تبليغاتX
خاطرات زندگي ما !

خاطرات زندگي ما !

مهموني پنج شنبه به خوبي برگزار شد فقط يه حال گيري اساسي داشت كه بابايي نتونست بياد ! براش كاري پيش اومد و ما تا ۱۰ اميدوار بوديم كه بياد و با هم شام بخوريم اما نيومد و ما به تنهايي شام خورديم و تا ساعت ۱۲:۳۰ هم منتظر شديم و نيومد و موقع رسوندن مامان اينا از همه چي براش كشيدم و دادم مامان برد !

شام هم همون غذاهايي كه گفته بودم ! مرغ و بادمجون ، گراتن مرغ ،‌ پيتزاي همسر پز بسيااااااااااااااار خوشمزه و كرم كارامل و سالاد كاهو ... مامان و خواهري خيلي خيلي از همه چي تعريف كردن ... و من بسي خوشحال شدم !

بعد از شام هم خواهري كه روي مبل خوابش برد و مامان هم دراز كشيد و منم پايين پاش نشستم و كلي حرف زديم ( نشد غيبت كنيم چون همسري هم همون جا مشغول نت گردي بود !! )goodsigh.gif : 34 par 34 pixels.

اما در كل شب خوبي بود و اگه بابا هم بود عالي ميشد !

حالا مامان اينا قول دادن كه به زوديه زود دوباره بيان !

--------------------

ديشب خونه مامان همسري بوديم ... من به همسري گفتم ناهار بريم اما همسري گفت نه !‌ناهار جمعه ظهر بايد خونه پدر خانم باشه ! ما هم كه مشعوف ! با نيش باز گفتيم اوكيييييييييييييييييييي winking.gif : 19 par 18 pixels.

ديشب هم خوش گذشت ... به خصوص كه خواهر شوهري كوچيكه هم بود ... كلي با ني ني خوشگلش ور رفتم !

اما بديش اينه كه تا ميگيرمش بغل مادر شوهري ميگه تو هم يكي بزا ( لطفا با تشديد بخونين ! )

نميدونم بايد دوباره به همسري گله كنم كه به مامانش بگه انقدر دخالت نكنه يا نه ! چيزي نگم ! اما از اينكه به خودش اجازه دخالت اونم با اين حجم بالا ميده ناراحت ميشم و قطعا اگه بخواد هي و هر بار تكرار بشه بايد با همسري وارد مذاكره بشم !

اما از حق نگذريم ! ديشب يه كيسه باقالي خشك و يه كيسه زيره بهم داد ... البته زيره ها جرياني داره تعريفي !

به خواهر شوهري گفت فلاني از شهرشون اورده يه عالمه گفته به تو هم بدم ... بعد يهو به من گفت تو هم ميخواي ؟! منم عينه اين دور از جون خنگا گفتم بله ! خوب يكي نيست بگه دختر نونت نبود ابت نبود زيره خواستنت چي چي بود !!!

رفت دو تا كيسه اورد ... ماله من نصف خواهر شوهري ... خواهر شوهري خنديد گفت ماله من بيشتره ؟ مادر شوهري هم نه گذاشت نه برداشت گفت اره !! معلومه كه بيشتره !!! خوب اصلا براي تو اورده بود !!!!!!flabbergasted.gif : 22 par 24 pixels.

اما بنده خودمو زدم به بي غيرتي ! ديدم بهترين كار همينه و با خواهر شوهري هر هر خنديدم !!

--------------------

صبح يه خواب خيلي بدي ديدم ... خواب ديدم يكي از دوستام جلوي چشمم خورد زمين و دور از جونش مرد ! از خواب پريدم ... همسري رفته بود بانك ... گوشي اش رو گرفتم جواب نداد ... يه بار دو بار ... ده بار ... بعد يهو برداشت كه عزيزم شرمنده گوشي تو ماشين جا مونده بود اما من بد قاطي كردم ... اومد خونه هي نازم كرد هي خواست توضيح بده اما من !! اه اه اه !!! نگم چي بودم بهتره !

از صبح هم به همسري زنگ نزدم تا خودش ساعت ۱۲ زنگ زد ... خيلي معمولي ... اما من بازم سرسنگين ! خيلي ديگه روم زياده !!!!!!!!!! ( بهناز خانوم ديدي من زنگ نزدم )

-------------------

آرنيكا جون خانمي بيا دو تا سوال تخصصي ازت دارم دوست جونم ... منتظرتم ها ! بيدار شدي ديگه نه ؟!

wetkissf.gif : 45 par 37 pixels.

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388 13:10 توسط دخملي |


پست ديروزم ظاهرا خيلي خيلي جنجالي بود ! براي خيلي ها ايجاد سوء تفاهم كرد و بعضي دوستان هم محبت كردن و با پيام هاي خصوصي شون بنده رو مزين فرمودن كه بسي جاي تشكر از اين همه ادب و احترام وجود داره !

من نميدونم كدوم حرف من ايجاد ابهام كرده بود اما احساس كردم بهتره يه توضيحاتي بدم ... من هميشه ميگم نبايد يه طرفه به قاضي رفت ... بايد تو هر دعوا و مشكلي حرف هر دو طرف رو شنيد و بعد قضاوت كرد ... اگه قرار بود كه هميشه با تعريف يه طرف نتيجه گيري كرد پس ديگه اين همه قضاوت كار سختي نبود نه ؟

من به هيچ عنوان كار اين آقا رو نه توجيه ميكنم و نه تائيد ! اما ميگم بايد ببيني كه چي شده كه اين اتفاق افتاده ... مامان من هميشه ميگه احترام هر كسي تو مشت خودشه بايد با همه وجود حفظش كنه ! دوست جون هاي خوبم ، من دوستمو خيلي خيلي بيشتر از اونچه كه فك ميكنين دوست دارم اما ميدونم اخلاق هاي بدي داره ! ميدونم وقتي عصباني ميشه با ربط و بي ربط به ايل و تبار همسرش فحش ميده ! خوب يه لحظه فك كنين اگه ماها با شوهرهامون كه اين همه ادعا ميكنيم خوبن چنين كاري كنيم چه اتفاقي مي افته ! من نميگم من مريم مقدس هستم نه ! شده وقتاهايي كه صدام خيلي بيشتر از حد معمول بلند بوده و هي داد زدم اما شده گاهي هم همسرم عصباني بوده و من سكوت كردم ... رفتم تو اتاق سر خودمو گرم كردم تا آروم بشه ...

بعضي از دوستان يا كلا بعضي از خانوم ها ، كاملا ديد منفي و غير منطقي به آقايون دارن ! من اين طوري نيستم ... ميگم خوب ! اگه يكي به خانواده من بد و بيراه بگه مسلما چند بار اول تذكر ميدم و اگه ادب نشه و باز تكرار بشه ، نميدونم با دستام چه بلايي سرش ميارم !

اين ها رو گفتم كه بگم هيچ وقت نسبت به آقايون بدبين نباشين ... مردهاي بد و وحشي و مريض خيلي زيادن اما به قول بابام نميشه همه رو با يه چوب روند !

هيچ وقت به راحتي در مورد كسي قضاوت نكنين ... حرف دو طرف رو بشنوين و صرفا طرف هم جنس خودتون كه خيلي هم دوستش دارين رو نگيرين ... عادل باشيم خيلي بهتره !

--------------------

ديروز يه روز پر بركت دوستاي وبلاگي بود ! يعني شب كلي مشعوف و سرحال بودم ! ديروز ظهر با سمير جوني كه در حال پختن به قول خودش ساچمه پلو بود حرف زدم نزديك به دو ساعت !! اي حال داد ... يعني كلي سرحال اومدم مرسي دوست جونم wetkissf.gif : 45 par 37 pixels.

شب هم به طنين بانو جون زنگ زدم و يه عالمه حرف زديم ... بهش گفتم شام قرمه سبزي گذاشتم خدا منو بكشههههههههههههههه دوست جون نكنه دلت خواسته باشه ؟!

بعد در حين ديدن فيلم با سارا سارا جونم يه عالمه مس مس بازي كرديم ... اي حال داد ...

يعني خيلي خيلي خوشحالم كه اين همه دوستاي خوب دارم heartshape1.gif : 46 par 30 pixels.

 -------------------

فردا شب مهمون دارم ... مامان اينا قراره اوههههه بعد از چند ماه بيان ... اصلا نميدونم چرا اين همه كم ميان خونه ما ... احتمالا مرغ و بادجون درست كنم و گراتن مرغ ... همسري هم پيشنهاد داده كه خودش يه سيني فر ميخواد پيتزا درست كنه ... آخه پيتزاهاش محشره ... دستت درد نكنه عزيزم ... شايد سوپ هم گذاشتم نميدونم ...

