنده رز قرمز خريده بود ... شيطون و ناقلا ميدونه من عاشق رز قرمزم !

----------------------------

همسري روزهاي زوج ميره باشگاه و اين كم و بيش خوبه ! هم اينكه براي سلامتي اش خيلي خوبه و هم اينكه در نبودش من كلي كار ميكنم ... نميدونم چرا وقتايي كه همسري خونه است اصلا كارم نمياد !! اينم بد بختيه ها !!

آخه خودش هم تقصير داره ... هي به من ميگه بيا بشين پيشم ... منم كه از خدا خواسته

-----------------------------

فردا هم كه مهمون داريم ... مامان بزرگ و بابابزرگ و خاله اينا و مامان اينا ... ميخوام قرمه سبزي و ته چين و سوپ شير درست كنم ... خوبه به نظرتون ؟ كم نيستش ؟ البته مامان بزرگم گفته اگه چند جور غذا درست كني من ديگه نميام خونه ات !! براي همين اينها رو در نظر گرفتم ... بچه هاي خاله هم قرمه سبزي خيلي دوست دارن ... حالا اگه چيزي به ذهنتون ميرسه ، دوست دارم كه بشنوم ...

اگه تنبلي ! هم اجازه بده شايد رولت خامه ايي درست كنم ( سيندخت جونم ،‌ دوستت دارم ها ! )

----------------------------

راستي صبح تو راديو شنيدم كه تو فيلم رستگا ر ا%ن ، بازيگر نقش خانم برادر سارا ( خانم برادر صبا كما ل& ي ) تويه هواپيمايي بود كه سقوط كرده و فوت كرده ... خيلي خيلي از شنيدنش ناراحت شدم ... روح همه شون شاد ...



نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 10:3 توسط دخملي| |

پنج شنبه هايي كه همسري ناهار مياد خونه رو خيلي دوست دارم ... لذت ميبرم از اينكه پابه پاي من مشغول آماده كردن غذا ميشه ... اين پنج شنبه هم همين اتفاق افتاد ! همسري يه عالمه سيب زميني خلال كرد و قارچ ها رو سوخاري كرد ... از همه لذت بخش ترش اين بود كه نشوندمش به زور !! براي ديدن فيلم كه يادش نيوفته چه قدر زياد گشنه هستش !!

----------------------------------

ديروز ناهار خونه مادر شوهري بوديم ... خواهر شوهري كوچيكه هم بود ... خوش گذشت ... البته به هر حال به خاطر اختلاف سليقه گاهي شايد حرفهايي گفته بشه كه خوشايند نيست ...

خواهر شوهري هم خيلي خوبه خيلي مهربونه ... از حق كه نبايد گذشت ... اما بيش از حد گاهي پز ميده و اين چيزي كه اعصاب منو ميريزه به هم ... ديروز ميگه همسري من ماهي 700 تومن به من پول ميده براي خرجي اما من يه قرون هم پس انداز ندارم !! همه شو يا براي خودم و بچه ام لباس ميخرم يا خوراكي ميخرم و ميخوريم !! خواستم بهش بگم خوب اين كه هنر نيست !! اگه تونستي پس انداز با يه پول كمي بكني هنر كردي ... اما منظورش رو از ماهي 700 تومن واقعا متوجه نشدم !!

ظهر هم براي اولين بار خونه مادر شوهري خوابيدم ... البته خواب كه نه زجر كش شدم !!‌از گرما در حال پختيدن بودم كه ديدم مادر شوهري يه لحاف گنده هم انداخت روم !! بعدا گفت ترسيدم سردت بشه ...

--------------------------------

دوشنبه ناهار مهمون دارم ... مامان بزرگ اينا ،‌مامان اينا و خاله اينا ... دروغ نگم يه كمي حوصله نداشتم ... دلم ميخواست بخوابم تااااااااااااااا ظهر !! اما خوب ديگه چاره ايي نبود ... خودشون خواستن كه بيان ...يه چيزايي براي ناهار تو فكرمه اما خوب اگه كمك بهم برسونيد حسابي مچكر !! ميشم ...

-------------------------------

تو عمرم يادم نمياد كه به اين دقت و حوصله و صد البته شوق فراوان نماز جمعه رو نگاه كرده باشم ... البته چون بابا و خواهري رفته بودن اطلاعات دقيقي داشتم اما باز گوش كردم ...

-------------------------------

انقدر امروز بي حوصله و كسل هستم كه حد نداره !! علتش رو هم نميدونم ...

-------------------------------

دوستاي خوبم پست اخرم رو ، از اشنايي تاامروز 6 ، نتوستم پيدا كنم ... اگه كسي ميتونه ميشه كمكم كنه لطفا ... پيشاپيش ممنونتون هستم ...

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 9:39 توسط دخملي| |

دوست هاي خوبم ، آخرين پستم رو نتوتستم تا حالا پيدا كنم ، از آشنايي تا امروز 6 رو !! كسي ميتونه كمكي كنه لطفا !

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 9:8 توسط دخملي| |

دوستاي خوبم كه از ديروز با من همراهي كردين ... خيلي خيلي ازتون ممنون و سپاسگزارم ... نميدونم چي جوريي بگم كه چه قدر شرمنده محبت هاتون شدم ...

به لطف شما دوستاي عزيز ، مقدار خيلي زيادي از آرشيوم رو پيدا كردم ...

فقط اميدوارم كه يه روزي بتونم اين همه خوبي و مهربوني رو جواب بدم ...

خسته عزيز ، ميناي مهربون ، سارا ساراي عزيز ، سوداي عزيزم و يونايتد مهربون ... از همه تون بي نهايت ممنونم ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 13:27 توسط دخملي| |

اصلا نفهميدم چه اتفاقي افتاد ؟؟ همه ي وبلاگم حذف شد ... بغض داره خفه ام ميكنه ... از شدن غصه نميدونم چي بگم يا چي كار كنم !! فقط تونستم سريع دوباره ثبتش كنم ...

اگه كسي چيزي از آرشيو من داره يا مي دونه جايي هست كه آرشيوم مونده باشه خواهشا كمك كنه ...

---------------------

سارا جان كجا بهت بدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-----------------------

دوستاي خوبم متاسفانه مجبورم برم ... ممنونم از همه تون كه كمك كردين بهم ... تو رو خدا اگه ديگه كسي چيزي داره برام بفرسته ... يه دنيا ممنونتون ميشم ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 13:36 توسط دخملي| |

تو اون روز ها اتفاق خاصي نمي افتاد ... جز اينكه ديگه براي من و دوست جون اطمينان حاصل شده بود كه ما عاشق همديگه هستيم و زندگي برامون بدون ديگري ممكن نيست ! دوباره تابستون داشت ميومد و من دوست جون غصه مون شده بود ... تو تابستون خيلي نميتونستيم با هم باشيم ... حتي براي تلفني حرف زدن هم كمي مشكل داشتيم ... شرايط خيلي بدي بود ... تمام روز دنبال يه فرصتي بودم كه به دوست جون زنگ بزنم ... اون سال تابستون ميرفتم استخر ... استخر دانشگاه خودمون ... به مامان ميگفتم 2 سانس ميمونم ... از سانس يك ميرفتم و تا 5 ميموندم ... اون موقع دوست جون براي يه مدت با يه نفر كار ميكرد كه سمت تخت طا و و س بود ... همون سر خيابون ... ساعت كارش هم 5 تموم ميشد ... منم هر روز از استخر يه جوريي ميومدم بيرون كه 5 سر خيابون باشم ... از اونجا هر روز با هم پياده ميرفتيم ميدون ولي ع صر و اونجا از هم جدا ميشديم ... من بيشتر نميتونستم بيرون بمونم ... حالا اگه دوست جون يه ربع زودتر كارش تموم ميشد كه مثلا بيشتر با هم بوديم ... هنوز كه هنوزه اون خيابون و اون ميدون برامون يه جوره ديگه است ... انگاري رد شدن ازش برامون همه خاطرات رو تداعي ميكنه ...

تو جريان رفت و آمدهاي هر روزه از اون خيابون منم گاهي صاحب يه چيز خوشگل ميشدم ... بعضي روزها هم پياده روي هامون منجبر به بحث و گاهي هم دعوا ميشد ... انگاري هر روزش تو ذهنم حك شده ... همه ي خاطراتبرام مثل روز اوله ...

اتفاق خاصي نمي افتاد تو اون دوران جز اينكه تو همون سال مامان كم كم با قضيه اين دوستي كنار اومد ... كم كم راحتتر با دوست جون بيرون ميرفتيم و از خونه راحتتر باهاش حرف ميزدم ... مامان هم كم و بيش چيزهايي در موردش ميپرسيد ...


دوست جون خيلي دوست داشت كه با مامان صحبت كنه اما مامان مخالفت ميكرد ... ميگفت هنوز نه !! زوده !!


