|
عجيب هواي اين روزا رو دوست دارم ... احساس ميكنم زنده ميشم ، تازه ميشم ، انرژي ميگيرم ... خيلي از كارهاي عقب موندمو دوست دارم انجام بدم ... دوست دارم همش بيرون باشم و تا ميتونم ريه هامو پر از هواي اين روزا كنم ... خواهري ميگه از اين مدل هوا دلم عجيب ميگيره ! اما نميدونم چرا من پر از انرژي ميشم ؟!!! -------------------- يكي از دوست داشتني هام تو اين هوا و البته هر هوايي ! تجري ش گرديه ... چيزي كه هيچ وقت ازش خسته نميشم ... شنبه ايي زودتر از شركت زدم بيرون ... با همسري رفتيم تجريش ... خيلي خيلي بهم مزه داد ... به خصوص كه صاحب يك جفت كفش جيگولي ، يك عدد مانتو شالي نارنجي ، يك جفت گوشواره نگيني صورتي شدم ! از بازارش هم سبزي خوردن و تره فرنگي خريدم ... ( اگه دوباره مورد اتهام قرار نميگيرم (!) ميخوام بگم كه تره فرنگي عاليه ، طعم و بوي عطرش محشره ! حتما امتحان كنيد ... ) البته همه اينا به شرطي خوبه كه همسري تون يه كيف سنگين پر از مدارك و دسته چك و به قول خودش چيزاي مهم ، نداشته باشه كه نتونه توي صندوق ماشين بزاره و براي همين شبش گردن درد بگيره ... -------------------- جمعه مهمون داشتيم ... يعني ما كه نه ! مامان اينا ، ما خودمون هم مهمون بوديم ... عمه اينا اومده بودن ( من فقط يه دونه عمه ندارم ها ، 3 تا دارم ، اما الان يه اتفاقايي افتاده كه فقط با اين عمه رفت و آمد داريم ، شايد يه باري نوشتم ... ) خوش گذشت ... خبر خوبش اين بود كه پسر عمه ام در حال تصميم گيري براي رفتن به است را ليا است ... من و همسري خيلي تشويقش كرديم ... به همسري گفتم اگه اون بره من هم از اين دو دلي درميام و سريع اوكي ميدم ! احساس ميكنم اگه با يه نفر همراه باشيم خيلي بهتره ! هر چند كه دوستامون هستن اما خوب هيچي فاميل نميشه ... اين پسر عمه ي منم خيلي بچه با معرفت و مهربونيه ... به هر حال تا خدا چي بخواد ! -------------------- * ديشب تا صبح خواب مي ديدم با خواهر شوهر دوميه دعوام شده ... هر چيزي كه ازش تو دلم بود رو گفتم ... خيلي مزه داد ! خوبيش اين بود كه مادر شوهري هم همش طرف من بود ! خوب آخه واقعا هم حق با من بود !! ** راستي گفته بودم يه عينك آفتابي خوشگل خريدم ؟! فك كنم نگفته بودم ! تو پست بعدي عكس همه ي خريدهامو ميزارم ... *** به يه بازي وبلاگي هم از طرف چند تا از دوست جونيا دعوت شدم : امممم خوب نميدونم ، خيلي ها رو دوست دارم كه از نزديك ببينم ... خوب عكس خيلي هاتون رو هم ديدم ... اما اگه بخوام بگم يكي دلي عزيزم ، آزي جون و ساره جون رو دوست دارم كه ببينم ... ( خوب بقيه دوستان رو يا ديدم يا عكسشون رو ديدم ) اين سه نفر رو هم چون ميخوام ببينم چه قدر به تصور ذهني ام نزديك هستن ! اما بازم ميگم همه ي اونايي رو كه نديدم دوست دارم كه ببينم ... ٢ - اسم ٣ تا وبلاگی که احیانا باعث عوض شدن تفکرات شما یا بیشتر فکر
کردنتون درمورد مسائل یا یاد گرفتن درسهایی از زندگی شدن رو هم
بنویسین.البته اینم با علتهاش. خوب صادقانه بگم ، وبلاگ طنين و عسلي خيلي خيلي روي من تاثير گذاشت ، باعث شد كه خيلي از بدي هاي زندگي رو نبينم ... خيلي از مشكلات رو ناديده و كوچيك بگيرم ... واقعا باعث شد كه ديدمو به زندگي عوض كنم ... باعث شد كه با همسري از لحظه لحظه زندگيم لذت ببرم !! ٣ - اسم ٣ تا از محبوبترین وبلاگهایی که خواننده خاموششون هستین و حتما مرتب بهشون سر میزنین رو هم بنویسین. اصولا جايي خاموش نيستم ... ممكنه گاهي كامنتي نزارم اما براي هميشه خاموش نميمونم ... فك كنم تقريبا همه ي دوستام اين بازي رو انجام دادن اما بقيه همه از طرف من دعوت هستن ... + نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 9:19 توسط دخملي |
دوشنبه ايي دوباره رفتيم منزل مادر شوهر ... من دراز كشيده بودم و در حال چرت بودم كه موبايل همسري زنگ خورد ... خواهر شوهري كوچيكه بود ... يه چيزي انگار داشته ميگفت و همسري با التماس به من نگاه ميكرد ... نميدونم چرا ترسيدم ... گفتم چي شده ؟ گفت هيچي ... بعد گفت گوشي گوشي ... تلفنو گرفت سمته من ... گفت خواهري ميگه گوسفند كشتيم ، شب بياين اونجا كباب ميخوايم درست كنيم ... همسري هم گفت تو بهشون بگو نه ! دوست ندارم بريم !! منم بعد از احوال پرسي گفتم اگه همسري حالشو داشت ميايم ... قطع كردم ... گفتم حالا در طول تاريخ بشريت يه بار خانواده ات ياد ما هم كردن !! چرا نريم ؟ گفت آخه اين همه راه ؟! گفتم پاشو تنبلي هم نكن ... رفتيم ، دل و جيگر خورديم و كباب چنجه و كباب ترش ! البته چون به كباب ترششون رب انار شيرين زده بودن بيشتر شده بود كباب شيرين تا ترش !! اما شب خوبي بود ... گفتيم ... خنديديم ... كلا تازگي ها با خانواده همسري بهم خوش مي گذره ... هم قلق (؟) اونا دست من اومده و لابد هم ماله من دسته اونا ! ------------------ ديشب يه مهمون عزيز داشتيم ... خواهري اومده بود خونمون ... خيلي خيلي خوش گذشت بهمون ... شام يه جوجه مشتي همسري درست كرد ... منم سوپ گذاشته بودم ... خواهري قسم خورده بود كه اگه چند جور غذا درست كنم ديگه نمياد خونمون ! بعد از شام هم يه قليون مشتي ، يه عالمه هندونه ، ميوه ، پفك ، ماء الشعي ر خنكككك حسابي چسبيد ... نشسته بوديم قليون ميكشيديم و ماء الشع ير با شيشه ميخورديم ، خواهري ميگفت به به بساط عرق و ورق و قليون ! خيلي خوش گذشت به هر سه تامون ! ------------------ موهامو هم رنگ كردم ... يه رنگ تيره ... خانومه آرايشگر گفت يه چيزي بين نسكافه ايي تيره تيره و شكلاتي برات گذاشتم ... خوش رنگ شده ... خودم كه خيلي دوست دارم ... همسري و خواهري هم خيلي تعريف كردن ... كلا موي تيره خيلي به من بيشتر مياد اما نميدونم چرا هي روشنش ميكنم ؟!!!! ------------------ خوب ! طبق قول اينم دستور جوجه چيني ... اول بايد خميرشو درست كنين ... يه دونه تخم مرغ رو زرده و سفيده با نمك و يكمي فلفل و يه ذره آويشن خوب هم بزنين ... بعد يك تا يك و نيم پيمونه آرد سفيد اضافه كنين ... تو دستورش تو كتاب آشپزي ها نوشته شير اما من ماء الشعير ميريزم ( دوسته بابا كه رستوران داره گفت ) حدود دو سوم پيمونه اما باز بايد هم بزنيد تا غلظتش دستتون بياد ... نه خيلي سفت باشه نه خيلي شل ... مثله يه ماست سفت و چكيده ... بعد هم نصف قاشق چاي خوري جوش شيرين اضافه كنين ... مرغ ها رو كه خورد كردين ( بستگي به سليقه تون داره ، ميشه خلالي باشه يا هر شكل ديگه فقط بايد نازك باشه كه بپزه ، حتما هم بايد سينه مرغ باشه ) بريزين تو خمير و هم بزنين و هر يه تيكه مرغ رو با قاشق جوريي بردارين كه يكمي خمير دورش باشه ... بعد تو روغن داغ با حرارت ملايم سرخ كنين و نوش جان كنين ... نميدونم تو رستوران خانه كو چ ك جوجه چيني خوردين يا نه ... اما اگه خوردين سسش اينه : دو تا قاشق سس + دو تا قاشق ماست + هويج ، خيار شور ، فلفل دلمه و خيار كه خيلي خيلي خيلي ريز شده باشن ... با يكمي نمك و فلفل سياه ... طعمش عالي و محشره ... حتما امتحان كنين ... * اين مقدار خمير تقريبا براي دوسوم يه سينه كامله كه براي دو نفر زياد هم هست ... يعني ما هميشه انقدر سير ميشيم كه از حال ميريم ! ** ماء الشعي ر تون حتما بايد ساده باشه يعني هيچ طعمي نداشته باشه ! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 9:30 توسط دخملي |
ديروز روز خريد بود ... روزاي خريد رو دوست دارم اما خيلي خسته ميشم ... بايد بدو بدو خريد ها رو جابه جا كنم ... يه عالمه چيز ميز خريديم ... من تو ليست خريدم فقط 3-4 چيز نوشته ام اما امان از همسري ! هي هر چي ميبينه برميداره ... پفك ، كيك ، چوب شور ... منم يكمي قاطي ميكنم ... ميگم باباجان هر چي هست كه نبايد برداري !! بعد همسري خودشو لوش ميكنه ... ميگه يعني ديگه برام هيچي نميخري ؟ اين جور موقع هاست كه دلم ميخواد وسط فروشگاه يه ماچه ابدارش كنم !! ميوه هم ميخريم ... بلال هم 6 تا ... با آقاهه هم يكمي بحث ميكنم ... ميگم من 4 تا ميخواستم ... ... همسري زودي شروع به خورد كردن گوشت ها ميكنه ... منم مشغول جه به جايي خريدهام ... مرغ هم ميزارم بيرون تا يخش باز بشه ... همسري كارش تموم شده ... ازش خواهش ميكنم مرغ ها رو هم خلالي كنه ... منم خميرشو درست ميكنم ... نزديكه اذانه ... من تند تند وسايل افطاري رو آماده ميكنم و همسري هم ميز رو ميچينه ... اذان ميگن ... افطار ميكنيم ... همسري مياد تو آشپزخونه ... ميگه من مرغ ها رو سرخ ميكنم ... منم تند تند سسشو اماده ميكنم ... شام ميخوريم ... جوجه چيني با سس مخصوص سر اشپز !! به به ... همسري يه چرتي ميزنه ... ميوه ميچينم تو ظرف ... نارنگي نو برانه خريديم ... 6 تا دونه 2250 تومن !!! اما هوسه ديگه !! خوشمزه است ... خيلي هم ترش نيست ... همسري دوباره ميخوابه ... منم كار كار كار ... خسته ام اما نميدونم چرا هي كارم مياد !! همه جا رو دستمال ميكشم ... زمين رو هم طي ميكشم ... ميخواستم ساعت 10 بخوابم اما نشد ... ساعت 12:15 ميرم تو تخت ... --------------------- شنبه شب براي اولين بار شب خونه مادر شوهري خوابيديم ... اخه همسري ميخواست بره احيا خونه همسايه مادر شوهري ... ساعت 12 رفتيم ... منم تو اتاق سايق همسري جا انداختم و خوابيدم ... يكي دو تا مورد پيش اومد اما خوب قابل چشم پوشي بود ... مثل اينكه باباي همسري اومد رو تخت سابق همسري تو همون اتاقي خوابيد كه من و همسري خوابيده بوديم !!! چه قدر هم مامان همسري حرص خورد اما حريفش نشد !! اما بي خيال ... در كل بد نبود ... سر سحري با برادر شوهري و مادر شوهري خيلي خنديديم ... تازه قليون هم كشيديم ! -------------------- * راستي تا حالا ماست ميوه ايي خوردين ؟ اگه نه حتما امتحانش كنين ... من كه عاشقش ... ديروز براي خودم چند تا هلو و توت فرنگيشو خريدم ... به عنوان دسر خيلي عاليه !! ** فردا احتمالا برم آرايشگاه موهامو رنگ كنم ... احتمالا نسكافه ايي تيره كنم ... دل خودم شرابي ميخواد اما همسري دوست نداره ! ميگه مناسب سن من نيست !! + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 10:22 توسط دخملي |
ديروز ، روز خوبي بود ... با همسري خوابيديم تا 1 !!!!