--------------------

ديشب خواهر شوهري كوچيكه زنگ زده بود خونه مون ... زنگ زده بود درد و دلي ... از مامانش يعني مادر شوهري خيلي دلش پر بود ... هي با من حرف زد و من هي سعي كردم آرومش كنم ... يه حسه خوبي بهم دست داد كه انقدر منو محرم خودش ميدونه كه وقتي از مادرش دلش ميگيره به من كه عروسشون هستم زنگ ميزنه ... احساس كردم قابل اعتمادم ! yesssmileyf.gif : 35 par 32 pixels.

--------------------

* آرنيكا جون خانمي خوبي ؟ يه خبري به من بده من خيلي نگرانت هستم ...

** مهربانو جون ممنون از كامنت خصوصي ات عزيزم ميشه لطفا ادرست رو هم برام بزاري ...

*** عجب هوايي امروز ... يعني من عاشق هواي ابري و باروني هستم ... كيف ميكنم البته نه پشت ميز كار تو شركت ... دوست دارم خونه باشم ... چايي بخورم ... جدول حل كنم و كتاب بخونم ...

**** دوست جون ها جايي سراغ ندارين بشه وام گرفت ... بهره اش هم خيلي زياد و كمر شكن نباشه ...

***** ميتونم دعواتون كنم ؟!!!!!!!!!!!!! خيلي ديگه وبلاگستان سوت و كور شده ها ! ‌خواب زمستوني رفتين ... بابا آپ كنين ديگه ! اي بابااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 10:1 توسط دخملي |


يه دوستي دارن از دوران راهنمائي ... خيلي خيلي با هم جور هستيم و مثل دوتا خواهر ... بيش از حد دوستش دارم ... همون طوري كه نميتونم ناراحتيه اعضاي خانواده ام رو ببينم ، ديدن ناراحتي اون هم برام عذابه !

ازدواجش تقريبا با من بود ... اون تير و من شهريور ... شوهرش خوبه ... پسر با ادب و با شخصيت ! مهربون ... يعني خيلي كارها براي دوستم كرده ... براي به دست اوردنش خيلي زحمت كشيده ... همسريه من هميشه ميگه پسر خوبيه و از نظر من اين يعني مهر تائيد !

اما يه مشكل اساسي داره ، يه مشكل اساسي دارن ! وقتايي كه عصباني ميشه كتك ميزنه !!

اينا رو گفتم كه معرفي شون كنم ...

ديشب ساعت ۱۰:۳۰ شب ...

من دراز كشيدم و دارم جدول حل ميكنم ... همسري نشسته و تي وي ميبينه ... تلفن زنگ ميزنه ... همسري برميداره ... سلاو احوال پرسي ... ميگه چي شده ؟ گريه ميكني ؟! من از جام ميپرم ... بهش ميگم كيه ؟ ميگه سحره ! ميگم چي شده ؟ ميگه نميدونم ... گوشي !

الو سحر !!!!

...

گريه ميكني ؟

...

سحر تو رو خدا جون مامانت مردم بگو چي شده !

ميگه : دوستم ، كتك خوردم باز

سكوت ميكنم ...

ميگه دوستم خيلي بد ! با كمربند ! ( از سرم ميگذره كه تو كه هميشه با كمر بند كتك ميخوري ، انگاري فكرمو ميخونه ) ميگه با سگك كمربند !!!!!!!!

سكوت ميكنم ... چون نميدونم چي بگم ... چيزي براي تسلاي دلش پيدا نميكنم ... بغض ميكنم ... بهش ميگم قربونت برم اين جوري هق هق نكن ... امير علي كجاست ؟ ميگه رفت بيرون ... اين بار ديگه مانعش نشدم ... خواست بره و اول نزاشتم ... كتك خوردم و كوتاه اومدم !

سعي ميكنم آرومش كنم ... يكمي سر به سرش ميزارم اما بي فايده است ... دلش بدجوري شكسته ...بهش ميگم خيلي وقت بود كه از اين جور مسائل نداشتين كه !

ميگه آره از ۲۸ مرداد ! ميتوني بياي تو مسنجر ؟

ميگم اره ... قطع كن الان ميام ...

ميخواد جاي زخماي تنش رو نشون بده ... دلم ريش ميشه ... راحت گريه ميكنم چون ديگه نه لرزش صدام رو مي فهمه و نه اشكاي منو ميبينه ...

ارومش ميكنم ... همسريش هم مياد ... ديگه نميدونم چي شد بينشون ...

اما من خيلي فك ميكنم ... فك ميكنم كه براي يه زن هيچ چيزي دردناكتر از كتك خوردن هست ؟ نه درد جسميش نه ! درد روحيش و شكسته شدن غرورش !

خدايا شكرت ... شكر كه همسريه من از اين اخلاقا نداره ...

--------------------

صبح همسري كار داشت و خيلي زود از خونه رفت بيرون ... من خودم اومدم ... پشت چراق قرمز جهان كودك بودم ... تلفن خانم بغلي زنگ خورد ... گفت ۲-۳ دقيقه ديگه ميرسم ... اين جمله اش منو پرتاب كرد به چند سال پيش ...

دلم خواست اون روزا بود ... اون روزا كه با دوست جونم ،ونك قرار مي زاشتيم ... چه دوراني بود ! واي كه چه قدر امروز دلم خواست به جاي شركت برم سر قرار پيش دوست جون !

--------------------

براي دوستم دعا كنين ... زندگيش خيلي آشفته شده ... از ته دل براش دعا كنين ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 9:31 توسط دخملي |


دلم يه خونه دوبلكس خيلي خيلي شيك ميخواد ! نه هر جائي ها نه ! دلم يه خونه خيلي شيك دوبلكس كه همه دكوراسيون و وسايلش از بهترين ها باشه ميخواد ترجيحا تو نياوران !! يا فرمانيه !! و يا تو اون خيابونه كه ميره سمت پارك جمشيديه ( اسمش رو نميدونم ) ... نخندين لطفا آرزوئه ديگه ! اين آروزي امروز و هر روزه منه تا وقتي كه بخريم !

به همسري ميگم تا ۵ سال ديگه ميتونيم يه خونه ۴۰-۴۵ متري تو فرمانيه بخريم ؟! فقط نگاهم ميكنه ! ميگم اونوقت تا ۲۰ سال ديگه ميتونيم اون خونه دوبلكس رو بخريم ؟!! همسري باز هم نگاهم ميكنه بعد تنها چيزي كه پيدا ميكنه بگه اينه كه شايد تا اون موقع خدا خواست و از ايران رفتيم !!!!

و اين بار فقط من نگاهش ميكنم ...

-------------------

شام ديشبمون تلفيقي از غذاي سنتي و مدرن بود ... به شدت هم هوس عدسي كرده بودم و هم هوس اسنك ! بنابراين هم عدسي داشتيم و هم اسنك قارچ و مرغ ... امتحان كنيد عالي ميشه !

انقدر هم زياد خورده بوديم كه هم من هم همسري تا صبح مرغ سر كنده بوديم ... من يه سه هفته ايي ميشه كه شبا خيلي رعايت ميكنم و يكمي هم جمع شدم اما ديشب 

-------------------

خواهر بزرگه همسريه من يه جوريه ! اينو جدي ميگم ها ... يكمي مشكل داره ... پارسال كريسمس شوهرش رفت براي تور هند يه عالمه پول داد ... ميخواست اينو سورپرايز كنه ... با يه اكيپي از دوستاشون بودن ... خانوم وقتي فهميد گفت نه !! نه كه نه ! من به خاطر بچه هام نميام ... هر چي مامان همسري بهش گفت تو برو من بچه ها رو نگه ميدارم اينم گفت نه ! ‌من بدونه بچه هام جائي نميرم !!

شوهرش هم نامردي نكرد و رفت و به جاي همسرش هم خواهرش رو برد !

بعد چند ماه بعدش اسمشون براي سوريه دراومد ( از طرف اداره شوهرش ثبت نام كرده بودن ) باز هم گفت نميرم ! هر چي شوهرش گفت بابا خودت مگه نگفته بودي اسم بنويسم ؟ گفت نه فك كه ميكنم ميبينم نميتونم برم ! آخه بچه هام !!!