پاييز و زمستون هم اومد و رفت و دوباره عيد شد ... همه چي روي روال طبيعي بود ... اوضاع خونه آرومتر شده بود و مامان كاملا با قضيه كنار اومده بود ... بابا هم بعد ها گفت كه همه چي رو ميدونسته اما حريف من نميشده !!

دوست جون هم از وضع پيش اومده خوشحال بود و همش براي علني كردن موضوع پا فشاري مي كرد اما مامان ميگفت فعلا نه ... يك كم ديگه صبر كنيد ...

آبان ماه 84 بود كه يه روز بابا اومد دم دانشكده دنبالم ... بابا دو سالي ميشد كه سيگارش رو ترك كرده بود ... ساعت حدود 6 بود كه بابا اومد ... رسيديم پشت چراغ قرمز سر كرد س تا ن ... بابا از تو جيبش يه سيگار در آورد ... گفت هوس كردم امشب يه سيگار بكشم ... منم گفتم چرا بابايي ؟ يهويي بي مقدمه پرسيد بابا خيلي دوستش داري ؟؟ گفتم كي بابا ؟ بابا خنديد و گفت :‌ من همه چي رو ميدونم خواهش ميكنم با هم روراست باشيم ... و من شانس آوردم كه چراغ سبز شد و بابا مجبور شد كه نگاهش رو از من بگيره ... تمام تنم داغ شده بود ... نميدونستم چي بگم و بابا هم منتظر جواب من بود ... ديدم چاره ايي نيست و گفتم بابا من ... خدا رو شكر بابا كوتاه اومد ... اون شب تا خونه خيلي با هم حرف زديم ... بابا از دلايل مخالفت قبلا هاش گفت و دلايل موافقت الانش ... تا خونه تو ابرا بودم ... فقط به اين فكر ميكردم كه زودتر برسيم خونه و من به دوست جونم زنگ بزنم و بهش بگم كه چي شده !! ... سر توا نير كه رسيديم بابا گفت بهش بگو كه يه مدت صبر بكنه ... بهش بگو يكمي بيشتر با هم برين بياين ... رستوران برين ... با دوستات برين ... رفتار هاشو تو اجتماع و جلوي مردم ببين ... خريد برين ... طفلي بابا نميدونست كه ما همه اين جاها رو رفتيم !

اون شب از بابا خواستم كه اجازه بده كه دوست جون خودش بهش زنگ بزنه ... و بابا موافقت كرد و گفت بهش بگو فردا شب ساعت حدود 6:30 به من زنگ بزنه ...


ادامه دارد ...

---------------------------------

شب جمعه مهمون داشتيم ... مامان و بابا و خواهري اومدن خونمون ... شب خوبي بود و به همه خيلي خوش گذشت ... براي شام هم مي خواستم قرمه سبزي درست كنم كه همسري ظهر غافل گيرم كرد و گفت كه گردن و ماهيچه گرفته به خاطر بابا كه دوست داره ... منم معطل نكردم و يه باقالي پلويه ( به قول بابا و همسري ) مشتي ! و ته چين و مرغ سوخاري درست كردم ... سبزي خوردن هم گرفتم كه باعث شد مامان خانمي كلي ذوق كنه ... ماست و خيارم رو هم با گل سرخ اهدايي مادر شوهري تزئين كردم كه خيلي قشنگ شد ... جاي همگي خالي !

شب خوبي بود و خوش گذشت ...

--------------------------------

ديروز قرار بود با دوستامون بريم تنگه وا شي ... صبح ساعت 8:30 حركت كرديم و حدود 10:30 سر جاده فرعي تنگه بوديم و از همون جا ترافيك شروع شد ... تا 11:30 تو ترافيك مونديم اما بعد از سوالي كه از يكي دو نفر محلي پرسيديم و متوجه شديم كه به گواه اونها با اين ترافيك چيزي حدود 2 الي 3 ساعت طول ميكشه كه برسيم به در تنگه !! دور زديم و رفتيم يه جاي سرسبز نشستيم ... ناهار و خنده و ميوه و 12 كيلو هندونه !! و قليون و استراحت و يه عالمه كل كل بين خانوم ها و آقايون ...و بحث داغ در مورد مهاجرت ... يكي از دوستامون ديگه مراحل نهايي كارشون براي رفتن به استر ا ليا هم انجام شده و كلي خوشحال بودن ...


ما و يكي ديگه از دوستامون رو هم كلي تشوق كردن و قانع كردن براي رفتن ... حالا قراره كه بريم پيش وكيل همين دوستمون ... ميگفتن كه تو كارش خيلي خبره است ... تا خدا چي بخواد ...

--------------------------------

ديشب خواب لينداي عزيزم رو ديدم ... خواب ديدم كه با همسري رفتيم خونه شون ... برامون هم لوبيا پلو درست كرده بود خوشمزههههههههههههه ... خواب جالبي بود ... همسري ليندا هم با همسريه من حسابي جور بودن ... ليندا جون خودتو براي آخر هفته آماده كن عزيزممممممممممممم

--------------------------------

دوست جون هاي خوب و مهربونم يه خياط خوب ميخوام ... هم كارش خوب باشه هم قيمت هاش لطفا ... خياط خودمون كه براي لباس هاي خيلي آنچناني ميريم پيشش خيلي گرون ميگيره ... كت و دامن 250 تومن !! پيراهن شب از 200 تا 300 تومن ...البته الحق و الانصاف كارش يكه ! لباس با مارك مزون خودش ميفرسته كشورهاي ديگه ... اما خوب خيلي گرون ميگيره و تو شرايط خاص فقط مجاز به استفاده است !!

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 10:3 توسط دخملي| |

باباي خوب و مهربونم ... نميدونم چه جوريي بايد از زحماتت تشكر كنم ... از حمايت هاي هميشگي ات ... از خوبي هاي بي حد و اندازه ات ‌،‌ كه گاهي خودم دعوات ميكنم كه آخه بابايي چه قدر به فكر ماها هستي ؟؟!! تو رو خدا يه كم هم به خودت فكر كن ... از مهربوني بي مثالت ... از دل دريايي كه داري و هيچ كس ! هيچ كس تا حالا نتوسته بزرگي و مهربوني هات رو درك كنه ...
حمايت هايي كه هنوز كه هنوز در مورد من نه تنها كم نشده كه با ازدواجم بيشتر هم شده و شامل حال همسري هم شده ... خودت گاهي ميخندي و ميگي بچه هام شدن سه تا !!!

باباي خوبم ... دلم ميخواد يه عالمه برات بنويسم ... اما نميدونم چرا نمي تونم !! واقعا نميتونم ... هم زبونم از گفتن عاجز شده و هم دستم از نوشتن ...

ميدونم و مطمئنم كه تو روح خيلي بزرگي داري ...

بابا ، بابايي مهربونم ، دستت رو مي بوسم و فقط مي تونم بهت بگم كه بي حد و اندازه مي پرستمت ... از خدا مي خوام كه سايه سبزت هميشه روي سرمون و زندگي مون باشه ... بابا دوستت دارم ...

-----------------------------------

همسريه خوبم تو هم كه هنوز بابا نشدي ... اما من رو گاهي روي پاهات ميشوني و بهم ميگي تو همه كس مني ... خانم مني ... عشق مني ... دخمل مني ...

تو تكيه گاه خيلي خوبي برام بودي و هستي ... مي دونم كه من هميشه زياد اذيتت مي كنم... بهانه گيري هام زياده ... ميدونم ... اما تو هم ميدوني كه چه قدر برام عزيزي ... همسري روز آينده ات مبارك !!

------------------------------------

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 10:12 توسط دخملي| |

... با شروع دانشگاه دوباره رابطه ي ما شكل جديدي به خودش گرفت ... تويه خونه سخت گيري هاي مامان و بابا و هر از گاهي سركوف هاشون ادامه داشت ... گاهي وقتا هم به يه دعواي خيلي خيلي جدي تبديل ميشد ... به طور كلي مامانم انگاري هميشه از دستم دلخور بود و هميشه منتظر كوچكترين بهانه بود كه يه دعواي درست و حسابي باهام بكنه گاهي وقتا الان كه فكر ميكنم ميبينم انگاري هيچ وقت دختر خوبي براشون نبودن !! يك بار اين سوالو از بابا پرسيدم و بابا در نهايت صداقت بهم گفت خوب ما هم تو رو خيلي اذيت كرديم و بهمون حق بده كه نگرانت بوديم و اما الان كه تو خوشبختي من راضيم و از مامان كه پرسيدم گفت آره خوب !! خيلي اذيت كردي !! و من هميشه اون حسه بد تو دلم ميمونه ...
روزهاي دانشگاه فقط و فقط به اميد ديدنه دوست جون سپري ميشد ... تقريبا هر روز صبح كه بابا منو ميرسوند دم دانشكده من يه چرخي ميزدم و ميپريدم تو ماشين و پيش به سوي دوست جونم ... گفتم كه اون موقع يه دفتر با دوستش پيام زده بودن سمته ميدون فردو^^سي و من هر روز از صبح ميرفتم اونجا و برگشتنم بستگي به ساعت تموم شدنه كلاسم تو دانشگاه داشت !