البته تا سحر نخوابيده بوديم ... بعد از سحر خوابيديم ... خيلي خيلي هم
مزه داد ... بعدش هم با هم باغبوني كرديم ... گلدون هامون رو برديم سلموني
! يه تغيراتي توشون داديم ... اما نميدونم چرا حس% ن يوس فمو ن پژمده شد
... يعني از تازگي دراومد ... همسري ميگه شايد چون جاشو عوض كرديم حالا
دوباره سرحال ميشه ... خدا كنه خوب بشه ! اما به هر حال حس خوب و جالبي بود ... ----------------------- امروز من نميخواستم روزه بگيرم ... همين طوري ... فقط
حسش رو نداشتم ... همسري هم به شدت مريضه و نمي تونست روزه بگيره ... منم
ديگه براي سحر ساعت كوك نكردم ... گفتم بي خيال ! منم يه روز به خودم
استراحت ميدم اما اتفاقي افتاد كه يه حال عجيبي شدم ! ديشب بابا گفت ما سحر بيدار نميشيم ... شام دير خورديم
ديگه سحري نميخوريم ... آخه بابا بعضي وقتا سحرا به ما زنگ ميزنه ...
البته بعضي وقتا !! اما امروز ساعت 4:50 دقيقه زنگ زد ... گفت بابايي خواب
نمونين ... منم خواب بودم حال نداشتم كه بگم روزه نميگيريم ، گفتم بيدارم ... اما دوباره
ساعت 4:55 زنگ زد كه بابايي بيداري ؟!! اصلا يه حال عجيبي شدم ---------------- همسري مريضه ... خيلي بد سرما خورده ... چهارشنبه رفتيم
دكتر و دو تا پني صيلين زد ... خيلي هم بهتر شد اما نميدونم چرا از ديشب
بعد از افطار حالش خيلي بد شد ... سرفه هاي شديد ... خيلي براش ناراحت شدم
... همسري جون تو رو خدا زدوتر خوب بشو ... ---------------- صبح براي همسري شير و عسل درست كردم ... براي گلو درد
خيلي خوبه ... خداي نكرده اگه يه روز گلو درد داشتين ، امتحان كنين ... تو
شير گرم يه قاشق عسل ... بعد هم چند تا دونه لقمه كوچولو نون و پنير و
گردو درست كردم ... همسري هي خورد هي گفت به به چه صبحونه ايي ... دستت
درد نكنه ... خيلي كف ( كيف ) داد !! ---------------- پنج شنبه داشتم جايي ميرفتم ... سوار اتوبوس بخش خصوصي
بودم ... يه خانومه نشسته بود با بچه اش ... يه پسر بچه 4-5 ساله ... هر
كدوم رو يه صندلي ... خانومه چادري هم بود و يه مفاتيح هم دستش بود و هي
تند تند ميخوند ... موقع پياده شدن جلويه من بود ... يه دونه كرايه داد ...
منم كه رك ! لجم گرفت خيلي خيلي ... صداش كردم گفتم همه ي دين يعني خلاصه
شده تو چادر و يه مفاتيح ؟!! دزدي فقط از ديوار مردم بالا رفتن نيست كه !
اينم دزديه ... گفت وا !!! بچه من همش 5 سالشه ! گفتم به هرحال يه
صندلي كه گرفته بود ... گفت آهان پس از اينكه تو !! وايساده بودي و بچه من
نشسته بود حرصت گرفته !!! نميدونستم ديگه چي بهش بگم ... فقط گفتم برات متاسفم !! ------------------ ديروز تو تي وي داشت يه مصاحبه زنده نشون ميداد ... از
خانومه پرسيد ديشب شب قدر از خدا چي خواستين ؟ گفت به خدا گفتم اي خدا !
امشب يه حالي به ما بده !!! چرا بعضي ها نميفهمن چي ميگن ؟!!!!!! ----------------- خيلي قاطي نوشتم ، ببخشيد ! + نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 10:35 توسط دخملي |
ساناز عزيزم منو به بازي دعوت كرده و نميدونه با اين كارش چه قدر زياد خوشحالم كرده !! اولین چیزی که با دیدن یا شنیدن کلمات زیر به ذهن من میرسه چيه ؟! دریا: آرامش ( البته كمتر جايي ميشه رفت لب دريا و آرامش داشت ! ) قهوه: شب و سكوت ( عاشق خوردن قهوه ساعت 12 شب به بعد هستم ، در حاليه كه كتاب ميخونم ) غرور : يه مقداريش لازمه ! مدرسه : يه عالمه خاطرات شيرين و گاها استرس ... دفتر مدیر: دوران دبستان و راهنمايي وحشت ! اما دبيرستان صفا سيتي !!! ( از بس كه مديرمون ماه بود ! خانوم بود ! كيف ميكرديم وقتي ميرفتيم پيشش ! ) آب گوشت: چمدون !! ( اولين باري كه تو عمرم آبگوشت خوردم ، روزي بود كه با مامان و بابا و همسري از صبح رفته بوديم دنبال يه سري كارامونو ساعت 4 برگشتيم ، مامان هم آبگوشت درست كرده بود و به اصرار همسري خوردم !! اون روز چمدون هامون رو خريديم ...) قرمه سبزی: عشقه !! به خصوص با سبزي خوردن و ماست ! ریاضی: هميشه ازش فراري بودم ! ( چه جوريي رفتم رشته رياضي خدا داند ! ) آهنگ: دوست دارم اما نه هر چيزي ... سليقه ام يكمي با هم سن و سالام تو اين زمينه متفاوته ! آهنگهاي آروم و موسيقي سنتي دوست دارم نه دوپس دوپس ! ماه رمضون: يه احساس خاص ! يه جور حس نزديكي ... استخر: تابستون ... بعدش هم يه خواب حسابي ... روزنامه: بابام ... هميشه شبا بابام در حال خوندن روزنامه بوده و هست ! کودکی: بي خيالي ... خيالبافي ... دل خوشي ها الكي ! قزوین: كله پاچه ... ( چند بار كله پاچه ي خوشمزه ايي خوردم ) دروغ: خيلي از شنيدنش بدم مياد ... كسي هم كه بهم دروغ ميگه سريع ميفهمم !! لیسانس : بي ارزش ! فوتبال: هيچ وقت دوست نداشتم ... قانون: حداقل اينجا كه ظالم پروري و مرد سالارانه ! البته تو