و اين قضيه امسال هم تكرار شد ... شوهرش رفت تايلند و هر كاري كرد ايشون نرفت ! باز هم گفت آخه بچه هام !

خيلي بده ... اونوقت مرد ادم سرد ميشه و خداي نكرده هزار اتفاق مي افته و بعد آدم كاسه چه كنم ميگيره دستش ! اينو به همسري هم گفتم ... گفتم خواهرت اشتباه محض ميكنه ! مثلا اين بچه ها بزرگ بشن چه گلي ميخوان به سرش بزنن ! چرا انقدر خودش رو به بچه ها محدود ميكنه ؟! من از اين رفتارا اصلا نه خوشم مياد و نه سر در ميارم !!!

يه وبلاگي رو خواننده خاموشش بودم و بعد ها هم متاسفانه گمش كردم ... يه مادري بود كه ميگفت اگه من تو بغل همسرم باشه و پسر ۳ ماهم گريه كنه بلافاصله از همسرم جدا نميشم ! درسته كه پسره من تو اون لحظه مادر ميخواد اما همسرم هم به من احتياج داره ! بچه اگه چند دقيقه گريه كنه هيچيش نميشه اما اگه همسرم با يه آغوش سرد و خالي تنها بمونه قطعا ضربه بدي ميخوره ! اين حرفاش به نظرم خيلي قشنگ بود و پر از درس ... حيف كه گمش كردم !

-------------------

* پنج شنبه مهمون داريم ... مامان اينا قراره بيان خونه مون ... دلم غذاهاي جديد و شيك ميخواد بايد برم بگردم !

** پشت پليور همسري تموم شد ... براي جلوي اون هم بايد برم بگردم !

*** نظرتون در مورد  رنگ مو آْلبالوئي چيه ؟ فك كنم جالب باشه نه ؟!

**** آرنيكا جون ، خانمي ... ميدونم هم گفتنش براي من سخته و هم شنيدنش براي تو ... اما باز هم توكلت رو از دست نده ... نميدونم حكمت اين همه اتفاق چي ميتونه باشه ! اما باز برات دعا ميكنم ... برات آرامش و صبر از خدا ميخوام ... تو هم يكمي بيشتر به خودت كمك كن عزيزم ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 9:34 توسط دخملي |


بعضي روزا انگاري ميري رو دور تند ! يعني بعد خودت تعجب ميكني از اين همه كاري كه كردي !

ظهر در حال رفتن به خونه كه دارم فك ميكنم براي ناهار چي درست كنم ، درست موقعي كه تصميم ميگيرم بي خيال غذا بشم و باقالي پلوئي كه مونده رو با تن ماهي نوش جون ! كنيم مامان زنگ ميزنه و ميگه داره ميره خونه مامان بزرگ ... آخه بابابزرگي صبح از كربلا اومده و مامان تا عصر دلش طاقت نمياره ... ميگه خواهري ساعت ۵ ميرسه و احتمالا ما بايد بريم دنبالش چون بابا كار داره و بعدا مياد ... ميگه براي ناهار چي درست كردي ؟ ميگم چطور ؟ ميگه خواهري ناهار نخورده هر چي براي خودتون درست كردي يه ذره براش ببر !! ميگم چشم ! و دوباره ميرم تو فكر كه چي درست كنم !!

ساعت ۱ ميرسم خونه و سريع گوشت رو ميزارم تو ماكرو تا يخش باز بشه ... مايع كتلت آماده ميكنم ... هر سري كه كتلت ميريزم تو ماهي تابه مثل فرفره ميرم سراغ يه كار ديگهpanicsmiley2.gif : 45 par 28 pixels.

ساعت ۲:۳۰ ميبينم كه همسري نيومده و چون شارژش تموم شده گوشيش هم خاموشه و من فقط دعا ميكنم كه دير نكنه !

ميپرم تو حموم تا همسري بياد ... وسط حموم من همسري ميرسه و سريع ناهار ميخوريم و دوش ميگيره و ميزنيم بيرون ...

خواهري بي نهايت از كتلتي كه براش بردم خوشحال ميشه و هي تشكر ميكنه و با تشكر هاش احساس ميكنم خستگي از تنم در ميره ...

ميرسيم خونه مامان بزرگ ... يه چندتائي از فاميل ها رو ميبينيم ... خاله مامان و پسرش و عروسش به شدت از همسريه من تعريف ميكنن ... عروسش ميگه هميشه ميگم خدا كنه ما هم يه همچين دامادي داشته باشيم ... من تو دلم ذوق ميكنم flirtyeyess3.gif : 25 par 45 pixels....

شام هم مامان بزرگي با كمك مامان قرمه سبزي و مرغ درست كردن ... يه سفره بزرگ پهن ميشه و همه كلي تشكر ميكنن ... شب خوبي ميشه ... فقط حيف كه اخرش خراب ميشه !

تا رسيديم خونه خوب بوديم اما من از اينكه همسري صبح بايد بره كسل بودم ... غر داشتم ! هي غر زدم تا قهر شديم ... بحث كرديم ... همسري ميگفت اگه تو بگي نرو نميرم ! منم گفتم من هيچ وقت نميگم نرو ... خودت بايد نخواي كه بري ... اما رفت !

-------------------

همسري ساعت ۸ رفت و من تا ۱۰:۳۰ رو كه خواب بودم ... بهش زنگ زدم و گفت تا نيم ساعت ديگه راه ميافتيم و من حدس زدم بايد تا حدود ۱۱:۳۰ خونه باشه ... ۱۱:۳۰ زنگ زدم و گفت هنوز اينجام و اين شروع بحث و دعوا بود !

بهش گفتم دوست نداشتم بري ! نبايد ميرفتي ! اما رفتي ... من اين كارت رو فراموش نميكنم و قطع كردم pfft1.gif : 33 par 17 pixels. يه عالمه هم گريه كردم ...

ساعت ۱ همسري اومد رفتيم سمته خونه مامان اينا ... تو راه هم آشتي كرديم ... براي مامان كه تعريف كردم به شدت باهام برخورد كرد و از رفتارم انتقاد كرد ... گفت كه خيلي بي ادبم !!!

-------------------

ديشب قرار بود با دوستامون بريم پارك جمشي ديه ... هوا به شدت سرد بود  ... يعني با همه وجور ميلرزيديم ... تو يه چشم به هم زدن جمع كرديم و اومديم خونه ما ... دوستامون تا ۲ نشستن ... خوش گذشت و كلي خنديديم ... قليون هم كه خوب سر جاش بود ديگه !!

* همسري جونم من عاشق املت هايي هستم كه درست ميكني ... با اينكه هيچ وقت املت نميخوردم اما ماله تو يه چيز ديگه است ! محشرههههههههههههه

** پنج شنبه ايي يه ذره خرت و پرت خريدم ... پن كيك و مام و مداد چشم و يه لاك ... همين ۴ تا قلم جنس !! شد ۱۸تومن !!!!!!!!!!!!!!!!!

*** ميخوام موهامو رنگ كنم ... پيشنهاد لوفا ... مرسي ... دوستتون دارم

 

ميشه اين رنگ مو   ببينين و نظرتون رو بگين ؟ بعدش به نظرتون اين چه رنگيه ؟

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388 10:23 توسط دخملي |


دلم نيمخواد بدجنس باشم ... دوست ندارم با وجود همه ي مهربوني هايي كه همسري به من و خانواده ام ميكنه بي چشم و رو باشم و محبت هاي همسري رو نبينم !

اما گاهي نميتونم

در حد مرگ حرص ميخورم ... انقدري كه مثل الان دستام يخ ميكنه و دهنم گس ميشه !

همسري زنگ ميزنه ...

ميگه مامانش براي جمعه 8 صبح با خواهر زاده هاش قرار گذاشته ( يه جايي تو جاده كرج نزديكاي شهريار ، براي بحث مثل هميشه بيهوده در مورد زمين هاي پدري شون كه برادرشون بالا كشيده ويه آب هم روش و خواهر ها متفق القول ميگن نوشه جون داداشمون !!! فقط هر از گاهي به خاطر اصرار هاي بچه هاش ميره و دوباره تا 1 سال بعد موضوع فراموش ميشه !!!!! )

ميگه بايد برم دنبالش و ببرمش ... ميگه بهش گفتم من اصلا حرف نميزنم !!! مامان هم گفته تو مثل آژانس باش!!!!!!!!!!

قطع ميكنم ، اما ميريزم بهم ! از اين همه توقع ديگه دارم خسته ميشم ...