روزهاي سراسر عشقي براي هردون بود ... هر چند كه هر از گاهي گردو خاكي هم با هم داشتيم ... اما خوب هيچ وقت جدي نبود ...ماه رمضون اون سال برامن بهترين ماه رمضون بود ... بيشتر افطارها با دوست جون بوديم ... معمولا چايي درست ميكرديم و نون و پنير و كره هم خريده بوديم و تو يخچال دفتر داشتيم ... و هر چند روز يه بار هم يه چيزي ميخريديم ... حليم ... زولبيا باميه ... كلا ماه رمضون خوبي بود ... دم اذون با هم مينشستيم و دعا ميكرديم ... حال و هواي اون روزا هيچ وقت يادم نميره !!

اون سال قرار بود مامان و بابا برن ح ج تمت &ع ... و قرار بود كه عمه وسطي بياد پيش منو خواهري ... چون خاله ها هر دو شاغل بودن و مامان بزرگ هم وظيفه نگهداري از پسر كوچولويه خاله بزرگمو داشت ... حس نگرانيه مامان و بابا رو از بابت خودم درك ميكردم ... حتي گاهي احساس ميكردم نگاه مامانم پر از حرف هاي نگفته است ... پر از حس هاي بد ... حتي الان كه بهشون فكر ميكنم بدم مياد از خودم ... به هر حال رفتن ... در طول هفته كه روال مثل سابق بود و من و دوست جون معمولا هر روز از صبح تا شب با هم بوديم ... نه الزاما" تويه دفتر ... خيلي با هم اين ور و اون ور ميرفتيم ... فقط آخر هفته هاش خيلي بد بود چون معمولا ميرفتيم خونه مامان بزرگم و من نميتونستم با دوست جون حرف بزنم ... تو همون مدت يادم نيست درست كه سر چي يه دعواي درست و حسابي با هم كرديم و دوست جون ميگفت بايد همه چي رو تموم كنيم ... يادمه كه هر چي بود تقصير از من بود و من چه قدر ازش خواهش كردم كه اين يه بار رو فراموش كنه !!

تو اون مدت خواهر كوچيكه همسري براي من و همسري تولد گرفت ... من و دوست جون بوديم و خودش و شوهرش و دختر خواهر سوميه همسري ... صبحش رفتم شركت پيش دوست جون و با هم رفتيم كيك خريديم و رفتيم خونه خواهر شوهري ... براي ناهار هم جوجه كباب درست كردن ... خيلي روز خوبي بود ... خواهر شوهري هم بهم يه گردنبند و آويز فيروزه و گوشواره داد ( طلا نبودا ،‌ نقره ... ) بماند كه من (دور از جون همه ) خرررر !! عكساشو بردم خونه و بعدها مامان ديد و چه قشقرقي به پا شد ... البته درست روز تولد خودم كه رفتم دفتر پيش دوست جون ... يه كيك گنده خريديم و به دوست و همكار دوست جون ( اسمش امير بود ) كه معلم گيتار بود گفتيم برامون آهنگ زد و با هم ديگه كيك خورديم و چه قدر خنديديم و خوش گذرونديم ... يادم نيست كه اون سال دوست جون برام كادو چي خريد ...

روزي كه مامان و بابا از م ك ه اومدن خيلي مهمون داشتيم و من اصلا اصلا نميتونستم به دوست جونم زنگ بزنم از طرفي جلوي مامان و بابا هم نميخواستم تابلو بشم بنابراين گفتم من بايد يه سر برم دانشكد ه امتحان دارم ... شال و كلاه كردمو رفتم تويه تلفن عمومي ( به علت سابقه بدي كه داشتم بابا اصلا راضي نبود برام مو بايل بخره ... منم اصراري نميكردم ! ) و يه عالمه با دوست جونم حرف زدم و چون اگه زود برميگشتم خونه تابلو ميشدم يه عالمه براي خودم مغازه گردي كردم !

روزها گذشت تا دوباره تابستون شد ... يادمه كه به مامان اينا گفتم دو تا كلاس تابستوني تو. دانشكده برداشتم ... يكشنبه و سه شنبه ها صبح تا ساعت 12 ... تو اون فاصله با دوست جون ميرفتيم بيرون و همديگه رو ميديديم ... اما خوب براي ما كه قبلش همش با هم بوديم خيلي كم بود ... به هر حال ... مرداد ماه شد و اون اتفاق لعنتي افتاد ( تصادف خاله ي عزيزم ،‌ درست يك ماه قبل از عروسيش ) ... تو اون همه حجم غصه فقط ديدن دوست جون بود كه يكمي حالمو جا مياورد ... يه روز سه شنبه لعنتي كه از قضا اون سال روز زن بود با دوست جون رفتم بيرون ،‌ روزي كه درست شب قبلش دكتر خاله از علائم حياتي باهامون حرف زده بود ... اينكه به يه سري چيزا رفلكس نشون داده و ما از ذوقمون نميدونستيم چي كار كنيم ... حدود ساعت 10 به خونه مون زنگ زدم و ديدم مامان كسله ... گفتم چي شده گفت نميدونم مثل اينكه حال خاله باز خوب نيست ... منو دوست جون پارك لا && له بوديم ... چه قدر من گريه كردم ... دلم گواه خيلي بدي ميداد ... حدود 11:30 دوست جون منو رسوند خونه و خودش رفت ... رفتم بالا ديدم عمه ها و خاله مامان و دخترش و زن عمو خونه مان ... فهميدم ... نميخواستم باور كنم اما چاره ايي نداشتم ... خانم دوست بابا كه بهش ميگيم خاله رفته بود بيرون و براي من و خواهري تي شرته مشكي و روسري گرفته بود ... نميخواستم بپوشم ... به زور تنم كردن ... فقط تونستم يه زنگ به دوست جون بزنم ... نبود ... به همكارش پيغام دادم و رفتيم خونه مامان بزرگ ... ( دلم نميخواد در مورد اون مدت و فوت خاله ي نازنينم چيزي بنويسم ،‌ فقط اگه دوست داشتين براش يه فاتحه بخونين ... )

تو اون شرايط چون خونه مون رو چند ماه قبلش فروخته بوديم و يه جاي ديگه خريده بوديم مجبور بوديم كه اثاث كشي كنيم ... مامان كه انقدر بي حوصله بود كه هيچ كاري نمي تونست بكنه ... يه روز زن عمو و يكي از دختر عمه هام ( همسنه مامانمه و ما بهش ميگيم عمه !! ) اومدن و همت كردن و وسايل رو بستن ... و ما تو شهريور چند روز قبل از چهلم خاله نازنينم به ناچار جابجا شديم ...

روزها ميومدن و ميرفتن و من و دوست جون بيشتر ار قبل همو ميخواستيم ... ديگه من نميرفتم دفتر و معمولا دوست جون ميمومد سر ظهر ها يكي دوساعت با هم ميرفتيم معمولا پارك لا *& له چون نزديك دانشكده من بود ... اون موقع ها ساندويچي آي دا تازه سر 16 آ#ذ ر شعبه زده بودو شده بود پاتوق ما ! هنوز كه هنوزه از جلوش كه رد ميشيم هر دو يه دقيقه سكوت ميكنيم و بر ميگرديم به اون روزا ...

دعواهاي گاه و بيگاه مامان و بابا هم همچنان ادامه داشت ... بابا ميگفت اگه اين آدم بهترين آدم روي زمين هم باشه من تو رو بهش نميدم ... هيچ دليلي هم نداشت براي نه گفتن اما فقط ميگفت نه !! مامان هم خيلي سركوفت بهم ميزد ... حتي ياد آوري اون روزا اشك تو چشمام جمع ميكنه ... اون روزا فقط داشتن دوست جون و عشقش بود كه بهم دلگرمي ميداد ...

يه مشكل جديدي كه پيش اومده بود اينكه خونه جديدمون تلفن نداشت و ما فقط موبايل مامان رو داشتيم كه معمولا دست خودش بود ... حتي تو خونه هم ميزاشت جلوي چشم خودش ... اين يه معضل جديد بود ... از وقتي ميومدم خونه تا فردا صبح كه برم دانشكده از دوست جون بي خبر بودم ... از موبايل مامان هم نميتونستم استفاده كنم چون هميشه دست خودش بود و من نميخواستم آرامش ظاهري كه حكم فرماست رو خراب كنم ... آخر هفته كه ميشد غصه ي عالم ميريخت تو دلم ...

همون سال تو آبان ماه بود فكر كنم كه من قرار شد برم كلاس پيش يه خانومي كه دوست خواهر شوهر كوچيكه بود و خودش پيشش گل سازي ياد ميگرفت ... تو كلاس خواهر شوهري هوامو خيلي داشت ... كلاس خوبي بود ... به خصوص كه وسايلي رو كه قرار بود برم بخرم با دوست جون ميرفتم و همه بهم ميگفتن خوش به حالت !!! چه قدر دوستت داره ... مردا اصلا حوصله ي اين كار ها رو ندارن و من ذوق ميكردم

-------------------------

عيد اومد و رفت و شد سال 83 ... باورم نميشد كه اين همه ساله كه منو دوست جون با هم هستيم ...