بيشتر موارد اصلا وجود نداره !! پرواز: هميشه دوست داشتم ... البته نه با هواپيما ! دوست دارم با چتر بپرم يا با پاراگلا يد ر ... اشک: خيلي اهلش نيستم ... يعني نميتونم ... وقتايي كه ناراحتم اشكم خشك ميشه ... ازدواج: آرامش ( البته به شرطي كه هر دو طرف خوب باشن و مشكل حادي نداشته باشن ...) وبلاگ: يه دنياي پيچيده ... اسما مجازي اما براي من واقعي ... شب: آرامش و سكوت ... عاشق شبم ... زندگی: نميدونم ... خوب ... بد ... كوتاه ... بلند ... فقط ميشه گفت اعتباري بهش نيست ... همين ! عشق: اگه واقعي باشه يعني آرامش ، با همه ي دلهره و ها و استرس هاش قشنگه !! هلو:قبلا عاشقش بودم اما الان ؟؟؟؟؟!!!!!! تحصیل: خيلي اهميتي نداره ... شعور آدما و دركشون به نظرم مهم تره !! خارج: كشور بزرگ خارج : ديييييييي ... نميدونم ... خواب: عاشقشم ... به خصوص تا لنگه ظهر ! دوست دارم شبا بيدار باشم تا 3-4 بعد بخوابم تا ظهر ( اصولا از صبح تا ظهر متنفرم !! به خصوص اگه خونه باشم و تنها ! ) اینترنت : اعتياد !! مجلس: نميدونم چي بگم !! سال ۸۸: جداي از مسلائل اخير ، سال نسبتا خوبي برام بوده ... چند تا اتفاق خوب و مهم كه منتظرشون بودم افتاده ... خدا كنه كه تا آخرش خوب بمونه ... کلم پلو : به به ... با سالاد شيرازي ، چه شود !! کتاب: هميشه دوستش داشتم و دارم ... ---------------- منم بهناز جون ، هليا جون ، دلي جون ، غزل جون ، الهه جون ، ندا جون ، آلما جون ، گلي جون و عسلي جون رو دعوت ميكنم ... البته همه تون دعوتين ها ! بدوين تنبلي هم نكنين !! + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 10:26 توسط دخملي |
بازم امروز يه سومين سالگرد ديگه ! چه قدر زود ميگذره ها همسري ! انگار همين ديروز بود كه صبح بلند شدم رفتم آرايشگاه ... گفتم بهش فشن نميخوام ... درستم كرد ... موهاي دو روزه مش شده ام رو فرفري كرد ... آرايش صورتي ... لباس صورتي ... دسته گل صورتي كه خودم يهويي با مشقت درستش كردم ... تو با كت و شلوار كرم رنگ ... ماشين سفيد ... آتليه ... باغ ... يه عالمه عكس ... سيب زميني سرخ كرده ... ريختن سس درست روي سينه ي لباسم ... خنديديم ... يه جشن مفصل ... يه عالمه رقص و شادي ... تا ساعت 2 شب ... و نامزدي رسمي من و تو ! ميگما همسري من و تو چه قد تو شهريور مناسبت داريم !! --------------------- امروز تولد شناسنامه ايي همسري هم هست ... تولدت مبارك عزيزم ! -------------------- راستي يادم رفته بودم بگم ... امشب خيلي خيلي التماس دعا دارم ... منو يادتون نره تو رو خدا ... + نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 9:11 توسط دخملي |
پست چي 3 بار در نميز ند ... به نظرم يكي از مزخرف ترين فيلم هايي بود كه تا حالا ديدم ... اصلا خوشم نيومد ... هيچ معني و مفهومي نداشت ... يعني من كه هيچي دستگيرم نشد ... تخيل خوبه اما بعضي وقتا بعضي تخيل ها خيلي خيلي ديگه تخيلي هستن و بي مفهوم !تمام 1/40 دقيقه ي كه تو سينما بوديم فك ميكردم اگه خونه بوديم هزار تا كار انجام داده بودم ! حالا خوبه كه بليطش حداقل نيم بها بود واقعا ديگه خيلي خيلي بيشتر حرصم در ميومد ! اما زمان طبقه سوم و طرز حرف زدن طبقه دوم رو دوست داشتم ... منو برد به همون ارزوي قديمي كه هميشه دلم ميخواسته تو زمان قاجار باشم ... به هر حال ! اگه كسي از شماها ديده و چيزي از مضمون فيلم دستگيرش شده لطفا بياد و براي من هم توضيح بده ... ممنون ... ---------------------- ديشب افطار كه خوب خونه بوديم و يه چيزهايي خورديم ... براي شام هم كشك بادمجون درست كرده بودم كه تقريبا همون طوري درسته گذاشتمش تو يخچال ! آخه امسال عادت شام خوردن از سرمون افتاده ، به همون نون و پنير افطار و گاها سوپ اكتفا ميكنيم ... آآآماااااا از سينما كه اومديم بيرون همسري گفت يه چيزي بخوريم ؟ منم فك كردم منظورش از يه چيزي مثلا آب ميوه ايي بستني چيزي باشه اما ديدم نه خير ! همسري رفت جلوي ساندويچي محبوب بنده ! (دونر كباب بهاران ، اگه تا حالا نرفتين حتما برين ) ايستاد و دو تا ساندويچ خريد و رفتيم يه پاركي تو نياوران كه ازش يه عالمه خاطره داريم و نشستيم و خورديم و خنديديم ... خوش گذشت ... هوا هم حسابي خنك بود ... يعني همسري با تي شرت دستاش يخ كرده بود ! اين شبا پارك رو از دست ندين هواش عاليه !! ---------------------- راستي يادم رفته بود بگم ! جمعه يكي از حوادث نادر قرن اتفاق افتاده ! همسري خوابيد تاااااااااااا 12 ظهر !! من كه رسما داشتم شاخ در مي آوردم ! همسري تا حالا بيشترين زماني كه خوابيده تا 9 بوده اونم به زور من ! جمعه ايي هي نگاش ميكردم ببينم حالش خوبه !!! + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 9:29 توسط دخملي |