چرا اخه مادر همسري ، شوهرش و اون يكي پسرش تو خونه باشن و در حال استراحت !!! اون وقت همسريه من كه فقط يه روز جمعه ميتونه استراحت كنه و در كنار من باشه ، بايد از اين سر تهرون بره دنبال مامانش اون سر تهرون و بعد ببرتش جايي كه تا خونه خودشون 20 دقيقه راهه ! فك ميكنم اجحافه !! خيلي زياد هم هست ! ( ما تقريبا شمال تهران هستيم و اونا دقيقا غرب ! )

همسري ماشين خريده شده دقيقا آژانس ! اما اين توقع ديگه خيلي زياده ! خيلي بيشتر از حد توان من !

زنگ ميزنم به همسري ... ميگم ميخوام غر بزنم ... اون انگاري شرايطش خوبه ميگه بزن عزيزم ...

بهش همه ي حرفام رو ميزنم ... ميگم مامانت ديگه بيش از حد توقع داره عزيزم ...

ميگه آخه من ماشين دارم !

ميگم آره در طول هفته در خدمتش هستي كافي نيست كه براي 8 صبح جمعه !!!‌هم ازت توقع دارن ! همسري من ناراحت ميشم !

ميگه عزيزم كنسلش ميكنم ...

ميگم نميخواد كنسل كني همين كه درك ميكني كافيه !

قطع ميكنم ...

اما اعصابم به شدت به هم ريخته ... خدايا بعضي ها هيچچچچچ كاري ( هيچ رو با غلظت تمام بخونين ! ) براي بچه هاشون نكردن و فقط انتظار دارن ! خوش به حالشون كه انقدر بچه هاي خوبي دارن !

من بدجنسم ميدونم ... اما اين اواخر انقدر ازشون چيزهاي مختلف ديدم كه كاسه صبرم لبريز شده ديگه ! انقدر توقع هاي بيجا و به جا ديدم كه ديگه خسته شدم ... داشتن 6 تا بچه و فقط توقع از دو تاشون ( همسريه من و خواهر شوهري كوچيكه ) !

خدايا بازم بهم صبر بده خواهشا ... چون خسته شدم ... چون نميخوام در مقابل محبت هاي بي دريغ همسرم بي چشم و رو باشم ... خدايا فقط صبر !

-------------------

دوست گل گلي ها همه ي شماره هام به خاطر يه اشتباه از گوشيم پاك شده ... دوستايي  كه شماره هاتون رو داشتم ميشه برام دوباره بزارين ... ممنون ميشم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388 13:39 توسط دخملي |


مامان شنبه ايي يه بلايي سرم آورد كه خدا ميدونه !

مامان معمولا  4 تا 4:15 ساعت كاريش تموم ميشه و مياد بيرون ... شنبه ساعت 4:20 به موبايلم زنگ زد و من تا گوشيمو پيدا كنم و بردارم قطع شد ... بلافاصله گرفتم جواب نداد ! دوباره ، سه باره ... اما جواب نداد !

اصلا حال خودمو نميفهميدم ... چنان دگرگون بودم كه داشتم ديدونه ميشدم ... فقط اتفاق هاي بد و صحنه هاي بد مي اومدن جلوي چشمم ! تا همسري اومد دنبالم داشتم ديوونه ميشدم

... بعد ساعت 4:45 مامانم گوشي اش رو برداشت ... گفت مامان جان جلسه داشتم ... نمي تونستم جواب بدم چرا اين طوري ميكني ؟!!

خيلي بده كه من اصلا به خودم مسلط نيستم ... اگه يه وقتي مامان يا همسري يا كسي از نزديكانم تلفنش رو برنداره من ديونه ميشم !! واقعا حالم بد ميشه ... تو اون لحظه فقط اتفاق هاي بد مياد تو سرم حتي صحنه هاي بد

كاش بتونم بيشتر به خودم مسلط باشم ... كاش بتونم فقط فكرهاي بد و منفي نكنم ... بايد بيشتر رو خودم كار كنم !

--------------------

بعد از همه ي اون اتفاق ها طفلكي همسري منو برد حسن آب اد كه كاموا بخرم ... منو برد كه روحيه ام عوض بشه ...

منم براش يه كامواي خاكستري خيلي خوشگل گرفتم ... جنسش هم به نظرم خوب باشه ... فعلا پشتش رو شروع كردم به بافتن ... لطفا اگه مدلي دارين بهم بدين ... ممنون ميشم ...

بعد هم از اونجايي كه همسري ميدونه اگه منو ببره بيرون و قاقا لي لي بهم نده رسواش ميكنم منو به يك ساندويچ مهمون كرد ... گول خوردم ! همسري سفارش مرغ و مغز داد و منم گفتم منم همين ... همسري گفت ميخواي يه چيز ديگه بگير شايد خوشت نياد گفتم نه ! همين ! اما خوشم نيومد

-------------------

ديشب ميدونستم همسري دير مياد ... براي شام باقالي پلو با مرغ درست كردم ، چون همسري چند روز پيش گفته بود كه هوس كرده ... انار هم دون كردم ...

البته همه ي اين كارها رو از 7:30 به بعد انجام دادم ، چون از 5 كه رسيدم خونه دقيقا تا 7:30 داشتم بافتني ميبافتم !! ديگه واقعا انگار رو زمين پرس شده بودم !

ديشب يه فيلم قشنگ هم ديدم ... نه اونقدر قشنگ و هنري ها نه ! اما فيلم شادي بود ... براي تنهايي ديدن خوب بود ... My Big Fat Greek Wedding ...

يه دختره يوناني از يه خانواده متعصب و بسيار شلوغ يوناني كه با وجود اينكه سال ها بود تو شيكا * گو زندگي ميكردن اما هنوز بسيار به آداب و رسوم يوناني پايبند بودن ، عاشق يه پسر ايتاليايي شده بود كه فقط يه پدر و مادر داشت !

تفاوت فرهنگ هاشون برام جالب بود ! و اينكه من نميدونستم يوناني ها هم مثل آسيايي ها متعصب هستن ! فيلم جالبي بود ...

-------------------

همكارم مريضه ... مثل اينكه تو سينه اش يه غده داره ... بايد جراحي كنه و بعد بده پاتولوژي ... نگرانش هستم و دعا ميكنم كه مورد خاصي نباشه ... طفلك فقط 34 سالشه و عيد امسال عروسي كرده ... اما هميشه مريضه ... يعني من تو اين 1سال و نيمي كه اينجام يادم نمياد ازش پرسيده باشم خوبي بگه بله !‌ هميشه ميگه نه !‌ اينجام درد ميكنه و اونجام درد ميكنه ... ديشب به اين فك ميكردم كه انگار هر چي آدم بيشتر احساس مريضي كنه ، مريضي هم مياد سراغش !

حالا خدا كنه كه مورد خاصي نباشه ... جاش خيلي خاليه ...


پي نوشت :

همسري صبح رفته بود پيش خواهر سوميش براي كاري ... حرف خواهر دومي شده بود و اونم گفته بود ايشون از اينكه خانوم تو بي حجابه ناراحته !!!!!!!!! ميگه شوهرم معذبه !!!!!!!!!!!!!

همسري هم بهش گفته : 1- اولا كه به ايشون مربوط نيست ! 2- اونجا خونه ايشون نبود ! 3- ما خودمون صلاحه كار خودمون رو ميدونيم و كسي حق دخالت نداره ! 4- ايشون كه خودش ادعاي حجاب داره هميشه جوري لباس ميپوشه كه نصف سينه هاش معلومه ! 5- شوهر ايشون از يه خانوده فوق العاده ولنگ و بازه ، فك و فاميل هاشون هميشه لخت و پتين ، بعد خود اين اقا هميشه به صراحت ميگه من خدا رو هم قبول ندارم ( استغفر الله ) پس ديگه دردش چيه ؟! 6- اگه ايشون به شوهرش شك داره و ميدونه چشمش ناپاكه بگه من هم به كل باهاش قطع رفت و امد ميكنم !!!!!!!!!

اي خدا !!!!!!!!!!!! نشستي داري زندگيتو ميكني هي انگشت ميكنن تو زندگيت !‌ بابا دست از سرم من بردارين !

انقدر بدم مياد از آدم هايي كه از شدت بيكاري همش نشستن و پشت مردم حرف ميزنن و حرف در ميارن !!!!!! خوش به حالشون كه انقدر وقت اضافه دارن !