-------------------------

اتفاق خاصي نمي افتاد و ما معمولا هر روز يا يه روز درميون با هم بوديم ... ارديبهشت 83 بود ...روز شنبه دوست جون طبق معمول هميشه اومد سر ظهر دنبالم و داشتيم پيياده ميرفتيم سمت پارك كه درست يادم نيست سر چي دعوامون شد ... من يهو دوست جون رو ول كردم و برگشتم سمته دانشكده ... صدام كرد جواب ندادم ... گفت ببين ! اگه رفتي ديگه برو و اسم منو هم نيار !! و من باز جواب ندادم ... يه كمي بعد برگشتم ديدم سرش پايينه و داره آروم آروم ميره سمت پايين ... خواستم بدوم پيشش اين غرور لعنتي نزاشت ... گفتم من ميرم دانشكده و يه كم بعد خودش زنگ ميزنه و آشتي ميشيم ... ( اينم بگم كه چون تلفن خونه بالاخره وصل شده بود و مامان و بابا ديده بودن كه همه ي دوستام موبايل دارن دلشون سوخت و موبايل مامان به من داده شد !! ) تا عصري صبر كردم زنگ نزد ... زنگ زدم خونشون باباش برداشت و من قطع كردم ... تا شب اين اتفاق صد بار افتاد و گوشي رو برنداشت ... شب به اميد فردا صبحش كه مثل هر روز دوست جون اول وقت بهم زنگ ميزد خوابيدم ... صبح زنگ نزد ... تا ظهر هم نزد ... محل كارش هر چي زنگ ميزدم ميگفتن نيست ... تا عصري خودش زنگ زد ... گفت يه مدت به من زنگ نزن !!‌من با خودم مشكل دارم ... خودم بهتر بشم زنگ ميزنم و تلفن رو قطع كرد و من چه قدرررررررر گريه كردم ...

تااااااااااااااااا پنج شنبه ظهر كه من سر كلاس زبان بودم ... ونك ... جها  ن كو. د. ك ... ساعت 11:30بماند كه تو اون چند روز چي كشيدم ... چه قدر گريه كردم و غصه خوردم ... سر كلاس گوشيم زنگ خورد ... يه شماره ناآشنا ... زودي اومدم بيرون ... الو ؟... عزيزم ... خانمي خوشگلم ... منو ميبخشي ... من :‌سكوت ... دوست جون : من جلوي كلاستم تموم شد بيا بيرون ببينمت خواهش ميكنم ... من دويدم تو كلاس و نيم ساعته آخر رو اجازه گرفتم و با سر رفتم بيرون ... دوست جون با يه دسته گل گنده ي گنده ي گنده  رز قرمز جلوي آمو.ز.شگاه ايستاده بود ... رفتيم پارك ساعي ... قدر همو بيشتر از قبل دونستيم ... ازم قول گرفت كه ديگه هيچ وقت تحت هيچ شرايطي ولش نكنم برم ... منم ازش قول گرفتم ديگه تحت هيچ شرايطي منو اين همه روز از خودش بي خبر نزاره ...

                                                                                   ... ادامه دارد

---------------------------

** ديروز روز خوبي بود ... خيلي خيلي ناگهاني لينداي عزيزم رو ديدم ... دوست خوبم با ديدنت احساسم هم به مراتب بيشتر شده بهت ... ديشب كه sms زدي برام همسري ميگفت آخي با هم دوست دوست شدين يعني حالا ؟؟

** همسريه خوبم از تو تشكر ميكنم كه مسبب اين ديدن شدي ... ممنونم ...

** پنج شنبه شب رفتيم سينما ... درباره . ا لي ... فيلم قشنگي بود ... من دوستش داشتم ... درسته كه خيلي اعصاب خورد كن بود اما قشنگ بود ... روان و تاثير گذار ... بازيه شها .ب حس&يني هم كه مثل هميشه عالي ... من بازيش رو دوست دارم ...

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 10:32 توسط دخملي| |

... نميدونم چرا اما هر دومون با اينكه اون ساعت شب خيلي دير بود اما با همه ي وجود دلمون ميخواست كه با هم حرف بزنيم ... من از سر شب ثانيه ها برام كش ميومدن ... معمولا سر شب تا آخر شب يكي دوبار چند دقيقه حرف ميزديم و از حال هم با خبر ميشديم ... اون موقع ها ما خونه قبلي مون بوديم و من و خواهري يه اتاق مشترك داشتيم ... شبا كه از خوابيدن خواهري و مامان اينا مطمئن ميشدم از خط اتاقم به دوست جون زنگ ميزدم ... چه عالمي بود پر از استرس كه مبادا كسي متوجه بشه !!

تويه پست هاي قبلي نميدونم چي نوشته بودم كه چند تا از دوست جونيا فكر كردن مامان خيلي منطقي برخورد كرد ... نه ! اصلا هم اين طور نبود ... خيلي با هم تو كش و قوس بوديم منتها چون اون سال من كنكوري بودم همه هوامو داشتم و اين آتيش زير خاكستر بود ...

ديگه هر دو دلمون براي ديدن هم پر ميكشيد ... تويه زمستون بود فك كنم دي ماه ... من جمعه ها ميرفتم كلاس زبان ... كي  ش شعبه روبروي بيمارستان د ي ... يه بار انقدر دوست جون اصرار كرد كه همو ببينيم و من هم بي طاقت بودم قرار شد كه جمعه صبح بياد دم كلاسمو و يه ساعت با هم باشيم ... اون شب تا صبح نخوابيدم از استرس اينكه مبادا كسي چيزي بفهمه ... ساعت 8 رسيدم كلاس و ساعت 9 از معلممون براي يه ساعت اجازه گرفتم و رفتم بيرون ... يادمه بهش گفتم مامان بزرگم داره ميره سفر و خونه شون نزديكه اينجاست و من ميرم ببينمشو زودي ميام ... وقتي رسيدم سر كوچه ديدم دوست جون منتظرمه ... يه شلوار لي آب كمرنگ و يه سوئي شرت سرمه اي و سفيد پوشيده بود ... با يه كيف كوله پشتي ... رفتيم سمت گا%ند ي ... راه رفتيم و حرف زديم ... اون از ازدواج ميگفت و من ناز ميكردم ... هنوز ياد اون دوران كه ميفتم قلبم تند تند ميزنه ...

اون روز هم گذشت و من هر لحظه احساس ميكردم كه بيشتر همه ي وجود بهش وابسته شده ...

تويه ارديبهشت ماه ما يه بار ديگه همو ديديم ... دوباره با اصرار تونستم مامان رو براي رفتن يه خونه پريا اينا راضي كنم ... قرار بود دوست جون بياد اونجا ... انقدر بهش اطمينان داشتم كه ديدنش تو خونه برام مشكلي نبود ... حدود 12 بود اومد ... من يه شلوار كتون پام بود و يه تي شرت ساده سورمه ايي و موهام رو هم كه اون موقع ها بلند بود خيلي ساده پشت سرم بسته بودم و اصلا هم ارايش نداشتم ... وقتي اومد پريا براش شربت آورد و خودش رفت تو اتاق كه مثلا ما تنها باشيم ... صداش كردم و گفتم من تنهايي ازش خجالت ميكشم اما پريا نيومد بيرون ... دوباره رفتم تو هال پيشش ... اون رو يه مبل بود و من رويه مبل تقريبا روبروش ... اون روز فقط از خانواده اش گفت و از خواهرهاش كه همه با حجابن اما نه خيلي سفت و سخت و فقط روسري سر ميكنن و از من در مورد حجاب نظرمو پرسيد و من بهش گفتم اعتقادي ندارم بهش ... و اين بحث ديگه ادامه پيدا نكرد تا بعدها ... اون روزي دوست جون برام يه روسري سفيد - شيري كه روش گل هاي ريز صورتي و سبز و زرد داره خريده بود ... از بابت كادوش خيلي ذوق كردم ... يه ساعتي اونجا بود و هر چي پريا براي ناهار بهش گفت ،‌ نموند و گفت كار داره و بايد بره ...

نزديكاي كنكور بود و من خيلي استرس داشتم ... هم از دادن امتحانم و هم اينكه با دادنه كنكور ديگه بهانه ايي براي شب بيداري و در نتيجه تلفن به دوست جون نداشتم خنده دار بود اما خيلي به خاطر اين موضوع غصه دار بودم ...

شب كنكور ساعت حدود 8 شب گفتم من ميرم و يكمي درس هامو نگاه مي اندازم كه مامان و بابا كاملا مخالفت كردن و گفتن الان ديگه نبايد درس بخوني و من به هر بدبختي بود راضيشون كردم كه برم تو اتاق ... به دوست جون زنگ زدم ... بيرون بود با يه دوستش به نام پيام كه من بعدها بيشتر باهاش آشنا شدم ... گفت با پيام و نامزدش بيرونيم و من برات يه روسري صورتي خريدم ... بهش گفتم به چه مناسبتي و گفت ديدم و خوشم اومدو خريدمش همين !