خيلي روزه قشنگيه امروز ... يه روزه پر از خاطره ... يه روز پر از عشق ... لحظه لحظه ي امروز منو ميبره به قديم ترها ... گاهي دلم ميخواد ميشد برگرديم به اون زمان ، گاهي هم فكر ميكنم كه نه ! لحظه لحظه زندگيمو دوست دارم و از اين تنهايي دونفره مون !! لذت مي برم ... از آرامشي كه از زندگي در كنار همسر سراسر گذشت و مهربونم دارم لذت ميبرم ... از همه لحظه هاي قشنگي كه برام ميسازه لذت ميبرم ... امروز سومين سالگرد عقدمونه ... چه روز پر از استرسي بود ... يه سفره عقد كوچيك تو خونه ... از محضر بدم ميومد ! يه لباس طلائي ... يه آرايش ملايم ... يه مدل موي باز و شيك ... چند تا از دوستام ... مامان بزرگا و بابابزرگ از طرف ما و خواهر هاي همسري از طرف اونا ... يه سفره عقد كوچيك با سليقه من و خواهري و خواهر شوهري كوچيكه ... انصافا هم قشنگ ! و شب ، بعد از رفتن مهمونا يه گريه حسابي تو بغل همسري ! چه شبي بود و چه حس هاي نابي ... حس هايي كه ديگه هيچ وقت تكرار نميشن ! خدايا شكرت ... ------------------- دخملي خواهر شوهري پنج شنبه 8 صبح به دنيا اومد ... خيلي ناس و مموشيه ... يه صورت گرد با يه سر كوچولو و يه عالمه موي مشكي پركلاغي با چشماي درشت و كمي روشن ... همه ميگفتن چشماش مثل همسريه هم درشته و هم روشن !! خواهر شوهري از رفتنم خيلي خوشحال شد ... خيلي ازم تشكر كرد ... شوهريش هم همين طور ... گفتم وظيفه بود گفت نه ! همش لطف بود ... -------------------- از پنج شنبه تا حالا يه حسه مادرانه كه فك كنم ته ته قلبم بوده بيدار شده ... البته ميدونم كه موقتيه ! اما حس جالبيه ! همسري هم هي سربه سرم ميزاره ميگه بريم از مغازه بچه فروشي ! يه بچه بخريم ... يه دختر تپل و خوشگل ... ميگم نه ! زشت باشه كه تو دوستش نداشته باشي ... فقط منو دوست داشته باشي !! -------------------- اين شبا هواي بيرون عاليه ... ما پنج شنبه مامان اينا رو مهمون كرديم فرحزاد ... چند تا مناسبت داشتيم ... سالگرد ازدواج ، خريدن خونه و به دنيا اومدن خواهر زاده همسري !! همه رو يكي كرديم ... البته بماند كه پولش همچين يكي هم نبود ... اساسي بود !! + نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 9:28 توسط دخملي |
يه چند وقتي بود با خواهري يكمي ميونه مون به هم خورده بود ... خوب من ميفهمم كه الان تو سن حساسيه و دغدغه هاي خودشو داره ... هميشه سعي ميكردم كه تا جائي كه ميتونم مراعاتش رو بكنم ... اما دوشنبه ايي سر يه چيز خيلي كوچولو بحث كرديم و هر دو عينه بچه ها قهر ... ديروز كه رسيدم خونه تو خواب و بيداري بودم كه خواهري بهم زنگ زد ... ازم عذر خواهي كرد و با هم يه عالمه حرف هاي منطقي زديم ... كدورت ها برطرف شد ... خوشحالم ... بعد هم خواهري اومد دنبالم كه بريم خونه مامان اينا ... دست فرمونش ديگه عالي شده ! مامان ميخواست ماشين رو ببره كارواش كه من و خواهري نزاشتيم و گفتيم بريم خودمون بشوريم كه يه آب بازي هم بكنيم ... خدائيش هم به هر سه تامون مزه داد ! اخه مامان هم دلش طاقت نياورد و اومد ... شب هم من و خواهري و همسري فال قهوه گرفتيم ... كلي خنديديم ... كلي هم جدي گرفتيم !! همسري هم عينه بچه ها هي ميگفت اول فنجونه من ! اول ماله من ! ميترسيد بمونه آخر فالش خراب بشه !! ------------------------- فردا صبح ساعت 6 خواهر شوهري كوچيكه بايد بره بيمارستان براي زايمان ... ديروز بعد از سحر كه ميخواستيم بخوابيم همسري بهم گفت كه براش نگرانه ... گفت كه نميدونه چرا انقدر دلش شور ميزنه و ميترسه يه اتفاقي بيفته ... بغلش كردم ... دلداريش دادم ... گفتم نه عزيزم ... اين چه فكرائيه ! چرا اصلا اين طوري فك ميكني ؟! سعي كردم آرومش كنم ... حالا ديشب ميگه ميخوام فردا برم بيمارستان ... دروغ چرا ! خيلي حرصم گرفت ! تو دل خودم گفتم دليلي براي اين كار نيست ... كلا خواهر هاي همسري خيلي خيلي بي احساس و سردن غير از همين كوچيكه ... پيش خودم فك كردم كه هيچ كدوم از خواهر هاش نميرن و اون وقت همسريه من ميخواد بره ! اما دلم نيومد بگم كه نره ! تو دلم گفتم بالاخره كه خواهرشه ! اما حس خوبي از اين كارش ندارم ! اسم اين بدجنسيه ؟! انقدر هم كه هي ميگه خانمي چرا اينقدر براش نگرانم ، من رو هم نگران كرده ... سحري همش تپش قلب داشتم ... هي ميگفتم خدايا اتفاقي براش نيوفته حالا ديشب خودم بهش پيشنهاد دادم اگه دوست داري با هم بريم بيمارستان ... فك كردم اگه يه روز اين شرايط براي خواهر من باشه حتما همسري خودش داوطلبانه مياد ... به اين فك نكردم كه شايد خواهر هاش مثل خواهر من مهربون نباشن ... شايد خيلي كارا براي ما نكرده باشن ... به اين فك كردم كه همسري براي من و خانواده ام هميشه همه كار با دل و جون كرده ... شايد بهتر باشه بعضي وقتا ديدمون رو عوض كنيم ...