من كلا صبرم زياده !‌اما وقتي طاقتم تموم بشه ديگه نميدونم چي پيش مياد ! به همسري گفتم بهشون بگو ، من كافرم ! شماها كه دين و ايمون دارين مديونتون ميكنم كه پشت سر من حرف بزنين ! ازتون نميگذرم و راضي نيستم ! حالا خودتون ميدونين !

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 9:42 توسط دخملي |


تعطيلات خيلي فشرده ايي بود ... خستگي اش تو تنم موند ...

--------------------

چهارشنبه :

داريم ميريم به سمت خونه ... هنوز نميدونم شام چي درست كنم ؟! از همسري ميپرسم ميگه هر چي راحتي ... ميگم بريم قزل آْلا بگيريم ... همسري هم موافقه ... دمه صندوق داريم حساب ميكنيم كه مامان همسري زنگ ميزنه ... همسري ميگه شام چي دوست داري ؟ ميگه من عدس پلوهاي دخملي رو خيلي دوست دارم ! ميگم همسري دو تا ماهي بگير ، يكمي هم عدس پلو درست ميكنم ...

مهمونمون اومده ... دارم برنج سبزي پلو رو آبكش ميكنم كه شوهر خواهر كوچيكه همسري زنگ ميزنه ... همسري ميگه بياين اينجا ... ميگه خانومي غذات اندازه است ؟! ميگم فوقش يكمي كمتر ميخوريم ... بگو بيان ...

يه سفره رنگي خوشگل مي اندازم ... يه عدس پلوي به قول همه محشر ، سبزي پلو با ماهي كه پاك شده و روش ريخته شده ، سالاد گوجه و خيار و يه ماست و خيار مشتي ... همه از شام تعريف ميكنن ... شوهرخواهر شوهري بهم ميگم خواهر ! دست پختت عاليه ... دمت گرم ! دختري سرتق خواهر شوهري هم به مامانش ميگه :‌ بابا يه ذره بيا از زندايي !! غذاهاي خوشمزه ياد بگير !

شب خوبي بود ... به همه خوش گذشت ... نميدونم چرا مادرشوهري با خواهرش نرفت !‌شب موند ...

-------------------

پنج شنبه :

ساعت 12 ، خواهري زنگ ميزنه ... ميگه ميخوايم با مامان بريم قائم ... مياي ؟ ميگم اره !‌

اولش كه رسيديم يه ذرت مكزيكي نوش جون كرديم ...اونجا كلي خواهري خريد ميكنه ... همسري زنگ ميزنه ميگه مياد دنبالمون ... ما هم خوش خوشانمون ميشه ...

سر راه سوسيس ميخريم و ميريم خونه مامان اينا ... يه ناهار زياااااااااددددددد ... بعدش من و همسري ميدويم سمت خونه كه حاضر بشيم ... قراره شام بريم خونه خاله ...

شب خوبي ميشه ... پسر خاله قلمبه جيگرمو كلي فشارش ميدم ... به هيچ كسي اجازه نميده بوسش كنه الا من !چشم همسرم روشن !!

--------------------

جمعه :

تولد بابا بود ... تولدش كه خوب اول آبان بود اما هفته قبلش كه به خاطر خاله مامان صبر كرديم و هفته قبلترش خواهري امتحان داشت و نيومده بود !

مامان ناهار فسنجون ، سوفله مرغ و قارچ و بيف استروگانف درست كرده بود اما كي ناهار خورديم ؟!! بابايي رفته بود شركت از 8 صبح كه يه كار كوچيكي انجام بده اما كار كوچيك تا 3:40 بعداز ظهر طول كشيد !! حدود 4 ناهار خورديم

بعد به شكل mp3 كيك و بعدش ميوه ...

من هم تند تند در حال آماده شدن براي رفتن به تولد دخترخواهر شوهري ...

ساعت 6 ميرسيم اونجا ... خواهر شوهر 2 فقط نيومده كه قراره بياد !!

زنگ ميزنن و ميان ... تا برسن بالا مادر شوهري ميپره بغل من ، ميگه عزيزم برو يه روسري سرت كن !!!ميگم براي چي ؟ميگه جلوي شوهرخواهر شوهري !!! ميگم اونكه مومن نيست ، اصلا خدا پيغمبر هم قبول نداره ! تازه اگه بود هم باز به خودش مربوط بود !! ميگه نه خواهر شوهري خوشش نمياد كسي جلوي شوهرش بي حجاب باشه !!! منم گفتم ببخشيد شرمنده ، همسري ناراحت ميشه !! من بي حجابم !

انقدر حالم بد شده  كه همسري ميفهمه  ميگه چته ؟ چرا چشمات قرمزه ؟! بهش ميگم چي شده ... قسمش ميدم هيچي نگه ... اما بلند بلند ميگه :‌ايشون اگه شوهرش مشكل داره ، چشمش ناپاكه به زنه من ربطي نداره !!!

خيلي بهم بر ميخوره ...

خواهرشوهري 2 هم كه ديگه شورش رو در آورده !! از وقتي اومده يه كلمه نه با من نه با همسري حرف نزده ! انگار ما رو نميبينه ! اين چه مشكلي با من داره خدا ميدونه !!! اخه اون هفته مامان همسري بهش گفته بود انقدر نگرانته تو عمل كردي ! همسري هم گفته بود خوب چرا يه زنگ به خودم نميزنه ؟!!! حالا كه حضوري هم ديده بود باز يه كله خدا شاهده يه كلمه نگفت برادر من خوبي ؟!!!!

جوريه كه خواهر شوهري كوچيكه مياد تو گوشم ميگه تو هر چي ديدي به من ببخش ! ميگم نه بابا اين حرفا چيه ؟! ميگه من شرمنده ام !!

اما رفتارهاش واقعا بي ادبانه و خصمانه است ! من احساس ميكنم حسودي بيش از حده !

شام هم حسابي از خجالت شكممون در اومديم ... نه كه دير ناهار خورده بوديم براي همون !

خواهر شوهري براي شام ، ماكاروني ، كوفته داود پاشا ( نميدونم خوردين يا نه اما من خيلي دوست دارم ) الويه ، چيكن استروگانف ، سالاد ، و سبزيجات پخته درست كرده بود ... مثل هميشه با سليقه و خوشمزه !

براي هديه هم ما براي دختري سرتقش يه بلز ( به سفارش خودش ) و يه ماشين لباس شوئي خريديم ... ماشينه كار ميكنه عينه ماه !!!

غير از رفتارهاي خواهر شوهري 2 همه چي خوبه و خوش ميگذره ... ميخوام ناديده بگيرمش كه به خودم خوش بگذره ... اما ناراحتم ! از خيلي چيزا ناراحتم كه ميبخشم ... مثل هميشه نه گله ايي ميكنم و نه حرفي ... به بزرگي و مهربوني همسرم ميبخشم !

--------------------

*همسري تازگي ها هي از بغل من رد ميشه ، ميگه kiss kiss  !

** امروز يا فردا شايد برم حسن آب اد كاموا بخرم ... ميخوام براي همسري پليور ببافم ... عاشق بافتني هستم ...

*** چند وقت پيش به مادرشوهري گفتم من عاشق شمعدوني هستم ... شبي كه اومده بود خونه مون برام يه گلدون شمعدوني آورد ... عاشقشم يه گل صورتي نازي داره !!

****ديروز يكي از دوستاي خوب وبلاگيم زنگ زد ... مشكلي براش پيش اومده ، براش دعا كنين ... يه مزاحم احمق !‌ خيلي ناراحت بود ... خدا كنه مشكلش حل بشه ...

***** حساب كتاب هاي همسرم خيلي بد به هم ريخته شده ... تو. رو خدا دعا كنين اين ركود لعنتي تموم بشه كه پدرمون در اومد ... ديروز يه چك 10 ميليوني كه از كسي داشتن برگشت ! موجوديه حساب طرف صفر بود ... دعا كنيد ... همسرم خيلي داغون بود ديشب ...

****** يا خداااااااااااااااا ! چه قدر حرف داشتم !!!!!!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 9:53 توسط دخملي |


ديروز تو وبلاگ چند تا از دوستان خبر وحشتناكي رو خوندم ... خبري كه باعث شد به شدت بريزم به هم ... يه دوست عزيزي كه منتظر اومدن يه فرشته كوچولو بوده ...

يه خانواده كوچيك دو نفره كه قراره بوده با اومدن يه فرشته عزيز خوشبختي شون تكميل بشه اما يه تصادف ...

سخته ... وحشتناكه ...

شوق زندگي عزيز ... با اينكه نميشناختمت تمام ديروز بعد از شنيدن خبر فوتتون ،‌ برات اشك ريختم ... از خدا طلب مغفرت كردم و براي خانواده هاتون صبر ...

