تبليغاتX
خاطرات زندگي ما ! - باغبوني !




















خاطرات زندگي ما !

ديروز ، روز خوبي بود ... با همسري خوابيديم تا 1 !!!! البته تا سحر نخوابيده بوديم ... بعد از سحر خوابيديم ... خيلي خيلي هم مزه داد ... بعدش هم با هم باغبوني كرديم ... گلدون هامون رو برديم سلموني ! يه تغيراتي توشون داديم ... اما نميدونم چرا حس% ن يوس فمو ن پژمده شد ... يعني از تازگي دراومد ... همسري ميگه شايد چون جاشو عوض كرديم حالا دوباره سرحال ميشه ... خدا كنه خوب بشه !

اما به هر حال حس خوب و جالبي بود ...

-----------------------

امروز من نميخواستم روزه بگيرم ... همين طوري ... فقط حسش رو نداشتم ... همسري هم به شدت مريضه و نمي تونست روزه بگيره ... منم ديگه براي سحر ساعت كوك نكردم ... گفتم بي خيال ! منم يه روز به خودم استراحت ميدم اما اتفاقي افتاد كه يه حال عجيبي شدم !

ديشب بابا گفت ما سحر بيدار نميشيم ... شام دير خورديم ديگه سحري نميخوريم ... آخه بابا بعضي وقتا سحرا به ما زنگ ميزنه ... البته بعضي وقتا !! اما امروز ساعت 4:50 دقيقه زنگ زد ... گفت بابايي خواب نمونين ... منم خواب بودم حال نداشتم كه بگم روزه نميگيريم ، گفتم بيدارم ... اما دوباره ساعت 4:55 زنگ زد كه بابايي بيداري ؟!!

اصلا يه حال عجيبي شدمآخه سابقه نداشت كه بابا دوبار زنگ بزنه !! احساس كردم كه بايد بيدار بشم ... بايد روزه بگيرم ... نميدونم چرا گريه ام گرفت !!

----------------

همسري مريضه ... خيلي بد سرما خورده ... چهارشنبه رفتيم دكتر و دو تا پني صيلين زد ... خيلي هم بهتر شد اما نميدونم چرا از ديشب بعد از افطار حالش خيلي بد شد ... سرفه هاي شديد ... خيلي براش ناراحت شدم ...

همسري جون تو رو خدا زدوتر خوب بشو ...

----------------

صبح براي همسري شير و عسل درست كردم ... براي گلو درد خيلي خوبه ... خداي نكرده اگه يه روز گلو درد داشتين ، امتحان كنين ... تو شير گرم يه قاشق عسل ... بعد هم چند تا دونه لقمه كوچولو نون و پنير و گردو درست كردم ... همسري هي خورد هي گفت به به چه صبحونه ايي ... دستت درد نكنه ... خيلي كف ( كيف ) داد !!

----------------

پنج شنبه داشتم جايي ميرفتم ... سوار اتوبوس بخش خصوصي بودم ... يه خانومه نشسته بود با بچه اش ... يه پسر بچه 4-5 ساله ... هر كدوم رو يه صندلي ... خانومه چادري هم بود و يه مفاتيح هم دستش بود و هي تند تند ميخوند ...

موقع پياده شدن جلويه من بود ... يه دونه كرايه داد ... منم كه رك ! لجم گرفت خيلي خيلي ... صداش كردم گفتم همه ي دين يعني خلاصه شده تو چادر و يه مفاتيح ؟!! دزدي فقط از ديوار مردم بالا رفتن نيست كه ! اينم دزديه ...

گفت وا !!! بچه من همش 5 سالشه ! گفتم به هرحال يه صندلي كه گرفته بود ... گفت آهان پس از اينكه تو !! وايساده بودي و بچه من نشسته بود حرصت گرفته !!!

نميدونستم ديگه چي بهش بگم ... فقط گفتم برات متاسفم !!

------------------

ديروز تو تي وي داشت يه مصاحبه زنده نشون ميداد ... از خانومه پرسيد ديشب شب قدر از خدا چي خواستين ؟ گفت به خدا گفتم اي خدا ! امشب يه حالي به ما بده !!! چرا بعضي ها نميفهمن چي ميگن ؟!!!!!!

-----------------

خيلي قاطي نوشتم ، ببخشيد !


نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 10:35 توسط دخملي| |


Design By : Night Skin