نميدونم حرف درستي زدم بهش يا نه ؟!! دوستام همسري منظورش اينه كه صبح كه قراره خواهرش رو ببرن براي زايمان بره ! نه براي عيادت ! براي عيادتش كه حتما خودم هم ميرم ... همسري دلش طاقت نمياره ميخواد وقتي ميبرنش تو اتاق زايمان بيمارستان باشه ! فك كنم بد گفتم ... --------------------- بابا امروز مياد ... خيلي خيلي خوشحالم ... دلم ديگه براش خيلي تنگ شده ... براي عصر شدن و ديدنش لحظه شماري ميكنم ... --------------------- امروز ما سحري صبحانه خورديم ... يعني نون و پنير و گردو و حلوا ارده و چايي ... به من كه خيلي مزه داد ... خيلي بيشتر از غداي برنجي ... الان هم حالم خيلي بهتره ... + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 9:27 توسط دخملي |
ديروز مريض بودم ... يعني بر ميگرده به شنبه صبح ... سحر كه از خواب بيدار شديم ديدم يه چيزايي مثل كهير زدم ... اما من تا حالا سابقه چنين چيزي نداشتم ... يه دونه آنتي هيستا مي ن خوردم و خوابيدم ... در طول روز هم بهتر شدم ... اما ! عصري تمام تنم مثل مخمل شده بود ... تو گوشم و چشمم و حتي گلوم ... به مامان زنگ زدم و گفت حتما برو دكتر ... بعد از افطار رفتيم دكتر ... من دارم عينه يه گوله آتيش مي سوزم ، دكتر تا دلت بخواد بي خيال و خونسرد !! بهش ميگم من خيلي سوزش و خارش دارم ! به همسري ميگه چه قدر خانومتون نازززززززززز داره !! نتيجه اش هم شد دو تا آمپول و دو تا بسته قرص و يه مرخصي استعلاجيه زوري !! ميگم دكتر من فردا سر كار ميتونم برم ؟! ميگه آره بابا دو ساعت ديگه اينا خوب ميشن ! گفتم اما من نميخوام برم ! گفت باشه اگه اين طوريه برات مرخصي ميدم ... الحق كه مرخصيه خيلي خيلي خوب و به جايي بود ! صبح خوابيدم تاااااااااااااا 1:15 !! بعدش هم يه عالمه كوزتينگ كردم ! زبون روزه ... گشنه و تشنه ... اما خيلي خوشم اومد ... يه جاهايي نهفته و پنهاني ... مثل كشوهاي آشپزخونه ... جاي ادويه ها ... داخل يخچال و يه گردگيري حسابي ... خلاصه كه خيلي خيلي چسبيد ... كهيرهاي مهربون ممنون !! ----------------------- من نميدونم اين جريانات مادر شوهر و خواهر شوهر كي مي خواد تموم بشه آخه !! روز جمعه يه سر رفتيم خونه مادر شوهري كه خواهر شوهر كوچيكه زنگ زد و گوشي رو گرفت با من هم صحبت كنه ! گفت عروس چي شد تو قرار بود جمعه اول ماه رمضون ما رو دعوت كني ؟! ( حالا با كي قرار گذاشته بودن بماند !! ) گفتم آخه ما فك كرديم شما پا به ماه هستين سخته باشه ... گفت نه ... گفتم باشه پس من هماهنگ ميكنم تماس ميگيرم باهاتون ... گفت پس به مامان اينا و خواهر سومي هم بگو و من هم گفتم حتما ! بماند كه چه قدر با همسري كلنجار رفتم تا راضي شد كه دعوتشون كنم ... ميگفت نميخواد ... ميگفت خيلي از همه شون دلخورم ! منم گفتم عزيزم حالا خودشون ميگن و نميشه ! بالاخره راضيش كردم براي سه شنبه ... ديروز زنگ زدم اول به مادر شوهري ... گفت زايمان خواهر شوهري پنج شنبه است ... گفتم من ميخواستم بگم سه شنبه تشريف بيارين اينجا ، خواهر شوهري ميتونه ؟! گفت آره ! چرا نتونه ؟! چي كار داره مگه ؟! گفتم باشه پس من منتظرتونم ... به بقيه هم زنگ ميزنم ... گذشت تا دمه افطار كه زنگ زدم ببينيم همسري كجاست ! ديدم قاطي پاتيه ! ميگه من به شما گفتم دعوت نكن ! ميگم چي شده مگه ؟! ميگه مامان زنگ زده ميگه خواهر شوهر كوچيكه گفته من نميتونم بيام ! آخه روزاي آخره ميترسم ... از بابا هم خجالت ميكشم !! حالا چرا از اول فكراشو نكرده بود الله و اعلم !! همسري هم داد و بيدادشو گذاشته بود ! چرا اينا اين طوري ميكنن ! اين دفعه دومه كه ميگن ميخوايم بيايم خونه تون و من كه دعوت ميكنم رد ميكنن!! اگه يكي با خودشون اين كارو كنه چي ميشه ؟!!! ------------------------- دوست جونيا بابا غذاي دستپخته همسري پيتزائه ديگه !!! معلوم نيست خداييش ؟! + نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 9:39 توسط دخملي |
86/6/6 ...ساعت 6:30 بيدار ميشيم من و مامان ... به زور دو تا لقمه صبحانه ميخورم ... مامان از زير قران ردم ميكنه ... بغض ميكنم ... بغض خونه ايي كه دارم ازش ميام بيرون و ديگه بر نميگردم !!! ساعت 7 صبح ... ميرم آرايشگاه ... با مامام ميرم چون همسري خونه شون از ما خيلي دوره ... مامان ميگه بهش بگو نياد ! فرقي نميكنه ... اون بچه بخواد بياد كلي تو راهه ... ميرسيم ... دو تا عروس ديگه به جز من ! آرايشگرم اول منو صدا ميكنه ... ميرم زير دستش براي آرايش صورت ... 7:30 شروع ميكنه و تا 9:30 طول ميكشه ... خودم بهش ميگم آرايش چشمم رو سبز طلايي كن ... ميام بيرون ... بهم ميگن خيلي قشنگ شدي ... اما بغضه هنوز تو گلومه !! ميرم براي آرايش مو ... خيلي حساسم ... به خانومه ميگم خيلي ساده درست كنيد خيلي ... زياد بالا نباشه ... زياد آلا بيلا نداشته باشه ... ميگم اگه خوشم نياد ازش بازش ميكنم !! و ميگه چشم ... ساعت 12 ... آرايشگرم دم پنجره ايستاده داره سيگار ميكشه ... يهو ميگه يه دوماد خوشگل اومد با يه ماشين خوشگل ... ماله كدومتونه ؟ من بي اختيار ميگم من !! ميرم تو اتاق براي چك نهايي آرايشم ... همه چي چك ميشه ... ميام بيرون از اتاق ... به دو تا عروس ديگه نگاه ميكنم و فك ميكنم چه قدر زشت شدن !! هر دوشون آخه خيلي زشت بودن ! چه قدر من بدم !! ميرم جلو در ... همسري نگاهم ميكنه ... ميگه عالي شدي ... همون جوريي كه من دوست داشتم ... پيشونيم رو بوس ميكنه ... بعد فيلمبردار شروع ميكنه به ارد دادن ! ميايم پايين ... جلوي در مامان و خواهري ميان آرايشگاه ... خواهري از ديدنم جيغ ميكشه و مامان اشك تو چشماش جمع ميشه ... جلوي خودمو ميگيرم كه گريه نكنم !! ميريم باغ ... چه قدر عكس ميگيريم ... تلفن همسري هي زنگ ميخوره ... شوخر خواهرشه ... هي ميگه چرا نمياين ؟! عاقد منتظره ... بالاخره ميريم سمته خونه ... واي خدا چه اظطرابي دارم ... ميرسيم ... مامان و بابا و خواهري ميان جلوي در ... بعد مادر شوهري و خواهر شوهري ها ... عاقد داره خطبه عقدو ميخونه اما من يه دنيا استرسم ... بار سوم ميشه و بايد بله بگم ... با توكل به خدا و اجازه پدر و مادرم بله ... صداي دست و هورا و مبارك باد ... به بابام اصلا نگاه نميكنم ... چون ميدونم بغض داره ... از ديشب داشت ... اگه نگاهش كنم بغض منم ميتركه ... اما يكي دو قطره اشك شيطون ناخداگاه قل ميخوره رو صورتم ... هديه ميگيريم ... عكس مي اندازيم ... عكس دو نفره با خنچه عقد ... مامان اينا ميرن سمته باغ و ما ميريم آتليه ... بازم عكس ... خسته شدم ديگه ... 8:30 ميرسيم باغمون ... همه چي عاليه ... براي يه پسر جوون كه دست تنها همه ي خرج ها رو كرده واقعا عاليه و من راضيم ... تا ساعت 2 شب ميزنيم و ميرقصيم ... من و همسري اصلا نميشينيم ... يعني تو جايگاه مخصوص عروس و دوماد فقط براي صرف شام نشستيم ... بعدش هم پيش به سوي خونه ... از اينكه دست فرمون همسري انقدر خوبه خيلي خوشحالم ... هيچ ماشيني به گرد پامون هم نميرسه ... خواهري تو ماشين عمه ايناست ... پسر عمه هر از گاهي گاز ميده و ميرسه به ما ... خواهري و دختر عمه ها جيغ ميكشن ... هر از گاهي هم عمو ميرسه بهمون و اونا هم جيغ ميكشن ... ساعت 3:30 ميرسيم دم خونه بابا اينا براي خداحافظي ... عليرغم سفارش بابا براي سكوت ، پسر عمه همسري نوار ميزاره و شروع ميكنه به رقصيدن ... واي خدا نميخوام تموم بشه اين لحظه هاي آخر ! ديگه هي ميگن عروس خانوم بريم ؟ بغضه داره ميتركه ديگه ... همون كه از صبح همراهمه ! ديگه نميشه مهارش كرد ! ميرم تو بغل بابا ... الهي بميرم چه قدر بابا داره خودشو كنترل ميكنه اما من نميتونم ... هق هق ميكنم ... بعد مامان ... مامان هي ميخنده ... ميگه دختر خجالت بكش ... گريه چرا ؟! الهي كه خوش بخت بشي ... ميرم تو بغل خواهري ... اما اون چنان از ته دل گريه ميكنه كه ديگه منم خودمو رها ميكنم ... بعدا هم فاميل خودم هم فاميل همسري گفتن همه ما از گريه تو و خواهريت گيره مون گرفته بود ... پسر عمه ام مياد جلو ... خواهري رو از من جدا ميكنه ... همسري هم مياد منو تو بغل ميگيره ... پسر عمه ام به خواهري ميگه عزيزم هر كاري داشتي من هستم و از اين حرف من و خواهري خنده مون ميگيره ... بهش ميگم خاك تو سرت ! مگه من مردم ؟!!! و اونم ميخنده ... ميريم خونه ... با يه دنيا استرس ... استرس شروع يه زندگي جديد ... ورود به يه دنياي جديد ... بزرگ شدن ... خانوم شدم ... خودمو ميسپرم به آغوش همسرم تا از اين استرس ها جدا بشم ... وارد دنياي تازه ام ميشم ... ---------------------- حالا دو سال از ورودم ميگذره ... خيلي از استرس هام كم شده ... همسر خوب و همراهي دارم ... خوشحالم اما امروز بازم وقتي رسيدم به مرور لحظه خداحافظي بي اختيار اشك هام اومد ... پنچ شنبه شام رفتيم بيرون ... عليرغم اصرار همسري كه با مامان اينا باشيم زير بار نرفتم ... اعتقاد دارم جشن سالگرد بايد دو نفره باشه ! رفتيم رستوران محبوبه من ... سوپر استا * ر ... گفتيم خورديم و ياد خاطرات كرديم ... كيك خريديمو و رفتيم خونه مامان اينا ... بازم همسري سورپرايزم كرد ... اصلا حدس نميزدم چي براي خريده ... خيلي از ديدنش ذوق كردم ... آخه پارسال براي تولدم گردنبند فيروزه خريده بود ... حالا انگشترش امسال برام خريده و باهاش ست كرده ... دستت درد نكنه عزيزم ...مرسي كه ميدوني من عاشق فيروزه ام ! ---------------------- ---------------------- ليندا جون ، دوست مهربونم از تبريكت و از اينكه به ياد من بودي خيلي خيلي ممنونم عزيزم ... متاسفانه هر كاري كردم اس مسم رد نشد كه ازت تشكر كنم خانمي ... بازم ممنون ... + نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 9:52 توسط دخملي |