دوست عزيز من ،‌ روحت قرين آرامش ... در كنار همسر و ني ني نيومده نازت ،‌ آسوده بخواب !

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 9:13 توسط دخملي |


همسري نرفته سركار ... يكمي هنوز ضعف و درد داره ... مونده خونه ...

ساعت 11 زنگ ميزنه خوشحال كه آقاي همسايه رو ديدم و ازش در مورد اينكه چه جوري شوفاژ ها رو هوا گيري كنم پرسيدم گفت ميام براتون درست ميكنم ... من ميگم چه بيكار !!

هي ميخوام بهش بگم همسري همه رو باز نكني ها ! اما هي يادم ميره !

چون شب قبل خونه نبوديم همسري ناهار نداره ... طفلكي با مريضي بلند ميشه و براي خودش سوسيس تخم مرغ درست ميكنه ... الهي !

ساعت 3 بهم زنگ ميزنه كه كي بيام دنبالت ؟ هر چي ميگم نميشه بياي ميگه نه !!!!! ميخوام بيام ...

مياد دنبالم ... ميگه بريم خريد ... ميگم آخه تو مريضي ... ميگه نه ... از صبح تو خونه كسل شدم بريم يه دوري بزنيم ...

ميريم فروشگاه ... براي همسري دو تا كمپوت بر ميدارم ... يه كمپوت آناناس گنده گنده و يه كمپوت گيلاس ... بعدش هم مايحتاج خونه ...

ميرسيم دم صندوق ... نگاه ميكنم به خريدها ... هيچ چيز اضافه ايي برنداشتم ... همه چي ضرورياته ... خانومه ميگه : 37000 تومان !

نگاه ميكنم به سه تا كيسه خريدها ... تو دلم ميگه خدايا چرا انقدر گروني آخه ؟!!!

به همسري ميگم بريم مرغ هم بخريم ... دو تا مرغ هم خريديم 8000 تومان .... با يكمي انگور ...

ميايم خونه... واييييييي خونه مثل حمومه ... اه اه ... انقدر غر ميزنم ... ميگم اخه همسري جون سه تا شوفاژ ها رو باز كردي ؟!!! ميخنده !

همه رو ميبندم و پنجره اتاقو تا ته باز ميكنم ...

تو كيفم رو نگاه ميكنم از تراول 50 تومني يه ذره پوله خورد مونده ... گريه ام ميگيره ... از اين همه گروني ...

به همسري ميگم بيا يه دقيقه پيش هم دراز بكشيم ... ميگه باشه ... ميخوابيم تا 7:30 ... البته من درست خوابم نميره ... يه بار وسط خوابم مامان زنگ ميزنه و يه بار مادر شوهري ...

همسري تند تند كالباس و قارچ خورد ميكنه و من خمير رو آماده ميكنم ... يه پيتزاي گنده و خوشمزه ! به به ...

شام ميخوريم ... تو بغل هم دراز ميكشيم ... چايي ميخوريم و ميوه ... همسري كمپوت هاش رو ميخوره ... هر چي به من ميگه بخور نميخورم ... از كمپوت بيزارم !!

يه شب ديگه از عمرمون گذشت ... خدا رو شكر كه خوب گذشت ...

--------------------

* دوستاي خوبم خيلي هاتون تو خصوصي گفته بودين كه نگران همسري هستين ... چيز خاصي نبود ... خيالتون راحت ... حالش خوبه خدا رو شكر ...

** دوست جون هايي كه 2-3 هفته است بخاري و شوفاژ هاتون رو روشن كردين ،‌ يه سوال ؟! احيانا گرمتون نميشه ؟!!

*** خمير پيتزاي آماده هانيكو رو بهتون پيشنهاد ميكنم ... خيلي عالي و ترده ... حتما امتحان كنين ...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 9:41 توسط دخملي |


ديروز من و همسري رفتيم خونه يه دوست جون وبلاگي و همسريش ... اي جوننننننننننن ... انقده دوست جون و همسريش خوب بودن ... من كه دوست جون رو ديده بودم اما همسريش رو نه ... همسري هم كه هيچ كدوم رو نديده بود ... خيلي دوست جونهاي خوبي بودن ...

انقده باهاشون راحت بوديم ... انگار نه انگار كه دفعه اوله رفتيم خونه شون ... اصلا انگار نه انگار كه دفعه اوله ميبينيمشون ...

دوست جون دستت درد نكنه و خسته نباشي از مهمون داري ... انقده همسري از همسريت خوشش اومده ... هي ميگفت با اين دوست جونهات بيشتر رفت و آمد كنيم

دوست جوننننننننن امشب مهمون نميخواي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

----------------------

كلا ديشب شب پر مهموني بود ... از خونه دوست جون رفتيم براي عمل همسري ... از اونجا هم خونه مامان همسري ...

بعد از عمل براي همسري يه ويتامينه خريدم ، 3500 تومن ديگه خودتون تصور كنين چه قدر زياد بود ! همش هم پر از گردو و بادوم هندي و پسته ... براش خيلي خوب بود اما به قول همسري قده يه كاسه آبگوشت خوري بود

بعد از شام هم رفتيم خونه يه دوست جون ديگه مون ... نشستيم تاااااااااااااااا ساعت 2 ! من ديگه داشتم از خواب ميمردم ... الان هم دقيقا اين شكلي هستم

اونجا من و خانوم دوست همسري در مورد بچه صحبت ميكرديم و اينكه هيچ اعتقادي به وجود بچه نداريم ! اما همسري و دوستش ، ميگفتن نه و بايد به هر حال يه بچه باشه حتي بعد از 10 سال !

حالا ممكنه من و خانومه دوست بريم لندن و با هم ازدواج كنيم : دييييييييييييييييييي

---------------------

خوب !‌ ميدونستم كه همسريمو چه قدر زياد دوست دارم ها ! اما ديروز با اينكه عملش سرپايي بود و هيچي نبود و با بي حسي انجام ميشد ، من قبلش چنان گريه و استرسي داشتم كه خدا ميدونه !‌ قلبم داشت از قفسه سينه ام ميزد بيرون

خدا رو شكر كه به خير گذشت ...

--------------------

يه مدتيه كه يه فكرايي تو سرمه ... من هميشه كار آرايشگري رو دوست داشتم و دارم ... استعداد هم دارم ... خيلي از كارهاي خودم و مامان و مامان بزرگم رو انجام ميدم ...

يه مدته فك ميكنم كه برم دنبالش ... به اين فك ميكنم كه برام مهم نباشه مردم چي ميگن ... مهم نباشه كه ديگران چه فكري مي كنن ... دارم تصميم جدي براي ياد گرفتنش ميكنم ... مهم اينه كه من دوست داشته باشم !

كاش سر اين تصميم بمونم !!

--------------------

* هلياي عزيزم باز هم فوت مادر بزرگ عزيزت رو تسليت ميگم ... روحشون شاد و قرين رحمت ...

** سفيد برفي جونم وبلاگ چند تا بچه ها براي من باز نميشن ... تو ، شقايق جون و بانو جون ... نميدونم چرا ؟! نميدونم هم كه بايد چي كار كنم

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 9:10 توسط دخملي |


ديروز وبلاگم يك ساله شد ... باورم نميشه ... برام خيلي جالبه كه تو اين يك سال اتفاق هايي افتاده و چيزهايي از دله من رد شده كه جز خدا ،‌دوستايي ميدونن كه بيشترشون رو نديدم ! حس جالبيه !

باورم نميشه كه اين همه دوستاي خوب دارم ... دوستايي كه تو سختي ها به شدت هوام رو داشتن ... دوستايي كه بعضي هاشون ديگه از مجازي در اومدن و به دوستاي واقعي تبديل شدن ...

هميشه نوشتن رو دوست داشتم ... خيلي وقتا مينوشتم ... دفترهاي خاطرات روزانه نويسي داشتم كه همه شون رو دارم ... از سال 81 تا 85 مضمون بيشترشون ديدن دوست جون بوده !!

اما هنوز هم نوشتن رو كاغذ رو بيشتر دوست دارم و گاهي مينويسم !

ميخوام از همه تون تشكر كنم ... دوستاي خوبي كه تو اين يك سال همراهم بودن چه روشن و چه خاموش !! از همه تون ممنونم ...