جمعه صبح كنكور داشتم و وقتي از جلسه اومدم بيرون خيلي خوشحال و سرمست بودم ... فكر ميكردم بهترين امتحان رو دادم ... براي ناهار يادش به خير با مامان اينا رفتيم رستورانه خا&ن ه كو ^چ ك پيش دوست بابا ( نميدنم ميدونين يا نه جمعه ظهر ها چلو كباب هم داره ) و يه غذاي مشتي خورديم ... همش دنبال يه راهي بودم كه بتونم به دوست جون زنگ بزنم و نتيجه امتحانمو بگم بهش ... خودش يكي دوبار زنگ زد و بابا گوشي رو برداشت و اونم قطع كرد ... خلاصه غروب بود كه بهش زنگ زدم و كمي حرف زديم ...

نميدونستم كه با دادنه كنكور شرايط خونه كاملا عوض ميشه و مامان و بابا هر چي دق و دلي از اين دو سال دارن سرم در ميارن ! نميدونستم كه تا الان اگه مراعات ميكردن و هيچي نميگفتن فقط به خاطر كنكور بود و از اين به بعد همه چي فرق ميكنه !!

20 تير اون سال عروسي پسر عمه ام بود و عمو اينا از اصفهان اومده بودن و دو سه روز قبلش اومدن خونه ما ... شب عروسي خيلي بهمون خوش گذشت و موقع برگشت دختر عمو كه تقريبا با من همسنه و خيلي با هم جوريم اومد خونه ما ... دو سه روز بعد از عروسي دانشگاه ب ه ش ^ ت ي يه كلاس هايي گذاشته بود مبني بر معرفي يه سري رشته ها ... و من به اصرار بابا  قرار شد برم . قرار شد دختر عموم هم بياد با من ... اما منو اون دست به يكي كرديم و با دوست جون قرار گذاشتيم ... اون موقع دوست جون كارش عوض شده بود و با همون پيام يه شركت زده بودن حوالي ميدون فر دو $$سي ... روز اول با دختر عموم رفتيم اونجا ... نامزد پيام هم اومده بود و كلي ما رو تحويل گرفتن و كلي از دوست جون برام تعريف كرد ... بهم گفت قدرشو بدون خيلي پسر خوبيه و خيلي هم تو دوست داره ... من كمتر پسري اين جوريي ديده بودم و منو برد تو ابرا ...

درست يادمه كه همون روز خاله مامان با دو تا دختراش ( كه از مامان من بزرگترن اما ازدواج نكردن ) از شهر مامان خانومي اومده بودن خونه ما ... وقتي برگشتيم اونا هم بودن و بابا كمي سوال كرد از كلاسا و من از خودم يه چيزايي گفتم ...

فرادش هم باز به بهونه همون كلاسا با دختر عمو رفتيم پيش دوست جون ...

همون شب زن عمو بزرگه كه چند سال بود مريض بود فوت كرد ... فرداش مامان اينا رفتن تشيع و ما خونه بوديم و من چند ساعت با دوست جون حرف زدم ... روز هفتمش هم باز مامان و بابا صبح رفتن سر خاكش و من از ساعت 8 تا 9:30 يه ريز با دوست جون حرف زدم و تا من قطع كردم مامان كليد انداخت تو در و اون روز ورق زندگيه من برگشت ... بابا خيلي عصباني بود گفت كسي به تلفن دست نزنه من كار دارم و من دل تويه دلم نبود كه روي رديال شماره دوست جونه ... دختر عموم گفت عمو من يه زنگ به مامانم بزنم و بابا يهو داد بيداد كرد كه از وقتي ما رفتيم تلفن خونه اشغاله و از اين حرفا ... گفت امروز ميرم پرينت خونه رو ميگرم و تكليف تو ( يعني من ) رو معلوم ميكنم و بعد با عصبانيت از خونه رفت بيرون ... چه قدر من و خواهري و دختر عمو گريه كرديم و مامان چه قدر با من دعوا كرد كه خودت كردي و نبايد ميكردي ...

از اون روز دائما تو خونه دعوا بود اما من دلم به دوست جونم خوش بود ... ميدونستم كه از اين پسرهاي الكي نيست ... بهش اطمينان داشتم و ميدونستم كه منو تنها نميزاره ... مهمتر از همه اينكه عاشقش بودم ...

يه روز تو همون تابستون منو دختر عمو گفتيم ميخوايم بريم استخر و مامان مارو برد رسوند ... به محض رفتن مامان ما رفتيم گل فروشي و يه سبد گل خوشگل خريديم و آژانس گرفتيم و رفتيم دفتر دوست جون ... يكساعتي پيش هم بوديم و بعد دوست جون ما رو با آژانس رسوند دم استخر كه قرار بود مامان دوباره بياد دنبال ما و خودش رفت ...

چه روزهايي بود و من چه قدر كله ام داغ بود ... با همه ي مشكلات و دعواهايي كه تو خونه داشتم باز براي دوست جون هر كاري ميكردم ... اون سال رفتيم مشهد و دختر عمو هم باهامون اومد و من تو 4 روزي كه مشهد بوديم فقط يه بار به دوست جون حرف زدم ... چه قدر از اما رضا خواستم و دعا كردم كه همه چي درست بشه ... دوهفته بعدش هم با مامان و خواهري و دختر عمو رفتيم اصفهان و يه هفته مونديم و من تو اون يه هفته دو بار از تلفن خونه راه دور به دوست جون زنگ زدم و هر بار يه ساعت و خورده ايي حرف زدم و چه قدر پول دادم !! از اصفهان براش يه جعبه كوچيك خاتم كاري خريدم و دادمش به دختر عمو بزرگه و قرار شد اون يه بسته گز و پولكي هم بخره و با پست پيشتاز بفرسته دم خونه خواهر كوچيكه دوست جون كه حالا از همه چي خبر داشت و من حتي شوهرش رو هم يكي دوبار ديده بودم ... و بعد ها فهميدم شوهرش چه قدر از من تعريف كرده و كلي خواهر شوهر كوچيكه نديده عاشق من شده !!

اوايل شهريور بود كه نتايج كنكور آزاد اومد ... تو رشته ايي كه قبول شده بودم رو دوست نداشتم ... چه قدر گريه كردم و مامان چه قدر سركوفت زد كه اون موقع كه دوستات داشتن درس ميخوندن تو حواست جاي ديگه بود و من چه قدر از اين حرفش غصه خوردم ...

اواسط شهريور بود كه دختر عموم برگشت اصفهان ... و يكي دو روز بعد نتايج سراسري هم اومد و من تو يه رشته نه بد و نه خوب قبول شده بودم ...

از اول مهرماه كه كلاس ها شروع شد دوباره همه چي هم عوض شد ...

--------------------------------

** دوست جونيا اگه خسته ميشين از اين همه ريز نوشتن بهم بگين تا اگه بشه كمترش كنم ... البته علت اصلي اينكه ميخوام خودم همه چي يادم بمونه ... شرمنده اگه خسته ميشين ...

** لوسي منگولا جون من آدرس جديدت رو گم كردم تو هم كه ديگه سري نميزني ... خانمي آدرس جديدت رو دوباره بهم بده لطفا ...

** دوست جونيا راستي كسي از دانمار**ك چيزي ميدونه ؟؟ يه پيشنهاد هايي در موردش بهمون شده اما ما دودليم ... نميدونم البته همسري موافقه و ميگه مهم رفتنه و اگه اين طوريي كه اين وكيل ميگه باشه شرايط خوبي داره ... اگه چيزي ميدونين ممنون ميشم كه بهم بگين ...

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 10:24 توسط دخملي| |

الهه ي عزيزم ... نميدونم حسمو چه جوريي منتقل كنم ... خيلي برات آروزي خوشبختي ميكنم ... از ته دلم ... مطمئنم با قلب مهربوني كه داري خوشبخت خوشبخت ميشي ... عزيزم بهترين ها رو برات از خدا ميخوام ...

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:54 توسط دخملي| |

... نميدونم چرا اما هر دومون با اينكه اون ساعت شب خيلي دير بود اما با همه ي وجود دلمون ميخواست كه با هم حرف بزنيم ... من از سر شب ثانيه ها برام كش ميومدن ... معمولا سر شب تا آخر شب يكي دوبار چند دقيقه حرف ميزديم و از حال هم با خبر ميشديم ... اون موقع ها ما خونه قبلي مون بوديم و من و خواهري يه اتاق مشترك داشتيم ... شبا كه از خوابيدن خواهري و مامان اينا مطمئن ميشدم از خط اتاقم به دوست جون زنگ ميزدم ... چه عالمي بود پر از استرس كه مبادا كسي متوجه بشه !!