بهترم ... يعني سعي كردم كه بهتر باشم ... ديروز بعد از افطار دوباره حالم بد شد ! سر درد وحشتناك ... بي حالي ... يعني يه پتو دستم بود هي از اين ور مي افتادم اون ور ! خيلي حالم بد بود ... انقدر بد كه مامان و همسري همصدا ميگفتن امروز نبايد روزه بگيرم ... اما به شدت خوابالو هستم ... صبح ها حاضرم دار و ندارم و بدم اما بيشتر بخوابم ... چند روزه بدن درد هم دارم ! نميدونم ماله باد كولره ؟! اما گردنم به شدت كوفته است ... خدا شفام بده ! ------------------------- چند تا دوستاي قديمي رو هم ديدم ... ياد اون موقع ها بخير كه به عنوان خاله اتاق بازي هفته اي يه بار ميرفتم پيش اون فرشته هاي كوچولو ! اما مريض شدم ... ديوونه شدم !! همش تو خونه براشون اشك ميريختم تا يه روز وقتي رفتم ديدم همه چي بده ! جو سنگينه ! همه غمگينن ! فهميدم يكي از فرشته كوچولوها پركشيده و رفته ! از اون روز ديگه نرفتم ! نتوستم كه برم ! يادم مي افتاد همش اون روز كه نوار كلاه قرمز ي گذاشته بودم و بلند شد رقصيد ! چه قدر از دستش خنديديم ! چه قدر با نمك بود ! با اينكه يه چشمش تخليه شده بود هميشه نقاشي هاش از همه قشنگ تر بود ! بعد از اون ديگه نرفتم ! نتونستم كه برم ! حالا اون شب خيلي قوي تر بودم ... دوباره با بچه ها رفتيم تو بخش ... يه آقايي هم همراهمون بود كه سياه پوست بود ، از اين خيلي سياها ! مترجم هم نداشتن ! مامان و همسري به زور منو فرستادن برم جلو كه بشم مترجم اون آقاهه ! حالا ديگه چه قدر از حرفاي منو فهميد الله و اعلم !! راستي اگه كسي دوست داشت بعد از ديدن وب سايتش كمكي بكنه از هر نوعي ميتونه به من بگه تا راهنمائيش كنم ... كمك ها لازم نيست حتما زياد باشه ماهي هزار تومن هم ميتونه باشه ! ---------------------- ديروز با مامان چشم بازار و كور كرديم و خودمو بدبخت !! رفته بوديم براي سالگرد ازدواجمون براي همسري خريد كنم ! اولش تصميم داشتم يه كيف بخرم براش ... ميدونستم كه كيف چرم خيلي دوست نداره ... اسپرت بيشتر ميپسنده ... براي همين يه كيف خيلي خوشگل از منو چهر ي گرفتم براش ! بعد نه كه نزديك بوديم به چر چيل نشد كه نريم اونجا ! اونجا هم يه شلوار كتون خيلي خوشگل با يه پيرهن خيلي ناززززززززز خريدم ... اما خوب دسته پولام كاملا تموم شد ! به مامان ميگم مامان بيچاره شدم ميگه ئههههههههه مباركش باشه ! شب هم بعد از افطار همسري با خواهري رفتن بيرون و همون پروسه خريد كادو تكرار شد ! البته اينبار براي من !! ----------------------- امشب هم افطاري خونه دوستمون دعوتييم ... خوشحالم ! پارسال كه رفته بوديم خونه شون افطاري يه آش خيلي خوشمزه خورديم ... ديشب بهش زنگ زدم گفتم دوست جونننننننننننن من از اون آش ها مي خوام سمير جوني ! ديشب بعر از سحر كه خوابيدم تا صبح كه بلند بشم داشتم باهات تلفني حرف ميزدم ! ميدوني در مورد چي ؟ همون موضوع ديروز !!! ------------------------- پي نوشت مهم : دوست خوبم لينداي عزيزم يه كامنتي گذاشت كه پشتش كامنت هاي خصوصي سرازير شد ... دوستاي خوبم يه سر برين وب سايتو ببينين ! من ذينفعي نيستم كه بخوام دفاعي كنم ... اما بعضي حرفا زور داره شنيدنش ! ما سال هاست كه اين موسسه رو ميشناسيم ... موسسش روميشناسيم ... سال 73 فك كنم باهاش آشنا شديم ... يه ساختمون خيلي خيلي كوچولو تو تهران ويلا - ستارخان ... بعد اون ساختمون كوچيك تبديل شد به يه بيمارستان فوق تخصصي تو دار آباد ... با مجهز ترين دستگاه ها براي شيمي درماني و راديو تراپي و پيوند مغز استخوان ! اين موسسه نه دولتيه نه كميته امداد فلاني ! كه تو رسيدن كمك هاش شك كنيم ... اين موسسه هر چي كه داره از كمك هاي خيريه مردمه ! همين ! اون بيمارستاني كه داريم با چشم ميبينيم ، اون بچه هايي كه تحت درمانن ! اون پدر مادرهايي كه ازدور ترين نقاط ايران ميان ! اون 8/5 ميليارد تومني كه سال گذشته هزينه شده ! اينا همش از كمك هاي مردم بوده ! من نمي فهمم كه حالا اون شخصي كه اين حرفو زده ! چرا زده و براي چي ؟! نميخواستم هم چيزي بنويسم و دفاعي كنم اما يكي دو تا كامنت خصوصي اومد كه بد قاطي كردم ... آخه آدم حسابي ! تو ميتوني كمك كني يا نكني اما من بهت اين حقو نميدم كه هر چي لايق خودته نصيبه من كني ! فهميدي يا جور ديگه ايي متوجه ات كنم ؟!!! + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 9:27 توسط دخملي |
هستم ... خوبم ... فقط نميدونم چرا اصلا حوصله نوشتن ندارم ... ظاهرا خيلي هم نگرانم نشدين ! نميدونم تا كي حوصله نوشتن ندارم اما امروز كه نمينويسم ... + نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 9:36 توسط دخملي |
|