--------------------

پنج شنبه و جمعه اين هفته هم مثل همه ي هفته ها خونه مامان اينا گذشت ... نميدونم چرا ديگه دلم نميخواد همه ي تعطيلي آخر هفته رو اونجا باشيم ... دلم ميخواد گاهي ماله خودمون دو تا باشيم با تفريحات دو نفره ... اما نميدونم چرا نميشه ؟! مامان اينا از محبتشون دوست دارن ما همش اونجا باشيم اما خودم گاهي دلم چيز ديگه ايي ميخواد !

ديشب هم به اتفاق رفتيم فيلم سداها ... خوب بود يعني من كه خوشم اومد ... از مدل فيلمش خوشم اومد ...

--------------------

چهارشنبه مهمون داريم !!!!!!!!!

مامان همسري قراره بره خونه يكي از دوستاش از كه از شانس !! نزديكه خونه ماي بدبخته !! پنج شنبه ايي با يه لحني كه من ازش بيزارم رو به همسري ميگه : چهارشنبه بايد !! بياي دنبال من ! ميخوام برم خونه فلاني شب هم بايد !! منو ببري خونه تون ! تا بخوام برگردم دير ميشه ...

خوب خودش فك نميكنه كه مهمون شب خوابيدني چه قدر براي من سخته ؟!! تازه من اصلا رختخواب هم ندارم ... همه رو بردم خونه مامان اينا چون جا ندارم ...

حالا همسري هم بهش ميگه خوب از سه شنبه بياين با بابا خونه ما ... تو چهارشنبه برو مهموني ، من هم بابا رو ميبرم خونه بعد دوباره عصر ميرم دنبال بابا و بعد دنبال تو بياين خونه ما دوباره !

آييييييييييييييييييي حرصم گرفت ! نميدونم چرا

بعدا عذاب وجدان گرفتم ... براي مامان تعريف كردم بهم گفت خيلي بد جنسي ... من الان آرزومه مامان...( مادر شوهرش ) دوباره فقط يه روز بياد اينجا ... بعد بغضش گرفت و گريه كرد و من در اين انديشه بودم كه مگه آدم براي مادر شوهرش هم گريه ميكنه ؟!!!

--------------------

يه چيز خفنننننننننننن !

تو مراسم هاي خاله مامان يكي از پسرهاي فاميلشون از من چشم بر نميداشت !! اعصابم خورد ميشد ... هي پيش خودم فك ميكردم كه عجب ببخشيد خري ! منو كنار همسري ميبينه بعد هي زير زيركي نگام ميكنه ... بعد ديروز مامان بزرگش زنگ زده به مامان بزرگم ... اجازه براي خواستگاري !!!!!!!!!

مامان بزرگم گفته واي خدا مرگم بده ( دور از جونش ) نوه ام دو سال و نيمه ازدواج كرده !! شوهرش رو نديدن ؟!!!!

تازه تو اين مراسم يه خواستگار سمج سابقم رو هم ديدم كه با سو نا  تا اومده بود !! نوه خاله بزرگه مامان كه الان داره تخصص مغز و اعصابش رو ميگيره و گرين كارت هم تو لاتاري پارسال برنده شده و درسش كه تموم بشه تا عيد ظاهرا قراره بره ...

اما خدا شاهده يه لحظه هم از انتخابم پشيمون نشدم ... حتي يه لحظه ... يه تار موي همسريمو به صد تا صوناتا و متخصص نميدم !! به هيچ وجه !!

--------------------

وبلاگم ويروس گرفته ؟! براي خودم وارنينگي رو ميده كه يه مدت پيش براي وبلاگ پريناز عزيزم ميداد ... نميدونم چه بلايي سرش اومده ... اگه كسي ميدونه بايد چي كار كنم ممنون ميشم بهم بگه و ديگه اينكه شماهام ميبينيم اين وارنينگ رو ؟

--------------------

احتمالا فردا همسري يه عمل سر پايي داره ... يكمي بيخودي نگرانم ... دعا كنيد همه چي خوب پيش بره ...

--------------------

پنج شنبه با همسري رفتيم خريد و براي روز دختر براي خواهري يه بليز خيلي خوشگل خريديم ... چشمم روش بود تا همسري گفت ميخواي براي خودت هم بگير ... بدونه هيچ مكسي گفتم آره ميخوامممممممم

قربونش برم كه ميدوني من عاشق اين لباساي تين ايجري هستم ... ميدوني كه من نميتونم لباس هاي خانومانه بپوشم و اسپرتم ... ديگه تلاشي براي تغير من نميكنه :‌ديييييييييي

اگه تنبلي اجازه بده ميخوام عكس همه خريدهاي اخير رو بزارم ...

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 9:45 توسط دخملي |


خاله مامان فوت كرد ... دلم براش خيلي سوخت ... اما راحت شد ...

همه دلشون ميسوخت از اينكه اين خانوم بچه نداره ... دختر نداره ... ميگفتن گريه كن نداره ... موقعي كه آقاي مداح اينا رو ميگفت اشكاي همسري سرازير بودن ... فك كنم تو دلش غوغا بود كه اگه دختر نداشته باشيم چي ؟!

ديروز درگير مراسم ايشون بوديم و من نيومدم ...

--------------------

امروز هم تا الان نبودم ... دنبال كارهاي پلاك و سند ماشين بوديم ... الان هم حسته و كوفته اومدم با يه كوه كار روي ميز !

فقط اومدم يه خبري بدم ...

-------------------

دوشنبه ايي يه اتفاق هايي افتاد كه بيشتر از قبل به خوبي و متانت همسرم پي بردم ... خدا رو هزاران بار شكر ميكنم ...

دوشنبه اي با سمير عزيزم خيلي زياد حرف زديم ... حرف زدن باهاش خيلي خيلي آرومم كرد ... خيلي لذت بخش بود ... سمير عزيزم ممنون كه به حرفام گوش دادي و باهام همدردي كردي ...


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 15:18 توسط دخملي |


ميرسيم خونه ... من خريدها رو ميزارم رو اپن ... لباس هامو عوض ميكنم ... طبق معمول مقنعه ام پرت ميشه يه گوشه ! هر روز صبح مجبور ميشم دوباره اتوش كنم ...

چراغ تلفن چشمك ميزنه ... دكمه انسرينگ شو ميزنم ... مامان پيغام گذاشته ...

گوشي به دست ميرم تو اشپزخونه ...

با مامان صحبت ميكنيم و من دارم هويج پوست ميكنم ... بعد سيب زميني ... همه رو ميريزم تو قابلمه و بقيه مواد سوپ رو بهش اضافه ميكنم ...

مامان از خاله اش ميگه كه طفلك سكته مغزي كرده و تو كماست ... ميگه براش دعا كن خدا نجاتش بده ...

ميوه ها رو ميشورم ... چايي دم ميكنم ...

ميام ميشينم پيش همسري و سبزي خوردن هايي رو كه بر اثر جو زدگي خريدم پاك ميكنم ... هر يه دونه كه پاك ميكنم فروشنده رو مزين ميكنم ! هر چي آشغال بوده گذاشته تو سبزي هاي من !‌

از نيم كيلو سبزي 150 گرم هم سبزي در نمياد از بس كه اشغال داره ... به همسري ميگم ديگه هميشه از همون سبزي هاي دسته ايي پاك شده ميخرم ...

سبزي ها رو ضد عفوني ميكنم ... پياز داغ درست ميكنم و مواد ماكاروني رو آماده ميكنم ...

آب ميزارم كه جوش بياد ...

چايي ميريزم و ميرم پيش همسري ... تند تند چايي مو ميخورم ... سبزي ها رو ميشورم ... ميوه ها رو خشك ميكنم و ميچينم تو ظرف ...

آب جوش اومده ... ماكاروني ها رو ميريزم توش ...

مرغ هاي سوپ رو از توش در ميارم ... ميزارم خنك بشه ... تندي يه نارنگي پوست ميكنم و ميخورم ...

ماكاروني رو دم ميكنم ... ميگم اوففففففف

مرغ ها رو ريش ريش ميكنم ... خودم از مرغ درسته تو سوپ بدم مياد !

ميام ميشينم ... مامان زنگ ميزنه ... يمكي حرف ميزنيم ... ميگه ميخواهيم شام بخوريم ... به ساعت نگه ميكنم ... 8 !! تعجب ميكنم ... يعني من نزديكه سه ساعته تو آشپزخونه ام ؟!!

يكمي وول ميخورم ... ميز رو ميچينم ... سوپ داغ ... ماكاروني با سبزي خوردن تازه ... به به ...

انقد كم ميخورم كه همسري صداش در مياد ... ميگم نميخوام خدا قبول كنه رژيمم !!