تويه پست هاي قبلي نميدونم چي نوشته بودم كه چند تا از دوست جونيا فكر كردن مامان خيلي منطقي برخورد كرد ... نه ! اصلا هم اين طور نبود ... خيلي با هم تو كش و قوس بوديم منتها چون اون سال من كنكوري بودم همه هوامو داشتم و اين آتيش زير خاكستر بود ...

ديگه هر دو دلمون براي ديدن هم پر ميكشيد ... تويه زمستون بود فك كنم دي ماه ... من جمعه ها ميرفتم كلاس زبان ... كي  ش شعبه روبروي بيمارستان د ي ... يه بار انقدر دوست جون اصرار كرد كه همو ببينيم و من هم بي طاقت بودم قرار شد كه جمعه صبح بياد دم كلاسمو و يه ساعت با هم باشيم ... اون شب تا صبح نخوابيدم از استرس اينكه مبادا كسي چيزي بفهمه ... ساعت 8 رسيدم كلاس و ساعت 9 از معلممون براي يه ساعت اجازه گرفتم و رفتم بيرون ... يادمه بهش گفتم مامان بزرگم داره ميره سفر و خونه شون نزديكه اينجاست و من ميرم ببينمشو زودي ميام ... وقتي رسيدم سر كوچه ديدم دوست جون منتظرمه ... يه شلوار لي آب كمرنگ و يه سوئي شرت سرمه اي و سفيد پوشيده بود ... با يه كيف كوله پشتي ... رفتيم سمت گا%ند ي ... راه رفتيم و حرف زديم ... اون از ازدواج ميگفت و من ناز ميكردم ... هنوز ياد اون دوران كه ميفتم قلبم تند تند ميزنه ...

اون روز هم گذشت و من هر لحظه احساس ميكردم كه بيشتر همه ي وجود بهش وابسته شده ...

تويه ارديبهشت ماه ما يه بار ديگه همو ديديم ... دوباره با اصرار تونستم مامان رو براي رفتن يه خونه پريا اينا راضي كنم ... قرار بود دوست جون بياد اونجا ... انقدر بهش اطمينان داشتم كه ديدنش تو خونه برام مشكلي نبود ... حدود 12 بود اومد ... من يه شلوار كتون پام بود و يه تي شرت ساده سورمه ايي و موهام رو هم كه اون موقع ها بلند بود خيلي ساده پشت سرم بسته بودم و اصلا هم ارايش نداشتم ... وقتي اومد پريا براش شربت آورد و خودش رفت تو اتاق كه مثلا ما تنها باشيم ... صداش كردم و گفتم من تنهايي ازش خجالت ميكشم اما پريا نيومد بيرون ... دوباره رفتم تو هال پيشش ... اون رو يه مبل بود و من رويه مبل تقريبا روبروش ... اون روز فقط از خانواده اش گفت و از خواهرهاش كه همه با حجابن اما نه خيلي سفت و سخت و فقط روسري سر ميكنن و از من در مورد حجاب نظرمو پرسيد و من بهش گفتم اعتقادي ندارم بهش ... و اين بحث ديگه ادامه پيدا نكرد تا بعدها ... اون روزي دوست جون برام يه روسري سفيد - شيري كه روش گل هاي ريز صورتي و سبز و زرد داره خريده بود ... از بابت كادوش خيلي ذوق كردم ... يه ساعتي اونجا بود و هر چي پريا براي ناهار بهش گفت ،‌ نموند و گفت كار داره و بايد بره ...

نزديكاي كنكور بود و من خيلي استرس داشتم ... هم از دادن امتحانم و هم اينكه با دادنه كنكور ديگه بهانه ايي براي شب بيداري و در نتيجه تلفن به دوست جون نداشتم خنده دار بود اما خيلي به خاطر اين موضوع غصه دار بودم ...

شب كنكور ساعت حدود 8 شب گفتم من ميرم و يكمي درس هامو نگاه مي اندازم كه مامان و بابا كاملا مخالفت كردن و گفتن الان ديگه نبايد درس بخوني و من به هر بدبختي بود راضيشون كردم كه برم تو اتاق ... به دوست جون زنگ زدم ... بيرون بود با يه دوستش به نام پيام كه من بعدها بيشتر باهاش آشنا شدم ... گفت با پيام و نامزدش بيرونيم و من برات يه روسري صورتي خريدم ... بهش گفتم به چه مناسبتي و گفت ديدم و خوشم اومدو خريدمش همين !

جمعه صبح كنكور داشتم و وقتي از جلسه اومدم بيرون خيلي خوشحال و سرمست بودم ... فكر ميكردم بهترين امتحان رو دادم ... براي ناهار يادش به خير با مامان اينا رفتيم رستورانه خا&ن ه كو ^چ ك پيش دوست بابا ( نميدنم ميدونين يا نه جمعه ظهر ها چلو كباب هم داره ) و يه غذاي مشتي خورديم ... همش دنبال يه راهي بودم كه بتونم به دوست جون زنگ بزنم و نتيجه امتحانمو بگم بهش ... خودش يكي دوبار زنگ زد و بابا گوشي رو برداشت و اونم قطع كرد ... خلاصه غروب بود كه بهش زنگ زدم و كمي حرف زديم ...

نميدونستم كه با دادنه كنكور شرايط خونه كاملا عوض ميشه و مامان و بابا هر چي دق و دلي از اين دو سال دارن سرم در ميارن ! نميدونستم كه تا الان اگه مراعات ميكردن و هيچي نميگفتن فقط به خاطر كنكور بود و از اين به بعد همه چي فرق ميكنه !!

20 تير اون سال عروسي پسر عمه ام بود و عمو اينا از اصفهان اومده بودن و دو سه روز قبلش اومدن خونه ما ... شب عروسي خيلي بهمون خوش گذشت و موقع برگشت دختر عمو كه تقريبا با من همسنه و خيلي با هم جوريم اومد خونه ما ... دو سه روز بعد از عروسي دانشگاه ب ه ش ^ ت ي يه كلاس هايي گذاشته بود مبني بر معرفي يه سري رشته ها ... و من به اصرار بابا  قرار شد برم . قرار شد دختر عموم هم بياد با من ... اما منو اون دست به يكي كرديم و با دوست جون قرار گذاشتيم ... اون موقع دوست جون كارش عوض شده بود و با همون پيام يه شركت زده بودن حوالي ميدون فر دو $$سي ... روز اول با دختر عموم رفتيم اونجا ... نامزد پيام هم اومده بود و كلي ما رو تحويل گرفتن و كلي از دوست جون برام تعريف كرد ... بهم گفت قدرشو بدون خيلي پسر خوبيه و خيلي هم تو دوست داره ... من كمتر پسري اين جوريي ديده بودم و منو برد تو ابرا ...

درست يادمه كه همون روز خاله مامان با دو تا دختراش ( كه از مامان من بزرگترن اما ازدواج نكردن ) از شهر مامان خانومي اومده بودن خونه ما ... وقتي برگشتيم اونا هم بودن و بابا كمي سوال كرد از كلاسا و من از خودم يه چيزايي گفتم ...

فرادش هم باز به بهونه همون كلاسا با دختر عمو رفتيم پيش دوست جون ...

همون شب زن عمو بزرگه كه چند سال بود مريض بود فوت كرد ... فرداش مامان اينا رفتن تشيع و ما خونه بوديم و من چند ساعت با دوست جون حرف زدم ... روز هفتمش هم باز مامان و بابا صبح رفتن سر خاكش و من از ساعت 8 تا 9:30 يه ريز با دوست جون حرف زدم و تا من قطع كردم مامان كليد انداخت تو در و اون روز ورق زندگيه من برگشت ... بابا خيلي عصباني بود گفت كسي به تلفن دست نزنه من كار دارم و من دل تويه دلم نبود كه روي رديال شماره دوست جونه ... دختر عموم گفت عمو من يه زنگ به مامانم بزنم و بابا يهو داد بيداد كرد كه از وقتي ما رفتيم تلفن خونه اشغاله و از اين حرفا ... گفت امروز ميرم پرينت خونه رو ميگرم و تكليف تو ( يعني من ) رو معلوم ميكنم و بعد با عصبانيت از خونه رفت بيرون ... چه قدر من و خواهري و دختر عمو گريه كرديم و مامان چه قدر با من دعوا كرد كه خودت كردي و نبايد ميكردي ...

از اون روز دائما تو خونه دعوا بود اما من دلم به دوست جونم خوش بود ... ميدونستم كه از اين پسرهاي الكي نيست ... بهش اطمينان داشتم و ميدونستم كه منو تنها نميزاره ... مهمتر از همه اينكه عاشقش بودم ...

يه روز تو همون تابستون منو دختر عمو گفتيم ميخوايم بريم استخر و مامان مارو برد رسوند ... به محض رفتن مامان ما رفتيم گل فروشي و يه سبد گل خوشگل خريديم و آژانس گرفتيم و رفتيم دفتر دوست جون ... يكساعتي پيش هم بوديم و بعد دوست جون ما رو با آژانس رسوند دم استخر كه قرار بود مامان دوباره بياد دنبال ما و خودش رفت ...

چه روزهايي بود و من چه قدر كله ام داغ بود ... با همه ي مشكلات و دعواهايي كه تو خونه داشتم باز براي دوست جون هر كاري ميكردم ... اون سال رفتيم مشهد و دختر عمو هم باهامون اومد و من تو 4 روزي كه مشهد بوديم فقط يه بار به دوست جون حرف زدم ... چه قدر از اما رضا خواستم و دعا كردم كه همه چي درست بشه ... دوهفته بعدش هم با مامان و خواهري و دختر عمو رفتيم اصفهان و يه هفته مونديم و من تو اون يه هفته دو بار از تلفن خونه راه دور به دوست جون زنگ زدم و هر بار يه ساعت و خورده ايي حرف زدم و چه قدر پول دادم !! از اصفهان براش يه جعبه كوچيك خاتم كاري خريدم و دادمش به دختر عمو بزرگه و قرار شد اون يه بسته گز و پولكي هم بخره و با پست پيشتاز بفرسته دم خونه خواهر كوچيكه دوست جون كه حالا از همه چي خبر داشت و من حتي شوهرش رو هم يكي دوبار ديده بودم ... و بعد ها فهميدم شوهرش چه قدر از من تعريف كرده و كلي خواهر شوهر كوچيكه نديده عاشق من شده !!

اوايل شهريور بود كه نتايج كنكور آزاد اومد ... تو رشته ايي كه قبول شده بودم رو دوست نداشتم ... چه قدر گريه كردم و مامان چه قدر سركوفت زد كه اون موقع كه دوستات داشتن درس ميخوندن تو حواست جاي ديگه بود و من چه قدر از اين حرفش غصه خوردم ...

اواسط شهريور بود كه دختر عموم برگشت اصفهان ... و يكي دو روز بعد نتايج سراسري هم اومد و من تو يه رشته نه بد و نه خوب قبول شده بودم ...

از اول مهرماه كه كلاس ها شروع شد دوباره همه چي هم عوض شد ...

--------------------------------

** دوست جونيا اگه خسته ميشين از اين همه ريز نوشتن بهم بگين تا اگه بشه كمترش كنم ... البته علت اصلي اينكه ميخوام خودم همه چي يادم بمونه ... شرمنده اگه خسته ميشين ...

** لوسي منگولا جون من آدرس جديدت رو گم كردم تو هم كه ديگه سري نميزني ... خانمي آدرس جديدت رو دوباره بهم بده لطفا ...

** دوست جونيا راستي كسي از دانمار**ك چيزي ميدونه ؟؟ يه پيشنهاد هايي در موردش بهمون شده اما ما دودليم ... نميدونم البته همسري موافقه و ميگه مهم رفتنه و اگه اين طوريي كه اين وكيل ميگه باشه شرايط خوبي داره ... اگه چيزي ميدونين ممنون ميشم كه بهم بگين ...

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 15:1 توسط دخملي| |

... نميدونم چرا اما هر دومون با اينكه اون ساعت شب خيلي دير بود اما با همه ي وجود دلمون ميخواست كه با هم حرف بزنيم ... من از سر شب ثانيه ها برام كش ميومدن ... معمولا سر شب تا آخر شب يكي دوبار چند دقيقه حرف ميزديم و از حال هم با خبر ميشديم ... اون موقع ها ما خونه قبلي مون بوديم و من و خواهري يه اتاق مشترك داشتيم ... شبا كه از خوابيدن خواهري و مامان اينا مطمئن ميشدم از خط اتاقم به دوست جون زنگ ميزدم ... چه عالمي بود پر از استرس كه مبادا كسي متوجه بشه !!

تويه پست هاي قبلي نميدونم چي نوشته بودم كه چند تا از دوست جونيا فكر كردن مامان خيلي منطقي برخورد كرد ... نه ! اصلا هم اين طور نبود ... خيلي با هم تو كش و قوس بوديم منتها چون اون سال من كنكوري بودم همه هوامو داشتم و اين آتيش زير خاكستر بود ...

ديگه هر دو دلمون براي ديدن هم پر ميكشيد ... تويه زمستون بود فك كنم دي ماه ... من جمعه ها ميرفتم كلاس زبان ... كي  ش شعبه روبروي بيمارستان د ي ... يه بار انقدر دوست جون اصرار كرد كه همو ببينيم و من هم بي طاقت بودم قرار شد كه جمعه صبح بياد دم كلاسمو و يه ساعت با هم باشيم ... اون شب تا صبح نخوابيدم از استرس اينكه مبادا كسي چيزي بفهمه ... ساعت 8 رسيدم كلاس و ساعت 9 از معلممون براي يه ساعت اجازه گرفتم و رفتم بيرون ... يادمه بهش گفتم مامان بزرگم داره ميره سفر و خونه شون نزديكه اينجاست و من ميرم ببينمشو زودي ميام ... وقتي رسيدم سر كوچه ديدم دوست جون منتظرمه ... يه شلوار لي آب كمرنگ و يه سوئي شرت سرمه اي و سفيد پوشيده بود ... با يه كيف كوله پشتي ... رفتيم سمت گا%ند ي ... راه رفتيم و حرف زديم ... اون از ازدواج ميگفت و من ناز ميكردم ... هنوز ياد اون دوران كه ميفتم قلبم تند تند ميزنه ...

اون روز هم گذشت و من هر لحظه احساس ميكردم كه بيشتر همه ي وجود بهش وابسته شده ...

تويه ارديبهشت ماه ما يه بار ديگه همو ديديم ... دوباره با اصرار تونستم مامان رو براي رفتن يه خونه پريا اينا راضي كنم ... قرار بود دوست جون بياد اونجا ... انقدر بهش اطمينان داشتم كه ديدنش تو خونه برام مشكلي نبود ... حدود 12 بود اومد ... من يه شلوار كتون پام بود و يه تي شرت ساده سورمه ايي و موهام رو هم كه اون موقع ها بلند بود خيلي ساده پشت سرم بسته بودم و اصلا هم ارايش نداشتم ... وقتي اومد پريا براش شربت آورد و خودش رفت تو اتاق كه مثلا ما تنها باشيم ... صداش كردم و گفتم من تنهايي ازش خجالت ميكشم اما پريا نيومد بيرون ... دوباره رفتم تو هال پيشش ... اون رو يه مبل بود و من رويه مبل تقريبا روبروش ... اون روز فقط از خانواده اش گفت و از خواهرهاش كه همه با حجابن اما نه خيلي سفت و سخت و فقط روسري سر ميكنن و از من در مورد حجاب نظرمو پرسيد و من بهش گفتم اعتقادي ندارم بهش ... و اين بحث ديگه ادامه پيدا نكرد تا بعدها ... اون روزي دوست جون برام يه روسري سفيد - شيري كه روش گل هاي ريز صورتي و سبز و زرد داره خريده بود ... از بابت كادوش خيلي ذوق كردم ... يه ساعتي اونجا بود و هر چي پريا براي ناهار بهش گفت ،‌ نموند و گفت كار داره و بايد بره ...

نزديكاي كنكور بود و من خيلي استرس داشتم ... هم از دادن امتحانم و هم اينكه با دادنه كنكور ديگه بهانه ايي براي شب بيداري و در نتيجه تلفن به دوست جون نداشتم خنده دار بود اما خيلي به خاطر اين موضوع غصه دار بودم ...

شب كنكور ساعت حدود 8 شب گفتم من ميرم و يكمي درس هامو نگاه مي اندازم كه مامان و بابا كاملا مخالفت كردن و گفتن الان ديگه نبايد درس بخوني و من به هر بدبختي بود راضيشون كردم كه برم تو اتاق ... به دوست جون زنگ زدم ... بيرون بود با يه دوستش به نام پيام كه من بعدها بيشتر باهاش آشنا شدم ... گفت با پيام و نامزدش بيرونيم و من برات يه روسري صورتي خريدم ... بهش گفتم به چه مناسبتي و گفت ديدم و خوشم اومدو خريدمش همين !

جمعه صبح كنكور داشتم و وقتي از جلسه اومدم بيرون خيلي خوشحال و سرمست بودم ... فكر ميكردم بهترين امتحان رو دادم ... براي ناهار يادش به خير با مامان اينا رفتيم رستورانه خا&ن ه كو ^چ ك پيش دوست بابا ( نميدنم ميدونين يا نه جمعه ظهر ها چلو كباب هم داره ) و يه غذاي مشتي خورديم ... همش دنبال يه راهي بودم كه بتونم به دوست جون زنگ بزنم و نتيجه امتحانمو بگم بهش ... خودش يكي دوبار زنگ زد و بابا گوشي رو برداشت و اونم قطع كرد ... خلاصه غروب بود كه بهش زنگ زدم و كمي حرف زديم ...

نميدونستم كه با دادنه كنكور شرايط خونه كاملا عوض ميشه و مامان و بابا هر چي دق و دلي از اين دو سال دارن سرم در ميارن ! نميدونستم كه تا الان اگه مراعات ميكردن و هيچي نميگفتن فقط به خاطر كنكور بود و از اين به بعد همه چي فرق ميكنه !!

20 تير اون سال عروسي پسر عمه ام بود و عمو اينا از اصفهان اومده بودن و دو سه روز قبلش اومدن خونه ما ... شب عروسي خيلي بهمون خوش گذشت و موقع برگشت دختر عمو كه تقريبا با من همسنه و خيلي با هم جوريم اومد خونه ما ... دو سه روز بعد از عروسي دانشگاه ب ه ش ^ ت ي يه كلاس هايي گذاشته بود مبني بر معرفي يه سري رشته ها ... و من به اصرار بابا  قرار شد برم . قرار شد دختر عموم هم بياد با من ... اما منو اون دست به يكي كرديم و با دوست جون قرار گذاشتيم ... اون موقع دوست جون كارش عوض شده بود و با همون پيام يه شركت زده بودن حوالي ميدون فر دو $$سي ... روز اول با دختر عموم رفتيم اونجا ... نامزد پيام هم اومده بود و كلي ما رو تحويل گرفتن و كلي از دوست جون برام تعريف كرد ... بهم گفت قدرشو بدون خيلي پسر خوبيه و خيلي هم تو دوست داره ... من كمتر پسري اين جوريي ديده بودم و منو برد تو ابرا ...

درست يادمه كه همون روز خاله مامان با دو تا دختراش ( كه از مامان من بزرگترن اما ازدواج نكردن ) از شهر مامان خانومي اومده بودن خونه ما ... وقتي برگشتيم اونا هم بودن و بابا كمي سوال كرد از كلاسا و من از خودم يه چيزايي گفتم ...

فرادش هم باز به بهونه همون كلاسا با دختر عمو رفتيم پيش دوست جون ...

همون شب زن عمو بزرگه كه چند سال بود مريض بود فوت كرد ... فرداش مامان اينا رفتن تشيع و ما خونه بوديم و من چند ساعت با دوست جون حرف زدم ... روز هفتمش هم باز مامان و بابا صبح رفتن سر خاكش و من از ساعت 8 تا 9:30 يه ريز با دوست جون حرف زدم و تا من قطع كردم مامان كليد انداخت تو در و اون روز ورق زندگيه من برگشت ... بابا خيلي عصباني بود گفت كسي به تلفن دست نزنه من كار دارم و من دل تويه دلم نبود كه روي رديال شماره دوست جونه ... دختر عموم گفت عمو من يه زنگ به مامانم بزنم و بابا يهو داد بيداد كرد كه از وقتي ما رفتيم تلفن خونه اشغاله و از اين حرفا ... گفت امروز ميرم پرينت خونه رو ميگرم و تكليف تو ( يعني من ) رو معلوم ميكنم و بعد با عصبانيت از خونه رفت بيرون ... چه قدر من و خواهري و دختر عمو گريه كرديم و مامان چه قدر با من دعوا كرد كه خودت كردي و نبايد ميكردي ...

از اون روز دائما تو خونه دعوا بود اما من دلم به دوست جونم خوش بود ... ميدونستم كه از اين پسرهاي الكي نيست ... بهش اطمينان داشتم و ميدونستم كه منو تنها نميزاره ... مهمتر از همه اينكه عاشقش بودم ...

يه روز تو همون تابستون منو دختر عمو گفتيم ميخوايم بريم استخر و مامان مارو برد رسوند ... به محض رفتن مامان ما رفتيم گل فروشي و يه سبد گل خوشگل خريديم و آژانس گرفتيم و رفتيم دفتر دوست جون ... يكساعتي پيش هم بوديم و بعد دوست جون ما رو با آژانس رسوند دم استخر كه قرار بود مامان دوباره بياد دنبال ما و خودش رفت ...

چه روزهايي بود و من چه قدر كله ام داغ بود ... با همه ي مشكلات و دعواهايي كه تو خونه داشتم باز براي دوست جون هر كاري ميكردم ... اون سال رفتيم مشهد و دختر عمو هم باهامون اومد و من تو 4 روزي كه مشهد بوديم فقط يه بار به دوست جون حرف زدم ... چه قدر از اما رضا خواستم و دعا كردم كه همه چي درست بشه ... دوهفته بعدش هم با مامان و خواهري و دختر عمو رفتيم اصفهان و يه هفته مونديم و من تو اون يه هفته دو بار از تلفن خونه راه دور به دوست جون زنگ زدم و هر بار يه ساعت و خورده ايي حرف زدم و چه قدر پول دادم !! از اصفهان براش يه جعبه كوچيك خاتم كاري خريدم و دادمش به دختر عمو بزرگه و قرار شد اون يه بسته گز و پولكي هم بخره و با پست پيشتاز بفرسته دم خونه خواهر كوچيكه دوست جون كه حالا از همه چي خبر داشت و من حتي شوهرش رو هم يكي دوبار ديده بودم ... و بعد ها فهميدم شوهرش چه قدر از من تعريف كرده و كلي خواهر شوهر كوچيكه نديده عاشق من شده !!

اوايل شهريور بود كه نتايج كنكور آزاد اومد ... تو رشته ايي كه قبول شده بودم رو دوست نداشتم ... چه قدر گريه كردم و مامان چه قدر سركوفت زد كه اون موقع كه دوستات داشتن درس ميخوندن تو حواست جاي ديگه بود و من چه قدر از اين حرفش غصه خوردم ...

اواسط شهريور بود كه دختر عموم برگشت اصفهان ... و يكي دو روز بعد نتايج سراسري هم اومد و من تو يه رشته نه بد و نه خوب قبول شده بودم ...

از اول مهرماه كه كلاس ها شروع شد دوباره همه چي هم عوض شد ...

--------------------------------

** دوست جونيا اگه خسته ميشين از اين همه ريز نوشتن بهم بگين تا اگه بشه كمترش كنم ... البته علت اصلي اينكه ميخوام خودم همه چي يادم بمونه ... شرمنده اگه خسته ميشين ...

** لوسي منگولا جون من آدرس جديدت رو گم كردم تو هم كه ديگه سري نميزني ... خانمي آدرس جديدت رو دوباره بهم بده لطفا ...

** دوست جونيا راستي كسي از دانمار**ك چيزي ميدونه ؟؟ يه پيشنهاد هايي در موردش بهمون شده اما ما دودليم ... نميدونم البته همسري موافقه و ميگه مهم رفتنه و اگه اين طوريي كه اين وكيل ميگه باشه شرايط خوبي داره ... اگه چيزي ميدونين ممنون ميشم كه بهم بگين ...

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 9:56 توسط دخملي| |

اوضاع احوال خونه هم چنان نابسامانه ... نميدونم چرا هر چي كار ميكنيم باز كار هست ... دلم ميخواد يه روز عصري برم خونه و ببينم كه همه جا مرتبه و من هيچ كاري براي انجام دادن ندارم ...

ديشب با همسري يه چيزي حدود نيم ساعت روي تخت جلوي پنجره اتاق نشسته بوديم و هر دو از سكوت و هواي خوب و باد ملايمي كه ميومد لذت ميبرديم ... هيچ كدوم دلمون نميخواست كه سكوت رو بشكنيم ! هر دومون بهش احتياج داشتيم !

-------------------------------------

از كار كردن ( به قول عسلي عزيزم ) آدم شوهرا همين بس كه گردي روي اجاق گازم گم شده ! همون سياه گردا ( اسمش نميدونم چيه !! )

روز اثاث كشي پدر شوهري اومده بود كه هواسش به كارگرا باشه ... كارگره اومد گير داد كه بايد روي گاز خالي باشه ... گفتم چسب گفت نه ! پدر شوهري گفت من جمع ميكنم رويه گازت رو ... و جمع كردن همانا و گم شدن كليه متعلقات همان !

نتيجه اينكه ما الان گاز نداريم هر چي هم ازش ميپرسيم كجا گذاشتين ميگه تو اون سطله ! آخه من كه سطلي نداشتم ... و في الواقع آشپزخونه تعطيل و كركره اش هم پايين مي باشد !

---------------------------------------

مدت هاست كه دنبال خريدن يه عينك آفتابيم ... عينك هاي قبليمو ديگه دوست ندارم ... ( من آخه عشق عينك آفتابيم ) ديشب رفتيم سمت خودمون يه دوري زديم اما قيمت ها بسيار نجومي بود ! يه دونه كه من خوشم بود و فك كنم از همه ارزون تر بود گفت 185 البته مارك شا**نل بود اما خوب خيلي گرون !!

شما جايي رو سراغ دارين كه هم عينك هاش خوب باشه و هم قيمت هاش مثلا حدود 50 تومان ... اگه راهنمائيم كنين ممنونتون ميشم يه دينا ...

يه راهنمائي ديگه هم ميخوام لطفا ... وكيل خوب براي مهاجرت به استراليا اگه سراغ دارين بهم معرفي كنين ...

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:42 توسط دخملي| |


Design By : Night Skin