فيلم ميبينيم ... زالزالك ميخوريم و من كيف ميكنم ...

فيلم ها تموم ميشن ... من دوباره ميرم تو آشپزخونه ... بيشتر ظرفا رو ميزارم تو ماشين و start !

چند تا قابلمه مونده ... هي ريز ريز كار دارم ... نون هايي كه همسري خريده رو تيكه ميكنم و بسته بندي ... در نهايت آشپزخونه رو تي ميكشم و ميام بيرون ...

به ساعت نگاه ميكنم ... 11:30 ...

خدايا من چه جوريي اين همه كار ميكنم ؟!

خودم تعجب ميكنم گاهي كه فك ميكنم ما خانوما چه قدر انرژي داريم !!

--------------------

امروز صبح سر ميز صبحانه ...

من : همسرييييييييييييييي جينگول جاتتو بخورممممممممممم

همسري : جيجيلللللللللل ( اسمه جديده منه ! ) جينگولجات كجاست يعني ؟!!!!!!!!!!

من : جيجرتوووووووووو برم من ... گردنبندته !!

همسري :

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 9:40 توسط دخملي |


تعطيلي خيلي خوبي بود ... كار خاصي نكردم ها اما بهم خوش گذشت ... الان پر از انرژي هستم ...

پنج شنبه بعد از يه ناهار خوشمزه ، يه فيلم قشنگ با همسري ديديم ... خيلي خوشم اومد ... يه جورايي از اين فيلم ها بود كه با روحيه من سازگاري داره البته به مقادير فراوان دچار افسردگي شدم كه همسري قول داد كه براي از بين بردن اين افسردگي ساله ديگه كريس ** مس منو ميبره برج اي ..فل

بعدش هم يه خواب دبش نيم روزي تو اتاقي كه پنجره اش بازه و رو تختش آفتاب پاييزي افتاده ! واقعا لذت بخش بود ...

و قسمت خوب و مهمش رفتن به ميدون 7 هوض دوست داشتني من بود كه منو با يك عدد شلوار ، يه تونيك سبز به سليقه همسري ( چون اگه به من بود ميخواستم طبق معمول آبي يا صورتي بخرم ! ) و يه لباس ديگه : دييييييي سورپرايز كرد !!

البته همسري هم بي نصيب نموند و من براش يه زنجير خيلي خوشگل خريدم ... پلاكش رو يكي دو هفته پيش گرفته بودم و دنبال يه زنجير خوشگل بودم كه پيدا كرديم ... ( مامانم ديروز ميگه پاك پسر مردم رو قرطي كردي رفته ! ) خيلي خوب دوست دارم ... خدائيش هم خيلي به گردن همسري مياد ... اينو مامان هم اعتراف كرد !!

بعد هم پيش به سوي بها را  ن براي خوردن ساندويچ مغز و زبان ويژه ( سايه جون جاتون خالي ) اما از شانس تموم كرده بود ... ما هم خودمون رو به يه رست بيف مهمون كرديم ... واقعا هم عالي بود ...( يادمه بچه كه بودم ميرفتيم يه رستوران تو خيابونه  فرشته يه رست بيف هاي محشري داشت ، بعد ها ديديم بسته شده اما طعم ساندويچ هاش هميشه يادم بود و اين رست بيفي هم كه پريشب خورديم به همون خوشمزگي بود ...)

پنج شنبه خوبي بود و با دراز كشيدن كنار همسري و جدول حل كردن ديگه عالي شد ... تا ساعت 3 هم بيدار بودم و تكرار فيلم ظهر رو ديدم ... ميگم كه خيلي دوستش داشتم ...

جمعه هم با اينكه كار خاصي نكرديم خوب بود ... ناهار يه آب گوشت حسابي خونه مامان اينا و بعدش هم يه خواب مشتي ...شب هم با مامان و بابا بيرون و از سر خيابون بهار در آوردن و خوردن يه هات داگ پنير تپللللللللل !! ( در راستاي رژيم من اصلا خود كشون كردم ها !! )

تعطيلات خيلي آروم و خوبي بود ... الان پر از حس هاي خوبم ...

--------------------

ديروز تولد بهترين باباي دنيا بود ... پدري كه هيچ وقت هيچي برامون كم نزاشته ... پدري كه هميشه خواسته هاي ما براش تو اولويت بوده ... پدري كه براي دامادش هم انصافا چيزي كم نزاشته ... پدري كه هميشه برامون بهترين و منطقي ترين مشاور بوده ... پدري كه از مهربوني چيزي كم نداره ! پدري كه اگه بخوام در موردش بنويسم ، نه زبونم ياري ميكنه و نه قلمم !

فقط ميتونم بگم كه بي نهايت دوسش دارم و ازش ممنونم ... به خاطر همه ي چيزهاي خوب !

بابايي گلم تولدت مبارك

( چون خواهري اين هفته نيومد تولد بابا هفته ديگه برگزار ميشه ... )

--------------------

تو فيلم يه صحنه هايي ميديم كه يه جورايي افسرده ام ميكرد ... چند تا دختر كه به راحتي با بي كي ني ، تو ساحل يه درياچه آفتاب ميگرفتن و حسابي خوش بودن ... بدونه اينكه كسي مزاحمشون باشه ... خيلي رويايي ها !‌ چند تا دختر لب دريا اونم با مايو كسي نياد متلك بگه ، مزاحم بشه ، شماره بده !!

دخترا با همون مايو ها ، روي قايق موتوري در حال گشت روي درياچه ! احساس كردم ما دخترها و خانوم هاي ايروني چه قدر از كوچكترين لذت ها و آزادي ها كه حق طبيعي مونه محروميم ... احساس هاي خيلي بدي كردم ... از اينكه چرا ماها هيچ آزادي نداريم ! هيچ حقي نداريم !

به همسري ميگم فك كن ! كدوم لذت بخش تره ؟! گشتن رو درياچه با مايو در حالي كه باد تو موهات پيچيده يا با شلوار ، بليز ، مانتو و روسريي كه از ترس اينكه باد از سرت بندازدش ، هي باهاش درگيري ؟!!!!

اينا حق ها و آزادي هاي كوچيكيه ! ماها هيچي نداريم ... هيچي ...

--------------------

تو اتوبوس نشسته ام ... يه خانومي داره با نوه اش بازي ميكنه ... يه دختر سرزبون دار و خواستني ... نگاهم با دختر اون خانوم ( مامان بچه ) تلاقي ميكنه ... بهش خيره ميشم ... يهو ميگه واييييييي ... توئي ؟! بغلش ميكنم ... ياد دوران بچگي مون ميافتم ... هزار خاطره خوب ... با هم ميريم خونه شون ... يه همسريه خوب و مهربون و به چشم برادري خوشگل ... يه دختري شيطون به اسم سارينا ... شماره شو بهم ميده ... دارم تو گوشيم سيو ميكنم ... دوتاي آخرش مونده ...

همسري صدام ميكنه ... ميگه پاشو دير ميشه ها !

همش فك ميكنم كاشكي دو تا شماره آخر رو هم داشتم ... شايد واقعا شماره تينا بود !

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 9:47 توسط دخملي |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

در آستانه 26 سالگي هستم ... حسه عجيبي دارم ... با همسر عزيز تر از جانم 86/6/6 بعد از 7 سال دوستي ازدواج كردم و الان به عشقه او و براي او زندگي ميكنم ... همه ي آرامش ام رو مديونش هستم !!


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

خاتون الدوله عزيزم
فست فود سمير جونم
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387



پیوندها

معرفي محصولات گياهي اور يف ليم
بهناز جونم
الهه جونم
سمير جونم
دلي جونم
مونا جونم
غزل جونم
هليا جونم
ليندا جونم
سيندخت جونم
عسلي جونم
آزي جونم
سفيد برفي جونم
پريناز جونم
ندا جونم
دردونه جونم
مريم جونم
الهه جون جونم
مي مي جونم
تبسم جونم
نانازي جونم
پگاه جونم
مري جونم
آلما جونم
پرنيان جونم
ساناز جونم
افسون جونم
مريمي جونم
طنين جونم
شقايق جونم
بانو جونم
سارا سارا جونم
سونيا جونم
ساره جونم
پريا جونم
نسا جونم
صحرا بانو جونم
گلي جونم
سارا جونم
ليلي جونم
نياز جونم
گيتي جونم
خاله ريزه جونم
الهه و همسري
خورشيد جونم
پاييز بهار زمستون عزيزم
سايه جونم
خانم ابي جونم
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin